14December2017

سازمان جوانان کمونیست

Monday, 27 November 2017 02:49

درد دلهای دنیا بمناسبت ۲۵نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان

Written by
درد دلهای دنیا بمناسبت ۲۵نوامبر روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان
از مجموعه دست‌نوشته‌های یک زن عاصی در انقلاب زنانه
برادرا برادرا حتما اشتباهی شده اینجا شهر من نیست...!
شیبی که مرا در خود می کشد...قل می خورم...خودم را پرت می کنم آن پایین ها
آبی پوشی که سیگار لای انگشتانم را نمی بیند.فحش در دهانم را نمی شنود.
نگاهش اندازه می زند وزبانش انگ... پله ها ، شلوغی ، ته سیگار ...
مغازه ها ...
پله ها ، شلوغی ، ته سیگار ... ماشین هایی که بوق می زنند...
کارت های که بوق می زنند...
مغزم که بوق می زند...
بوق بلند آدم ها...چشم می دوزم به خیابان و ماشین ها...
راننده هایی که سرشان را خم می کنند و سعی می کنند در چشم هایم نگاه کنند.بوق می زنند،ترمز می کنند.شاید هم ترمز می کنند و بوق می زنند!
دختری که در صندلی جلوی ماشین می نشیند و می گوید : (( مرسی )) من هستم.
از پنجره ى ماشین به خیابان نگاه می کنم.دختری که در پیاده رو گدایی می کند، من هستم.شاید هم دخترم است،دختری که به دنیا نیاوردم... پس چرا هیچ کس به چشم هایش نگاه نمی کند؟
دخترم من اینجام.مادرت را ببین... 
زنی که در رختخواب های کثیف می خوابد و خلط هايى را مى بلعد كه رد زنِ قبلى است من هستم. 
زنی که با دستپاچگى روی جلد قرص های داخل کیفش را می خواند هم متاسفانه من هستم:فلوكستين،لوونورژسترول...
زنى كه تن ميفروشد،تن اجاره مى دهد و خلاصه وجودش هر از چندگاهى به حراج گذاشته مى شود هم من هستم.كليه ى سالم با گروه خونى اُ مثبت،رحم اجاره اى...
گاهی زنی می شوم که شوهر دارم.بله!
زنی خانه دار یا شاغل!زشت،زیبا یا معمولی!اما یادم نمی آید چه می شود که شوهرم در تمام این حالات باز هم ممکن است به من خیانت کند،نمی دانم!
من حتی زنی هستم که معشوقه ى مردی متاهل می شوم.بله من زنِ دوم می شوم.یک رابطه نصفه نیمه با یک مرد نصفه نیمه.
من زنی هستم که بارها و بارها بچه هایم را به دنیا نمی آورم...
گاهی در این شهر دخترک یتیمی می شوم که با فاصله ى چند سال یک مرد هم بابای من می شود،هم شوهرم...اولین و آخرین مرد زندگی بی ارزش من که با یک امضا تمام من را صاحب می شود.
پر از بچگی هایی بودم که نکردم ... پر از بچه هایی می شوم که پشت سر هم به دنیا نیاوردم....!
شهر هزاررنگ زيبا و من تنهاترین دختری که روزی خودم را در شهر گم میکنم تا تنها رد من در این شهر بچه هایم باشند...در سطل آشغال ها،توالت های عمومی،گوشه ی پارک و جنگل و حتی تک تک اتاق های تمام خانه های شهر...
تنها ردی که از من باقی می ماند بچه هایم هستند. بچه هايى كه هيچ وقت به دنيا نياوردم اما آن ها من را از دنيا مى برند! 

دنیا فرخی همراه انقلاب زنانه
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

Add comment


Security code
Refresh

connect1