19آگوست2017

سازمان جوانان کمونیست

بخش حمید تقوایی

بخش حمید تقوایی (26)

فرا رسیدن سال نو را به همه مردم ایران تبریک میگویم.
سال گذشته برای ما مردم سال گسترش اعتراضات و سال مقاومت و مبارزه و پیشروی در جهت تحقق خواستها واهداف انسانیمان بود. سال گسترش اعتصابات کارگری، سال اتحاد کارگر و معلم، سال اعتراضات زنان برای برخورداری از ابتدائی ترین حقوق انسانیشان و سال مبارزه جوانان برای رسیدن به یک جامعه مدرن وشاد و انسانی.
در تمام طول سال گذشته جامعه، همه بخشهای مردم، درهر عرصه در حال حرکت واعتراض بود و ازاین نقطه نظرمیتوان گفت سال گذشته یک سال ویژه بود. البته مبارزه و اعتراض برای جامعه ایران امرتازه ای نیست. از زمانی که جمهوری اسلامی روی کار آمده این اعتراضات و اعتصابات و ومقاومتها ادامه داشته است ولی سال گذشته جامعه یک گام بزرگ در جهت تعرض به جمهوری اسلامی بجلو برداشت و این تجربه نویدبخش آنست و این چشم انداز را در مقابل ما قرار میدهد که در سال جدید اعتراضات هر چه بیشتر گسترش پیدا کند، صفوف مان متحد تر و همبسته تر بشود، خواستهایمان صریح تر و شفاف تر و روشن تر مطرح بشود، و بتوانیم با مبارزاتمان جمهوری اسلامی را از هر جنبه تحت فشار قرار بدهیم و به عقب نشینی وادار کنیم.
نوروز موسم شکوفائی و سرزندگی و زایش و رویش است یعنی آنچه تماما در نقطه مقابل جمهوری اسلامی قرار دارد. در نقطه مقابل حکومت و نظامی که انجماد و تحجروعقبماندگی و مرگ و ماتم وعزا را نمایندگی میکند. بخاطر این تناقض و این اختلاف پایه ای و صد و هشتاد درجه ای است که مردم این حکومت را تحمل نمیکنند، در هر عرصه ای وبه هر شکلی که میتوانند اعتراض میکنند و در برابر این حکومت می ایستند.
امیدوارم سال نو سال پیشرویهای بیشتر برای مردم ایران باشد. سالی که مبارزاتمان به پیروزی برسد، و بتوانیم از شر جمهوری اسلامی رها شویم و به آزادی و رفاه و برابری برسیم.
یک بار دیگر سال نو را به همه شما مردم عزیز ایران تبریک میگویم.
حمید تقوائی
٢٧ اسفندماه ١٣٩٥

نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
صفحه فیسبوک سازمان جوانان کمونیست: www.facebook.com/cyo.sjk
ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
تماس با ادمین در تلگرام: @sjktamas
کانال تلگرامی سازمان جوانان کمونیست: https://telegram.me/joinchat/BOIwHju5SjiuAM37-ufV2g

انترناسیونال: #کنگره_دهم #حزب_کمونیست_کارگری_ایران در چه شرایط سیاسی و اجتماعی برگزار میشود و بنظر شما به چه ضرورت ها و نیازهایی باید پاسخ گوید؟
حمید تقوائی: کنگره دهم مقارن است با تحولات مهم و بیسابقه ای هم در سطح ایران و هم در یک مقیاس جهانی.
اجازه بدهید از شرایط جهانی شروع کنم. مهمترین تحولات سیاسی جهان در دو سال اخیر - دوره بعد از کنگره 9- موج بیسابقه مهاجرت از کشورهای اسلامزده و جنگزده به اروپا، تشدید فاجعه انسانی در سوریه و دست بالا پیدا کردن روسیه در منطقه، و بالاخره سربلند کردن و بجلو رانده شدن چهره ها و احزاب راست افراطی در غرب از یکسو و مطرح شدن نیروهای چپ با ادعا و دفاع از سوسیالیسم از سوی دیگر است. این شرایط به نظر من بازتاب و حاصل بحران همه جانبه بورژوازی جهانی در دوره حاضر است. حزب ما در ادبیات و مصوبات خودش، مشخصا از بعد از زمستان 2008 و سقوط وال استریت تا امروز، جوهر و ابعاد مختلف این بحران را مورد بحث و بررسی قرار داده است. اما فاکتور تازه انکشاف این وضعیت به یک بحران تمام عیار حکومتی در کشورهای غربی است. بحرانی که یک شاخص آن نارضائی وسیع مردم از سیستم و نظم موجود، اعتراض به شکاف آشکار بین کوه ثروت نجومی یک درصدیها و فقر توده مردم، و مقبولت پیدا کردن گفتمان سوسیالیسم در جامعه است. در سطح سیاسی این بحران به شکل "شگفتی" و "تحولات غیر قابل انتظار"حتی در رفراندوم ها و انتخابات ها خود را نشان میدهد. احزاب سنتی حکومتی در این کشورها موقعیت و اعتبار گذشته خود را از دست میدهند، توده مردم از آنان رویگردان میشوند و احزاب افراطی به جلو رانده میشوند. از یکسو چهره های چپ با ادعای آشکار سوسیالیسم- که در مقایسه با شرایط سیاسی در غرب بویژه در آمریکا "افراطی" محسوب میشوند- نفوذ و محبوبیت پیدا کرده اند و از سوی دیگر احزاب راسیستی سر بلند میکنند و بقدرت رانده میشوند. اما قدرتگیری راست به نظر من نشانه قدرقدرتی و تحکیم سلطه بورژوازی نیست، برعکس نشانه ضعف و بی آلترناتیوی کامل اوست. تحولاتی نظیر برگسیت در بریتانیا و انتخاب ترامپ در آمریکا قبل از هر چیز سردرگمی و استیصال طبقه حاکمه در این کشورها را بیان میکند. میتوان گفت این یک نوع "دوران گذار" برای بورژوازی غرب است. راست ترین، مسخره ترین و پوشالی ترین دماگوگها و شیادان سیاسی نظیر ترامپ بجلو رانده میشوند تا برای طبقه حاکمه وقت بخرند. بحران اقتصادی و مصائب آن به گردن خارجی ها انداخته میشود تا علت اصلی یعنی نفس نظامی که بر سوداندوزی مبتنی است هدف اعتراضات توده ای قرار نگیرد وجریانات اصلی طبقه حاکمه مفری برای خروج از بحران حاصر پیدا کنند. تا احزاب "میانه و متعارف" فرصتی داشته باشند برای مرمت و سرهم کردن و احیای دکترین و دیدگاههای فروپاشیده و به بن بست رسیده سیاسی و اقتصادی و حتی فلسفی شان! اما بورژوازی نه از اسب بلکه از اصل افتاده است. بحران یک درصدیها در بی افقی و بن بست لاعلاج سرمایه داری جهانی ریشه دارد و از همین رو تحولات " شگفت و غیر منتظره" ای نظیر برگسیت و انتخاب ترامپ بحران سیاسی و اقتصادی موجود را حتی برای طبقه حاکمه وخیم تر و شدیدتر خواهد کرد. احزاب و نیروهای سنتی و "میانه رو" بورژوازی امیدوارند بعد از یک دوران گذار توحش راسیستی جامعه دوباره به احزاب میانه رو و نیروهای سنتی حکومتی روی بیاورد. امیدوارند مردم در هراس از "مرگ" به "تب" راضی بشوند. اما چنین نخواهد شد. نه راست و نه چپ بورژوازی هیچ راه حل واقعی و عملی ای برای حل و یا حتی تخفیف بحران اقتصادی و اجتماعی موجود ندارد. به نظر من ما در آستانه یک دوره تشدید تلاطمات اجتماعی و سیاسی و شکل گرفتن جنبش های اعتراضی وسیع در غرب قرار داریم. جامعه به ریاضت کشی اقتصادی بعلاوه راسیسم و زن ستیزی و خارجی ستیزی تن نخواهد داد. شنبه گذشته در آمریکا صدها هزار نفر در اعتراض به ترامپ به خیابانها آمدند و این هنوز از نتایج سحر است. این جنبش هر روز وسیع تر و گسترده تر و رادیکالتر خواهد شد و بیش از پیش کل سیستم و نظام سرمایه داری را بزیر سئوال خواهد برد.
این شرایط زمینه مساعدی برای بسط نفوذ و قدرتگیری اجتماعی نیروهای چپ و سوسیالیست از نوع حزب ما فراهم میکند و لذا وظایف مهمی را در برابر ما قرار میدهد. به نظر من این روند جهانی باید در کنگره حزب ما مورد بحث قرار بگیرد و بر این مبنا رئوس مواضع و فعالیت و عملکرد ما در سطح بین المللی تعیین شود.
اما البته بخش اصلی مباحثات و تصمیمگیری های کنگره به شرایط سیاسی ایران اختصاص خواهد یافت. در ایران تقابل میان توده مردم و حکومت تشدید و تعمیق شده و ابعاد تازه ای پیدا کرده است. تا آنجا که به وضعیت حکومت مربوط میشود نافرجامی برجام، بالا گرفتن اختلافات دار و دسته های حاکم و خودافشاگریهای جناحهای حکومتی از دزدیها و حتی جنایات یکدیگر در دهه شصت و غیره، و کلا تشدید بحران مزمن اقتصادی و سیاسی ای که گریبان حکومت را گرفته است، از جمله مهمترین فاکتورهای سیاسی دوره حاضر است.
در مقابل، در جامعه و در میان توده مردم تحرک و تعرض بیسابقه ای در جریان است. ما شاهد پیشرویهای چشمگیر جنبش کارگری، گسترش بیسابقه اعتصابات و تجمعات اعتراضی کارگران، اتحاد کارگران و معلمان، مبارزات بازنشستگان، و سربلند کردن فعالین و چهره های سرشناس جنبش کارگری هستیم. افزایش دستمزدها و حقوقها، فقر و بیحقوقی و تقابل توده مردم رانده شده بزیر خط فقر با مفتخورهای حاکم، اخراج و بیکاری، حق تشکل و اعتراض و پرونده سازی های امنیتی علیه فعالین کارگری و معلمان از جمله مهمترین موضوعات اعتراضات کارگران و معلمان و بازنشستگان است. این نشاندهنده افزایش ثقل و جایگاه جنبش کارگری در جامعه و بیانیه ها و خواستها و کلا گفتمانی است که جنبش کارگری مطرح میکند.
وسعت گرفتن اعتراضات بخشهای مختف جامعه در عرصه های مختلف با ابتکارات تازه و بدیع نیز یک فاکتور مهم دیگر در وضعیت سیاسی امروز ایران است. از ممنوعیت اعدام تا آزادی زندانیان سیاسی و دادخواهی از جنایت دهه شصت تا مقابله با تبعیض علیه زنان و آپارتاید جنسی تا خواست سکولاریسم و بچالش کشیدن کل اسلام و قوانین و اخلاقیات اسلامی و حتی دفاع از حقوق حیوانات و غیره و غیره همه به موضوع اعتراض و گفتمان توده مردم در تحرکات اعتراضی و در مدیای اجتماعی تبدیل شده است. گرچه سابقه بسیاری از این جنبشها و اعتراضات به سالها قبل برمیگردد اما گسترش و تعمیق آنها و ابتکارات بدیع فعالین در عرصه های مختلف از خصوصیات تازه این جنبشهای اجتماعی و بیانگر تحول کیفی آنها به سطح بالاتری است. آنچه همه این مبارزات، حتی آنجا که در قالب فعالیتهای صنفی و مدنی مطرح میشوند، را به یکدیگر مربوط میکند بچالش کشیدن کل حکومت و نظام جمهوری اسلامی است.
از سوی دیگر مبارزات جاری هم از نظر دامنه و وسعت و هم از لحاظ نوع مسائل و خواستهائی که مطرح میکنند بیش از هر زمان دیگر بیانگر و بازتاب قطبندی طبقاتی در جامعه و مقابله با وضع موجود از یک زاویه عمیقا برابری طلبانه و انسانی است. کافی است نگاهی به بیانیه عظیم زاده - عبدی که در روز جهانی کارگر منتشر شد بیاندازید، به سخنان فعالین جنبش علیه اعدام و علیه کشتارهای دهه شصت در مصاحبه با کانال جدید گوش بدهید و یا گسترش تعرض زنان برای درهم شکستن دیوارهای آپارتاید جنسی را در نظر بگیرید تا متوجه بشوید که چه تحرک وسیع و رادیکال و همه جانبه ای علیه جمهوری اسلامی و کل وضع موجود در جریان است. جامعه کلا به چپ چرخیده و از یک زاویه برابری طلبانه و انسانی به مقابله با حکومت اسلامی سرمایه برخاسته است.
حزب ما در شکل دادن به این شرایط نقش فعالی داشته است و میتواند و باید در سطح گسترده تر و همه جانبه تری به استقبال این شرایط برود. کنگره دهم حزب یک گام مهم برای آماده ساختن صفوف حزب و همه فعالینی که سیاستهای حزب را دنبال میکنند در این جهت خواهد بود. به نظر من جامعه در آستانه یک طوفان بنیان کن و تعرض وسیع به جمهوری اسلامی و کل نظام حاکم قرار دارد. حزب باید برای این شرایط خود را آماده کند و کنگره یک گام مهم در این جهت است. مشخصا لازمست کنگره در مورد ویژگی های شرایط سیاسی ایران، در مورد خصوصیات جنبش نوین کارگری و نقشی که حزب میتواند و باید در تقویت و اتحاد و سازمانیابی بیشتر طبقه کارگر و اعتراضات کارگری بر متن شرایط تازه ایفا کند، و همچنین رئوس فعالیت کمونیستی در عرصه های دیگر اعتراضات اجتماعی بحث و تصمیمگیری کند و برای پاسخگوئی به وظایف خطیری که در این دوره برابر ما قرار دارد سیاستها و چشم انداز روشنی را در برابر کل حزب و جامعه قرار بدهد.
اجازه بدهید در آخر بر یک نکته تاکید کنم. معمولا در ارزیابیها و مباحث مربوط به اوضاع سیاسی ایران مساله بقا و یا سرنگونی حکومت برجسته شده و به شکلی ایستا و سیاه و سفید مطرح میشود. گویا در بررسی اوضاع سیاسی معیار و شاخصی بجز "انقلاب میشود یا نمیشود" و "رژیم کی میرود یا نمیرود" وجود ندارد. به نظر من این برخورد ذهنی و غیر واقعی است. خصلت زنده و دینامیک مبارزه طبقاتی را نمی بیند و بحساب نمی آورد. ما کمونیستها شیوه دیگری داریم. محور و بستر فعالیت و تمرکز ما جدال طبقاتی است که هر روزه در جامعه جریان دارد. شکل گیری انقلاب و سرنگونی جمهوری اسلامی بقدرت انقلاب نقطه اوج و حاصل نهائی این جدال طبقاتی است. این مبارزه هر روزه را باید مورد بررسی قرار داد، نقاط قوت و ضعف آن را شناخت و برای پیشروی و تقویت آن کوشید. اساس و جوهر و مضمون واقعی اعتراضات و مبارزات و کشاکش هر روزه توده مردم - نود و نه درصدیها- علیه حکومت، در ایران و در تمام دنیا، تقابل میان دو کمپ کار و سرمایه است و یک شاخص مهم ارزیابی از شرایط سیاسی اینست که این تقابل طبقاتی که در اعماق جریان دارد تا چه حد به سطح سیاست رانده شده، تبیین و تعین یافته، شفاف و آشکار شده و در قالب خواستها و اهداف نبردهای روزمره بیان و اعلام شده است. هر چه مبارزات و نبردهای جاری در این جهت تقویت و تعمیق شوند و ارتقا پیدا کنند جنگ نهائی برای سرنگونی جمهوری اسلامی نیز زودتر فرا خواهد رسید و عمیق تر و ریشه ای تر و رادیکال تر و پیروزمندانه تر خواهد بود. اساس استراتژی و سیاستهای حزب ما و به نظر من هر نیروی کمونیستی در سراسر دنیا، چیزی نیست بجز تقویت این روند، و نمایندگی کردن این گرایش عمیق توده مردم به تغییر رادیکال وضع موجود - گرایشی که امروز در ایران و در خاورمیانه و در کشورهای غربی به عیان مشاهده میکنیم - در عرصه مبارزه برای قدرت سیاسی و خلع ید سیاسی و اقتصادی از طبقه سرمایه دار. در یک سطح پایه ای تر کنگره دهم را باید گردهمائی کمونیستهائی بحساب آورد که نه تنها در جغرافیای سیاسی ایران بلکه در سطح جهانی روندها و جبهه های اصلی نبرد کار و سرمایه را میبینند و تبیین میکنند و رئوس وظایف و سیاستهای خود را برای پیشرویهای بیشتر و پیروزی نهائی در این نبرد تعیین و اعلام میکنند و در دستور کار خود قرار میدهند.

نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
صفحه فیسبوک سازمان جوانان کمونیست: www.facebook.com/cyo.sjk
ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
تماس با ادمین در تلگرام: @sjktamas
کانال تلگرامی سازمان جوانان کمونیست: https://telegram.me/joinchat/BOIwHju5SjiuAM37-ufV2g

حمید تقواٸى : آنچه بیش از همه توجه مرا به این بحث جلب کرد و مرا متوجه کرد که باید از سطح نظرات و مباحث تا کنونی فراتر رفت تجربه ۸۸ بود. بحث بر سر سازماندهی است ولی اولین سئوال اینست!

 

سازماندهی و اصالت پراتیک

حمید تقوائی-

این نوشته بر مبنای سخنرانی در یک سمینار در جوار پلنوم ٣۵ حزب، دسامبر ٢۰١۰، تدوین شده است.

عنوان این مبحث سازماندهی است ولی قبل از آن باید راجع به یک مقوله پایه ای تری یعنی پراتیک صحبت کنیم. در پلنوم قبلی هم سمیناری در همین مورد سازماندهی داشتیم و جنبه هائی از مساله را بررسی کردیم. ولی بحث این سمینار در مورد تئوری سازماندهی است که مستقیما به پراتیک مربوط میشود.

آنچه بیش از همه توجه مرا به این بحث جلب کرد و مرا متوجه کرد که باید از سطح نظرات و مباحث تا کنونی فراتر رفت تجربه ۸۸ بود. بحث بر سر سازماندهی است ولی اولین سئوال اینست که به چه چیزی سازماندهی میگوئید. سازماندهی کی و چی و سازماندهی به چه معنی. سئوال سازماندهی است ولی صورت مساله ها لزوما یکی نیست. در جلسه دفتر سیاسی هم این بحث مطرح شد ولی صرفا معرفی مساله بود و بیشتر در مود تکنولوژی ارتباطاتی مدرن و رابطه اش با سازماندهی صحبت شد. بعد در کنفرانس سالانه رفقای ونکوور که من هم شرکت داشتم بحث پراتیک و رابطه سازماندهی با پراتیک مطرح شد و یک نتیجه گیری از این بحث این بود که اگر کمونیسم ما ماتریالیسم پراتیک است، حزب ما هم حزب سازماندهی پراتیک است. اگر نقطه عزیمت ما سازماندهی پراتیک باشد کلا به نگرش و خط و سبک کاردیگری در مورد سازماندهی میرسیم. بنابراین قبل از پرداختن به بحث سازماندهی لازمست کمی بر مقوله پراتیک و معنی آن برای کمونیستها تامل کنیم.

جایگاه پراتیک در تفکر و در جنبش ما

جایگاه و مکان پراتیک از نظر فلسفی، از نظر تبیین ما از دنیا و فرق بین تعبیر و تغییر جهان، و از نظر جنبش کمونیسم کارگری چیست؟ میدانید که یک ویژگی کمونیسم کارگری آنطور که منصور حکمت توضیح میدهد اینست که کمونیسم را یک تئوری و تفکر و نظریه نمیداند بلکه معتقدست کمونیسم قبل از هر چیز یک جنبش است. کمونیسم یک پراتیک اجتماعی است که قبل از مارکس هم وجود داشته است. مارکس تئوریسین این جنبش است ولی خالق آن نیست، جنبش کمونیسم کارگری پیشی میگیرد به مارکسیسم، پیشی میگیرد به انقلابیگری نظری، پیشی میگیرد به نقد عمیق دنیا از لحاظ نظری. نقد عملی پیشی میگیرد به نقد نظری. نظر لازم میآید برای آنکه آن عمل را توضیح بدهد و سازمان بدهد و رهبری کند. اما قبل از شکل گیری هر نظریه ای معمولا یک عمل اجتماعی اتفاق میافتد که نظر تئوریسینها را بخود جلب میکند. اخیرا یک کتاب بیوگرافی مارکس را میخواندم که توضیح میداد چطور جنبش چارتیستها نظر مارکس و انگلس را که آنزمان، دهه چهل قرن نوزدهم، در فرانسه اقامت داشته اند بخود جلب میکند و آنان به انگلیس میروند که جنبش چارتیستها را مطالعه کنند. [جنبش چارتیستها اولین جنبش کارگری توده ای در دنیا است بر سر خواست حق رای و حق انتخاب شدن و انتخاب کردن برای کارگرها که اگر چه پیروز نمیشود ولی بر بیداری سیاسی طبقه کارگر و کسب حق رای همگانی در نیمه اول قرن بیستم تاثیر عمیقی میگذارد]. مثال دیگر کتاب انگلس جوان در مورد وضعیت طبقه کارگر در انگلیس است که یک اثر تحقیقاتی و مستند از وضعیت زیستی و مبارزاتی طبقه کارگر انگلیس است. اینها واقعیاتی است که توجه اتوریته های نظری جنبش کمونیستی را به جنبش کارگری و طبقه کارگر جلب میکند. اینها جز اولین قدمهای مارکسیسم است. پراتیک یک طبقه معینی ذهن تئوریسینی نظیر مارکس را جلب میکند. این طبقه چطور مبارزه و اعتراض میکند؟ هدف متشکل کردن و متحد کردن این پراتیک است. منصور حکمت میگوید کمونیسم کارگری در اساس همین پراتیک است. کمونیسم کارگری یک حرکت، یک جنبش است که با یا بدون حزب و با یا بدون تئوری همانقدر عینی است که کارخانه، همانقدر عینی است که سود، همانقدر عینی است که بقیه اجزا و عوامل اقتصاد سیاسی سرمایه داری. جنبش طبقه کارگر مثل دستمزد و مثل سود و مثل خط تولید عینی است. این جنبش همیشه وجود دارد چون طبقه برای بقایش باید بجنگد. مارکس میگوید سرمایه دار میتواند کالایش را انبار کند و ششماه دیگر بفروشد اما کالای کارگر یعنی نیروی کارش قابل انبار کردن نیست. عرق جبین را نمیتوان انبار کرد و هر وقت صرف کرد فروخت! کارگر ناگزیر است نیروی کارش را هر روز بفروشد تا زنده بماند. و چون اینطور است ناگزیر است بجنگد تا نیروی کارش را به قمیتی بفروشد که بتواند شکم خود و خانواده اش را سیر کند. که بتواند باقی بماند. بهمین دلیل جنبش کارگری یک پراتیک عینی و جزء لایتجزای موجودیت طبقه کارگر است.

اگر بخواهیم کمی عمیق تر و انتزائی تر موضوع را بررسی کنیم به تزهای فوئر باخ میرسیم. فوئرباخ اولین منتقد ایده آلیسم هگلی است که معتقدست ماده بیرون از ذهن وجود دارد ولی از درک رابطه میان ذهن و عین عاجز است. نقد مارکس به فوئرباخ اینست که جامعه محصول پراتیک انسانها است. این درست است که جهان خارج از ذهن عینی و مادی است و از ذهن مستقل است ولی در همین عینیت ذهن بشر فی الحال دخیل بوده است. همان مثال معروف مارکس که درخت گیلاسی که از پنجره می بینید یک تاجری به انگلیس آورده و کسی در اینجا کاشته است. گیلاس فقط شاخ و برگ و میوه اش را به شما نشان نمیدهد، پراتیک انسانی پشتش را هم به شما نشان میدهد. یک روزی یک فردی اینجا را باغ گیلاس کرده است. آورده است و کاشته است و نگهداری کرده است. تازه این در مورد محصولات طبیعی است. در جامعه مدنی و در شهر که دیگر همه چیز محصول پراتیک است و مهر ذهنیت بشری را بر خود دارد. از خیابان و خانه و وسائل زندگی و همه چیز. در این اتاق هر چه میبینید محصول پراتیک انسانی است. تا آنجا که مارکس میگوید کالا کار مرده است. کالا چیزی جز کار انباشته شده، کار شیئیت یافته نیست. کار است کالا! و کار یعنی انسان. کار یعنی پراتیک اجتماعی انسان. منظور از پراتیک اینجا فقط مبارزه نیست بلکه هر نوع فعالیت اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی انسان است. بنابراین وقتی رجوع میکنید به جهان خارج از ذهن پراتیک انسانی را میبینید. نقد مارکس به فوئرباخ اینستکه این واقعیت را نمیبیند. درست است که عینیت خارج از ذهن است ولی ذهنیت نسلهای قبل این عینیت را ساخته است. و این دیالکتیک بین ذهن و عین است.

بحث دیگری که مارکس دارد اینست که صحت تئوری در خودش نیست، در پراتیک است. این تز را معمولا اینطور می فهمند که نظیر علوم دقیقه تئوری را باید در آزمایشگاه ثابت کرد که مثلا اگر ترکیب فلان اسید با فلان ماده مقدار معینی رسوب داد آنوقت تئوری ما درست است. این یک برداشت مکانیکی است. وقتی در جامعه از پراتیک بعنوان معیار صحت تئوری صحبت میکنیم منظور پراتیک اجتماعی است. بعنوان نمونه پراتیک سال ۸۸، تز انقلاب ما، این که توده مردم خواهان سرنگونی رژیم هستند و جامعه ایران آبستن یک انقلاب است، را ثابت کرد. پراتیک اجتماعی تئوری را محک میزند و صحت یا سقم آنرا ثابت میکند. باید نوشت و بحث کرد و استدلال کرد و قانع کرد ولی برای اینکه اجتماعا این اتفاق بیافتد باید یک نظریه در جامعه صحت خود را نشان بدهد، به نحوی که نه فقط متخصصین و نه فقط اهل کتاب، نه فقط متفکرین، نه فقط تئوریسینها بلکه آدم عادی جامعه هم نظریه شما را قبول کند. الان تجربه اجتماعی یک نسل این است که جمهوری اسلامی دشمن مردم و قاتل مردم است و میزند و میکشد. این رژیمی است که به ساندیس خورها و مزدوران و لمپنهای اسلامی متکی است. بحث بر سر این نیست که جامعه قبلا تا چه اندازه به رژیم توهم داشت یا نداشت، مساله اینست که یک اتفاق اجتماعی باعث شد که یک ادعا، یک نقشی که ذهنیت، متافزیک، خرافه به یک حکومتی میدهد پوسته هایش کنار زده بشود و از میان برخیزد و مردم ببینند شاهزاده عریان است. تحلیلا میدانستیم، قلبا میدانستیم، احساسا از جمهوری اسلامی متنفر بودیم ولی یک اتفاقی باید زیر آفتاب بیفتد که رژیم نتواند دیگر ادعا کند و من لازم نباشد دیگر استدلال کنم. آن اتفاق افتاد. دیگر لازم نیست استدلال کنی جامعه ایران اسلامی نیست. تا سال ۸٦ و ۸۷ همه ما، مثلا مریم نمازی در در کمپین علیه قوانین شریعه در انگلیس، ناگزیر بودیم مدام بحث و استدلال کنیم که جامعه ایران اسلامی نیست. منصور حکمت هم کلی نوشته دارد که جامعه اسلامی پوچ است و بی معنی است. اما این هنوز بحث است، هنوز تئوری است، یک عده قانع میشوند، و یک عده نمیشوند. از آن طرف هم تئوریسینهای نسبیت فرهنگی و یا امثال سروش و پروتستانهای اسلامی جواب میدهند و نظرات خودشان را تبلیغ میکنند. آنها هم نظریه پردازان و نویسندگان زبردست خودشان را دارند. آنها هم سایتهای خودشان را دارند. جنگ است. یک جنگ نظری بین دوطبقه اصلی جامعه. ازینسو طبقه کارگر میگوید جامعه اسلامی نداریم و اصلا جامعه مدنی هم ما قبول نداریم، جامعه انسانی است؛ از آنطرف هم نظریه پردازان بورژوا هستند که میگویند جامعه ایران اسلامی است و جمهوری اسلامی هم حکومتش است و غیره. بورژوازی اگر در پراتیک اجتماعی چالش نشود این ادعا را میکند و روی این ادعا می ایستد. شما قلم میزنید و او هم قلم میزند. اما با بیگ بنگ ۸۸ همه چیز روشن میشود. تجربه واقعی نشان میدهد حق با کیست. امروز دیگر چه کسی میتواند ادعا کند جامعه ایران اسلامی است؟ هر کس ذره ای تحولات ۸۸ را حتی از طریق اینترنت و سایتها دنبال کرده باشد دیگر این ادعا را نمیپذیرد. لازم نیست مقاله بنویسید. جامعه این حکومت را قبول ندارد. چرا؟ چون ندا را در خیابان جلوی چشم همه کشتند. بخاطر کهریزک. بخاطر نزدیک به یکسال اعتراض و تظاهرات و درگیری خیابانی. بخاطر شورش ٦ دی. همه اینها هم مستند است با فیلم و عکس و تفصیلات روی اینترنت.

منظور من از پراتیک، پراتیک در این سطوح است. پراتیک بعنوان معیار و محک حقیقت بر تجربه بلافاصله بشر از زندگی مبتنی است. بشر پراتیک خودش را تجربه میکند. وقتی من روی این صندلی می نشینم، وقتی پشت این میز می ایستم و پشت این میکروفون صحبت میکنم کار بشری را تجربه میکنم. اینها کار مرده و کار شیئیت یافته نسلهای بشری است. ما خودمان جهان عینی خودمان را ساخته ایم. پراتیک به این معنا. پراتیکی که تبدیل میشود به عینیت و در برابر ما قرار میگیرد. در هر سطحی اینطور است.

در سطح مبارزه طبقاتی، پراتیک مبارزاتی طبقه کارگر جزئی از شرایط بقا و زیست او است. مثل شام شب. بقول مارکس کارگر نمیتواند عرق جبینش را انبار کند؛ نیروی کارش را هر روز باید بفروشد و با هر نرخی. و چون باید شکم خود و خانواده اش را سیر کند همانطور میجنگد که کسی در دفاع از زندگیش با حیوانات وحشی میجنگد. کارگر با گرگ سرمایه میجنگد که زنده بماند. این جنگ جزء تعریف طبقه کارگر است. نه تئوریسینی آنرا بمیان طبقه برده و نه به آژیتاسون احتیاجی هست. اگر جنگ نکند زندگیش را باخته است، کرایه خانه اش را نمیتواند بدهد و جل و پلاسش را بخیابان میریزند. اگر نجنگد بچه اش از گرسنگی میمیرد. این جنگ جزئی از زندگی طبقه است. همانطور که باید پای خط تولید کار کند، باید مبارزه کند که دستمزدش نیفتد که زندگیش تامین بشود. چون بورژوازی میتواند تا آنجا پیش برود که فرد کارگر نابود بشود و نیروی کار، نه به شکل افراد کارگر، بلکه نسلا برایش حفظ بشود. بورژوازی میتواند تا حد مرگ از یک کارگر کار بکشد و با فرد بعدی جایگزینش کند. اگر مبارزه طبقه کارگر نبود، بورژوازی ابائی از این کار نداشت. این کار را عملا کرده اند، در تاریخ اتفاق افتاده است و همین امروز از خیابانهای بمبئی هر روز صبح مرده جمع میکنند، اینها کی اند؟ سرمایه دارن هندوستان اند؟! بورژوازی تا اینجا پیش میرود و کارگر هم در مقابل برای تامین زندگیش ناگزیر است هر روز مبارزه کند.

بنابراین پراتیک مبارزاتی طبقه، جنبش کارگری علیه سرمایه، یک داده عینی است. یک داده جامعه سرمایه داری است و کار کمونیستها و مارکسیستها این نیست که مبارزه را بوجود بیاورند، که مبارزه را خلق کنند و حتی به آن دامن بزنند و حتی آژیته اش کنند. بلکه وظیفه شان اینست که یک چیزی که هست، یک مبارزه موجود را سازمان بدهند. مارکسیسم تئوری یک جنبش است و نه تئوری طبقه ای که در خانه خوابیده. مارکسیسم تئوری جنبش طبقه کارگر علیه سرمایه است و نه تئوری کارگران وقتی رفته اند سینما، کارگران وقتی نماز میخوانند، کارگران وقتی به کورش کبیر قسم میخورند. مارکسیسم تئوری اینها نیست، مارکسیسم تئوری همین کارگری که نماز میخواند و عرق ملی دارد و خرافات دارد هست وقتی که برای افزایش دستمزدش اعتصاب میکند. مارکسیسم در آنجا حاضر است. و تئوری اوست و رهبراوست و سازمانده اوست. کارگر خارج از مبارزه ممکن است کوهی از توهم داشته باشد. کارگر بعنوان یک شخص، بعنوان فردی از جامعه که در حال اعتراض و مبارزه ای نیست همانقدر مورد توجه مارکسیسم قرار میگیرد که هر فرد دیگری. ولی مارکسیسم بعنوان تئوری مبارزه طبقه کارگر به هر کارگری مربوط میشود بخاطر اینکه هر کارگری ناگزیر از مبارزه است. این مبارزه داده شده است و جزئی از پراتیک و وجود اجتماعی طبقه است.

در یک بعد وسیعتری در دنیای امروز این پراتیک اجتماعی علیه سلطه سرمایه، اعتراض توده مردم علیه سیستمی که به دست و پایشان پیچیده و زندگی را بر آنها تنگ کرده را نیز دربر میگیرد. مثلا در جامعه نظیر همین آلمان موضوع محیط زیست، موضوع گی و لزبینها، موضوع آزادی زن و غیره، ریشه همه اینها بطور عینی نظام سرمایه داری است و اگر مردم علیه این مصائب اعتراض ومبارزه میکنند حتی اگر خودشان ندانند علیه سرمایه ایستاده اند.

جنبش کارگری علیه سرمایه شرط بقای طبقه است، همیشه وجود داشته و آنرا باید فرض گرفت اما امروز اعتراض توده مردم علیه یوغ و سلطه سرمایه را هم باید فرض گرفت، مثل اعتراض زنان، اعتراض علیه مذهب، اعتراض علیه تبعیض ناسیونالیستی و قومی و نژادی اعتراض برای حقوق مدنی و غیره و غیره. اینها عرصه هائیست که حاکمیت سرمایه بچالش کشیده میشود از طرف اکثریت مردم جامعه که هر گونه امید و توهم و علقه ای به سرمایه داری را از دست داده اند. این ویژگی جهان امروز است. سه قرن قبل، زمانی که تازه بورژوازی روی کار آمده است بخش عمده جامعه طرفدار بورژوازی است بخاطر اینکه دارد از دوره کهنه قئودالی دور میشود. بخاطر اینکه بورژوازی جوان با شعار برادری و آزادی و مدنیت نوری را در ته تونل به توده مردم خارج شده از نظام بسته فئودالی نشان میدهد که مردم را جذب میکند. ولی هر چه بیشتر از این دوره دور میشویم بیشتر معلوم میشود در به همان پاشنه سابق میگردد. مذهب و قومیت و خرافه و سرکوب و اعدام و شکنجه و بیحقوقی و غیره دوباره سکه رایج میشود و در نتیجه کل جامعه در پاسخ به آن احساس از خود بیگانگی، در جواب بی اختیاری و بی تامینی و بی حرمتی که در نظام فئودالی حاکم بود دیگر نمیتواند امیدش را به بورژوازی ببندد. معلوم میشود درد همینجاست. دیگر در همه کشورها باندازه کافی از قرون وسطی دور شده ایم که بدانیم مسئول این وضعیت بورژوازی و فقط بورژوازی است. در جامعه ای نظیر ایران حتی تا پنجاه شصت سال پیش، قبل از اصلاحات ارضی، ممکن بود هنوز کسی نظام ارباب رعیتی را سرزنش کند و به رفرم ارضی و سپاه دانش و بهداشت امید داشته باشد. کسی که با فئودالیسم در ایران مخالف بود و خود را ترقیخواه میدانست میتوانست به این اصلاحات دخیل ببندد. اما بعد از اصلاحات ارضی این دوره تماما به سر رسید. امروز دیگر سرمایه همه جهان را فرا گرفته و هر دردی هست نتیجه سلطه سرمایه داری است. و به همین دلیل است که اعتراض علیه سرمایه توده گیر میشود و توده مردم متمدن دنیا، بقول منصور حکمت جهان متمدن، همدرد طبقه کارگر میشود. رهبر بالقوه این جهان متمدن طبقه کارگر است.

وقتی در این سطح ماکرو از پراتیک اجتماعی صحبت میکنیم مساله حول نقد اجتماعی سرمایه متمرکز میشود. نقدی که پرچم رهبری و پیشگامی اش را در نظر و در عمل طبقه کارگر در دست دارد.

پراتیک و هویت کمونیستی

از اینجا من به کمونیسم کارگری و به حزب میرسم. سئوال اینست که ما کمونیستهای کارگری خودمان را با چه تداعی میکنیم، ما که هستیم؟ پراتیک در تعریف ما چه نقش دارد؟ بحث بر سر سازماندهی است و طبعا بخش محوری آن سازماندهی حزبی است. سئوال اینست که این حزب چه کسانی است؟ ما که هستیم؟ از نود و نه درصد ما بپرسید جوابمان این خواهد بود که ما مارکسیست هستیم و سند هویت ما هم "یک دنیای بهتر" و "تفاوتهای ما" و مباحث بولتن شوروی و دیگر نظریات و تئوریهای کمونیسم کارگری است. عضو حزب کیست؟ کسی که برنامه دنیای بهتر را قبول داشته باشد. به نظر من هیچیک از اینها هویت ما، هویت حزب و عضو حزب را تعریف نمیکند. مثل اینست که کسی بپرسد جنبش کارگری چیست و به مانیفست و کاپیتال حواله اش بدهید. ما بالاخره مارکسیسم را زمانی انتخاب کرده ایم. چرا؟ چه چیزی باعث شد مارکسیست بشویم؟ خود ما به چه دلیل به حزب آمده ایم که حالا میخواهیم دیگران را بحزب بیاوریم؟ چرا به این حزب آمده ایم و چرا در این حزب مانده ایم؟ چرا دیوار برلین به سر ما فرو نریخت؟ چرا هنوز ایستاده ایم و داد میزنیم و مبارزه میکنیم؟ چون کتابهای مارکسیستی خوانده ایم؟ خوب چرا کاپیتال و مانیفست را خواندیم و قبول کردیم؟ چرا طرفدار کینز و آدام اسمیت نشدیم؟ و یا طرفدار میلتون فریدمن که متفکر اقتصادی دوره ماست و جایزه نوبل هم برده است؟ جواب خیلی روشن است. هر یک از ما قبل از آنکه مارکسیست باشیم و حزبی باشیم به این دنیا معترضیم. این دنیا را قبول نداریم. هزار تا فریدمن هم بیاید و برود باید کسی توضیح بدهد که چرا سالی چندین میلیون کودک بخاطر فقر میمیرند و چرا میلیاردها انسان در دوره اوج قدرت و تکنولوژی تولیدی بشر گرسنه اند و چرا فقر و بدبختی و محرومیت در دنیا بیداد میکند؟ نقطه شروع برای ما اعتراض به این وضعیت است. و بنابراین ما خودمان را با پراتیک تداعی میکنیم. بعنوان حزب کمونیست کارگری با پراتیک جنبش کارگری - ما حزب این جنبشیم- و بعنوان یک فرد با فعالیت علیه نظام سرمایه داری. من مخالف نظام سرمایه داری هستم، معترض به نظام سرمایه داری هستم، این نظام را نمیخواهم و به این نظام رضایت نمیدهم. میخواهم این دنیا عوض بشود و این را هم فهمیده ام که برای تغییر این دنیا باید آستین بالا بزنم و وارد عمل بشوم. تئوری میخواهم که بمن بگوید چطور میشود این کار را کرد و تازه اینجا میرسیم به مارکسیسم. ما با تئوری به این مبارزه نیامده ایم. با زندگی، با تجربه، با مشاهده و با نفس کشیدن هر روزه فهمیده ایم این هوا قابل استنشاق نیست. این هوا هوای من نیست. و هوای هیچ انسانی نیست. هر آدمی باید در فضای دیگری نفس بکشد. باید در مناسبات دیگری و روابط دیگری باشد. روابطی که در خانواده داریم باید با همه داشته باشیم. اگر هر کس در خانه میرود سر یخچال و هر چه میخواهد بر میدارد میخورد و کسی ازو نمیپرسد چقدر کار کردی و پولش را بگذار جاش، در جامعه هم هرکس میخواهد برود سر یخچال جامعه و هر چه میخواهد بردارد. چرا نمیتوانیم اینطور زندگی کنیم؟ برای داشتن این احساسها و این آرزوها لازم نیست مارکس را بخوانید. اما وقتی مارکس را میخوانید میفهمید این تئوری اعتراض شماست، تئوری نخواستن و نپذیرفتن این دنیاست، تئوری تغییر این دنیاست.

به این معنا ما خودمان را با پراتیک، با یک حرکت و جنبش اجتماعی، تداعی میکنیم. کمونیسم یک جنبش عینی است، یک حرکت اعتراضی اجتماعی است. یک جنبش است و نه یک عده آدم. این تئوری طبقه کارگر نیست، تئوری جنبش کارگری علیه سرمایه است. تئوری کارگران نیست، تئوری اعتراض کارگران است. و ما چون به این دنیا معترض هستیم مارکسیست شده ایم و نه برعکس. لازم نیست کسی مارکس را بخواند تا بفهمد بچه ها نباید از گرسنگی بمیرند! نباید کسانی که سخت ترین کارها را میکنند بدبخت ترین آدمها باشند. یا تبعیض جنسیتی و بیحقوقی زنان قابل قبول نیست و غیره. اینها مسائل مورد اعتراض هر آدم شریفی به دنیای موجود است. شما درد و مساله را دارید و بعد مارکس را میفهمید و می پذیرید. مارکس را که میخوانید میفهمید چرا اینطور است و راه حل چیست. همه همینطور شروع میکنند.

بنابراین کمونیسم کارگری جنبش طبقه کارگر علیه سرمایه و حزب ارگان سازماندهی و رهبری این جنبش است. حزب ما حزب یک نوع مبارزه و اعتراض معین است. اعتراضی که فی الحال وجود دارد. ما خالقش نیستیم. تا سرمایه داری هست اعتراض به آن هم هست. صد تا حزب کمونیست کارگری را هم بگذارند جلوی دیوار تیرباران کنند اعتراض را تمام نمیکنند. کارگری که اعتراض نکند باید برود بمیرد و هیچ آدم عاقلی مرگ را انتخاب نمیکند. برای زندگی میجنگد. به این معنی ما حزب اعتراض هستیم. حزب اعتراض علیه سرمایه. نه تنها در جنبش کارگری که خصلتا ضد سرمایه است بلکه اگر در جنبش جوانان این اعتراض هست، اگر در جنبش زنان هست، اگر در جنبش محیط زیست هست، ما حزب آنها هم هستیم. ما وظیفه داریم که مبارزه علیه سرمایه داری و مصائب آنرا در هر سطح تقویت کنیم و راه پیشروی و پیروزی آنها را هموار کنیم. سازمانشان بدهیم، آنها را رهبری کنیم.

این جایگاه پراتیک برای حزب ما است. من هنوز وارد بحث سازماندهی به معنی اخص نشده ام. من سعی کردم جایگاه پراتیک را آنطور که در تزهای فوئر باخ هست از نظر سیاسی و عملی توضیح میدهم. این بحثها جدید نیست ولی در هر حال این بحث لازم بود برای اینکه بتوانیم به موضوع سازماندهی بپردازیم.

سازماندهی پراتیک

الان شاید روشن شده باشد که منظور از سازماندهی پراتیک چیست. اگر منصور حکمت بر این گفته مارکس تاکید دارد که کمونیسم ماتریالیسم پراتیک است آنوقت باید براین هم تاکید کنیم که کار حزب کمونیست سازماندهی این پراتیک است.

اگر اینطور به مساله نگاه کنیم مبنای ارزیابیها و موضعگیریهایمان تغییر خواهد کرد. فرض کنید این بحث را داشتیم و جا افتاده بود و همه این رویکرد را داشتیم. آیا در اینصورت وقتی انقلاب ۸۸ شروع شد کسی شک میکرد که آیا در آن دخالت کنیم یا نکنیم؟ آیا این بحث اصلا جائی داشت که مردم معترض سبزند یا پرچم سه رنگ بلند کردند و حرفهای ما را قبول ندارند؛ چپ نیستند، گرایشات مذهبی و ناسیونالیستی دارند و غیره؟ کسی این حرفها را میزند که با نظر و عقیده خودش را تعریف و تداعی کرده است. و وقتی جنبش را ارزیابی میکند با محک همنظری و هم عقیدگی به سراغش میرود. اگر خودمان را با پراتیک مبارزاتی تداعی (من این کلمه را هم ارز identify در انگلیسی بکار میبرم) کنیم آنوقت حرکتهای اجتماعی که عملا ضد سرمایه اند، مثل جنبش چارتیستها، جزئی از مبارزه اجتماعی ما خواهند بود. آیا معیار مارکس و انگلس این بود که فعالین جنبش چارتیستها چه تئوریها و نظراتی داشتند؟ چه قدر مارکسیست هستند؟ - در هر حال مارکس که نمیتوانست این معیار را داشته باشد باید میگفت چقدر با خودم موافقند!- اینها پوچ است. یک جنبش عینی و واقعی طبقه کارگر هر اندازه هم در شکل خیلی خام و ابتدائی، جنبش ما است. کمون پاریس هم همینطور. میدانید حرکت کمون چقدر ناسیونالیست بود و چقدر از فرانسه در برابر دشمنان خارجی صحبت میکرد؟ مارکس میگوید زنده باد کمون پاریس برای اینکه یک حرکت عملی و واقعی علیه بورژوازی است. جزئی از یک پراتیک مبارزاتی است که مارکس اهل آن پراتیک است و تئوریسین و رهبر و سازمانده آنست. حزب ما، حزب کمونیست کارگری هم حزب رهبر و سازمانده پراتیک علیه سرمایه است و حول این پراتیک تشکیل میشود و حول پراتیک رشد میکند و هویتش این پراتیک است.

هویت حزب ما نوشته "تفاوتهای ما" نیست، "تفاوتهای ما" تئوری پراتیکی است که کل سرمایه داری را بچالش میکشد در عصرما، در دوره بعد از دیوار برلین و در قرن بیست و یک. کمونیسم کارگری یعنی این چالش مبارزاتی و اجتماعی. کمونیسم کارگری یعنی اعتراض جهانی طبقه کارگر به دنیای بعد از دیوار برلین. کمونیسم کارگری در مقطعی سر بلند میکند که دیوار برلین را بر سر پراتیسینهای نسلهای قبلی ما خراب کرده اند و اعلام کرده اند که اشتباه کردید، شکست خوردید و دوره تان و تاریختان به سر رسیده است. کمونیسم کارگری یعنی اعتراض به سرمایه داری وقتی سرمایه از موضع قدرت دور دومی از تعرض را شروع کرده است. با این توجیه که مبارزه طبقاتی تمام شده و تاریخ بپایان رسیده و سرمایه پیروز شده و بازار آزاد پیروز شده است.

در اوج این هیاهو کمونیسم کارگری میگوید این نظرات پوچ است. اعتراض و مبارزه هست و خواهید دید که وسیعتر هم خواهد شد، مبارزه در ابعاد وسیعتری شروع میشود و کارگران به کمونیسم احتیاج خواهند داشت و چپ دوباره سر بلند خواهد کرد و کارگران و مردم و هرکس اعتراضی به این دنیا دارد به چپ روی خواهد آورد - بحثی که منصور حکمت داشت- و چند سال بیشتر طول نکشید که چنین شد.

امروز حتی همانها که با باد دموکراسی رفته بودند و مجسمه لنین را پائین میکشیدند از سوسیالیسم دم میزنند. در جلسه دیروز رفیقمان میگفت رهبر یکی از احزاب پارلمانی آلمان گفته من افتخار میکنم که سوسیالیستم. من مصاحبه ای دیدم از جلال طالبانی که گفته بود من سوسیالیستم. در توضیح مخالفتش با حکم اعدام طارق عزیز گفته بود من سوسیالیستم و با اعدام مخالفم. تصور این را میکردید که کسی مثل جلال طالبانی که در مقطع ریزش دیوار برلین و جنگ خلیج برای آمریکا و دموکراسی اش پشتک و معلق میزد امروز میگوید من سوسیالیستم؟ از طرف دیگر با سقوط وال استریت نشریات اصلی جهان بورژوائی تیتر میزنند که مارکس زنده است و فروش کتاب کاپیتال و مانیفست دوباره رونق میگیرد.

تفاوتهای ما نوشته شد تا پرچم نظری و تئوریک این دور تازه اعتراضات باشد. بحث من اینست که ماهیت ما و هویت ما این پراتیک اجتماعی است. پراتیکی که جوهرش اعتراض به سرمایه است. ما حزب این اعتراض هستیم و هر جا این اعتراض را ببینیم وظیفه مان را تقویت و سازماندهی آن قرار میدهیم. اعتراض به مصائب جهان سرمایه داری اعتراض ما است حتی اگر فعالین اش خود را چپ ندانند. کسی که در ایران بخیابان آمده و یا بالای پشت بام رفته و شعار میدهد مرگ بر دیکتاتور، این متعلق به جنبش من است حتی اگر روزی شش رکعت نماز بخواند. ممکن است خودش فکر کند رهبرش کروبی است. خوب کسان زیادی هستند که معنی واقعی جنبشی که درگیر آنند را نمیدانند. بقول مارکس همانطور که هر فرد را بر اساس آنچه درباره خودش میگوید قضاوت نمیکنند جنبشها و کلا تحولات تاریخی را هم نمیتوان بر اساس درک کسانی که درگیر آن بوده اند شناخت و ارزیابی کرد. عمل و اعتراض واقعی است و عینیت دارد و نه درک و نظر افراد از عمل و پراتیکشان. ممکن است کسی درباره فعالیت خودش توهم داشته باشد. اکثریت مردم درک و شناخت درستی از تحولات و مبارزاتی که درگیر آن هستند ندارند. در مورد کارگران هم این صادق است. اساسا فعالیت و دخالت حزب ضروری است برای اینکه همین نوع توهمات را کنار بزند، ولی علت وجودی و هویت حزب اعتراض عملی علیه مصائب سرمایه داری و سازماندهی آن پراتیک است حتی اگر به انواع اشتباهات و توهمات نظری و عقیدتی آلوده باشد.

اگر از این زاویه به مساله نگاه کنیم آنوقت متوجه میشویم که هر کس درانقلاب ۸۸ با شعار مرگ بر دیکتاتور بمیدان آمد، در خیابانها باریگاد بست و با مزدوران حکومت درگیر شد، و هر کس روز ٦ دی به مزدوران و مقرهای حکومتی حمله کرد و هر کس در این مبارزه بزندان افتاد و یا جانش را از دست داد، او با ماست، بالقوه جزء جنبش ما است و وظیفه ما سازماندهی این نیرو است.

حزبی با این دیگاه و درک از خود و وظایفش یک لحظه تردید نمیکند که باید با تمام قوا در جنبش ۸۸ دخالت کند. یک حرکت اجتماعی عظیم در ایران براه افتاده است که ستون نویس فلان روزنامه آن سر دنیا آنرا انقلاب مینامد، اما مدعی مارکسیسم مثلا حاضردر صحنه ایران آنرا انقلاب نمیداند. از این نوع چپ باید پرسید سوراخ دعا را گم نکرده اید؟ حزب برای این نوع چپ عقیدتی یک پدیده نظری است و نه عملی و پراتیکی.

واقعیت آنستکه حزب هم برای پیشبرد یک پراتیک معین نیرو میخواهد و هم پراتیکش جاذب است. قضیه دو سویه است. در بحث حزب و جامعه منصور حکمت میگوید حزب باید اجتماعا انتخاب بشود حتی از جانب توده طبقه کارگر و راههای اجتماعی شدن حزب را توضیح میدهد. تئوری و عقیده و نظریه در این بحث جائی ندارد. هیچ جا خوب ترویج کنید نیست. بحث بر سر عملکرد حزب است. حزب باید در دسترس باشد. باید تلویزیون داشته باشد. باید قدرتش را ببینند. باید مردم در ناصیه حزب ببینند که میتواند قدرت را بگیرد ومیتواند قدرت را نگهدارد. باید مردم مطمئن شوند که حزب بلد است چطور با آمریکا طرف بشود. مردم نمیخواهند انقلاب کنند و بعد وارد جنگ طولانی با ارتشهای امپریالیستی بشوند. مردم میخواهند ببینند که آیا حزب میتواند بزند و بگیرد و قدرت را نگهدارد بی آنکه خون بجامعه پاشیده بشود؟ مردم اینطور انتخاب میکنند و در هیچ کجای این تصویر عقیده و تئوری نیست. تئوری از طریق عمل ما اهمیت پیدا میکند و به عمل ما خط و جهت میدهد ولی این عمل ما است که جذب میکند و این عمل ما است که دفع میکند. این عمل ماست که قانع میکند، عمل ما است که فعالین و کادرهای حزبی مثل ما را میسازد.

سوی دیگر قضیه اینست که ما به پراتیسینها و به همرزمان نیاز داریم و نه به هم نظرها. نظر اگر اهمیت دارد در اینستکه پراتیک مشترک ما را سازمان بدهد، تعمیق کند، به پیش ببرد. برای اینکه وقتی درگیر نبرد هستیم جنگ را به ما معرفی کند. ما مشغول نبرد معینی هستیم و عده ای که امرشان پیروزی در این نبرد است به صفوفمان می آیند. خوش آمدند. ممکن است وقتی این نبرد تمام بشود ما را ترک کنند ولی من کادر حزب تفنگم را از این شانه به آن شانه میاندازم و درگیر نبرد بعدی میشوم. میروم پل بعدی را بگیرم. لابد در نبرد بعدی هم کسانی کنارمان قرار خواهند گرفت. کارما از خود راندن این فعالین مقطعی نیست بلکه همراه کردن آنان در جنگمان با سرمایه است. میگویم این تپه را گرفتیم اما هنوز به قله نرسیده ایم آیا برای گرفتن تپه بعدی هم با ما همراه میشوی؟

اینجاست که باید ترویج کنم. باید نظرات و تئوریهایم را توضیح بدهم. باید نشان بدهم که این نبردها جزئی از یک جنگ اساسی با کل نظام سرمایه است و در خود به پیروزی نهائی نمیرسد. حتی اگر پیروز بشود دستاوردهایش قابل بازگشت خواهد بود. باید نشان بدهم که اینها پله های رسیدن به قله آزادی و رهائی است. باید نشان بدهم که در میانه راهیم و اگر میخواهیم همین دستاورها حفظ بشود، اگر میخواهم همین پل را از ما پس نگیرند باید برویم و پل بعدی را هم بگیریم و همینطور پلهای بعدی را. این شیوه کار و عملکرد حزب فرمانده و سازمانده جنگ طبقه کارگر با سرمایه است. حزبی که در صدها عرصه علیه بورژوازی در حال نبرد و پیشروی است.

اما کسانی هستند که در همان قدم اول بخاطر اینکه همنبردهایشان تا آخر با آنها نخواهند بود صحنه را ترک میکنند. نگران اینند که ناسیونالیستها هم سکولار شده اند و یا علیه مجازات اعدام می جنگند. از اینکه "دیگران"، یعنی غیر چپها و غیره کمونیستها هم در عرصه های مبارزاتی مورد تایید ما فعال شده اند ناراحتند!

بارها این انتقاد را شنیده ام که فلان پناهنده که به فدراسیون پیوسته بود بعد از اینکه خرش از پل گذشت و پناهندگی اش را گرفت رفت بدنبال زندگی اش. جواب من هم همیشه اینستکه خوب بخاطر زندگیش پناهنده شده معلوم است میرود بدنبال زندگی اش! میپرسید چرا مثل ما بمبارزه ادامه نمیدهد؟ بخاطر اینکه بلد نیستیم مثل خودمان را بسازیم. هم نبرد خیلی داریم و از همین فعالین مقطعی باید همرزم و هم جنگ ساخت. اگر ما هنری داریم، اگر سازمانده کمونیست هستیم اینست که همنبردها را همرزم خودمان کنیم.

پراتیک، سازماندهی، ترویج!

وقتی از این سر به مساله سازماندهی نگاه کنیم آنوقت پراتیک همه جا محور کار است. بعنوان نمونه از این زاویه تز یا راهکار " تبلیغ، ترویج، سازماندهی" را در نظر بگیرید. ترتیب این کلمات میگوید که تبلیغ یا آژیتاسیون میکنیم، ترویج میکنیم و بعد سازمان میدهیم. فرضهائی در این رهنمود هست که با زندگی واقعی نمیخواند. اولین فرض اینست که باید افراد را آژیته کرد، یعنی اعتراضشان بدنیای موجود را برافروخت و دامن زد. یعنی طرف اعتراض و نارضایتی ندارد و در گیر مبارزه ای هم نیست، مشغول زندگی روزمره است و بنابراین اول باید اعتراضش را بر افروخت. به نظر من یا یک خرده بورژوا میتواند اینطور فکر کند و یا در هر حال روشنفکری که واقعیت را، رنج و درد زندگی کارگران و توده های محروم جامعه را، نمیشناسد. این واقعی نیست که کارگران خوابیده اند و باید اول بیدارشان کرد. باید تبلیغ و ترویجشان کرد که سرمایه در برابر آنها است و مثلا برای آنکه دستمزدمان نیافتد باید بجنگیم. کارگر به این نوع تبلیغ و آژیتاسیون نیازی ندارد. و تازه بعد از تبلیغ نوبت ترویج میرسد. یعنی اول باید کسی که خوابیده است و اصلا نمیخواهد بدود را بدویدن آژیته کرد و بعد باید تئوریها را توضیح داد و مانیفست و تفاوتهای ما و غیره را روی میز گذاشت. و در آخر هم میرسیم به سازماندهی به این معنی که حزب پلاتفرم و نفشه عملهای معینی تصویب کرده که باید برای انجامش سازمان یافت و سازمان داد. هیچیک از این فرضیات درست نیست. این دید جامعه را ساکن و آرام فرض میکند. در جهان واقعی این روند برعکس طی میشود. مردم فی الحال مشغول اعتراض و مبارزه هستند و باید این حرکت را سازمان داد. سئوال کلیدی اینست: افراد را سازمان میدهید یا فعالیت را؟ روشن است که در نهایت افراد را سازمان میدهیم اما چگونه و از کدام نقطه عزیمت؟ پاسخ من اینست که ما کسانی را سازمان میدهیم که فعال اند، معترض اند و فی الحال دارند میدوند. ما دویدن را سازمان میدهیم و دوندگان با ما خواهند آمد. در هر جامعه ای توده مردم، و نه فقط کارگران - در ایران که نود و نه درصد اهالی - به انحای مختلف دارند اعتراضشان را نشان میدهند. به هر شکل و شیوه ای. در همین ایران از مسابقه فوتبال و جشن عروسی و مد لباس و آرایش جوانها و بد حجابی زنان و روزه خواری در خیابانها گرفته تا اعتصابات و اعتراضات تعطیل ناپذیر کارگری و تا شورش شهری و غیره و غیره. همه اینها محمل مبارزه و اعتراضند. جامعه دارد میجوشد و باید همین جوشش را خط و جهت داد و سازمان داد.

ببینید، آن شعار تبلیغ ترویج سازماندهی برای جوامع در حال سکون مثل گورستان آریامهری ممکن است بالاخره قابل فهم باشد. جامعه ای که اکثر مردم سر به زندگی خودشان داشتند و در فضای بعد از کودتای ٢۸ مرداد همه عقب نشسته بودند و زیر کنترل ساواک آهسته میرفتند و آهسته میآمدند. در آن جامعه اگر کمونیست میشدی کمتر اعتراض میکردی که لو نروی. ما در دانشگاه معمولا کمونیستها را اینطور میشناختیم. دانشجوی آرام وسر براهی که میآمد و میرفت و در هیچ بحث و فعالیتی درگیر نمیشد میگفتیم احتمالا فدائی است! و اغلب هم حدسمان درست بود. اما کسی که میامد در کافه تریا مینشست و بحث میکرد و داد میزد میگفتیم چیزی بارش نیست! آن دوره اینطور بود. وقتی کسی فعالیت سیاسی میکرد ساکت میشد. و اوج فعالیتش عضویت در خانه تیمی و چریکیسم بود. این سبک کار دروه اختناق بود و تئوریش هم این بود که دو مطلق را باید شکست، مطلق قدرت رژیم و مطلق یاس و ضعف مردم و این دو مطلق را باید با فداکاری و نثار کردن جان خودمان بشکنیم. شریف ترین جوانان جامعه به این شیوه مبارزه کردند و کشته شدند. بالاخره گورستان آریامهری چنین تئوریهائی را هم می پروراند. در چنین شرایطی در هر حال شیوه تبلیغ و ترویج و سازماندهی محلی از اعراب داشت. ولی در جامعه امروز که نمیتوان بپای مبارزه نسل جوان رسید و طبقه کارگری که یک روز اعتراض و مبارزه اش قطع نمیشود و زن و معلم و پرستار و دانشجو وتوده های مردم به طرق مختلف نارضائی و اعتراض خود را به نمایش میگذارند، آژیتاسیون بعنوان اولین قدم همانقدر موضوعیت دارد که تز شکستن دو مطلق. امروز نه تنها یاس و سکونی در کار نیست بلکه این خبر مبارزات مردم است که انقلابیون حرفه ای را آژیته میکند و نه برعکس! ما معمولا آژیته میشویم وقتی خبر مبارزات مردم را میشنویم.

سازماندهی همفکران یا همرزمان؟

در یک سطح پایه ای تری اگر تبلیغ و ترویج را از جنس آگاهگری بدانیم آنوقت این تز تبلیغ ترویج سازماندهی در واقع میگوید اول باید آگاه کرد و بعد سازمان داد؛ بعبارت دیگر باید حول آگاهی، حول موضع و نظر و عقیده، سازمان داد. این درد مبتلابه همه چپ فرقه ای و عقیدتی است. این نظریه در واقع میگوید ما مارکسیستها، ما آگاهان به تئوریهای مارکسیستی باید همنظرانمان را پرورش بدهیم و کسی با ماست که مثل ما فکر میکند. این تلقی حتی در صفوف ما هم بچشم میخورد.

کلاهتان را قاضی کنید با چه کسی دوست داریم بنشینیم و بحث کنیم؟ کسی که مثل ما فکر میکند و یا کسی که همنظر ما نیست ولی در عمل معینی در کنار ما است؟ معمولا اولی را انتخاب میکنیم. با دومی بعد از پنج دقیقه دعوایمان میشود. از خیلی از رفقا میشنوم که "آن مقاله را خوانده ای و یا به آن سایت سر زده ای؟ عینا ما بحث میکند". اما از یک نفر نشنیدم که بگوید یک فعال سبز یا سلطنت طلب و یا در هر حال مخالف نظری خودمان را دیدم که در فلان اعتراض معین عین ما فعال بود و حرکت کرد. هیچوقت چنین چیزی نشنیدم. مساله این نیست که چنین اکتیویستهائی وجود ندارند. خیلی زیادند. ولی به آنها توجهی نداریم. از خودمان نیستند. حتی گاهی از فعال بودن آنها ناراحت میشویم و احساس رقابت میکنیم. اغلب میگوئیم در فلان آکسیون تعداد ما کم بود و منظورمان اینست که تعداد همعقیده های ما کم بود. میگوئیم در اعتراض جلوی سازمان ملل در نیویورک چند ده نفر بودیم و نه آن چند هزار نفری که در کنار و همراه ما به سفر احمدی نژاد اعتراض داشتند. همه این معترضین عملا و واقعا با ما هستند حتی اگر خودشان ندانند. دقیقا چون خودشان نمیدانند کار ما از همین جا شروع میشود. اگر آن چند هزار نفر را نمیبینیم قدرت خود را ندیده ایم. جنبش ما با تئوری و ذهنیت افراد تعریف نشده است. کارگر یا زن یا دانشجوئی که عملا بمیدان مبارزه علیه هر یک از مصائب جامعه پا گذاشته هر ذهنیتی داشته باشد نیروی جنبش ما است.

کنفرانس جی ٢۰ امسال تورنتو را به هم ریخت. هزاران نفر در اعتراض به خیابان آمدند. در مرکز تورنتو عملا حکومت نظامی برقرار شد. برای یک ویک اند همه خیابانها را در مرکز شهر بستند و پلیس و نیروهای ضد شورش این منطقه را قرق کردند. با باتون به جان تظاهر کنندگان افتادند و بدون هیچ توجیه و محمل قانونی ای تعداد زیادی را بازداشت کردند. برای سه روز یک نبرد و درگیری خیابانی تمام عیار بین مردم معترض به این کنفرانس بیست کشور مهم سرمایه داری و نیروهای ضد شورش در گرفت. این نبرد ما است و معترضین نیروی ما هستند. نیروی جنبش ضد سرمایه. اما وقتی از بعضی از رفقای شرکت کننده در این تظاهرات میپرسید جواب میشنوید که تعداد ما زیاد نبود! منظورشان همفکران و همعقیده های ماست و نه همرزمان ما. من این تعریف از "ما" را قبول ندارم. من خودم را با این حرکت تداعی میکنم و وقتی چنین میکنم آنوقت برطرف کردن هر ضعف نظری و سیاسی تئوریک آن حرکت بعهده من و مسئولیت من است. آنوقت تعمیق و رادیکالیزه کردن این حرکت بعهده من است. یعنی وظیفه من در قالب آن فرمول قدیمی میشود پراتیک- سازماندهی- ترویج. پراتیک مبارزاتی فی الحال وجود دارد وظیفه ما اینست که سازمانش بدهیم و آگاهتر و رادیکال ترش کنیم و برای نبردهای بعدی آماده اش کنیم، و کسی را که برای یک نبرد پا بمیدان گذاشته درگیر جنگ طبقاتی بکنیم. کسی که در تورنتو علیه جی ٢۰ بمیدان آمده به سیاستهای بیست کشور صنعتی و گلوبالیزاسیون و سرمایه های جهانی و غیره اعتراض دارد که همه اینها عرصه های مهم اعتراض ما کمونیستها هم هست. اما جنگ ما علیه سرمایه فراتر از اینست و معترضین به جی ٢۰ سربازان بالقوه این جنگ هستند. و ما باید تلاش کنیم بخش هر چه وسیعتری از این نیرو را در جنگ علیه سرمایه با خودمان همراه کنیم. ما در این اعتراضات فعالانه شرکت میکنیم، با شرکت کنندگان و فعالینش ارتباط برقرار میکنیم و آنها را بمبارزه در عرصه های دیگر فرا میخوانیم. و به این طریق نیروی خود را بسط میدهیم و تقویت میکنیم. از پراتیک شروع میکنیم، آدمها را در یک عمل مشترک ملاقات میکنیم، سازمانشان میدهیم و امر و مبارزه شان را عمیق تر و رادیکال تر میکنیم. این کار ماست.

نقطه شروع ما چیست؟ پراتیک مبارزاتی فی الحال موجود در جامعه. حزب ما باشد و یا نباشد این پراتیک هست. منصور حکمت - اگر اشتباه نکنم در پلنوم ١٤- میگوید کار ما خلق مبارزه و اعتراض نیست. وجود مبارزه را باید فرض گرفت. کار ما اینست که وقتی مبارزه ای سر بر آورد و اوج گرفت آنقدر آماده باشیم، آنقدر در صحنه باشیم، آنقدر در دسترس و معرفه باشیم که بتوانیم رهبر عملی و واقعی آن حرکت بشویم. کار ما سازماندهی و رهبری پراتیک موجود است. مبارزه را فرض بگیرید. نه تنها در جامعه ای نظیر ایران که در حال انفجار است بلکه حتی در همین کشورهای ظاهرا با ثبات غربی هر روز مبارزه و اعتراضی جریان دارد. کار ما کمونیستها سازماندهی و ارتقای این مبارزات است.

از نبردهای مقطعی تا جنگ نهائی

به نظر من آنچه ما تا بحال در فعالیتهایمان کمپین مینامیدیم نام بهترش نبرد است. نبردهای کمونیستی. هیچ جنگی ناگهان و ابتدا بساکن در جبهه آخر اتفاق نمی افتد. مبارزه طبقاتی هم از این لحاظ شبیه جنگ نظامی است. باید تپه ها و پلها و نقاط استراتژیکی معینی را گرفت و به پیش رفت. در هر نبردی عده ای که امرشان همانست با شما همراه میشوند. همیشه بحث ما این بوده است که افراد عضو حزب میشوند تا کار معینی انجام بدهند. نمی آیند که بحث سیاسی کنند یا راجع به فعالیتها صحبت کنند. همانطور که افراد عضو کلوپ کوهنوردی نمیشوند که در مورد کوهها حرف بزنند، می آیند که کفش و کلاه کنند و بروند قله ای را فتح کنند. در پراتیک حزبی کسانی موضوع کار ما هستند که خود در نیمه راه اند، تا کلک چال را آمده اند و ما میخواهیم آنها را به توچال ببریم. کسانی که اعتراض و مبارزه را شروع کرده اند و برای تداوم و تعمیق و رادیکالیزه کردن آن بما نیاز دارند.

این فعالین در نبردهای معینی درگیرند که بخشی از جنگ ما است. مبارزه علیه اعدام، علیه مذهب علیه آلودگی محیط زیست و علیه کنفرانس جی ٢۰ و غیره و غیره. اینها گامهای معینی در بچالش کشیدن سرمایه است. و بهمین دلیل ما میتوانیم این مبارزات را ارتقا بدهیم و تعمیق کنیم. باید برویم به جوانی که علیه جی ٢۰ به خیابان آمده بگوئیم مساله فقط جی ٢۰ نیست. این دولتها بدون کنفرانس جی ٢۰ هم مشغول سرکوب و کشتار مردم دنیا و تحمیل فقر و بیحقوقی به کارگران هستند. ریشه سرمایه است و باید علیه این نظام مبارزه کرد.

بگذارید مثالی بزنم که خیلی گویا است. رفقای ما در تورنتو هر سال در اعتراض به سفر احمدی نژاد به نیویورک میروند. معمولا یک مینی بوس یا اتوبوس کرایه میکنند و همه اعضا و فعالین حزب با یک اتومبیل به نیویورک میروند و برمیگردند. امسال تعداد داوطلبین کم بوده و رفقا تصمیم میگیرند با دیگر افراد، با فعالین غیر حزبی، در یک اتوبوس مشترک همسفر بشوند. خود این رفقا میگفتند این سفر موفق ترین تجربه نیویورک ما بود. با همه فعالین غیرحزبی صحبت کردند، با آنها دوست شدند و رابطه برقرار کردند و چند هفته بعد در جشن انقلاب اکتبر که حزب ما هم از فراخوان دهندگانش بود تعدادی از این همسفران که قبلا در میتینگهای ما پیدایشان نمیشد در این جشن شرکت کردند. دیروز رفیق یدی محمودی برای من تعریف میکرد که در همان اتوبوس عده ای میخواستند سرود ای رقیب ( یک سرود ناسیونالیستی کردی) بخوانند که یدی آنجا میرود پشت میکرفن و ده دقیقه صحبت میکند که چرا فکر میکنید همه کردها خوب و انقلابی اند و جامعه کردستان کارگر و سرمایه دار و چپ و راست ندارد. همانجا عده ای قانع میشوند از جمله کسانیکه که در جشن اکتبر ما شرکت کردند. این تجربه جالبی است. اولین بار که ناگزیر میشویم با دیگران سفر کنیم و دو فاکتو و بزور واقعیت با هم نبردهایمان همراه بشویم، هم نظرهایمان را هم پیدا میکنیم و فعالین تازه ای را با خود همراه میکنیم. در دل همین حرکت، در این مورد که جامعه کردستان هم طبقاتی است عده ای را با خودمان همنظر کردیم. این باید سبک کار و شیوه فعالیت همیشگی ما باشد و نه از سر ناچاری! اگر تعداد بیشتر از رفقای حزبی به نیویورک میرفتند و اتوبوس خودشان را میگرفتند این اتفاق نمی افتاد. مثل هر سال در حصار اتوبوس خودمان میرفتیم، در حصار پرچمهای خودمان جلوی سازمان ملل تجمع میکردیم و در حصار اتوبوس خودمان بر میگشتیم. و بعد هم متحیریم که چرا عضو نمیگیریم! خوب دیوار کشیده ایم دور خودمان و در سایه می آئیم و میرویم و بعد انتظار داریم عضو بگیریم؟!

از نظر مناسبات تشکیلاتی درون حزبی، این رابطه میان عرصه های نبرد با جنگ علیه سرمایه، خود را در تعریف عضو و کادر و فرق آنها نشان میدهد. کادر حزب سرباز جنگ ماست علیه سرمایه و بقول منصور حکمت همه نقشه عمل و همه استراتژی را در دست دارد. ولی جنگ علیه سرمایه در هوا اتفاق نمی افتد. در ده ها عرصه مختلف اتفاق می افتد و اعضای حزب فعالین این عرصه ها هستند. کسانی هستند که برای امر معینی و هدف معینی که یکی از اهداف ما کمونیستها هم هست به حزب پیوسته اند. بنابرین تفاوت بین کادر و عضو از میزان آگاهی و اعتقادات و درجه تسلطشان به مواضع حزب و غیره ناشی نمیشود. اینجا هم معیار پراتیک آنهاست. عضو حزب کسی است که اهل یکی از نبردهاست، در عرصه های مشخص مبارزه علیه این یا آن جنبه از مصائب سرمایه داری فعال است. و کادر حزب کسی است که کل جنگ با سرمایه را پیش میبرد. روشن است که کادر هم در این نبردها حضور بهم میرساند ولی امرش و هدفش فراتر از هر عرصه معین است. کادر حزب رهبری و سازماندهی عرصه های نبرد را بعهده میگیرد و یک هدفش اینست که سربازان درگیر در هر نبرد معین را تا سطح سربازان جنگ علیه کل نظام سرمایه ارتقا بدهد. یعنی آنها را کمونیست کند. کمونیست فعال جنبش ضد سرمایه داری است و نه مثلا کسی که مارکسیسم را به روایت ما قبول دارد. کمونیست تا به آخر تا درهم کوبیدن سرمایه داری و استقرار سوسیالیسم میجنگد و در این جنگ قدر و ارزش هر عرصه، هر قدم معین و فتح هر یک پل و یک تپه و یک شهر را میداند. چرا که "کادر همه نقشه را در دست دارد".

جنبه های خاص سازماندهی- چند استنتاج عملی

حالا اجازه بدهید به چند جنبه مشخص سازماندهی بپردازیم. به نظر من این بحث هم برای سازماندهی در ایران و هم در خارج کشور استنتاجات عملی زیادی دارد. اینجا بحث جغرافیا اصلا مطرح نیست بلکه مساله سازماندهی در یک سطح عمومی و جهانی مد نظر است.

نکته اول اینست که سازماندهی یک امر دوجانبه است: سازماندهی و سازمانیابی. ما بعنوان حزب میخواهیم پراتیک معینی را سازمان بدهیم اما از دید فعالینی که میخواهیم سازمان بدهیم سئوال اینطور مطرح میشود که او چرا باید با ما بیاید؟ یک پراتیسین بخاطر تئوریها و اعتقادات به شما نمی پیوندد. او فعالی است که امر معینی دارد و مشغول مبارزه معینی است. او به حزبی می پیوندد که امر مبارزه اش را تسهیل کند. باید مطمئن شود که به همراه این حزب امر و هدف مشخص مبارزاتیش بهتر و سریعتر و کامل تر متحقق خواهد شد. او هم ما را از سر پراتیک انتخاب میکند. محور تعامل و رابطه از هر دو سو عملکرد طرفین است. و این شناخت و ارزیابی عملی از حزب یک امر اجتماعی و عمومی است. بحث بر سر تصویر عمومی است که از قدرت و توانائیهای حزب در اذهان وجود دارد.

بعنوان مثال در همان نمونه اعتراض در نیویورک که بالاتر ذکر کردم نزدیکی افراد به حزب صرفا بخاطر همان تجربه معین نبود بلکه بخاطر تصویر عمومی تری از حزب هم بود که بخاطر کمپین نجات سکینه در افکار عمومی شکل گرفته بود. حزب در آن دوره یک پراتیک اجتماعی موفقی را به پیش میبرد که همه توجه ها را جلب کرده بود. خلاصه بحث من اینستکه همانطور که ما برای سازماندهی به سراغ پراتیسینها میرویم و فعالیت آنها را مبنا میگیریم، پراتیسینی هم که بما نزدیک میشود این را معیار قرار میدهد که حزب تا چه حد اهل عمل است و تا چه حد میتواند امر او را به پیش ببرد.

نکته دیگر اینکه منظور از سازماندهی پراتیک صرفا دخالت در مبارزات جاری نیست. موارد زیادی هست که مبارزه حول امر معینی را خود حزب آغاز میکند. ابتکار عمل را حزب در دست دارد ولی زمینه اجتماعی برای آن نبرد معین آنقدر مهیا است که با فراخوان ما فعالین زیادی گرد می آیند و درگیر مبارزه میشوند. در اینجا هم باز کمپین نجات سکینه نمونه گویائی است. ما این نبرد را شروع کردیم ولی زمینه اجتماعی این کمپین، اساسا بخاطر بیگ بنگ انقلاب ۸۸، چنان مهیا بود که فعالین و نهادهای زیادی درگیر آن شدند. در اوج این حرکت در بیش از صد شهر در سراسر دنیا همزمان آکسیونهای اعتراضی صورت گرفت در حالیکه خود حزب در بسیاری از این شهرها حضور نداشت. این حرکت قدرت یک حزب اهل عمل و دخالتگر و دست اندرکار را نشان میدهد. این حرکت در عین حال این را هم نشان میدهد که در یک بعد اجتماعی حزب وقتی قانع کننده است که پراتیکش قانع کننده باشد و نه تئوریهایش. یک بخش خیلی کوچکی از افراد هستند که از سر ذهنیت و تئوری و اعتقادات حزب را انتخاب میکنند. یک حزب اجتماعی حزبی که میخواهد قدرت سیاسی را بگیرد باید با پراتیک اجتماعیش آدمها را جذب کند.

در هر حال تاکید من بر اینست که در موارد زیادی حزب باید جلو بیافتد و بر مبنای شرایط سیاسی و اجتماعی، مبارزه درعرصه های معین و حول مسائل و امور معینی را فراخوان بدهد و سازماندهی کند. این همیشه، از مقطع تشکیل فدراسیون پناهندگی تا به امروز، بخشی از سبک کار حزب ما بوده است ولی به نظر من مکان و اهمیت آن بخوبی درک نشده. بحث سازمانها و کمپینهای جانبی و غیر حزبی و غیره ازینجا نشات میگیرد که به آن هم میپردازیم.

حالا به استنتاجات مشخص عملی بپردازیم. بگذارید از داخل کشور شروع کنم. معمولا چند نوع سازماندهی مختلف مد نظر ما است. یکی سازماندهی خود حزب است. سازماندهی حزبی همانطور که گفتم یعنی سازماندهی کسانی که مبارزه با سرمایه داری را تا به آخر به پیش میبرند. اینها کمونیستها هستند. اینها کمونیسم کارگری به معنی اجتماعی کلمه هستند. تئوری این مبارزه مارکسیسم است و اگر هم مبارز این راه مارکسیست نباشد به حزب می پیوندد و مارکسیست میشود. ولی جذب شدن افراد به حزب بخاطر مارکسیسم نیست بخاطر مبارزه ای است که حزب به پیش میبرد. اما این مبارزه چه اشکالی دارد؟ مشخصا در ایران آن نبردهائی که از آن صحبت کردم کدامها هستند؟ روشن است که حزب نمیتواند در داخل کشور کمپینهای علنی داشته باشد.

اما سازماندهی مبارزه در عرصه های مختلف کاملا ممکن است و باید اساس کار ما باشد. ما یک سازماندهی موردی داریم و یک سازماندهی عرصه ای. سازماندهی موردی حول یک موضوع و سوژه ( issue) معینی صورت میگیرد. مثل آزادی یک فرد از زندان. و یا نجات یک فرد از سنگسار. یا در جنبش کارگری اعتصاب بر سر یک خواست معین و مقطعی. روشن است که در اینجا هم مبارزه صرفا بر سر آزادی یک فرد و یا تحقق یک مطالبه نیست. یک امر معینی سمبل و نماد یک مبارزه عمومی تر میشود که شما از کانال آن کل نظام موجود را نقد میکنید و افشا و محکوم میکنید، آموزش میدهید و برای جنگ طبقاتیتان نیرو جذب میکنید. ولی در هر حال باید آن موضوع مشخصی که در جامعه مطرح است و آمادگی مبارزه برای آن وجود دارد را تعیین کرد و حول آن سازمان داد.

در جنبش کارگری در ایران این موارد کم نیست. از این زاویه که به مساله سازماندهی در جنبش کارگری برخورد کنید آنوقت بحث این نخواهد بود که میرویم کارگران کمونیست و یا گرایش کمونیسم کارگری را سازمان میدهیم. نقطه عزیمت ما نباید بحث گرایشات و خطوط مختلف در جنبش کارگری، خط دو و خط سه و چپ سنتی و چپ مدرن و گرایش کارگر- کارگری و غیره باشد. اینها همه در نهایت تقسیمبندیهای عقیدتی است. بحث بر سر سازماندهی همه آن کارگران و فعالینی در جنبش کارگری است که علیه خانه کارگر مبارزه میکنند، علیه شورهای اسلامی میجنگند، برای دستمزدهای عقب افتاده مبارزه میکنند ، برای حق تشکل میجنگند. همه این مبارزات در جنبش کارگری هست و در مواردی زیادی هم حزب ما در اینها درگیر بوده است. مثل مبارزه واحد و یا هفت تپه و یا نساجیها و غیره. سازماندهی موردی در جنبش کارگری به این معنی است که حزب با ابتکار عمل خودش به جنبش حول مسائل مشخص کارگری دامن بزند و فعالین آن عرصه را حول موضوعات و مطالبات مشخص گرد آورد و متحد کند. بقول مانیفست ما کمونیستها کل جنبش کارگری را نمایندگی میکنیم و میخواهیم همه کارگران را حول منافع طبقاتیشان متحد کنیم. سئوال مشخصا اینست که در هر مقطع چه موضوعاتی این قابلیت را دارد؟ ببینید مثلا در مورد کمپین نجات سکینه ما قصاص جمهوری اسلامی و سیستم قضائی اش را از سر مساله سنگسار افشا و بی آبرو کردیم. و از سوی دیگر حول این مبارزه به دولتها برای تحریم سیاسی جمهوری اسلامی فشار آوردیم.

در جنبش کارگری کدام سوژه و موضوع است که میتوان بدست گرفت و با آن کل نظام سرمایه داری را زیر ضرب گرفت؟ این موضوعات را میتوان تعیین کرد. یک مثالش امر افزایش دستمزدها است. ما میتوانیم جنبش معینی را - مثل کمپین یک میلیون حداقل دستمزد- حول امر افزایش دستمزد سازمان بدهیم. البته مکانیسمهایش با خارج فرق دارد و باید در شرایطی نیمه مخفی نیمه علنی این کار را کرد. اینها جنبه های فنی است و اینجا واردش نمیشوم. در این زمینه تجربه داریم و میدانیم چطور باید کار کرد. ولی آنچه مهم است اینستکه سازماندهی یک حرکت در جنبش کارگری را هدف قرار بدهیم و نه سازماندهی گرایش خودمان را. هدف ما سازمادهی همفکران و همخط های خودمان نیست. هدف مستقیم ما حتی کمونیست کردن فعالین و جذب آنها به حزب نیست. اینها همه از نتایج فعالیت سازماندهی ما است. خود این امر کمونیست کردن و جذب به حزب حول یک حرکت اعتراضی معین و سازماندهی فعالین آن حرکت معنی پیدا میکند. اگر فعالی قرار است کمونیست و یا حزبی بشود، در دل یک پراتیک اعتراضی، در دل یک نبرد معین، چنین میشود و ما باید این پراتیک را سازمان بدهیم. در جنبش کارگری این نبردها یعنی مبارزه هر روزه بر سر معیشت و مبارزه برای بقا. مبارزه برای دستمزهای عقب افتاده، برای افزایش دستمزها، علیه شوراهای اسلامی، علیه اخراجها، علیه قراردادهای سفید امضا و غیره و غیره. لیست بلندی است. محور کار ما باید این مبارزات باشد. ما باید فعالین را در دل این مبارزات متحد و متشکل کنیم مستقل از اینکه از نظر گرایشی و سازمانی فعالین چه تمایلات و تعلقاتی دارند.

اگر توجه کرده باشید در مصوبات و قطعنامه های پلنومها و کنگره ها ما همیشه خطاب به اکتیویستهای جنبش کارگری صحبت میکنیم و به آنها فراخوان میدهیم. و چه باید کردها و شرح وظایف و پلاتفرمها خطاب به اکتیویستها است. این کار را عملا شروع کرده ایم و الان داریم همین خط و جهت گیری را در عرصه سازماندهی معنی میکنیم. اساس کار ما سازماندهی این فعالین است و نه سازماندهی گرایشات در جنبش کارگری. اگر بخواهم گرایش خودمان را تعریف کنم میگویم ما متعلق به گرایشی هستیم که در هر نبرد جنگ علیه سرمایه را دنبال میکنیم. بقول مارکس در هر نبردی منافع کل طبقه و منافع جهانیش مدنظر ما است. در جنبش کارگری هم ممکن است امر فعالینی همان خواست و مطالبه معین باشد، او هم نیروی مبارزه و موضوع سازماندهی ما است ولی ما گرایشی هستیم که علیه کل نظام سرمایه میجنگیم.

همین برخورد را باید به جنبش زنان و جنبش جوانان و دیگر جنبشهای اعتراضی در ایران داشته باشیم. بنابراین کار ما قبل از هر چیز تعیین موضوعات مبارزه و تعریف و طرح پلاتفرمهای معین عملی برای مبارزه حول ان موضوعات است. در خارج کشور این نوع سازماندهی های موردی را کمپین مینامیم. مثل کمپین آزادی کارگران زندانی و یا کمپین نجات افراد معینی از زندان و سنگسار و غیره.

نوع دیگر سازماندهی که به آن اشاره کردم سازماندهی عرصه ای است. سازماندهی که معمولا به عنوان سازمانهای جانبی به آن رجوع میکنیم. مثل سازماندهی در عرصه پناهندگی و یا علیه بیحقوقی زن و یا علیه اعدام و دفاع از حقوق کودک غیره. اینها عرصه های پایه ای تر و ماندگارتر از مبارزات موردی است. تا جمهوری اسلامی هست اعتراض و مبارزه در این عرصه ها هم هست. سازماندهی در این عرصه ها شکل تشکلهای علنی و نیمه علنی ( در خارج و داخل کشور) بخود میگیرد و حزب ما هم تا کنون در عرصه های متعددی فعال بوده و سازمانهائی ایجاد کرده است که همانطور که گفتم در خود حزب آنها را سازمانهای جانبی مینامیم. که البته اسم خوبی نیست. باید گفت سازمانهای عرصه ای. این سازمانها نشریه و سایت وفعالین خودشان را دارند اما اینها هم جزئی از مبارزه کمونیستی ما هستند.

به نظر من آنچه تا کنون کمپینها و یا سازمانهای جانبی خوانده میشد در واقع اشکال و عرصه های مشخص مبارزه کمونیستی اند. در دفتر سیاسی هم اخیرا این بحث را داشتیم که باید درک و تلقی ما از فعالیتهای جانبی کاملا تغییر کند. کمپینهای باصطلاح "جانبی" نقطه قوت فعالیتهای حزبی است بخاطر آنکه اشکال مشخص مبارزه کمونیستی ما در عرصه های مختلف است. اصل پراتیک اجتماعی ما آن چیزی است که به آن جانبی و غیر حزبی میگوئیم! به نبردهای کمونیستیمان میگوئیم کمپینهای جانبی و بعد معلوم نیست مشغول چه کار دیگری هستیم! موفقیتمان در اینجاست و اگر کسی کمونیسم را به دل جامعه میبرد فعال این عرصه ها است.

از طریق این مبارزات مشخص است که نظر مدیا و افکار عمومی به ما و نقد کمونیستیمان به مصائب مختلف جامعه سرمایه داری جلب میشود. اگر این فعالیتها جانبی اند معلوم نیست کار اصلی ما کدام است؟! مساله ابتدا برای من اینطور خود را نشان داد که حزب ما دراین عرصه ها موفق است اما بدرستی جایگاه و اهمیت این فعالیتها نمیشناسد. فدراسیون پناهندگی و کودکان مقدمند و کمپین علیه اعدام و سنگسار و غیره همه از نمونه های موفق فعالیتهای حزبی هستند.

ما باید بسیار وسیع تر و فعال تر و پیگیر تر مبارزه در این عرصه ها را در خارج و در داخل کشور به پیش ببریم و و این حلقه اصلی در اجتماعی شدن حزب و کمونیسم کارگری است. این نوع فعالیتها است که افکار عمومی و توده مردمی که ناظر این فعالیتها هستند را به این نتیجه میرساند که زنده باد کمونیستها! الان بورژوازی تلاش میکند مردم را از اینکه پشت این یا آن کمپین و مبارزه معین کمونیستها هستند بترساند. اما به سرعت این معادله برعکس خواهد شد. ما اگر خوب کار کنیم مردم خواهند گفت زنده باد کمونیستها. مردمی که می بینند در کمپین علیه سنگسار، علیه اعدام، در دفاع از حقوق کوکان، در دفاع از پناهندگان، علیه آپارتاید جنسی، علیه اسلام سیاسی و حجاب و مسجد سازی در اروپا، علیه قوانین شریعه در کانادا و در انگلیس، و غیره و غیره کمونیستها فعالند و جلو افتاده اند، به این نتیجه میرسند که زنده باد کمونیسم! طبیعی است که هر آدم شریف و آزادیخواهی به این نتیجه برسد که اگر پشت همه این فعالیتهای آزادیخواهانه و بر حق و انسانی کمونیستها هستند من هم کمونیستم! همانطور که گفتم عمل بیش از هر عامل دیگر مجاب میکند. قدرت ما در پراتیک ما است.

جوانان و نقش تکنولوژی ارتباطات جمعی در سازماندهی

روشن است که در نهایت افراد را سازمان میدهیم - چه در حزب و چه در عرصه ها و کمپینها- اما نقطه شروع ما سازماندهی افراد نیست بلکه سازماندهی یک اعتراض و حرکت مبارزاتی است. جوانی که با ما میآید و فی الحال مشغول مبارزه است اگر مشکلات عملی اش جواب نگیرد میرود. و من به او حق میدهم. در اینجا تکنولوژی ارتباطاتی هم وارد تصویر میشود. امروز دیگر به یمن این تکنولوژی مرتبط شدن و سازماندادن ساده شده است. یک نفر اکتیویست با صدها هزار نفر در چهارگوشه دنیا ارتباط برقرار میکند و سازمانشان میدهد. در اعتراض جهانی به حمله به عراق و در اعتراض به کنفرانسهای بانک جهانی و یا علیه جی ٢۰، نظیر آنچه در تورنتو اتقاق افتاد، اساسا سازماندهی بر همین مبنای ارتباطات اینترنتی صورت گرفت. بنابراین یک جنبه از فعالیت سازماندهی ما استفاده وسیع از تکنولوژی ارتباطاتی امروز است. وقتی از تسهیل فعالیت پراتیسینهائی که به حزب میپیوندند صحبت میکنیم منظور تسهیل فعالیت اکتیویست و کمونیست نسل امروز است. نسل من متخصص ماشین پلی کپی و استنسیل و پخش شبنامه است. این دیگر امروز بکار نمی آید.

جوان امروزی را میخواهیم به حزب بیاوریم و با پلمیکهای ١۵ سال پیش ترویجش کنیم؟ این راهش نیست. مشغله های فکری و شیوه های مبارزه جونان امروز چیز دیگری است. وقتی پراتیک نسل جوان را مد نظر قرار میدهید متوجه میشوید جور دیگری کار میکند. جور دیگری ازتباط برقرار میکند و سازمان میدهد. حزب هم باید این شیوه ها را بکار بگیرد. من در یک جلسه دفتر سیاسی هم گفتم کادر سازمانده ما باید در جیبش یک تلفن هوشمند ( smart phone ) داشته باشد. چون باید بتواند در حین حرکت پیغامهایش را چک کند و تماس بگیرد و رهنمود و فراخوانش را بدهد. تظاهرات را رهبری کند و در خیابان نیرو جابجا کند. ابزار این کار تلفن موبایل نظیر آیفون و بلکبری و غیره است. میگویند ارتباطات مجازی اما نتیجه این ارتباطات بسیار واقعی و حقیقی است. سایت مجازی درست میکنند همنظران و همعقیده ای های خودشان را پیدا میکنند و بعد میروند با برنامه ای نظیر میت آپ (meet up) بطور حقیقی دور هم جمع میشوند. من کسانی را میشناسم که از همین طریق یک کلوپ شطرنج و یا گروه ورزشی در محلشان سازمان داده اند. در امر مبارزه هم دقیقا همینطور فعالیت میکنند و میشود فعالیت کرد. 
بنابراین ابعاد و شیوه های پراتیک مبارزاتی امروز کاملا از دوره های گذشته متفاوت است. به نحوی که به انقلاب ۸۸ انقلاب تویتری نام دادند و من کلمه تویتر را اولین بار در این ترکیب شنیدم. من با انقلاب ایران کلمه تویتر را شنیدم اما آن جوان در ایران آنقدر تویتر را میشناخته و به آن مسلط بوده که تظاهرات خیابانی اش را با آن سازمان داده است. [توضیح: این سمینار قبل از انقلابات اخیر منطقه برگزار شده. تجربه این انقلابات تاکید دیگری بود بر نقش تعیین کننده تکنولوژی ارتباطات جمعی در تحولات اجتماعی]

کمونیستهای جوان پرشور اند، فعال اند، یک جا بند نمیشوند. چند وقت پیش یک عضو جوان و تازه ما در اولین جلسه ای که مرا دید سئوالش این بود آیا رپ های مرا گوش کرده ای؟ میگفت من موزیک رپ اعتراضی میسازم و شعرش را میگویم و خودم اجرا میکنم. آدرس رپهایش روی اینترنت را بمن میداد. خب این موزیک اعتراضی نسل امروز است که طرفدارن خودش را هم دارد. سئوال اینست که آیا ما حزب این نوع فعالین هستیم؟ رپ یک نوع موزیک اعتراضی است و یک عرصه نفوذ در میان جوانان است. یک حزب کمونیست اجتماعی باید بتواند در این عرصه هم فعال و سازمانده باشد.

عضو تازه ما در صورتی به تئوریها و به ادبیات ما علاقمند میشود و سایت منصور حکمت را هر شب چک میکند و به مارکسیسم روی میآورد که در این حزب شکوفا بشود. حزب را با تلقیات و نیازها و توقعات مدن امروزی خودش از دنیا و مبارزه علیه دنیا منطبق ببینید. در غیر این صورت دلیلی ندارد به ما بپیوندد و با ما بماند.

موخره و جمعبندی

در خاتمه بعنوان جمعبندی باید بگویم که نه تنها سیاست و شیوه سازماندهی بلکه تلقی و درکمان از هویت و فلسفه وجودیمان باید تغییر کند. اینکه ما حزب پراتیک هستیم باید جا بیافتد. کمونیسم کارگری قبل از هر چیز یک جنبش علیه سرمایه است و جنبش یعنی حرکت و پراتیک.

در یک سطح عمومی تر و تاریخی تر نیز مبنای پیشرویهای جنبش کمونیستی چیزی بجز پراتیک اجتماعی نیست. اگر امروز لنینیسم بعنوان گرایش و نظریه مشخصی در مارکسیسم و کمونیسم کارگری مطرح است و کلا در میان چپ انقلابی نفوذ وسیعی دارد به خاطر پیروزی انقلاب اکتبر است. اگر انقلاب اکتبر نبود من و شما امروز حتی اسم لنین را هم نشنیده بودیم. منصور حکمت حجم کارهای تئوریکش ده برابر لنین است و معتبر ترین تئوریسین مارکسیسم معاصر است ولی یک دهم لنین هم شناخته شده نیست بخاطر اینکه نامش هنوز با پراتیک اجتماعی معینی تداعی نشده است. پراتیک گوشها را باز میکند، پراتیک مجاب میکند. در ترویج هم پراتیک مکان کلیدی دارد. در بحث حزب و جامعه هم پراتیک حزب مکان تعیین کننده ای دارد. باید جامعه حزب را مشغول فعالیتهای معینی ببیند و پیشرویها و پیروزیهای حزب در عرصه های مختلف را ببینید که بطرفش بیاید. اگر میخواهیم میلیونها کارگر با ما باشند، ملیونها زن تحت ستم با ما باشند و میلیونها انسان محروم و معترض با ما باشند باید ما را در نبردهای معینی و مشغول فعالیتهای معینی دیده باشند. برای پیشبرد این فعالیتها باید تئوری داشته باشیم و بحث کنیم و بنویسیم و پلمیک کنیم و غیره ولی در نهایت قدرت جاذبه حزب در پراتیک اجتماعی آنست. قدرت عملی حزب، حزب را اجتماعی میکند و تئوری این قدرت عملی را امکان پذیر میکند. تئوری تنها با واسطه عمل میتواند در جامعه مطرح شود و مجاب کند و نیرو جمع کند. باید تحلیل و شناخت نظری عمیقی داشت اما مهم اینست که سر بزنگاههای تاریخی حاضر بود و راه نشان داد و عمل کرد. یادتان هست که بعد از یازده سپتامبر نوشته منصور حکمت در این مورد چطور به زبانهای مختلف ترجمه شد و مورد استقبال قرار گرفت.

اساس بحث در سطح فلسفی تزهای فوئرباخ است. اساس بحث اینست که جامعه محصول پراتیک است، پراتیک عینیت و مادیت پیدا میکند، و معیار حقیقت پراتیک است. از این نقطه عزیمت حرکت میکنیم و به تئوری و سیاست سازماندهی میرسیم. به تز پراتیک- سازماندهی- ترویج میرسیم. آدمها را در پراتیکشان ببینید، در پراتیک سازمانشان بدهید و در این پراتیک کمونیستشان کنید. نزدیکی و دوری از حزب را باید بر اساس پراتیک افراد تعریف کرد و نه ذهنیتشان. طبعا تئوری و نظرات راهنما و توضیح دهنده پراتیک است و هرمبارزی از عملش حرف میزند و فعالیتهایش را تئوریزه میکند. نقش و اهمیت تئوری در این بحث ذره ای کم نمیشود. همانطور که با تعریف کمونیسم کارگری بعنوان یک جنبش از اهمیت تئوری چیزی کم نمیشود. منصور حکمت میگفت بحث بر سر تقدم جنبش بر تئوری و یا برعکس نیست سئوال اینجاست که که تئوری کدام جنبش؟ مارکسیسم تئوری جنبش کارگری علیه سرمایه است. جنبش مفروض و داده شده است و مارکسیسم تئوری آنست. در مورد حزب هم باید پرسید حزب کدام حرکت و کدام جنبش؟ ما یک حزب ضد سرمایه داری هستیم و یک حزب مارکسیستی هستیم بخاطر اینکه مارکسیسم تئوری جنبش ما است. ما حزب جنبش نقد سرمایه هستیم در همه ابعادش. و آنقدر هم سطحی و مکانیکی نیستیم که تصور کنیم جنبش ضد سرمایه داری صرفا به مبارزات کارگرعلیه سرمایه دار محدود میشود. جنبش علیه سرمایه داری یعنی مبارزه هر کسی که علیه گوشه ای از مصائب جامعه سرمایه داری مبارزه میکند و اگر خودش ریشه مساله را نمیشناسد ما باید به او بشناسانیم. ما هستیم که اعدام و سنگسار را به سرمایه داری وصل میکنیم چون بطور واقعی وصل است. باید در همه نبردها شرکت کنیم و این آگاهی را به دل همه بخشهای معترض جامعه ببریم. نه به این خاطر که نقشه عمل ما اینطور ایجاب میکند بلکه به این دلیل که بطور واقعی اینطور است. برای اینکه به قله برسیم باید از این تپه ها عبور کنیم. و رهائی واقعی وقتی است که به هدف نهائیمان برسیم. اینها نظریه نیست، عینیت و واقعیت است. اینها ترویج پذیر است. اینها تئوری پذیر است. اینها میتواند قانع کند، ولی کسی را قانع میکند که لازم نیست بمبارزه قانعش کنی. کسی که به مبارزه قانع شود کس دیگری هم میتواند قانعش کند از مبارزه دست بکشد. ما همیشه گفته ایم کسی که با تئوری به انقلاب بیاید با تئوری هم میرود.

ما به تئوری متعهد نیستیم، به یک مبارزه معین متعهدیم. این هم معنی دیگر اصالت عمل است. ما تئوری را برای پراتیک معینی میخواهیم . پراتیک باید در محور نگرش و رویکرد ما به سیاست و مبارزه باشد. زنی که ممکن است نماز هم بخواند ولی خواستار رفع تبعیض جنسی است و علیه حکومت بلند شده است و میگوید مرگ بر رژیم اعدام و کنار کمپین ما علیه سنگسار می ایستد او با ما است. من خودم را به چنین کسی نزدیکتر میدانم تا به کسی که ممکن است نظرات مارکس را حفظ باشد اما در خانه نشسته است. اصالت عمل و مباره عینی علیه سرمایه؛ این نقطه عزیمت و فلسفه وجودی ما است و این را باید بر سیاست سازماندهی خودمان نیز ناظر کنیم. *

حمید تقوائی-
به موجب آخرین گزارش #آکسفام موسسه بین المللی علیه فقر، که روز 16 ژانویه منتشر شده است، دارائی 8 نفر از ثروتمند ترین مردم جهان به اندازه دارائی 3.6 میلیارد نفر، یعنی 50 درصد مردم دنیاست! ثروت این هشت نفر به 426 میلیارد دلار بالغ میشود. سال گذشته گزارش مشابهی ثروت 62 نفر را معادل ثروت 50 درصد اعلام کرده بود. گزارش اخیر آکسفام میگوید آمار امسال بر اطلاعات دقیقتر و جامع تری مبتنی است که سال گذشته در دسترس نبود.
این نابرابری و دره فاحش بین فقر و ثروت تکاندهنده و باور نکردنی است. تنها همین واقعیت برای نشان دادن ماهیت ضد انسانی نظم سرمایه و توحش این نظام کافی است. گزارش آکسفام البته به ریشه مساله نمی پردازد بلکه از سر خیر خواهی و هشدار توصیه هائی خطاب به دولتها مطرح میکند. افزایش مالیات بر دارائی و درآمد ثروتمندان و جلو گیری از فرار مالیاتی آنان، همکاری بین دولتها بجای رقابت، حمایت دولتها از کمپانی هائی که منافع کارگرانشان را مد نظر دارند و نه صرفا منافع سهامداران را، ایجاد شرایط بهتر برای کارگران زن و رهنمودهائی از این قبیل.
آکسفام این نوع توصیه ها را، که "اقتصاد برای 99 درصدیها" مینامد، هر ساله تکرار میکند اما چیزی تغییر نمیکند. وضع فقط بدتر میشود. چرا اینطورست؟ مساله بر سر بد ذاتی دولتمردان و یا طمعکاری سرمایه داران نیست، بلکه نظم سرمایه چنین ایجاب میکند. در سال 88 بدنبال سقوط وال استریت نیز بسیاری از افراد و چهره ها و موسسات خیریه در مذمت طمع و زیاده خواهی سخن گفتند و قلمفرسائی کردند و فیلم و موزیک ساختند اما وضع تغییری نکرد. واقعیت اینست که سرمایه نمیتواند بدون این طمع و زیاده خواهی سودآور باشد و به حیات خودش ادامه بدهد. سرمایه دار صرفا نماد و تبلور انسانی ضروریات کارکرد سرمایه است. این نظم سرمایه داری است که "سودپرست و طماع" است، و فقر و فلاکت نود و نه درصدیها، پولدار ترشدن هر ساله ثروتمندان و فقیرتر شدن بیشتر فقرا، از این واقعیت سرچشمه میگیرد. دولتها نیز در این میان، بر خلاف ادعایشان، بیطرف و پاسدار "منافع ملت" نیستند بلکه حافظ قدرت و ثروت طبقه سرمایه دار اند.
برای پایان بخشیدن به این وضع تنها یک راه وجود دارد: در هم شکستن نظام سرمایه داری و تحقق سوسیالیسم. این تنها معنی واقعی "اقتصاد برای 99 در صدیها" است.
16ژانویه 2017

نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.

بنا بر ارزیابی صندوق بین الملی پول رشد اقتصادی جهان در سال 2017 به میزان 5/3 در صد افزایش خواهد یافت و یک نتیجه این افزایش تورم و گرانی خواهد بود. در این گزارش گفته شده: "بازگشت تورم دراقتصاد های بزرگ غربی، افزایش نرخ بهره در بازارهای مالی جهان، سنگین تر شدن بدهی های دولتی کشورهای غربی، افزایش قیمت مواد اولیه و انرژی، خصوصاً افزایش قیمت نفت خام، افزایش قیمت دلار نسبت به دیگر پول های جهان و کاهش موازین و مقررات محدود کننده در بخش های مالی و بانکی، صنایع انرژی و دارویی از جمله تغییراتی هستند که می توانند چهارچوب های رشد و توسعه اقتصاد جهانی را دگرگون نمایند."
به عبارت دیگر از "رشد و توسعه" اقتصاد سرمایه داری توده مردم نصیبی نخواهند برد. کارگران و نود و نه درصدی های جامعه مرغ عزا و عروسی هستند. در رکود و کاهش نرخ رشد فلاکت و بیکاری نصیبشان میشود و در توسعه و افزایش نرخ رشد تورم و گرانی!
اما مساله به همینجا ختم نمیشود. صندوق بین المللی پول از پروتکشنیسم و ناسیونالیسم اقتصادی که مبنای جهتگیری و سیاست اقتصادی ترامپ و احزاب راست افراطی در اروپا است بعنوان "بازگشت گفتمان محافطه کارانه اقتصادی" یاد میکند و آنرا برای کارکرد جهانی سرمایه مالی نگران کننده میداند. اما مساله مردم چیز دیگری است. برای کارگران و توده مردم کار کن جهان این پروتکشنیسم و محافظه کاری اقتصادی بجز سفت کردن هر چه بیشتر کمربندها و تشدید ریاضتکشی معنائی نخواهد داشت. ترامپ در کمپین انتخاباتی اش صریحا با افزایش حداقل دستمزدها مخالفت کرد و مسلما باز گذاشتن دست سرمایه داران در تعیین دستمزد و دیگر شرایط کاری یکی از مبانی کنسرواتیسم اقتصادی دولت تازه آمریکا خواهد بود. در این میان گرانی و تورم نیز ارزش واقعی دستمزد کارگران را بیش از پیش تنزل خواهد داد. پاسخ و نسخه پیچی صندوق بین المللی پول یا بانک جهانی در قبال این شرایط هر چه باشد پاسخ کارگران و نود و نه درصدیهائی که هیچ منفعتی در سلطه سرمایه ندارند روشن است: سیستم و نظم اقتصادی که در رونق و رکود به نفع یک درصدیهای حاکم و به ضرر توده مردم کار میکند باید از اساس تغییر کند. گرایش عمیق توده مردم به تغییر وضع موجود، که در شرایط حاضر به تخته پرش نیروهای فاشیستی به قدرت تبدیل شده، تنها با جایگزینی کاپیتالیسم با سوسیالیسم میتواند معنی واقعی خود را بازیابد. تنها سوسیالیسم میتواند شکاف عظیم بین دره فقر و کوه ثروت را از میان بردارد و آزادی و رفاه توده مردم را به ارمغان آورد.
حمید تقوائی
5 ژانویه 2017

 

" بنا دارند فضای انتخابات ریاست ‌جمهوری ٩۶ را به سمت دوقطبی‌کردن پیش ببرند و برای تکرار حوادث ضدامنیتی ٨٨ برای انتخابات آینده نیز هیزم جمع می‌کنند"
نماینده مشهد در مجلس اسلامی
میگویند سالی که نکوست از بهارش پیداست. از پنج ماه مانده به انتخابات کابوس 88 گریبانشان را گرفته است. هشدار میدهند که "جریان فتنه با استقرار دولت آقای روحانی، بازگشته است و تلاش دارد از ظرفیت دولت و جایگاه قانونی آن برای ایجاد شبکه امن، اتاق‌های فکر و مراکز تصمیم‌گیری که به‌صورت خوشه‌ای در فتنه نیز حضور داشتند" استفاده کند. این ظاهرا جزئی از هجوم اصولگرایان برای خالی کردن زیر پای روحانی و جناح رقیب در انتخابات آتی است. در این میان شورای نگهبان اعلام کرده است که هیچ رئیس جمهوری خود بخود برای دور دوم تایید صلاحیت نمی شود. و این هم به یک موضوع بحث و کشمش بین دو جناح تبدیل شده است. اما آنچه در این میان قابل توجه است درگرفتن این کشمکشهای جناحی در غالب "تکرار فتنه 88" است. جنبش عظیم 88 حاصل مقابله مخالف خوانیهای موسوی و کروبی و کشاکش آنها با خامنه ای و احمدی نژاد نبود بلکه بر عکس این بجان هم افتادن جناحها حاصل بچالش کشیدن کل حکومت از جانب توده مردمی بود که با شعار مرگ برخامنه ای و "موسوی بهانه است کل نظام نشانه است" به خیابانها ریختند. امروز هم نگرانی جناحهای حکومتی از تکرار 88 از دعواهای جناحی بین دولت روحانی و جناح اصولگرا ناشی نمیشود. این مقابله توده مردم با کل حکومت است که به نقطه جوش و غلیان دیگری نزدیک میشود و انتخابات میتواند کاتالیزور این انفجار باشد. نگرانی جناحهای حکومتی کاملا بجاست. 88 میتواند تکرار بشود و این بار تا بزیر کشیدن کل حکومت به پیش برود.
#حمید_تقوائی
5 ژانویه 2017
نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
صفحه فیسبوک سازمان جوانان کمونیست: facebook.com/cyo.sjk
ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
تماس با ادمین در تلگرام: @sjktamas
کانال تلگرامی سازمان جوانان کمونیست: https://telegram.me/joinchat/BOIwHju5SjiuAM37-ufV2g


سخنرانى پايانى حميد تقوايى در پلنوم 45 كميته مركزى حزب كمونيست كارگرى ايران كه در روزهاى 18 و 19 ارديبهشت سال 1395 برگزار شد.
نسخه کم حجم این برنامه را کاربران از ایران از لینک زیر میتوانند دانلود کنند:
http://tiny.cc/ta5fby
نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

سخنرانی افتتاحيه حمید تقوائی در پلنوم 45 حزب کمونیست کارگری ایران
نسخه کم حجم این برنامه را کاربران از ایران از لینک زیر میتوانند دانلود کنند:
http://tiny.cc/4fbfby
19 اردیبهشت 1395
8 مه 2016
نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
ایمیل: این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید

هفته گذشته با افشای یازده میلیون سند از یک شرکت حقوقی پانامائی، پرده از یک شبکه جهانی پولشوئی و فرار مالیاتی و سوء استفاده مالی رهبران و مقامات پیشین و فعلی دولتی در ۷٢ کشور جهان برداشته شد. جمهوری اسلامی هم یکی از این کشورهاست اما فساد مالی در ایران دارای ابعادی بسیار گسترده تر و تکاندهنده تر از موارد افشا شده در اسناد پاناما است. پرونده بابک زنجانی به تنهائی فسادی بمراتب عمیق تر و ریشه ای تری از آنچه در اسناد پاناما برملا شده است را افشا میکند.
حسن دهدشتی عضو کمیته مجلس برای پیگیری پرونده بابک زنجانی میگوید: "ممکن نیست در پرونده زنجانی، سیستم دولتی بیگناه باشد." اما نه تنها در پرونده بابک زنجانی بلکه در دهها مورد دزدیهای میلیارد دلاری افشا شده، از "گم شدن" دکل های نفتی گرفته تا اختلاس نجومی در سازمان تامین اجتماعی و تا دزدی های کلان امثال شهرام جزایری و مَه‌آفرید امیرخسروی و در صدها مورد افشا نشده دیگر، نه تنها "سیستم دولتی نمیتواند بیگناه باشد"، بلکه دولت خود سرمنشا و عامل مستقیم فساد است ! فساد یک جزء ساختاری و نهادینه شده نظام جمهوری اسلامی است. در فساد هم، مانند اعدام، جمهوری اسلامی رکورد جهانی را شکسته است.
نخست وزیر ایسلند بدنبال افشای نامش در اسناد پاناما استعفا داد. در ایران هم اگر حساب و کتابی در کار بود مقامات دولتی که خود اعتراف میکند در دزدیهای نجومی و زنجیره ای که هر روز بر ملا و رونمائی میشود "بیگناه نیست"، میبایست نه تنها دسته جمعی استعفا میدادند بلکه به محاکمه کشیده میشدند.
فساد سرمایه داری امری جهانی است، اما آنچه خوبان همه دارند جمهوری اسلامی به تنهائی دارد! یک قلم ثروت باد آورده بیت رهبری و خاندان رفسنجانی نه تنها در ایران و خاورمیانه بلکه در سطح جهان جمهوری اسلامی را در صف اول مفسدین جهان قرار میدهد!
6 آوریل 2016

حمید تقوائی-

مروری بر زمینه ها و پیامدهای انقلاب ۵۷

حمید تقوایی-

موضوع بحث این هفته  انقلاب پنجاه و هفت است با عنوان سبقت از تاریخ. در واقع می خواهیم تحت این عنوان مروری داشته باشیم به زمینه های شکل گیری انقلاب پنجاه و هفت و نتایج و پیامد هایش.  اجازه بدهید از همینجا که چرا چنین عنوانی انتخاب کرده ام، شروع کنم. بنظرم انقلاب پنجاه و هفت نطفه های تحولاتی را در خود داشت که بعدها در دنیا شکل گرفتند و در کل چهرۀ سیاسی دنیا را تغییر دادند. انقلاب پنجاه و هفت به استقبال آینده رفت. تحول معینی بود که در واقع خبر از تحولات آتی می داد. شاید آن زمان و در بحبوحۀ انقلاب کسی متوجه این نکته نبود و این را نمی دید، ولی وقتی امروز، با دیدگاه و تجربۀ امروز و با بررسی تحولاتی که در این سه دهۀ اخیر اتفاق افتاده، به آن شرایط نگاه می کنیم و آن انقلاب را زیر ذره بین قرار می دهیم، به روشنی میتوانیم به این نتیجه برسیم که در واقع این انقلاب نشان از آینده داشت و زمینۀ آن تحولاتی که بعدها در دنیا و خاورمیانه شکل گرفت، بگونه ای، در انقلاب پنجاه و هفت قابل ردیابی است. وقتی می گویم نشان از آینده، منظورم آینده هر دو قطب انقلاب و ضد انقلاب است، دو قطبی که در انقلاب مقابل هم قرار گرفتند.

 انقلاب پنجاه و هفت  مانند هر انقلاب و تحول سیاسی دیگری، در نهایت، ناشی از مبارزه، کشمکش و جدالی بود که بین طبقه حاکم و طبقه کارگر، و به همراه این طبقه کل جامعه ای که نمی خواست به آن شرایط تن دهد، در گرفت و از این نقطه نظر می بینیم که در تحولات بعد از انقلاب، این هر دو کمپ، یعنی هم نیروهای انقلاب و اکثریت مردم ستمدیده و محرومی که رژیم شاهی را نمی خواستند و در مقابل اش ایستادند و هم نیروهایی که در مقابل این انقلاب مقاومت کردند و بالاخره آنرا به شکست کشاندند، چهره سیاسی مشخص تری پیدا کردند، قطبی تر شدند و ابعاد جهانی یافتند. در واقع انقلاب ۵۷ ایران، و مسائل مشخصی که به این انقلاب شکل داد یک نقطه شروع بود، نمونه ای بود و اتفاقی محلی بود که مبانی جهانی داشت و بعدها هم در سطح جهانی خودش را نشان داد. 

تحولاتی که مشخصاً یک دهه بعد از انقلاب پنجاه و هفت اتفاق افتاد، یعنی تحولات اوایل دهۀ نود میلادی، در تاریخ جهانی بطور کامل یک دوره را بست و تمام کرد. دوره ای که به آن دورۀ جنگ سرد گفته می شد و برای هفت، هشت دهه بعد از انقلاب اکتبر در دنیا حاکم بود. در این دوره، رقابت بسیار شدیدی میان دو کمپ سرمایه داری یعنی سرمایه داریِ مدل غربی و سرمایه داریِ دولتیِ مدل شوروی ( که تحت نام سوسیالیسم موجودیت پیدا کرده بود ) وجود داشت و دنیا و آن جوامعی که به آن جهان سوم گفته می شد، در نهایت به یکی از این دو قطب متمایل و متعلق بود و اساساً هیچ تحول سیاسی در دنیا نبود که مُهر و نشانی از این رویارویی میان این دو قطب سرمایه داری را با خود نداشته باشد.

 تحولات اواخر دهۀ هشتاد و اوایل دهۀ نود میلادی، یعنی تقریباً ده سال بعد از انقلاب پنجاه و هفت، به این دوره خاتمه داد و پرونده دورۀ جنگ سرد را بست و بعد از آن، دنیا، دنیایی شد که به آن گفته می شد نظم نوین جهانی. سرمایه داری رقابت آزاد در همه جا، همه کاره شد و در برابر کمپ پیروز غرب ارتجاع دیگری هم به میدان آمد؛ ارتجاع جنبش اسلام سیاسی. این جنبش اگرچه خودش زاده و دست پروردۀ سیاست های نظم نوینی بود، ولی متعاقب آن و در سالهای بعد، این دو جریان ارتجاعی مقابل هم قرار گرفتند و تصویر سیاسی جهان ِ امروز را اساسا باصطلاح مقابلۀ همین دو قطب تروریستی،  سیاست های میلیتاریستی غرب در برابر سیاستهای اسلام سیاسی، میسازد. این بطور خیلی خلاصه وضعیتی است که دنیای امروز پیدا کرده است.

وقتی در پرتو این تحولات انقلاب پنجاه و هفت را بررسی می کنید می بینید  این ارتجاع جهانی در شکل اولیه و جنینی خودش همانجا، در مقابل و رویاروی انقلاب ایستاده است و در واقع ظهور قطب ارتجاع  نئوکنسرواتیستی- اسلامیستی از یکسو و مبارزه جهان متمدن در مقابل این بربریت و برای آزادی و برابری از جانب دیگر، از همان انقلاب پنجاه و هفت شروع شد.

از نظر شرایط محلی و داخلی  انقلاب پنجاه و هفت در جامعه ای اتفاق افتاد که در آن، سرمایه دیگر کاملاً در همه جا مسلط شده بود. وقوع تحولات سیاسی گذشته در جامعه ایران در شرایط سلطه کامل سرمایه  نبود. انقلاب مشروطه و جنبش هایی که بعد از آن در ابتدای دوره رضا شاه بوجود آمدند، و بعد هم جنبش ملی کردن صنعت نفت و غیره،  همه اینها در شرایطی اتفاق افتادند که هنوز سرمایه داری بطور کامل در ایران مسلط نشده بود و طبقه کارگر از نظر اقتصادی، سیاسی و اجتماعی به یک وزنه تبدیل نگشته بود. به همین دلیل، طبقات و اقشاری که در آنزمان، علیه حکومت و دیکتاتوری خاندان پهلوی ( که برای نزدیک به نیم قرن در قدرت بود ) معترض بودند و در مقابل آن مقاومت می کردند، اساساً، در اپوزیسیون بوسیلۀ یک جنبش مذهبی و ناسیونالیستی ( مثل جبهۀ ملی و نهضت آزدی و حتی نیروهایی مثل حزب توده و مشی چریکی که در واقع شاخه چپ جنبش ملی–مذهبی علیه شاه بود) نمایندگی می شدند. بعبارت دیگر، اینها همه، اعتراض خرده بورژوازی و آن قشری از طبقه سرمایه دار را بیان میکردند که که می خواست ایران صنعتی شود. نقد و اعتراضشان این بود که جامعه صنعتی نیست، صنایع مادر نداریم، خود کفا نیستیم، و از نظر سیاسی هم وابسته به آمریکا هستیم، شاه سگ زنجیری آمریکاست و مخالفتها و اعتراض هایی از این دست. اینها، در کل، فضایِ سیاسیِ اعتراضی در ایران آنزمان را می ساختند و از آن طرف هم دولتی که سر کار بود، دولت های رضاشاه و محمد رضا شاه، دولت هایی بودند که در قطبندی جنگ سرد به کمپ آمریکا تعلق داشتند و باصطلاح منطبق بر الگوی کمپ سرمایه داری غرب برای کشورهایی نظیر ایران بودند.

بعد از اصلاحات ارضی سرمایه داری هر چند بشکل بوروکراتیک و از بالا، کاملا  بر جامعه مسلط شد و آخرین بقایای نظام فئودالی و غیره از میان رفت و سرمایه و بهمراه آن  شهر نشینی و جامعه شهری رشد و گسترش پیدا کرد.  به همین خاطر، طبقۀ کارگر که گرچه از انقلاب مشروطه در تحولات سیاسی ایران حضور داشت و مبارزه می کرد ( و در تمام تاریخ معاصر قرن بیستم می توانیم این حضور طبقه کارگر را در تحولات سیاسی ببینیم )،  ولی نقش موثری نداشت،  بعد از اصلاحات ارضی  وزن و ثقل تعیین کننده ای در جامعه پیدا کرد.

انقلاب پنجاه و هفت بر خلاف تحولات قبلی، زائیده نقد و اعتراض بورژوازی خرد به «کمبودها و نارسائیهای»  سرمایه داری  نبود بلکه بطور عینی حاصل اعتراض و نقد طبقه کارگر به وضع موجود و  به کل نظم سرمایه داری بود.

اولین تأثیر انقلاب پنجاه و هفت این بود که به سلطه  بلامنازع  نیروهای ملی- اسلامی، در لباس چپ و یا راست، در اپوزیسیون پایان داد. انقلاب پنجاه و هفت، خود، یک تحولی بود که بطور عینی و اجتماعی، نقد الکن ملی- مذهبی در قالب راست و یا چپ  را کاملاً نقد کرد و به کناری گذاشت. این انقلاب، دقیقاً به این علت که طبقه کارگر دیگر وسیعاً در میدان بود، نمی توانست با پرچم صنعتی شدن، ملی شدن، سرمایه داری ملی، شرقزدگی و غیره، اعتراض اش را بیان کند. در انقلاب پنجاه و هفت دیگر چنین اعتراضی یک توهم بود و اساساً بعد از اصلاحات ارضی، دیگر کاملاً ارتجاعی بود. انقلاب پنجاه و هفت اولین تحول اجتماعی در تجربه زندگی میلیون ها انسان و نقطه عطف مهمی بود که نقد کارگری به اوضاع زندگی و شرایط اقتصادی، سیاسی  موجود را در یک سطح وسیع اجتماعی، مطرح کرد، و بعنوان  یک نیروی سیاسی اصلی بمیدان آورد.  

   انقلاب پنجاه و هفت با مبارزه کارگران خارج از محدوده شروع شد و کلاً با اعتراضات کارگری  در یک سطح سراسری مدام به پیش رفت و بالاخره نقش تعیین کننده را هم کارگران نفت بازی کردند، با اعتصابی که به اعتراف دوست و دشمن، کمر رژیم شاه را شکست و عامل اصلی سرنگونی حکومت شاه بود. در واقع انقلاب پنجاه و هفت شاهد عروج و ظهور چشمگیر طبقه کارگر در عرصه تحولات سیاسی بود و گر چه هنوز چپ، آن چپ واقعی، چپ کارگری و سوسیالیستی که واقعاً نقد و اعتراض طبقه کارگر به وضعیت موجود و به وضعیت سیاسی آنزمان در ایران را نمایندگی کند، بطور روشن و واضح  حزب خودش و چهرۀ مشخصی نداشت و هنوز سازمان نیافته بود، ولی با اینحال، همین حضور اجتماعی طبقه کارگر کافی بود که  مُهر خودش را به انقلاب بزند.

 انقلاب پنجاه و هفت، انقلاب شوراها بود و اگر کسی در این انقلاب از آزادی حرف می زد، منظورش، پارلمان، مجلس و غیره نبود. دیگر آن روایتِ نوع جبهۀ ملی از آزادی، در انقلاب پنجاه و هفت، هیچ جایی نداشت و خیلی روشن و واضح بحث شوراها مطرح بود و آنقدر وسیع و عمیق که از سطح کارخانه ها فراتر رفت و مدارس، ادارات، دانشگاه ها، محلات و کلاً همه ، بطرف » شورا» رفتند و یک جنبش شورایی عظیمی شروع شد که هر کسی می خواست از آزادی، برابری، حقوق و در کل مطالبات بر حقی که این انقلاب حول آنها شکل گرفته بود، صحبت کند، به شورا رجوع می کرد و از شورا دفاع می کرد.  در برابر دیکتاتوری شاه همه طرفدار قدرت شوراها بودند و اینکه کشور باید شورایی اداره شود. حتی در بسیاری از کارخانه ها، شوراهای کارگری عملاً قدرت و کنترل امور را در دست گرفتند. این، در واقع تجربه ای بود که انقلاب پنجاه و هفت را به انقلاب اکتبر وصل می کرد و همینطور آن تجربه را مستقیماً وصل می کند به انقلاب سوسیالیستی که امروز در ایران در حال شکل گیری است.

  این انقلاب، نه تنها در خود ایران، به آن جنبش چپ سنتی، ملی- اسلامی و اعتراض ملی، مذهبی پایان داد، بلکه در واقع نقد اجتماعی یک روند جهانی بود. نقد جریان مبارزه ضد امپریالیستی از موضع فئودالی، و قوم گرایی، ملی گرایی، و مذهب گرائی و «الهیات رهائیبخش» در قالب چپ که همه این گرایشات را در چارگوشه دنیا در دوره جنگ سرد، مثلاً در تجربه چین، و کلا دوره بعد از انقلاب اکتبر شاهد بودیم. خود انقلاب اکتبر، که  از طرف بورژوازی صنعتی روس میشود گفت مصادره شد،  تحت نام سوسیالیسم به صنعت گرائی ای دامن زد که  بنوبه خود منشا این نوع گرایشات ناسیونالیستی-  مذهبی در سراسر دنیا بود.

انقلاب پنجاه و هفت، نقدِ اجتماعی همه اینها بود، نه آگاهانه، نه به این معنی که  یک حزبی، رهبری یا یک جریان قوی چپ در ایران، این نقد را مطرح میکرد. در سطح سیاسی و نظری مبانی این نقد تنها  بوسیله منصور حکمت و جریان نوپای مارکسیسم انقلابی نمایندگی میشد که کاملا در چپ خلاف جریان بود. جریانات  سنتی که بستر اصلی چپ را می ساختند نه نماینده انقلاب بلکه خود در واقع موضوع مورد نقد آن بودند.

در اوان انقلاب  دوره ای داشتیم که به  دورۀ کتابهای جلد سفید معروف شد. در اواخر سال پنجاه و هفت یک آزادی های عملی بوجود آمد که ادبیات مارکسیستی وسیعاً به شکل کتابهای جلد سفید ( چون عنوان و پشت جلد نمی زدند و شرایط طوری نبود که بشود کتابهای مارکسیستی را با اسم، عنوان نویسنده و تیتر و غیره منتشر کرد) چاپ و پخش شد. این ادبیات مارکسیستی اساساً، نوشته های مارکس، انگلس و لنین بودند. مائوئیسم و تئوریهای مشی چریکی و امثالهم در انقلاب خریداری نداشت چون عملا و واقعا ربطی به واقعیات جاری پیدا نمیکرد و چیزی را توضیح نمیداد. نه مبارزه شهرها از طریق دهات محلی از اعراب داشت و نه مشی چریک شهری و غیره. انقلاب پنجاه و هفت، بی ربطیِ همه اینها را به آن جنبش کارگری و حرکت توده مردم که در خیابان ها و در حال مبارزه بود، نشان داد.

 این انقلاب همانطور که گفتم، شوراها را وسیعاً مطرح کرد و برای اینکه این جنبش اعتراضی بداند شورا چیست، چطور عمل می کند و چکار باید کرد، در واقع باید به تجربۀ انقلاب اکتبر و لنین رجوع می کرد. دیگر تجربه چین  و کلا تئوریهای انقلاب در کشورهای نیمه فئودال نیمه مستعمره برای انقلابیون پنجاه و هفت حرفی نداشت و دقیقاً به همین علت، نود و نه درصد کتابهای جلد سفید، نوشته های لنین  و یا نوشته های اوریژینال خود مارکس و انگلس در مورد انقلاب بودند. به بیان دیگر، تمام تجربیات  انقلاب اکتبر و  تمام درس ها، تئوری ها و آموزش هایی که در آن دوره وجود داشت، بطور عینی و واقعی به تحولات انقلابی در جامعه  و آنچه در ایران آن زمان در حال تحقق بود و داشت اتفاق می افتاد مربوط بود. انقلاب مجموعه وسیعی از مسائل را مطرح کرد؛ مثل مسئله ملی و مساله ارضی ( که در کردستان و ترکمن صحرا مطرح بود)، مسئله جنگ (که با جنگ ایران و عراق مطرح شد)، مسئله مبارزه با آمریکا و اینکه چه دولتی قابل حمایت است، جایگاه مبارزۀ ضد امپریالیستی کجاست و غیره و غیره. همه این مسائل در آن شرایط مطرح می شد و جامعه انقلابی با ولع خاصی جواب چپ به این مسائل را می طلبید و می بلعید.

اما همانطور که گفتم یک ضعف انقلاب پنجاه و هفت و در واقع ضعف اساسی آن این بود که چپ واقعی، و نقد و اعتراض سوسیالیستی کارگری تازه داشت شکل میگرفت، متشکل نبود، قوی نبود، متحزب نبود و جریان تعیین کننده ای در اپوزیسیون نبود و دقیقاً به همین دلیل بود که جمهوری اسلامی توانست آن انقلاب را در هم بکوبد.

بورژوازی  چگونه انقلاب را درهم کوبید؟ با اتکا به همان جریان های سنتی که از مدت ها قبل در ایران بعنوان اپوزیسیون وجود داشت و فعال بود. بورژوازی جهانی راست ترین و ارتجاعی ترین بخش این اپوزیسیون یعنی خط خمینی را که از یک موضع کاملاً ارتجاعی در مقابل حکومت شاه ایستاده بود،  انتخاب کرد و بجلو راند.  (امروز  حتی خود مقامات جمهوری اسلامی  پنهان نمیکنند که خمینی  و آمریکا بر سر اینکه انقلاب پنجاه و هفت را از درون به شکست بکشانند، به یک توافقی رسیدند). قرار بود حکومت خمینی، حکومت موقتی باشد که می آید انقلاب را می کوبد ( کاری را که شاه نتوانسته بود تمام کند به انجام می رساند) و بعد جای خود را به یک حکومت متعارف سرمایه داری می دهد. انقلاب را کوبید و این وظیفه را انجام داد، ولی بورژوازی جهانی و بورژوازی بومی آنقدر مستأصل و درمانده بود که بالاخره نتوانست حکومت متعارفی برای خودش بوجود بیاورد، به همین دلیل هم، این بحران همواره در طول این تقریباً سه دهه حاکمیت جمهوری اسلامی،  همراه اش بوده است.

 از جانب دیگر، ما همین » بحران استیصال» را در یک سطح جهانی شاهدیم. نفس اینکه جمهوری اسلامی را چطور روی کار آوردند و چطور خمینی را زیر نورافکن قرار دادند تا بیاید و به اسم   انقلاب، انقلاب را در هم بکوبد، خود، دیگر جزء واقعیات تاریخی است و بر همه روشن است. در آنزمان، این به نظر یک استثنا می رسید، یا اینطور به نظر می رسید که آمریکا و کلاً بورژوازی غرب،  ناگزیر شده که در قبال یک تحول مشخصی در ایران، یعنی در برابر انقلاب پنجاه وهفت، به یک نیروی اسلامی متوسل شود. حال آنکه تحولات بعدی نشان میدهد این توسل به جریانات مذهبی و فوق ارتجاعی یک استراتژی و آغاز یک روش و قاعده در سیاست های جهانیِ سرمایه داری غرب بوده است.  به نحوی که با همان ترتیب  طالبان را در افغانستان بوجود آوردند تا  در مقابل شوروی آنزمان بایستد. میتوان گفت مرحلۀ اولِ سیاست » کمربند سبز» به دور شوروی آنزمان، بروی کار آوردن جمهوری اسلامی در ایران بود و حلقه بعدی اش هم کمک به مجاهدین اسلامی برای اخراج شوروی از افغانستان و متعاقب آن روی کار آوردن طالبان. بعد ها می بینیم که همین دو شاخه، یعنی شاخۀ اسلام نوع خمینی و اسلام نوع طالبان، به یک جنبش ارتجاعی وسیعی در منطقه، در شمال آفریقا و در خیلی از کشورهای اسلام زده، شکل می دهد که به آن می گوییم جنبش اسلام سیاسی. در واقع، اولین جایی که اسلام سیاسی با پرچم ضد آمریکایی بقدرت رسید، در ایران بود و هم اکنون شاخۀ دیگر آنرا ( شاخۀ پرو آمریکایی اش را) در عراق و افغانستان داریم که بر سر کار است. 

از سوی دیگر، همانطور که گفتم انقلاب پنجاه وهفت، در واقع، نقد اجتماعی و به حاشیه راندن چپ غیر کارگری بود. سوسیالیسم غیر کارگری که یک دهه بعد ورشکسته شد و فرو پاشید و کلاً موضوعیت خودش را در سراسر جهان از دست داد. مبانی این سوسیالیسم غیر کارگری که با سوسیالیسم شوروی و اپوزیسیون چینی شوروی و غیره نمایندگی می شد،  در جوامعی مثل ایران خود کفایی، صنعتی شدن و در کل تسویه حساب کشورهای جهان سوم با فئودالیسم و بقایای فئودالی بود. به همین دلیل هم، در ایرانِ قبل از اصلاحات ارضی برو بروئی داشت و دارای رونق بود. اما همانطور که گفتم، اولین تحولِ بعد از اصلاحات ارضی، یعنی انقلاب پنجاه وهفت، بی ربطیِ آنرا به شرایط کاملاً نشان داد و منزوی اش کرد. گرچه در سطح دنیا هنوز چپ و سوسیالیسم ، با همین سوسیالیسم موجود شناخته می شد و نمایندۀ اساسی اش هم شوروی بود.

یک دهه بعد از انقلاب پنجاه وهفت، شوروی فرو پاشید، دیوار برلین فرو ریخت و بیشتر از پیش معلوم شد که آن سوسیالیسم، راهگشا نیست و ربطی به آزادی، برابری و عدالت ندارد. در واقع  شوروی اساسا بخاطر بن بست اقتصادی سرمایه داری دولتی ناگزیر سرمایه داریِ رقابت آزاد را دنبال کرد و به آن کمپ پیوست. این اساس  اتفاقی بود که در شوروی رخ داد.  اما یک دهه قبل از این اتفاق انقلاب پنجاه وهفت، در واقع دیوار برلین را قبل از آنکه در سطح جهانی فرو بریزد، در ایران فرو ریخته بود. نه با پرچم دموکراسی و  بازار آزاد  بلکه با شعار حکومت شورایی و ازادی و برابری  در برابر دیکتاتوری ای که خود نماینده تمام عیار سرمایه داری بازار آزاد بود.

انقلاب پنجاه و هفت با قیام بهمن تمام نشد، این انقلاب را ضدّ انقلابِ جمهوری اسلامی با کودتا یا ضربه ای که نهاتیا در سیِ خرداد شصت به انقلاب زد، تمام اش کرد و به عقب راند. بعد از بقدرت رسیدن  خمینی انقلاب تداوم یافت، جنبش شورایی  ادامه پیدا کرد، مبارزۀ کارگران بیکار ادامه پیدا کرد، مقاومت زنان و در کل فشار شوراها برای آنکه بتوانند امور را بدست بگیرند و کنترل را به دولت ارتجاعیِ اسلامی که روی کار آمده بود، واگذار نکنند، ادامه داشت. در کردستان هم مبارزه ادامه پیدا کرد. همینطور مبارزه در دانشگاه ها و قدرت چپ در دانشگاه ها، اعتراضات زنان علیه حجاب و غیره. همۀ اینها، ادامه انقلاب بود.  انقلابی که نه به ضد آمریکائی گری جریان اسلامی که روی کار آمده بود، تمکین میکرد (چون اساساً روی کار آمده بود که انقلاب  را بکوبد) و نه در چارچوب آن نقد ملی، اسلامی، مذهبیِ  که  از راست تا چپ ترین شاخه اش، به حکومت اسلامی اقتدا کرده بود، یا برخورد «مشروط و دوگانه» کرده بود، می گنجید.

انقلاب پنجاه و هفت علیرغم همۀ این موانع به پیش رفت، علیرغم اعلام حمایت نیروهایی مثل حزب توده، اکثریت و غیره از جمهوری اسلامی و علیرغم توهم پراکنی های چپِ رادیکال تری که با اتفاقاتی مثل شروع جنگ ایران و عراق یا گرفتن سفارتخانه از طرف جمهوری اسلامی، کاملاً سپر انداختند و به کمپ جمهوری اسلامی پیوستند یا حداکثر یک برخورد دو گانه را تبلیغ کرده و در پیش گرفتند.  این، در واقع حداکثر رادیکالیسمی بود که آن چپ سنتی از خودش نشان می داد. با اینحال، بطور عینی و واقعی، جنبش کارگری با شوراهای خودش مقاومت می کرد، کنترل را نمی داد، واگذار نمی کرد، در دانشگاه ها چپ ها مقاومت می کردند، دانشجویان به این جمهوری اسلامی که روی کار آمده بود، تمکین نمی کردند.  آن جنبشی که امتداد  آن امروز  » کمونیسم کارگری » و حزب کمونیست کارگری است، در آن دوره، زبان و بر آمد سیاسی این انقلابی بود که تسلیم نمیشد. نقد چپ سنتی،  نوشته های  منصور حکمت در نقد بورژوازی ملی ( اسطورۀ بورژوازی ملی- مستقل)، تحلیل درخشانش در مورد مساله ارضی ( جنبش دهقانی پس از حل امپریالیستی مساله ارضی)، تحلیلی که از حکومت داشت ( دو جناح در ضد انقلاب بورژوا-امپریالیستی)، مواضع رادیکالی که در برابر تحولاتی مثل جنگ، یورش رژیم به کردستان، سفارت گیری و غیره اتخاذ کرده بود، همه این نظرات و سیاستهای مارکسیسم انقلابی در واقع داشت به نقد واعتراض سوسیالیستی طبقه کارگر شکل میداد و آینده را می ساخت.

  امروز اگر می بینیم جنبش چپ به روایت کمونیسم کارگری و به روایت انسانی و رادیکالِ سوسیالیسم کارگری، در جامعه حضور برجسته ای دارد، به این دلیل است که زمینۀ عینی و واقعی اش را انقلاب پنجاه و هفت بوجود آورد و بر همان زمینه نیز، صدا، نقد و اعتراض طبقه کارگر در این انقلاب، توسط منصور حکمت و جریانی که او  شکل داد، نمایندگی شد.

 بدین شکل، چپ سنتی در اپوزیسیون کنار زده شد و جمهوری اسلامی بعنوان دولت انقلابی یا دولت ضد امپریالیستی یا برخورد دوگانه و غیره، پذیرفته نشد، رد شد، کنار زده شد و بطور کلی، بورژوازی در اپوزیسیون و در قدرت، در لباس مذهبی یا غیر مذهبی، وسیعاً نقد شد و کنار گذاشته شد. این نقد، در سطح نظری، تئوری و سیاسی از جانب مارکسیسم انقلابی نمایندگی می شد ولی در جامعه، حرف دلِ کارگری بود که دیگر اعتراضات و شکوه شکایتهای خرده بورژوائی پاسخگوی او نبود.  کارگری که دیگر، ما باید صنعتی شویم، مستقل شویم، خودکفا شویم و غیره، به کت اش نمی رفت و فقط یک صدا داشت: «برابری برادری، حکومت کارگری». این، شعاری بود که کارگران می دادند. کارگر  وقتی می گفت «حکومت کارگری»، حکومت شوراهای خودش را می خواست.

 این، بطور واقعی نقد و اعتراضی بود که از انقلاب  اکتبر به بعد  در جهان سابقه نداشت. در تمام تاریخِ چندین دهۀ بعد از انقلاب اکتبر، سوسیالیسم، به معنی وابستگی به اردوگاه شوروی و بعنوان راه رشدِ غیر سرمایه داریِ مدل روسی یا بعنوان مبارزه با فئودالیسمِ مدل چینی، در دنیا مطرح شده و اشاعه پیدا کرده بود و به عبارت دیگر، سوسیالیسم را در افکار عمومی به این عناوین می شناختند. انقلاب پنجاه وهفت اما، بطور عینی و در یک تجربه تاریخی، اعلام نمود که سوسیالیسم، این نیست. اعلام کرد که آزادی، پارلمان نیست، اعلام کرد که رفاه، «استقلال و خود کفایی» نیست. این انقلاب، یک » نه «ِ عظیم اجتماعی به راست در حکومت ها و در قالب نیروهای چپ بود ، در اپوزیسیون و در پوزیسیون.

 به همین دلیل، این انقلاب را با تمام قدرت کوبیدند. کوبیدند ولی نتوانستند شکست اش دهند، انقلاب پیروز نشد ولی شکست هم نخورد، بلکه زمین را شُخم زد و شرایطی بوجود آورد که بر متن آن امروز در ایران می بینیم بورژوازی هنوز نتوانسته خودش را جمع و جور کند، هنوز نتوانسته به یک نظام متعارف سرمایه تبدیل شود، هنوز نتوانسته بحران سیاسی، اجتماعی اش را که انقلاب پنجاه و هفت نقطۀ شروع اش بود، حل کند و یا حتی تخفیف بدهد. این بحران هر روز شدید و شدیدتر شده است. بورژوازی، هیچگاه نتوانست جامعه ای، حتی شبیه گورستان آریا مهری بوجود بیاورد. زد، کشت و اعدام کرد، ولی این حکومت، هیچگاه نتوانست آن ارعابی را که حکومت شاه در جامعه براه انداخته بود و آن چیزی را که به آن می گفتند » گورستان آریا مهری» در ایران، احیا کند، چرا؟ چون انقلاب پنجاه و هفت نمُرد، این انقلاب ادامه پیدا کرد و در جنبشی هم ادامه پیدا کرد که امروز به آن می گوییم » کمونیسم کارگری». جنبشی که شعار » سوسیالیسم یا بربریت» را در صدر اعتراضات مردم نشانده است؛ جنبشی که برنامۀ حکومت شورایی، برنامه آزادی، برابری، حکومت کارگری را نوشت، برنامه » یک دنیای بهتر» را اعلام کرد و اینکه چرا باید این دنیا  زیر و رو شود؛ جنبشی که به اعتراض کارگر، تحزّب داد، به دستش برنامه داد، به آن شکل داد، سازمان داد و مانیفست اش را نوشت.

برنامه یک دنیای بهتر و حزب کمونیست کارگری، دستاورد و تجسم چنین جنبشی است. پیروزی انقلابی است که درهم کوبیده شد. این انقلاب، همانطور که گفتم پیروز نشد ولی شکست هم نخورد و بلکه در جنبش عظیمی که امروز، انقلاب سوسیالیستیِ آتی را نمایندگی می کند، ادامه پیدا کرد.

این انقلاب، همچنین جواب مردم و کارگران دنیاست به آن چیزی که امروز به آن می گویند » نظم نوین جهانی». همانطور که در گام اول، پاسخ مردم آزادیخواه ایران و دنیا به آن چیزی بود که به آن می گفتند دموکراسی، پارلمان، به چیزی که به آن می گفتند خود کفایی یا راه رشد و توسعه غیر سرمایه داری. این انقلاب، پاسخ عملی طبقه کارگر به این نوع تحریفات، توهمات و به تلاشهایی بود که بورژوازی جهانی در لباس چپ و راست بر علیه سوسیالیسم و طبقه کارگر بکار می برد و  برایً چندین دهه هم موفق  شده بود، چون تحت نام سوسیالیسم در کمپ شوروی خودش را معرفی می کرد و تا وقتی هم که اینطور بود، به هر طرف که می چرخیدی، چه کمپ شرق و چه کمپ غرب، در هر حال، کارگر، آزادیخواهی کارگری، نقد کارگری به سرمایه داری، نمایندگی نمی شد و پیروز نمی گشت. سرمایه داری دولتی و سرمایه داری رقابت آزاد بعنوان مدل دلخواه تبلیغ می شد. یکی به خودش می گفت چپ مدافع «سوسیالیسم موجود»، آن دیگری می گفت نمایندۀ دموکراسی و این چنین خاک دنیا را به توبره کشیده بودند. انقلاب پنجاه وهفت، در مقیاس ایران تیشه به ریشۀ این دو قطب زد و ده سال بعد می بینیم که در مقیاس جهانی همۀ اینها فرو ریختند . آن ارتجاعی که بعدها تحت نام  نئوکنسرواتیسم ، نظم نوین جهانی، نسبیت فرهنگی و غیره، در دنیا حاکم شد، تمام قدرت اش را بکار گرفت که در لباس و بوسیلۀ جمهوری اسلامی، در مقابل این انقلاب بایستد، اما هرگز نتوانست جامعه را به تمکین بکشاند.

امروز در همان جغرافیای سیاسی که این بحران در آن درست شده بود، جنبشی شکل گرفته است که انسانی ترین و رادیکال ترین منتقد نظم نوین جهانی است. زدند، کوبیدند و کشتند، ولی هرگز نتوانستند این جنبش عظیم را به عقب برانند و امروز، علیرغم تمام توحشی که نشان داده اند، جامعه ایران تنها جامعه ای است که مدل های ضدّ انسانیِ اپوزیسیونیِ رواج یافته بعد از جنگ سرد، در آن جایی ندارد.

این مدل ها  کدام اند؟ این توهم که آزادی یعنی دموکراسی یا بازار آزاد، این توهم که رفاه یعنی بازگشت به فرهنگ خود، به پرچم خود، به قوم و زبان  خود، محلی گری، قوم گرایی. این توهم که اگر جوامع را بخش بخش کنیم، مثلاً صرب را یک کشور کنیم، کروات را یک کشور، مونته نگرو را یکی دیگر، چچن ها کشور خودشان، قرقیزستان، لیتوانی، اوکراین و غیره، هر کدام، کشورهای خودشان بشوند، آنوقت مردم آزاد می شوند! مردمی که در این جوامع بلند شدند و اعتراض کردند  آزادی می خواستند، برابری می خواستند، دردشان همان دردی بود که مردم ایران داشتند، ولی مردم ایران با تجربۀ انقلاب پنجاه و هفت، از پیش به همۀ این آلترناتیو ها گفته بودند » نه «. گفته بودند این راهش نیست، گفته بودند که ما حکومت شورایی می خواهیم، آزادی، برابری، حکومت کارگری می خواهیم. انقلاب را در هم کوبیدند اما نتوانستند آرمان و افقش  را در هم بکوبند.

اما دنیایی که این تجربه را نکرده بود، بخصوص بعد از فرو ریختن دیوار برلین و بعد از فروپاشی شوروی، در این توهمات غوطه ور شد. کارگران و مردم شریفی که آزادی می خواستند و از سرمایه داری دولتی نوع روسی به تنگ آمده بودند، بدنبال سراب دموکراسی و سرمایه داریِ بازار آزاد روانه شدند و به جایی هم نرسیدند. وضع شان بدتر شد و نه تنها به آزادی نرسیدند بلکه همان رفاه نسبی را هم که در دورۀ قبل داشتند، کاملاً از دست دادند. این، تجربه ای بود که دنیا از سر گذراند. اما امروز، از آنجا که انقلاب پنجاه وهفت، از پیش، جواب این وضعیت را داده بود، وقتی جامعه و مردم ایران و مبارزه شان را نگاه می کنیم، می بینیم پیشاپیش صفوف این مردم حرکت می کنند و امروز اگر کارگر لیتوانی، صرب یا کروات و یا در خود غرب، کارگر انگلیسی و فرانسوی، کارگر آمریکایی، آفریقایی و آسیایی، می خواهد ببیند چه باید بکند، به کجا و چه سمتی باید برود و چه پرچمی را باید بلند کند، در واقع، باید به مبارزۀ مردم در ایران نگاه کند. تنها جامعه ای که وقتی اعتراض می کند، می گوید «یک کرۀ زمین و یک انسان». پیشروان و پیشکسوتان اش این را می گویند، تنها جامعه ای که پیشروان انقلابی اش می گویند «سوسیالیسم یا بربریت «. می گویند منزلت- معیشت حق مسلم ماست. تنها جامعه ای که در آن ارتجاع از شبح لنبن صحبت می کند و بر خود می لرزد. از صدای آمریکای  گرفته تا فلان امام جمعه و فلان شخصیت دوم خردادی اش، از قدرت گیری چپ به هراس افتاده اند. این حمله ای که به انقلاب پنجاه وهفت می کنند، و  مشخصا امسال هم خیلی هیستریک تر از گذشته بود،  در واقع، حمله به انقلاب آتی است. تلاش برای جلوگیری از پیروزی انقلابی است که همه شان می دانند دارد مثل آوار بر سرشان خراب می شود. باید دنیا را متوجه این مسئله کرد. باید کارگران، مردم شریف، زحمتکش و محروم جهان را متوجه کرد که راه شما، دموکراسیِ بازار آزاد و سرمایه داری بازار آزاد و سرمایه داری رقابتی، رژیم چنج و انقلاب مخملیِ مورد تجویزِ بوش و ارتجاع جهانیِ سرمایه داری نیست. راه شما بازگشت به خود و مذهب و پرچم خود هم نیست. راه شما، همان راهی است که سوت آغازش را انقلاب پنجاه وهفت زد. آن جوانه ای که در آن انقلاب پا گرفت، هم اکنون، درخت تنومندی است که به آن می گوییم حزب کمونیست کارگری و جنبش کمونیسم کارگری که با پرچم آزادی، برابری و انسان و انسانیت، به میدان آمده و این، دیگر فقط در برنامه اش نیست، فقط در » یک دنیای بهتر» نیست. این  دیگر خلاف جریان نیست مثل آن گروهی که منصور حکمت در انقلاب پنجاه وهفت درست کرده بود و مجبور بود با خیلِ این توهمات و تحریفات بجنگد تا بتواند درد کارگر را مطرح کند. امروز آن جنبش منصور حکمت و آن مبارزه برای آزادی، برابری و حکومت کارگری که انقلاب پنجاه وهفت فریاد اش را زد و در برنامه «یک دنیای بهتر» نوشته و تثبیت شد، جنبشی است که بطور وسیعی در خیابان ها دارد می گوید آزادی، برابری، هویت انسانی. دارد در خیابان ها فریاد می زند که » سوسیالیسم به پا خیز برای رفع تبعیض»، دارد سرود انترناسیونال می خواند و می گوید یا سوسیالیسم یا بربریت. می زنند اش، می کوبندش، به زندان اش می اندازند و شکنجه اش می کنند ولی نمی توانند شکست اش بدهند. برای اینکه حرف دل مردم است، قدرت دارد، برای اینکه پاسخ به ضرورت امروز است، برای اینکه هفتاد میلیون انسان اینرا می خواهند و نه تنها در ایران، بلکه میلیارد ها انسان در دنیا، در تلاش اند تا راه  نجاتی پیدا کنند. راه خلاص و نجاتی می جویند از این دنیای سیاهی که سرمایه داریِ نوع بوش، دکترین نئوکنسرواتیسم و از آن طرف هم جنبش اسلام سیاسی – که هر دو در واقع ریشه در سرمایه داری امروز دارند ــ بر این دنیا تحمیل کرده اند. این وضعیت می تواند سرنوشت مردم جهان نباشد، مردم دنیا مجبور نیستند از میان این دو قطب، یکی را انتخاب کنند و این بازهم پیامی است که انقلاب پنجاه و هفت می دهد؛ در واقع، این هر دو قطب، در جمهوری اسلامی یکی میشوند. جمهوری اسلامی، بروز و تجسم  ضدّ انقلاب بورژوائی در عصر ما، ضدّ انقلابِ نظم نوین جهانی در برابر انقلاب سوسیالیستی است. بود و هنوز هم هست. وظیفۀ تاریخی و رسالت اش برای سرمایه داریِ جهانی این است که جنبش سوسیالیستی را در هم بکوبد، ولی این هم به آخر خط رسیده است. این حکومت، حکومتی است که با بحران زاده شد و این بحران همواره شدت یافت و به همین دلیل است که باید گفت سنگ بنای انقلابی که در ایران در حال شکل گیری است، در انقلاب پنجاه وهفت گذاشته شد. این انقلاب، انقلاب شوراها، انقلاب کارگران زحمتکش، انقلاب آزادی، برابری، حکومت کارگری، انسان و انسانیت، در برابر ارتجاع و بربریتی است که امروز بختک مذهب و قومیگیری و تئوری ها و نظریاتی مثل نسبیت فرهنگی و غیره را بر جهان حاکم کرده و حتی، هویت جهانشمول انسانی را رسماً نفی و انکار می کند. محور مبارزۀ طبقاتیِ امروز، در سراسر دنیا بر سر انسان و انسانیت  است و در هیچ جایی مثل جامعه ایران،  دو صف بربریت و انسانیت  اینقدر روشن و شفاف، مقابل هم نایستاده اند و رو در رو نشده اند.

انقلابی که در ایران شکل می گیرد، فریاد اعتراض  نه تنها نسل امروز، بلکه ده ها نسل است و به یک تاریخ پر از سرکوب  و خونریزی و قساوت که بورژوازی از انقلاب مشروطه تا به امروز بوجود آورده، خاتمه می دهد. و  در یک مقیاس جهانی، انقلابی است که  یک دورۀ قهقرائی بعد از انقلاب اکتبر تا به امروز را تمام میکند و باز می گردد به آن انسان دوستیِ عمیق مارکسیستی که در انقلاب اکتبر برای مدت کوتاهی نمایندگی شد اما تحریف و مسخ اش کردند. 

 این انقلاب، در واقع، بار دیگر پرچم سوسیالیسم را  در یک مقیاس جهانی بلند می کند و با پیروزی اش، نقطۀ ختمی خواهد بود به  تمام توهمات ضدّ انسانی و غیر انسانی که حتی بعنوان چپ و اپوزیسیون در دنیا، نمایندگی می شوند. انقلابی که شکل می گیرد، جنبش اسلام سیاسی را به زباله دان تاریخ خواهد انداخت و به همراه آن، تمام مدل های بورژوازیِ نظم نوین جهانی، رژیم چنج و غیره را نیز، به کنار خواهد زد. این انقلاب، از همین امروز، شعارش را اعلام کرده است «سوسیالیسم یا بربریت». این انقلابی خواهد بود که بربریت را نه تنها در ایران، بلکه در کل جهان در هم می کوبد و پرچم سوسیالیسم را بلند می کند.*

این نوشته بر مبنای سخنرانی در جلسه هفتگی اینترنتی «گفتگو با حمید تقوائی»  تنظیم شده است. 

 با تشکر از هادی وقفی برای پیاده و تایپ کردن  این متن.

صفحه1 از2

connect1