18October2017

سازمان جوانان کمونیست

مصاحبه

مصاحبه (16)

مصاحبه تلویزیون کانال جدید با حمید تقوائی
روز یکشنبه 19 دی ماه خبر غیر منتظره مرگ #رفسنجانی انتشار یافت. رفسنجانی که بود؟ رفسنجانی چه کرد؟ بعد از مرگ رفسنجانی صفبندی های داخلی حکومت به چه سمت و سوئی میرود؟ در این رابطه حمید تقوائی به سئوالات ما پاسخ میدهد.
سیما بهاری: اجازه بدهید با این سئوال شروع کنیم که رفسنجانی که بود و چه کرد؟
حمید تقوائی: رفسنجانی معمار جمهوری اسلامی بود. یکی از شخصیتهای اصلی بود که از همان روز اول در روی کار آوردن و حفظ سلطه حکومتی که با کشتار و زندان و شکنجه خودش را سر پا نگهداشته نقش اساسی ایفا کرد. در سرکوبها و کشتار سال شصت و در همه جنایاتی که تا امروز ادامه دارد رفسنجانی نقش کلیدی داشته است. او در دوره جنگ ایران و عراق فرماندهی نیروهای نظامی جمهوری اسلامی و همه جنایات جنگی که جمهوری اسلامی مرتکب شد را بعهده داشت، مدت هشت سال رئیس جمهور بود، ریاست مجلس اسلامی را بعهده داشت، عضو شورای امنیت و مسئول مجمع تشخیص مصلحت نظام بود، ترور مخالفین در خارج کشور، در داخل کشور، اعدامهای جمعی و سرکوبها و دستگیری ها همه یا به دستور مستقیم رفسنجانی و یا در زمانی که وی پستهای کلیدی داشته صورت گرفته است. رفسنجانی نه تنها در حفظ نظام سرکوب و کشتار جمهوری اسلامی نقش تعیین کننده ای داشت بلکه مسئول و آمر مستقیم بسیاری از جنایتهای این حکومت بود. بعنوان نمونه در دادگاه بررسی ترور در رستوران میکونوس در آلمان ایشان رسما محکوم شد و یا در بمب گذاری در آرژانتین هم رفسنجانی در کنار ولایتی و فلاحیان و چند تن دیگر از مقامات حکومت متهم درجه اول بود و محکوم شد. رفسنجانی در سطح بین المللی پرونده قطوری دارد و رسما بعنوان یک جانی شناخته میشود. در خود ایران هم به طریق اولی از قتلهای زنجیره ای تا جنایاتی که در دوره جنگ اتفاق افتاد و در کلیه سرکوبها و دستگیری ها و اعدامها ردپای رفسنجانی عیان است. به نظر من یک مظهر و نماد جنایت جمهوری اسلامی رفسنجانی است. اینکه در دوره آخر عمرش اختلاف نظرهائی به خامنه ای پیدا کرد مساله دیگری است که امیدوارم در این مصاحبه به آن بپردازیم. این اختلافات درون حکومتی در این حقیقت تغییری نمیدهد که رفسنجانی در برپایی این بساط فوق ارتجاعی و ماشین سرکوب جمهوری اسلامی نقش اساسی ای داشته است.
سیما بهاری: قبل از اینکه به مساله اختلافات رفسنجانی و خامنه ای بپردازیم اجازه بدهید این سئوال را مطرح بکنم که روز سه شنبه بمناسبت مرگ رفسنجانی روز عزای عمومی اعلام شد و مردم زیادی هم در دانشگاه تهران تجمع کرده بودند. آیا تجمع مردم بخاطر همسوئی رفسنجانی با مردم است؟
حمید تقوائی: هیچیک از مقامات جمهوری اسلامی با مردم همسو نیست. کسی که با مردم همسو است باید برای رهائی مردم از شر کل این نظام تلاش کند. بنابرین نه تنها رفسنجانی بلکه باصطلاح "اصلاح طلبان" دوآتشه تری مثل کروبی و موسوی را از هیچ نظر نمیتوان همسو با مردم دانست. اینها اگر خودشان را در لباس اصلاح طلبی پوشانده اند برای حفظ حکومت و کل نظام است و بارها صریحا این را اعلام کرده اند. دعواهای جناحی در حکومت بر سر اینست که از کدام راه و با چه سیاستی میشود این بساط کشتار و چپاول را سرپا نگهداشت. از خاتمی و موسوی تا رفسنجانی همیشه نگرانی و هشدارشان به جناح اصولگرا این بوده که این ره که شما میروید به سرنگونی حکومت منجر میشود، در جامعه طوفان بپا میشود، بقول اصولگرایان "فتنه" بر پا میشود، یعنی مردم بخیابانها میریزند و سرنگونمان میکنند. دعوای بین جناحها بر سر جلوگیری از این "خطر" است. یکی میگوید از این راه باید رفت و دیگری میگوید از آن راه.
همه دارو دسته های حکومتی، از رفسنجانی تا همه کسانی که به خودشان میگویند اصلاح طلب در ماشین کشتار جمهوری اسلامی نقش اساسی ای داشته اند. خیلی از کسانی که امروز "لیبرال" و "اصلاح طلب" شده اند جزء مسئولین اصلی سپاه و بسیج و وزارت اطلاعات و ارگانهای پلیسی و امنیتی سرکوبگر حکومت بوده اند. این "اصلاح طبی" را اعتراضات و نارضائی عمیق مردم به حکومتی ها تحمیل کرده است. لقب اصلاح طلب را به هیچ معنائی نمیتوان به اینها الصاق کرد. اساسا اصلاحی در کار نیست. هیچکدامشان هیچ اصلاحی در جامعه و در وضعیت مردم را حتی وعده نداده اند. آنچه "اصلاح طلبی" نامیده میشود در واقع مخالفت و یا بعبارت دقیق تر عدم تبعیت تمام و کمال از خامنه ای است. در دوره زمامداری اولین اصلاح طلب که خاتمی باشد قتلهای زنجیره ای اتفاق افتاد. در دوره جناب روحانی که ظاهرا اصلاح طلب دوم است تعداد اعدامها رکورد شکست. معمولا این نوع اصلاح طلبان روی کار می آیند و کشتارها را به گردن جناح اصولگرا میاندازند.این یک نوع تقسیم کار غیر رسمی و دوفاکتو بین جناحهای حکومتی است. میزنند و میکشند و بعد مسئول دولت و ماشین اجرائی حکومت میگوید تقصیر من نیست، تقصیر جناح مخالف است. در عین حال همه شان میدانند که بدون سرکوب یک روز هم در قدرت باقی نخواهند ماند. به این بازی میگویند اصلاح طلبی! تازه رفسنجانی حتی به همین معنی هم هیچوقت اصلاح طلب نبوده است. بلکه تنها در دوران آخر زندگیش با "اصلاح طلبان" همسو شده بود.
رفسنجانی در حکومت اساسا نقش وزنه تعادل و ایجاد توازن بین جناحها را ایفا میکرد و پا در هر دو جناح داشت. زمانی بیشترعلیه این بود و زمانی علیه آن. اما در هر حال بخاطر ثقلی که در حکومت داشت، بعنوان عامل تعادل و بالانس نظام عمل میکرد. او هم با این جناح بود و هم با آن جناح و اصلا نقش و کارکردش در حکومت همین بود. بیهوده نیست که به سمت رئیس شورای تشخیص مصلحت نظام تعیین شده بود. او میدانست چطور این نقش را ایفا کند و چطور سنگ تعادلی در رابطه بین جناحهای حکومتی باشد. در به ولایت رساندن خامنه ای بعد از مرگ خمینی نقش تعیین کننده ای بازی کرد و همیشه رابطه نزدیکی با وی داشت. از طرف دیگر طرفدار تعامل با غرب بود و از روحانی و دولت او حمایت میکرد. ولی تا آنجا که به رابطه او با مردم مربوط میشود مردم او را "رسمنجانی" لقب داه بودند. مردم او را بدرست یک "جانی رسمی" میشناختند.
سیما بهاری: با توجه به توضیحاتی که دادید آیا نمیشود گفت که رفسنجانی حداقل در ده سال آخر حیاتش میخواست خود را طرفدار مردم جا بزند و نشان بدهد که حداقل مشکلات مردم را درک میکند؟
حمید تقوائی: همانطور که گفتم شما چنین چیزی را در سیاستهای رفسنجانی نمی بینید. حتی خاتمی و روحانی هم که "اصلاح طلب" با سابقه تر و منسجم تری قلمداد میشوند به نفع مردم چه گفته اند؟ اینها حتی در هر مورد مخالفت خوانی و فاصله گرفتن از جناح اصولگرا فراموش نمیکنند که به خامنه ای و اصل ولایت فقیه قسم بخورند. نظام ولایت فقیه و رهبری خامنه ای و حفظ این سیستم هدف و جزء مفروضات همه اینهاست.
ببینید اصلاح طلبی معنی مشخصی دارد. شما نمیتوانید "اصلاح طلب" باشید و یک وبلاگنویس که از وضعیت موجود ناراضی بوده و یا سکولاریسم را تبلیغ میکرده است در زمان زمامداری شما زیر شکنجه کشته بشود. در تمامی وعده ها و تبلیغات اینها اثری از دفاع از حداقل آزادیها مشاهده نمیکنید. در عوض تا بخواهید بر این تاکید میکنند که باید اسلامی باشید و مقدسات و قوانین اسلامی را رعایت کنید و غیره. کسی که پایبند به قوانین اسلامی و قصاص و غیره باشد جزئی از همین ماشین کشتار است. بنابرین من این را در هیچ سطحی و از پایه قبول ندارم که گویا جناحی ازجناح دیگر نزدیک تر به مردم است و یا همسو تر با مردم است. میتوان گفت جناحی عوامفریب تر است، دغلکارتر است و یا فرصت طلب تر و اپورتونیست تر است. (در مقایسه با جناح دیگر که شمشیر را از روبسته و صریح تر و عریان تر کشتار و سرکوب میکند.) ولی صفاتی مثل اصلاح طلب حتی با مسامحه و نازل ترین تعبیر از سر مقامات حکومتی زیادی است. بخصوص باید به یاد داشت که همه کسانی که امروز خودشان را اصلاح طلب میدانند تا دیروز خودشان بالاترین مقامها را در وزارت اطلاعات و سپاه و بسیج و ماشین کشتار جمهوری اسلامی داشته اند. سران این ارگانها بوده اند. ما در دوره خامنه ای به آنها میگفتیم پاسدار- ولتر های وطنی. کسانی که تا آرنج دستشان بخون مردم آغشته است امروز شده اند منتقد اصولگرائی. همه میدانند که کل این حکومت با همه جناحهایش به زور سرکوب و سرنیزه سر کار است. کافی است یک روز مزدورانشان را از خیابانها جمع کنند تا مردم کل این بساط را جارو کنند. همه اصلاح طلبان این را میدانند و هم اصولگرایان. 88 به همه آنها نشان داد که مردم اگر فرصت پیدا کنند به حکومت مهلت نخواهند داد. این تغییر موضع رفسنجانی در دوره احمدی نژاد و بخصوص بعد از 88 جزئی از نقشی بود که برای حفط تعادل رژیم ایفا میکرد. رفسنجانی فهمیده بود که خامنه ای و اصولگرایان منفور مردم هستند و برای اینکه نظام را حفظ کند باید حسابش را از اصولگرایان جدا کند. از نقطه نظر خط و جهت گیری هم از همان دوره ریاست جمهوریش طرفدار تعامل با غرب بود. اما در عین حال همیشه رابطه ویژه ای با خامنه ای داشت. این موقعیت دوگانه اجازه میداد که او نقش واسطه و حفظ تعادل بین دو جناح را بازی کند.
اینکه اشاره کردید در مراسم روز سه شنبه جمعیت زیادی جمع شدند اساسا بخاطر این بود که مردم فرصتی برای اعتراض پیدا کردند. حتما عده ای هم طرفدار رفسنجانی بودند ولی اکثریت برای ابراز مخالفت با خامنه ای و اصولگرایان به خیابان آمده بودند. در ویدئو کلیپ این مراسم می بینید که مردم شعار آزادی زندانی سیاسی سر میدهند، شعار میدهند دیکتاتور حیا کن، و یا "مایه ننگ ما صدای و سیمای ما" و یا "بلند گو مال تو حرف حق مال ما" و نظایر این شعارها. و نیروهای انتظامی هم کاملا بسیج شده بودند که جمعیت را کنترل کنند. مردم هر منفذی پیدا کنند با این نوع شعارها به خیابان می آیند. البته عده ای هم در طرفداری موسوی شعار میداند ول حتی این هم اساسا از سر مخالفت با خامنه ای و به کوری چشم خامنه ای بود. بقول تطاهر کنندگان سال 88 "موسوی بهانه است کل رژیم نشانه است". همین اندازه خرده اختلافی که رفسنجانی با خامنه ای داشت کافی بود تا مردم از فرصت استفاده کنند و حرفشان را بزنند.
نباید فراموش کرد که اولا همانطور که اشاره کردم این نارضائی و اعتراضات مردم است که اختلافات میان بالائی ها را دامن میزند و ثانیا مردم از این اختلافات استفاده میکنند برای اینکه کل رژیم را بچالش بکشند. محور و هدف اعتراضات مردم الان شخص خامنه ای است و یا ارگانهای تماما سر سپرده او مانند صدا و سیما.
اینها نشان میدهد که جامعه کلا حسابش از جناحهای مختلف حکومت جداست، در مقابل همه اینهاست و همین وضعیت است که این جناحها را بجان یکدیگر انداخته است.
سیما بهاری: بین خامنه ای و رفسنجانی همانطور که شاره کردید دعوا بالا گرفته بود به نحوی رفسنجانی بعنوان پدر معنوی جناح روحانی ظاهر میشد. با مرگ رفسنجانی رابطه این جناحها چه تغییری خواهد کرد؟
حمید تقوائی: در کوتاه مدت مرگ رفسنجانی جناح روحانی را تضعیف خواهد کرد. نه به این خاطر که او پیش کسوت خط اصلاح طلبی بود- که چنین نبود- بلکه به این دلیل که وزنه ای در حکومت بود که به سادگی نمیتوانستند عقبش برانند و حاشیه ای اش کنند. بقیه افراد طرفدار روحانی این وزن و ثقل را در حکومت ندارند. به این معنی جناح روحانی تضعیف میشود ولی به نظر من این کوتاه مدت خواهد بود. همانطور که شاره کردم رفسنجانی وزنه تعادلی بود بین دو جناح . بخاطر نزدیکی اش با خامنه ای و نقشی که در بقدرت رسیدن او داشت، نقشی که در جنگ ایران و عراق داشت و نقشی که کلا در سالهای اول روی کار آمدن جمهوری اسلامی در تثبیت این حکومت داشت. جدل او با خامنه ای بر سر تعامل با غرب بود. رفسنجانی از همان دوران ریاست جمهوری اش بدنبال آن بود که در بازارهای جهانی به روی رژیم باز بشود و جمهوری اسلامی بتواند در بازار جهانی جائی برای خود پیدا کند. تحریمها برداشته بشود و غیره. این نقطه توافق اساسی رفسنجانی و روحانی بود. از سوی دیگر خامنه ای و جناح اصولگرا از نظر استراتژیک این سیاست را علیه نظام میدانست. ضد آمریکائی گری یک موضع و جهت گیری استراتژیک جمهوری اسلامی است که بوسیله خامنه ای و جناح اصولگرا نمایندگی میشود و در مقابل رفسنجانی متعارف کردن رابطه با غرب را کلید بقای رژیم میدانست.
این اختلاف باعث شده بود رفسنجانی در کنار روحانی قرار بگیرد و به این لحاظ مرگ او در کوتاه مدت باعث تضعیف روحانی خواهد شد ولی مرگ او تاثیر دراز مدت تر و ماندگار تری بر کل حکومت خواهد داشت. به سرعت دعواهای درون حکومتی بالا خواهد گرفت. اگر جناح اصولگرا میتوانست اوضاع را کنترل کند که اساسا ناگزیر نمیشد به ریاست جمهوری روحانی تن بدهد. رفسنجانی در کشمکشهای بین جناحی باصطلاح دلال معرکه بود. رفسنجانی باعث میشد دعواها به مرز انفجار نرسد و اکنون با حذف او میشود پیش بینی کرد که به سرعت دعواهای جناحی حادتر از گذشته خواهد شد. بخصوص با توجه به نزدیکی انتخابات باید منتظر درگیریهای حادی بین دارو دسته های حاکم بود.
سیما بهاری: در مورد وضعیت کل حکومت چه نظری دارید؟ جمهوری اسلامی با چه چالشهائی روبرو خواهد شد؟
حمید تقوائی: موقعیت جمهوری اسلامی را بر مبنای مکانیسمهای داخلی و بالانس قوا بین جناحها و دعواهای درونی نمیتوان بررسی کرد. کلیت جمهوری اسلامی در مقابل کل جامعه قرار میگیرد. آنچه کلیت این نظام را تهدید میکند دعواهای جناحی نیست، به یک معنا "دعوای" مردم با کل حکومت است. کارگران، زنان، جوانان، نود نه درصد مردم ایران این حکومت را نمیخواهند. از این حکومت متنفرند و میخواهند از شرش خلاص بشوند. خط اینجا کشیده میشود. علت العلل و پایه بحرانهای درونی حکومت اینجاست. بدون این نارضائی عمومی دار و دسته های حکومتی اختلافی باهم نمیداشتند. همه جیبهایشان پر است، مقام و مسند و پست ها را بین خودشان و ایادی شان تقسیم کرده اند، پول نفت و معادن و زمینها و جنگلها و مایملک عمومی را بین خودشان تقسیم کرده اند و دارند میخورند و میبرند. اگر بجان هم افتاده اند به این خاطرست که میدانند این بساط بر دوام نیست و دیر یا زود مردم بر سرشان خواهند ریخت. 88 را تجربه کرده اند و میدانند مردم مترصد فرصتند. مدام دارند به هم هشدار میدهند که 88 دیگری در راه است. میشود گفت که از دوره بنی صدر تا امروز آنچه باعث جناحبندیهای رژیم شده است اختلاف نظرشان بر سر کنترل و مهار جامعه است. بنابرین وقتی در مورد کلیت جمهوری اسلامی سئوال میکنید مرگ رفسنجانی و تعییر توازن جناحها تاثیر چندانی بر رابطه مردم با کل حکومت ندارد. باید دید تاثیر اتفاقی مانند مرگ رفسنجانی در تقابل و تعرض مردم علیه کل حکومت چیست. همانطور که گفتم این امر باعث میشود بحران درونی رژیم بالا بگیرد و مردم هم مثل همیشه از این وضعیت استفاده خواهند کرد برای بچالش کشیدن حکومت. کما اینکه هنوز چند روز از مرگ رفسنجانی نگذشته و به این بهانه مردم با شعار دیکتاتور حیا کن و آزادی زندانی سیاسی و غیره به خیابان آمده اند. پایه های این وضعیت هم البته بن بست و بحران و بی افقی کامل اقتصادی و سیاسی جهوری اسلامی است. برجام بجائی نرسیده است و همه مقامات حکومتی همه میدانند که هرچه بیشتر میدان بر آنها تنگ خواهد شد و اعتراضات اجتماعی بالا خواهد گرفت.
سیما بهاری: در این میان جریاناتی نظیر فرخ نگهدار ماتم گرفته اند و به سوگ رفسنجانی نشسته اند. علت چیست؟
حمید تقوائی: نیروهائی مثل اکثریت و فرخ نگهدار هر اندازه هم که خود را چپ بنامند، جزء راست ترین نیروهای سیاسی در ایران محسوب میشوند. حتی به اینها اپوزیسیون هم نمیشود گفت. چون فرخ نگهدار و دار و دسته اش اپوزیسیون چیزی نیست. حتی اپوزیسیون خامنه ای نیست. فرخ نگهدار بیشتر از رسانه ها و مقامات حکومتی از مرگ رفسنجانی اظهار تاسف میکند. واقعا تهوع آور است. کسی خودش را چپ و مترقی بنامد و در رثای رفسنجانی منبر برود. رفسنجانی که در سرکوب امثال همین اکثریت و حزب توده، بعد از اینکه رژیم دیگر به خدماتشان نیاز نداشت، نقش اساسی ای ایفا کرد. رفسنجانی که مسئول بسیاری از جنایات جمهوری اسلامی در داخل و خارج کشور بود. رثای چنین شخصی نشاندهنده عمق سقوط و گندیدگی این جریانات است. این ها نیروهائی هستند که به یک معنا در بقا و حفظ جمهوری اسلامی شریک هستند. با همین نوع موضعگیری هایشان. این اولین بار نیست. اکثریت همیشه چنین مواضعی داشته و در خیلی از موارد حتی از دوخردادیهای رانده شده از حکومت راست تر بوده است. این نیروئی است در خدمت حکومت. نه تنها لقب چپ از سر اینها زیاد است بلکه حتی جزء اپوزیسیون هم نباید اینها را بحساب آورد. اینها اگر خارج از حکومت هستند فقط به این دلیل است که حکومت آنها را به بازی نمیگیرد وگرنه اینها حاضرند با سر بروند و در خدمت حکومت کار کنند. الان دارند در خارج کشور همین نقش را ایفا میکنند.
سیما بهاری: بعنوان آخرین سئوال مرگ رفسنجانی جنبشهای اعتراضی و مبارزات مردم را در چه وضعیتی قرار میدهد. آیا فضا برای مبارزه مردم بازتر خواهد شد؟ و یا مردم تحت فشار بیشتری قرار خواهند گرفت؟
حمید تقوائی: همانطور که در سئوالات قبل توضیح دادم تا جائی که به مبارزات مردم مربوط میشود تحولات بین جناحها نقش تعیین کننده ای ندارد. تاثیرش تنها اینست که مردم معمولا از شدت گرفتن کشمکش جناحها استفاده میکنند برای اینکه تعرض بیشتری بکنند. وگرنه از مواضع و عملکرد رفسنجانی خیری به مردم نمی رسید که حالا با مرگش مردم تحت فشار بیشتر قرار بگیرند. میتوانست مهره مهمی از جناح مقابل هم بمیرد و همین تاثیر را داشته باشد.
به نظر من اصل موضوع اینست که الان در جامعه ایران مبارزه برای افزایش دستمزدها و حقوقها بالاگرفته، جنبش کارگری در سال گذشته قدمهای بلندی به پیش برداشته است و چهره هایش بجلو رانده شده اند، زنان بخصوص برای شرکت در استایوم ها و مساله ورزش تعرض تازه ای را شروع کرده اند، جنبش معلمان گسترش کم سابقه ای پیدا کرده است، بازنشستگان به تجمعات و حرکتهای اعتراضی دست زده اند و غیره. اینها نمونه هائی از جنبش های اعتراضی هست که ناشی از مسائل واقعی جامعه است ناشی از بیکاری و سطح معیشت چندین مرتبه زیر خط فقر کارگران و توده مردم، اختناق و اعدام و سرکوبها و حتی دادخواهی از کشتارهای دهه شصت و غیره. جامعه دارد میجوشد. در تمام این اعتراضات و جنبشها رفسنجانی و امثال رفسنجانی کاملا در برابر توده مردم قرار دارند و جزء مسئولین و آفرینندگان این فقر و بیحقوقی و سرکوب بوده اند. مرگ رفسنجانی همانطور که بالاتر توضیح دادم تنها میتواند اینطور بر حرکتهای اعتراضی تاثیر بگذارد که اختلافات میان دار و دسته ها را تشدید کند و زمینه برای تعرض بیشتر مردم فراهم شود. روند اوضاع به این سمت میرود.

نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
صفحه فیسبوک سازمان جوانان کمونیست: www.facebook.com/cyo.sjk
ایمیل: This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.
تماس با ادمین در تلگرام: @sjktamas
کانال تلگرامی سازمان جوانان کمونیست: https://telegram.me/joinchat/BOIwHju5SjiuAM37-ufV2g

گفتگوی اختر قاسمی با شاهین نجفی درباره کمپین «طبل آزاد»

سه‌شنبه ۳ ژانویه، در شهر کلن، شاهین نجفی، هنرمند معترض به همراهی چندین جوان ایرانی با نواختن طبل و عکس‌هایی از آرش صادقی و علی شریعتی، دو زندانی سیاسی، در خیابان‌های اصلی شهر کلن به حرکت در آمدند تا توجه افکار عمومی آلمان را به وضعیت زندانیان سیاسی در جمهوری اسلامی جلب کنند.
آنها با طبل و با عنوان «طبل‌ها برای که به صدا در می‌آیند» یک جنبش هنری و آزادی‌خواهانه را آغاز کردند. جنبشی که شاهین نجفی مبتکر آن است.
در اطلاعیه‌ای* که شاهین نجفی یک روز پیش از این حرکت منتشر کرد آمده است:
«جنبش «فری درام» گروهی متشکل از هنرمندان و فعالینی است که قصد دارند با نواختن طبل و سازهای کوبه‌‌اى، در شهرهای مختلف اروپا و آمریکا اعتراض خود را نسبت به شرایط سیاسى و اجتماعى ایران و جهان، به گوش جهانیان برسانند.»
برای آشنایی بیشتر با این حرکت به سراغ شاهین نجفی رفتم و از او درباره اینکه چگونه این حرکت شکل گرفت و هدف او چیست، پرسیدم.
-کار من موسیقی‌ست و دیروز به همراه دوستانم فکر می‌کردیم که چکار کنیم که صدای بچه‌های درون ایران و بخصوص صدای کسانی که هم اکنون در زندان و در اعتصاب هستند باشیم، که آنها احساس تنهایی و غربت نکنند و بتوانیم توجه مردم را در کشورهای دیگر به این مسسله جلب کنیم. من فکر کردم تا به حال کارهای مختلفی انجام شده مثل جمع شدن در مقابل سفارت‌ها یا پارلمان‌ها و یا اکسیون‌های اعتراضی خیابانی ولی چون کار ما هنر است فکر کردیم از این کار می‌توانیم به بهترین شکل در جهت شنیدن صدای درون استفاده کنیم. تلاش من این است که یک ارکستر بزرگی با سازهای کوبه‌ای درست کنم و نام این حرکت هم «فری درام» یعنی مثل «فریدام» به معنای آزادی…
ـ یعنی به نوعی بازی با کلمات کردید: آزادی و طبل…
-بله درسته، و هر کسی که کمترین آشنایی به سازهای ضربی داشته باشد می‌تواند در این حرکت شرکت کند و خوشبختانه ایرانی‌ها همه به نوعی به سازهای ضربی آشنایی دارند و خوبی این حرکت این است که مختص یک جا نیست. مثلا ما شاخه‌ی کلن را داریم و دوستان در استکلهم در حال انجام این حرکت هستند و در پاریس و امریکا و… هر بار به هر مناسبتی می‌توانند جمع شوند و ریتم‌نوازی کنند.
ـ این بار موضوع آرش صادقی و علی شریعتی و دیگر زندانیان اعتصابی مطرح بود، حالا اگر مسئله این زندانیان حل شود شما دیگر ادامه نخواهید داد؟
-ابدا اینطور نیست! من همیشه میگم تا زمانی که شعر زنده است ادامه خواهیم داد. بحث ما فقط ایران نیست، هدف من این است که این حرکت بین‌المللی شود و افرادی از کشورهای دیگر هم شرکت کنند، و بعد نسبت به مسائلی که در کشورهای دیگر هم اتفاق می افتد مثلا در سوریه، عراق، افغانستان، امریکا و یا اروپا و… هر جا هر مسئله‌ای پیش بیاید که نیاز به اکسیونی هست آن‌وقت «فری درام» هست که با مثلا پنجاه نفر در یک جا ساز می‌زنند و جدی‌ترین نتیجه‌ای که ما می‌توانیم بگیریم جلب توجه افکار عمومی نسبت به یک واقعه است.
ـآیا فراخوان عمومی برای این کار صادر کردید؟ چطور اینقدر سریع این تعداد را گردآوری کردید؟
-ما دیروز خیلی سریع یک فراخوان دادیم و نوشتیم که هر کسی که می‌تواند، سازی به همراه خود بیاورد. امروز کمتر بودند چون خیلی از بچه‌ها پناهجو یا دانشجو بودند و آمادگی نداشتند و یا ساز نداشتند ولی ما دعوت می‌کنیم و با آنها تمرین می‌کنیم، و سازماندهی را قوی‌تر می‌کنیم. ما کاری خواهیم کرد که تبدیل به یک گروه موسیقی شویم.
ـ آیا علاقمند هستی که از هنرمندان موسیقی ایرانی که درعرصه حقوق بشر فعال هستند دعوت به این کار کنی؟
من از هر کسی در هر جای دنیا که موضوع حقوق بشر برایش اهمیت دارد، دعوت می‌کنم که در شهر خودشان این گروه‌ها را تشکیل دهند و کار کنند.
ـ البته گفتی که موضوع فقط مربوط به ایرانیان نیست؟
-اصلا، ما اگر بتوانیم این حرکت را بین‌المللی کنیم موفق شده‌ایم. مثلا ببینیم در افریقا اتفاقی افتاده و شاخه‌ی «فری درام» در افریقا این حرکت را انجام بدهد.
-از هنرمندان موسیقی آلمان یا کشورهای دیگر هم دعوت کردید؟
-من بیشتر تمرکزم روی کسانی است که نه فقط موسیقی کار می‌کنند بلکه کسانی که به این حرکت علاقمندند، مثلا افرادی هستند که علاقمند هستند ولی امکان ندارند که ساز یاد بگیرند؛ اینجا فرصتی پیش خواهد آمد که افرادی بیایند و با ساز آشنا شوند، با ریتم زدن آشنا شوند. ابتدا ممکن است سخت باشد و آرام آرام درد بازو و انگشت را حس نمی‌کنی و با موسیقی و ریتم حرکت خواهی کرد. کما اینکه خود من ابتدا دست هایم درد گرفت ولی بعد از ده دقیقه با ریتم و موسیقی حرکت کردم و اصلا متوجه نشدم.
ـ یعنی در واقع انگیزه‌ای خواهد شد که عده‌ای از این طریق به دنبال آموزش ساز هم بروند؟
-کاملا درسته. و این اتفاقا زیباست. چون حتی اگر پنج نفر از بین این تعداد به موسیقی روی بیاورند برای ما زیباست.
ـ به نظرت واکنش آلمانی‌ها چگونه بود؟
-برای من خیلی جالب بود. میدونی که آلمانی‌ها زیاد از این اکسیون‌ها دیده‌اند ولی وقتی پای ساز در میان باشد بیشتر علاقمند می‌شوند و توجه می‌کنند. خود شما هم شاهد بودید که چقدر مردم با کنجکاوی و علاقمندی می پرسیدند موضوع چیست؟
-شاهین جان، سپاسگزارم به خاطر این گفتگو.
*متن فراخوان شاهین نجفی برای اکسیون «فری درام»‌
طبل‌ها براى که به صدا در مى‌‌آیند
جنبش «فری درام» گروهی متشکل از هنرمندان و فعالینی است که قصد دارند با نواختن طبل و سازهای کوبه‌‌اى، در شهرهای مختلف اروپا و آمریکا اعتراض خود را نسبت به شرایط سیاسى و اجتماعى ایران و جهان، به گوش جهانیان برسانند. «فرى ‌‌درام» مجموعه‌‌اى آزاد از مردم است و به هیچ حزب و نهاد و گروه سیاسى وابسته نمى‌‌باشد.
شرایط عضویت در «فرى ‌‌درام» علاقه به نواختن یک ساز کوبه‌‌اى و نیز کمک به انسانى‌‌تر شدن جهان با هنر است.
در صورتی که در نواختن طبل، درامز، پرکاشن و سایر سازهاى کوبه‌‌اى کمترین تجربه و مهارتی دارید، در اسرع وقت با ما تماس بگیرید: This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.
نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
صفحه فیسبوک سازمان جوانان کمونیست: facebook.com/cyo.sjk
ایمیل: This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.
تماس با ادمین در تلگرام: @sjktamas

کانال تلگرامی سازمان جوانان کمونیست: https://telegram.me/joinchat/BOIwHju5SjiuAM37-ufV2g

 

انترناسيونال: راى آوردن خاتمى واقعه اى غير منتظره بود، چه براى ناظران و مفسران اوضاع ايران، چه براى گروههاى سياسى و چه حتى براى خود مردم. علت اين امر، يعنى پيروزى خاتمى عليرغم همه پيش بينى ها، چه بود؟ 

منصور حکمت: آنچه غير منتظره بود انتخاب خاتمى نبود. بلکه اين بود که اولا مردم وسيعا در راى گيرى شرکت کردند و ثانيا، جناح حاکم نتوانست تقلب کند و جلوى انتخاب خاتمى را بگيرد. فکر ميکنم فرض اکثر ناظران اين انتخابات اين بود که مردم اساسا نظير شوهاى انتخاباتى پيشين در اين يکى هم شرکت نميکنند و از اين گذشته جناح هاى مختلف از پيش بر سر نتيجه انتخابات و کسى که بايد سر از صندوق در بياورد معامله شان را کرده اند. براى هر کس معلوم بود که اگر مردم شرکت کنند و تقلبى در کار نباشد از ميان اين ليستى که جلوى مردم گذاشته اند خاتمى راى مياورد. بعلاوه از وقايع و فضاى يکى دو هفته آخر در خود ايران و عکس العمل مردم چنين بر ميامد که راى آوردن خاتمى براى خيلى ها، چه طرفداران و چه مخالفينش، در خود کشور ديگر در اواخر کار يک احتمال جدى محسوب ميشده است و غير منتظره نبوده است. 

انترناسيوال: چرا تقلب ممکن نشد؟  
منصور حکمت: تقلب ممکن نشد چون مساله براى همه جناحها، و بخصوص براى آنها که در صورت انتخاب ناطق نورى دستشان تقريبا از همه چيز کوتاه ميشد، مساله مرگ و زندگى بود. انتخاب يک نفر بعنوان رئيس جمهور، برخلاف انتخابات مجلس، يک انتخاب سياه و سفيد براى جناحهاست. يک ليست چند صد نفره در کار نيست که بشود در آن سازشهايى کرد و به اين يا آن درصد از نفوذ رضايت داد. سوال اين بود: ناطق نورى آرى يا نه. در ابتداى کار چنين بنظر ميرسيد که جناج رفسنجانى بالاخره رضايت داده پست رئيس جمهورى را بدهد و در عوض براى رفسنجانى يک موقعيت کليدى و با نفوذ، شوراى تشخيص مصلحت، دست و پا کند و کارش را ادامه بدهد. اما آينده دولت گراها و خط امام سابق، موسوم به جناح چپ، کاملا زير سوال بود. وقايع ماههاى آخر به اينها نشان داد که هنوز راه ديگرى وجود دارد. يک ائتلاف جديد شکل گرفت که از بسيارى جهات جالب توجه است. اين ائتلاف ديگر ائتلافى بر سر سياست اقتصادى، بازار يا دولتگرايى نبود، بر سر رابطه با غرب و آمريکا نبود، بلکه بر سر جلوگيرى از يک کاسه شدن قدرت جناح رسالت بود، چيزى که خودشان مبارزه با "انحصار طلبى" اسم گذاشته اند. اين ائتلاف جديد "خط امام" سابق را با قربانيان ديروزش، "ليبرالها" و "غربى" ها، زير يک چتر جمع کرد. وقتى اين ائتلاف بوجود آمد، مساله سرنوشت انتخابات دوباره باز شد. اين ترکيب ديگر بطور مادى امکان مقابله از بالا و پائين، از درون جلسات و نهادها و ارگانها و غيره، تا سطح خيابان و موازنه قدرت چاقوکشان و جمعيت هاى کرايه اى دو طرف، با جناح مقابل را داشت. در بالا، چند هفته قبل از انتخابات رفسنجانى صريحا عليه تقلب هشدار داد و خامنه اى ناگزير به عکس العمل و تضمين دادن علنى شد. در پائين، انصار حزب الله با اين حقيقت روبرو شدند که چاقوکشى و چماقدارى شان ميتواند با مقاومت و مقابله به مثل اساتيد سابق شان در ميان خط امامى ها مواجه بشود. و بالاخره جنب و جوش مردم و جوانان به حمايت خاتمى در روزهاى آخر و همينطور در خود راى گيرى به جناح رسالت و به خامنه اى نشان داد که تقلب و از صندوق در آوردن ناطق نورى ميتواند نتايج انفجار آميزى ببار بياورد. 
  
انترناسيونال: در اطلاعيه حزب گفته شده است که "مردم به خاتمى راى دادند، اما خاتمى منتخب هيچکس نيست." چرا مردم، آنهم وسيعا، در انتخابات شرکت کردند و به خاتمى راى دادند؟  
منصور حکمت: مردم برخلاف دفعات قبل وسيعا راى دادند چون دريافتند که شرايط يک فرصت استثنايى براى دخالت در سياست و در سرنوشت رژيم برايشان فراهم کرده است که ممکن است بسادگى و بزودى تکرار نشود. واضح است که در بين شصت ميليون اهالى مملکت همه نوع موضع و برداشتى از مساله پيدا ميشود. بعضى کسانى که به خاتمى راى دادند شايد واقعا همفکر او باشند و به او اميد داشته باشند. اما اين مشخصه حرکت مردم در اين انتخابات نبود. حرکت مردم را دو اميد و دو نياز اساسى شکل ميدهد. اول، آرزو و خواست نابودى و سرنگونى رژيم. اين واقعيت که اکثريت عظيم مردم ايران ميخواهند از رژيم اسلامى و حکومت دينى بطور کلى خلاص شوند براى کسى که اندک آشنايى با اوضاع ايران و مردم در ايران داشته باشد قابل ترديد نيست. اين اميد اول مردم است. دوم، مردم در عين حال ميخواهند و تلاش ميکنند زندگى تحت رژيم اسلامى تاحد ممکن قابل تحمل تر بشود. شايد براى تئوريسين هاى برخى فرقه هاى "انقلابى" مدل قديم فهم اين مساله که چطور کسى ميتواند در آن واحد خواهان انقلاب و اصلاحات هردو باشد سخت باشد. اما اين تنها شکل واقعى نگاه کردن به مساله توسط مردمى است که دارند عمرشان، زندگى شان، را تحت يک رژيم ارتجاعى و مستبد ميگذرانند. مردم ميخواهند رژيم اسلامى نابود شود و همان مردم ميخواهند رژيم اسلامى تعديل شود. در محاسبات مردم، خاتمى به طرز چشمگيرى در محل تلاقى اين دو خواست ظاهر ميشود. پلى است که اين دو دورنما را به هم وصل ميکند. در نظر مردم انتخاب خاتمى گامى بود در هر دو جهت، عاملى براى تعديل رژيم و واسطه اى براى تضعيف رژيم. کسى به خاتمى براى خاتمى راى نداده است. همانطور که کسى به بنى صدر براى بنى صدر راى نداده بود. اينها کسانى از درون خود رژيم بودند که به زعم مردم استعداد خيانت به رژيم و تضعيف آن را داشته اند.  
قبل از اينکه به اغراق در "روحيه انقلابى" مردم متهم شوم يک نکته را تاکيد کنم که فکر ميکنم بخصوص به تحرک وسيع مردم در انتخاب خاتمى مربوط ميشود. سرنگونى طلبى مردم در مقياس توده اى لزوما از سر تعلق سياسى به سوسياليسم و ليبراليسم و سکولاريسم و تاسى از اين يا آن برنامه و حزب اپوزيسيون نيست. شک نيست که خيلى از مردم نظرات روشن و کنکرتى در مورد نظام آلترناتيو و نوع رژيم سياسى آتى دارند و به يک جنبش تعريف شده در اپوزيسيون تعلق دارند. اما توده وسيع مردم مطلوبيت و عدم مطلوبيت و ماندگارى و رفتنى بودن يک رژيم سياسى را با فاکتورهاى عام تر و بنيادى تر و به يک معنى بسيار ملموس ترى قضاوت ميکنند. از نظر مردم جمهورى اسلامى بايد سرنگون شود، بايد برود، نه فقط از اينرو که رژيمى مستبد، وحشى و سرکوبگر است، بلکه همچنين چون با تعريف و معناى زندگى عادى از ديدگاه مردم ايران در تناقض است. شايد اگر جامعه اى، نظير عربستان سعودى، کلا در قالب ارتجاع و استبداد اسلامى متولد بشود حکومت مربوطه بتواند دوام و بقايى داشته باشد و يا لااقل به رژيم متعارف سياسى در زندگى يکى دو نسل تبديل شود. اما يک جامعه غير اسلامى و بشدت سمپاتيک با فرهنگ و روش زندگى اروپايى را نميتوان به زور وادار به پذيرش حکومت دينى و اسلامى کرد. از نظر مردم، رژيم اسلامى از ابتدا پديده اى انتقالى و گذرا محسوب ميشد که بايد دير يا زود از جلوى شيوه هاى زندگى متعارف و تاکنونى مردم ايران کنار برود. حکومتهاى مستبد ميتوانند با به توپ بستن مجلس، کوبيدن کمونيست ها، ممنوع کردن احزاب و اجتماعات و سلب آزادى سياسى مردم مدتها سر کار بمانند و حتى براى مردم تا مدتها عادى شوند. اما موسيقى و سکس و ورزش و حق معاشرت و خنده و شادى را نميتوان به توپ بست، نميتوان محو کرد. ميتوان مردم را براى سالها از دخالت در سياست محروم کرد، اما از ادامه زندگى به شيوه خودشان نميتوان باز داشت. مردم اين رژيم را نميخواهند. براى سقوطش روزشمارى ميکنند. تصور مردم از جامعه اى که ميخواهند اروپايى و غير مذهبى است.  
خاتمى منتخب مردم نيست چون مردم آزادى انتخاب نداشتند. ليستى از چهار مرتجع تسبيح بدست مدافع ولايت فقيه و همدست در ١٨ سال جنايت را جلوى مردم گذاشته اند تا مردم کنار اسم يکى از آنها ضربدر بزنند. واضح است در چنين انتخابى اين مردم، با اين افق، از اين ليست به کسى راى ميدهند که انتخابش اوضاع رژيم را به هم بزند، از تثبيت بيشتر رژيم جلوگيرى کند. به کسى راى ميدهند که قيافه اش به آدميزاد شبيه تر باشد. اگر بناست مردم آخوندى را برگزينند، به آنى راى ميدهند که عمامه اش را عقب تر ميگذارد و زيرجامه اش را زود به زودتر عوض ميکند. خاتمى همينقدر منتخب مردم است. مردم تشخيص دادند که در اين انتخابات خاص، با اين تناسب قواى جناحها، گيجى رژيم و دشوارى تقلب، و همينطور وجود خاتمى در ترکيب کانديداها که از کاهش فشار فرهنگى به زنان و به مردم بطور کلى سخن ميگفت، فرصتى طلايى براى بهم ريختن اوضاع رژيم بدست آورده اند و از اين فرصت سود جستند. 
 
انترناسيونال: آيا اين به اين معنى است که يک کانديد مکلا و به اصطلاح ليبرال تر، مثلا از نهضت آزادى، اگر اجازه شرکت مى يافت حتى شانس بيشترى از خاتمى ميداشت؟ 
منصور حکمت: بنظر من نه. کانديدى ميتوانست مردم را پاى صندوق ها بياورد که از نظر مردم شانس بقاء داشته باشد. کانديد مربوطه ميبايست يکى از خود رژيم و ترجيحا آخوند باشد. مردم به کسى که تصور کنند روز بعد از پيروزى انتخاباتيش فرارى يا سربه نيست ميشود راى نميدادند. نتيجه انتخابات رژيم شاهدى بود به ورود کاملا حسابگرانه مردم به يک روند فعال تضعيف و سرنگونى رژيم. 

انترناسيونال: فرمولبندى هاى مختلفى در نشريات اپوزيسيون از اين انتخابات بدست داده شده. مثلا اينکه اين انتخابات راى "نه" به رژيم بود، يا گواه انتخاب "راه مسالمت آميز" براى تغيير رژيم توسط مردم بودمنصور حکمت: سازمانى که فراخوان شرکت در انتخابات رژيم را ميدهد، دارد نه فقط مشروعيت انتخابات بلکه مشروعيت رژيم و پستى که به راى گذاشته شده است را اعلام ميکند. تکليف چنين سازمانى بنظر من معلوم است و بحث بيشترى احتياج ندارد. اين يک سازمان ارتجاعى است. اما موضع تحريم انتخابات هم صحيح نيست. چون حتى سياست تحريم نيز، اگر چه مشروعيت انتخابات را رد ميکند، تلويحا به مشروعيت ساختارها و کليت رژيم سياسى صحه ميگذارد. در قبال رژيمى نظير جمهورى اسلامى سياست تحريم هم توهم زاست. بگذاريد مثال بزنم، اگر فردا اعلام کنند که پست مرجع شيعيان جهان، يا سر شکنجه گر زندان اوين، يا فرماندار حکومت نظامى فلان شهر انتخابى است، آيا ما بايد فراخوان تحريم بدهيم؟ اينگونه انتخاباتها مادون تحريم اند. نيرويى که قصد سرنگونى کل يک رژيم سياسى را دارد، نيرويى که در، يا "پيروزى ايران گرايى" بود. اين فرمولبندى ها را چگونه ارزيابى ميکنيد؟  
منصور حکمت: نفس اينکه کسى بگويد "اين راى نه به رژيم بود" اشکالى ندارد، مشکل اينجاست برخى ميخواهند از اين فرمول اين را در بياورند که گويا خاتمى و نظرات و سياستهاى او عليه رژيم اسلامى و واقعيت هاى تاکنونى آن قرار گرفته اند، و گويا اين خود خاتمى و مواضع اوست که "نه به رژيم" است. اينطور نيست. خاتمى سخنگوى يکى از جناحهاى خود اين رژيم و مدافع ارکان و موجوديت و تاريخ اين رژيم است. يکى از مهره هاى خود رژيم است و کوچکترين قصد "نه گفتن" به رژيم اسلامى را ندارد و چنين وعده اى هم به کسى نداده است. مردم هم چنين تصويرى از او ندارند. بحث پيروزى "راه مسالمت آميز" هم نمونه ديگرى از توهم سازى نسبت به رژيم اسلامى و تبليغ سياست سازش با آن است. کاش راه مسالمت آميزى وجود داشت که در يک آينده به اندازه کافى نزديک جمهورى اسلامى به زير کشيده ميشد، سران و کارگزاران آن دستگير و به جرم جنايت عليه بشريت به دادگاههاى مردم سپرده ميشدند، ارگانهاى منتخب مردم تشکيل ميشدند و امور جامعه را بدست ميگرفتند، حکومت مذهبى را ملغى ميکردند، برابرى زن و مرد را اعلام ميکردند و غيره. اما کسى که انتخاب خاتمى را پيروزى راه مسالمت آميز به تغيير رژيم ميخواند منظورش قاعدتا اين تغيير نيست. جماعتى ميخواهند جمهورى اسلامى روزنه اى براى ابراز وجود آنها باز کند تا بتوانند با آن کنار بيايند و با انتخاب خاتمى به اين اميدوار شده اند. "پيروزى ايران گرايى"؟ اظهار نظر راجع به اين يکى احتياج به يک بررسى تطبيقى نظرات خاتمى با عمو نوروز دارد که وقت بيشترى را ميطلبد. اين فرمولبندى ها مجموعا فضاى حاکم به اپوزيسيون ملى و جمهوريخواه رژيم را توصيف ميکنند، آمادگى براى آويختن به کوچکترين وعده اصلاح و تعديل در رژيم براى به سازش رسيدن با آن، بار اولشان هم نيست. 

انترناسيونال: شرکت مردم و انتخاب خاتمى بحثهايى را هم در مورد درستى و نادرستى سياست تحريم انتخابات به ميان کشيده است. بنظر ميرسد مدافعان تحريم با مشاهده شرکت مردم و زير فشار گروههاى طرفدار شرکت در انتخابات مجبور به عقب نشينى شده اند. بعضى ميگويند سياست تحريم اشتباه بوده و بعضى معتقدند اين مردم بودند که اشتباه کردند. حزب در مورد تحريم و شرکت نظرى از پيش ابراز نکرد. چرا؟ و کلا در مورد بحث امروز بر سر تحريم چه فکر ميکنيد؟  
منصور حکمت: سازمانى که فراخوان شرکت در انتخابات رژيم را ميدهد، دارد نه فقط مشروعيت انتخابات بلکه مشروعيت رژيم و پستى که به راى گذاشته شده است را اعلام ميکند. تکليف چنين سازمانى بنظر من معلوم است و بحث بيشترى احتياج ندارد. اين يک سازمان ارتجاعى است. اما موضع تحريم انتخابات هم صحيح نيست. چون حتى سياست تحريم نيز، اگر چه مشروعيت انتخابات را رد ميکند، تلويحا به مشروعيت ساختارها و کليت رژيم سياسى صحه ميگذارد. در قبال رژيمى نظير جمهورى اسلامى سياست تحريم هم توهم زاست. بگذاريد مثال بزنم، اگر فردا اعلام کنند که پست مرجع شيعيان جهان، يا سر شکنجه گر زندان اوين، يا فرماندار حکومت نظامى فلان شهر انتخابى است، آيا ما بايد فراخوان تحريم بدهيم؟ اينگونه انتخاباتها مادون تحريم اند. نيرويى که قصد سرنگونى کل يک رژيم سياسى را دارد، نيرويى که در جنگ با يک رژيم بسر ميبرد، انتخابات مراجع آن رژيم را نه تحريم، بلکه افشاء ميکند. از اينروست که حزب ما هيچگاه خود را اسير بحث جعلى تحريم يا شرکت نکرده است. 
در مورد بحث امروز و عقب نشينى مدافعان تحريم بايد بگويم که اگرچه موضع تحريم به دليلى که گفته شد موضع مربوطى نيست، طرفداران تحريم نبايد با ديدن شرکت مردم در انتخابات دودل شوند يا به موضع دفاعى بيفتند. تحريمگران کسانى هستند که بهرحال ولو با بيانى ناکافى مشروعيت رژيم را زير سوال برده اند. کسانى هستند که خواسته اند حقايقى را در مورد رژيم بيان کنند. مردم هم دقيقا از همين موضع و با علم به همين حقايق در انتخابات شرکت کرده اند. وظيفه يک حزب سياسى اپوزيسيون در شرايط امروز ايران اين نيست که تکليف روز انتخابات مردم را روشن کند و برنامه صبح و عصر آنها را برايشان بچيند. وظيفه يک اپوزيسيون انقلابى در درجه اول اينست که حقيقت سياسى و اجتماعى اتفاقى که دارد رخ ميدهد را براى مردم روشن کند. همه ما رفراندم جمهورى اسلامى را تحريم کرديم با علم به اينکه مردم با تلقى اى که آن روز داشتند وسيعا در آن شرکت خواهند کرد. همانطور که گفتم در اين مورد اخير مردم ايران در يک "انتخابات" شرکت نکردند، در يک زورآزمايى تاکتيکى با رژيم شرکت کردند تا آن را تعديل و از آن مهم تر بى ثبات و تضعيف کنند. 

انترناسيونال: پس مردم اشتباه نکردند. 
منصور حکمت: خير مردم اشتباه نکردند. اما آن سازمان اپوزيسيون که فراخوان شرکت در انتخابات داده باشد اشتباه که سهل است، مردم را فريب داده است. اقدام مردم يک آکسيون مشخص است با نتايج عملى خاص. اما موضع يک حزب اپوزيسيون يک عمل و تبيين سياسى با استنتاجاتى اصولى و نظرى است. شرکت مردم براى کور کردن برنامه ناطق نورى و چوب لاى چرخ رژيم گذاشتن سند مشروعيت رژيم يا انتخابات رئيس جمهورى آن نيست، اما فراخوان يک حزب سياسى به "شرکت" در انتخابات، آنهم انتخاباتى که خودش بعنوان کانديد اجازه "شرکت" در آن ندارد، فراخوانى براى برسميت شناسى مشروعيت رژيم است. بين اينها فرق اساسى هست. 
 
انترناسيونال: آيا واقعا انتخاب خاتمى به "تعديل يا تضعيف" رژيم منجر خواهد شد؟ نتايج اين واقعه در سير تکوين رژيم چه خواهد بود؟ بنى صدر ميگويد همان بلايى که سر او آوردند سر خاتمى هم خواهد آمد. 
منصور حکمت: اپوزيسيون ملى و جمهورى خواه در وجود خاتمى يک ناجى جديد براى ملت يافته است. تکرار ماجراى "پرزيدنت" رفسنجانى و "اسلام ميانه رو". اينکه خود خاتمى چه ميخواهد و چه خواهد کرد تعيين کننده نيست. مساله اينست که مردم زير لواى اين اتفاق جديد با رژيم چه خواهند کرد. هر تعديلى به رژيم تحميل شود حاصل تحرکى خواهد بود که مردم يافته اند. خاتمى قرار نيست کار خاصى بکند. مردم با اين واقعه موقعيت مناسب ترى براى اعمال فشار به رژيم و عقب راندن آن ايجاد کرده اند. منتها اين شروع روندى است که پايان آن از اکنون معلوم نيست. کسانى که فکر ميکنند بدنبال اين انتخابات رژيم اصلاحاتى را بخود خواهد پذيرفت و بصورت يک رژيم اسلامى معتدل با اسلامى نامزاحم و "نهادى شده" بعنوان دولت متعارف در ايران به حيات خود ادامه خواهد داد، حقايق مهمى را هم در مورد ماهيت جمهورى اسلامى و هم در مورد ديناميسم حرکت مردم از ياد ميبرند. مردم ايران رژيم اسلامى، حال با هر اسلامى، نميخواهند. هر درجه عقب نشينى و تعديل رژيم، به معناى افزايش امکانات و حرارت مردم در مبارزه براى سرنگونى رژيم خواهد بود. مردم آنجا که آخوندهاى معتدل و مليون مسالمت جو دوست دارند توقف نخواهند کرد. اين يک فاکتور اصلى در اوضاع سياسى ايران است، هر سازش رژيم با مردم پيش درآمد ناسازگارى بيشتر مردم با رژيم است. دوم، جناحهاى مختلف رژيم، عليرغم هر اختلافى که بر سر سياست اقتصادى و فرهنگى و غيره با هم دارند، در نفس "حفظ نظام" عميقا با هم متحدند. ولايت فقيه سيستمى است که اين جماعت براى حفظ نظام در شرايط تعدد جناحها ابداع کرده اند. وظيفه فقيه در اين سيستم اينست که مانع ايجاد تناسب قوا و فضايى در ميان جناحها شود که کل نظام را به خطر بياندازد. اين انتخابات پايان کار جناحها نيست. پايان جدلها و وحدتهاى آنها نيست. در هر مرحله حس کنند مناسبات و تخاصمات ميان جناحها مردم را دارد به سرنگونى کل رژيم نزديک ميکند، اختلافات تابع حرکت يکپارچه اينها عليه مردم خواهد شد. نه فقط ميدانند شرکت هر جناح در قدرت سياسى منوط به بقاء "جمهورى اسلامى" در ايران است، بلکه بعد از دو دهه جنايت همگى ميدانند که در صورت سرنگونى رژيم تک تک شان، از هر جناح، به محاکمه کشيده ميشوند. کجا ميتوانند فرار کنند؟ اين رژيم در مقابل روند "تعديل" از خود دفاع خواهد کرد. هر جناح فکر ميکند که حد موازنه طلايى ميان خشونت و مسالمت با مردم را او ميداند و ميتواند جامعه را روى آن نقطه در حال بالانس نگاه دارد. ولى چنين حد طلايى اى وجود ندارد. حرکت مردم عليه رژيم رو به تشديد خواهد گذاشت و تصوير امروز ناگزير عوض خواهد شد. مهم اينست که مردم در طى اين مسير اين قدرت را پيدا کنند که گام بگام عکس العملهاى بعدى رژيم را در هم بشکنند و خنثى کنند. 
شرايط امروز با شرايط دوره بنى صدر از بسيارى جهات فرق ميکند. بنى صدر اپورتونيست منفرد و ابن الوقتى بود که خود را به خمينى و جريان اسلامى انداخته بود. نماينده جناح و جنبش و تمايل تعريف شده اى در رژيم يا در جامعه نبود، کانديد اصلى خود رژيم و خود خمينى بود و از قبل خود آنها و با تقلب و فشار خط رسمى انتخاب شده بود. اين آدم از بخت بد در يک دوره تعيين کننده در ايران، وقتى حرکت نهايى و اجتناب ناپذير رژيم اسلامى در سرکوب خونين مردم انقلابى آغاز شد، ساکن باشگاه افسران بود. خاتمى نماينده و اميد يک جناح خود رژيم است. توازن قواى جناحها امروز چيز ديگرى است. مردم همان مردم نيستند و همان موضع را نسبت به رژيم ندارند. خمينى و اتوريته بلامنازعى بالاى سر رژيم نيست. سير رويدادها هم همان نخواهد بود. فرمول بنى صدر هم نوعى ديگر از ناجى تراشى در درون خود رژيم و توهم سازى نسبت به يک جناح آن است. 

انترناسيونال: سياست غرب و مساله اختلاف ميان آمريکا و اروپا بر سر شيوه برخورد به رژيم اسلامى چه تاثيرى از اين انتخابات خواهد پذيرفت؟ 
منصور حکمت: اختلاف اروپا و آمريکا بنظر من استراتژيکى نيست. هر دو نهايتا خواهان جايگزينى رژيم اسلامى با يک رژيم متعارف تر غير اسلامى هستند. اما از نظر تاکتيکى تا امروز اختلاف جدى اى داشته اند. اروپا در مقابل جنبش اسلامى، در مقابل مهاجرت از کشورهاى مسلمان نشين و همينطور تروريسم اسلامى ضربه پذيرتر است و لاجرم همواره دنبال فرمولهايى ميگردد که سير جايگزينى رژيم اسلامى بدون دست انداز، بدون تشنج و خصومت طى شود. حدت يافتن مناسبات براى اروپا معنى عملى فورى دارد. اما آمريکا از آنسوى آتلانتيک دست بازترى براى اتخاذ روش هاى مواجهه گرانه تر و تندتر دارد. بخصوص وقتى سياست داخلى دولت آمريکا چنين اقتضا کند. 
انتخاب خاتمى به آمريکا و اروپا هر دو امکان داده است که مستقل از تبليغات و الفاظشان، يکبار ديگر سياست صبر و مدارا با رژيم ايران و تلاش براى تقويت جناح رفسنجانى - خاتمى را در دستور بگذارند. اندرزهاى هر دو به خاتمى، مبنى بر اينکه سنجيده و آهسته عمل کند، فورا جناح رسالت را دفع نکند و غيره، گواه اين مساله است.

٭ ٭ ٭

اولين بار در خرداد ١٣٧٦، ژوئن ١٩٩٧، در شماره ٢٤ انترناسيونال منتشر شد.

نظراتتان را بصورت کامنت در پایین همین پست و نیز صوتی و کتبی میتوانید از طریق شماره 0046739681438 در واتس اپ، لاین، وایبر و تلگرام هم برای ما بفرستید.
اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: Javanan Komonist
اسکایپ: javanan.tamas
ایمیل: This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it.

 

 

 

مصاحبه با گیتی رها مددکار اجتماعی.

1.علل و انگیزه های فردی و اجتماعی فرار دختران از خانه را چه چیزهایی میدانید؟

عوامل اجتماعی موثر بر فرار از منزل دختران:

1.مشکلات اقتصادی: یکی از بارزترین علت های اختلافات در خانواده مشکلات حاصل از فقر و کم درآمدی است که باعث اختلال در کارکرد خانواده ها میشود.

  1. بیکاری و یا ورود به مشاغل کاذب: بیکاری و یا ورود به مشاغل کاذب فرد را تشویق میکند برای کسب درآمد و حقوق بیشتر دست به به انجام کارهایی بزنند که به خود و سایر افراد دیگر ضربه برند. حضور دختران در کارگاه ها و اماکن نامعتبر و ارتباط با افرادی که هویت آنها بعنوان کارفرما ثبت نشده باعث میشود فرد در این اماکن با افرادی آشنا شود که حتی صلاحیت اخلاقی نداشته باشند. برقراری ارتباط با این افراد مسبب یادگیری های غیرقانونی میشود که مخالف هنجارهای اجتماعی است.
  2. افزایش رفتارهای نابهنجار و بزهکارانه در جامعه: در این خصوص می توان به اعتیاد، سرقت، تن فروشی و ... اشاره نمود. هرچه میزان این رفتارها در جامعه بیشتر شود امنیت جامعه بیشتر در خطر می افتد. برخی از والدین به دلیل اعتیاد، بیکاری و نداشتن شغل مناسب فرزندان خود را وادار به تکدی گری سرقت و .... می نمایند. لذا افزایش بزهکاری در جامعه باعث افزایش سایرجرایم و کاهش امنیت اجتماعی میشود .
  3. رسانه های گروهی: دختران و زنان به دلیل محدودیت های موجود در بافت تفکری قوانین حاکم و بخشا در بین خانواده و جامعه، اغلب اوقات خود را در منزل میگذرانند و یکی از پر و پا قرص ترین بیننده گان برنامه های تلویزیونی می باشند، لذا می بایست در تولید و نمایش برنامه و سریال و فیلم ها این مهم مدنظر باشد.فرهنگ سازی متحجرانه و مردسالارانه و زن ستیزانه و ترغیب مردان به کنترل زنان در تولید و پخش محصولات نمایشی باعث ایجاد دافعه و تقابل شدید در بین دختران و زنان در برابر این شرایط می شود. یک مرور کوتاه سریال های اخیر شبکه های تلویزیونی ایران گواه مطلب می باشد. در این برنامه ها اغلب رفتارهای نامناسب بین اعضا خانواده، برخوردهای غیرمنطقی والدین با فرزندان، تخریب چهره زن، خشونت علیه دختران، پرخاشگری فرزندان در مقابل والدین، تجملات بی اساس و غیر ضروری در زندگی و ....به وضوح قابل مشاهده می باشد و این امر حاکی از اعمال سیاست مردسالارانه بر تولید محصولات فرهنگی می باشد. واقعیت های موجود جامعه قابل انکار نیست و نمی توان آنها را از نظر دور داشت اما بیان این واقعیت ها بدون ارائه راهکار مناسب جهت مقابله نه تنها مفید نخواهد بود بلکه آثار مخربی در ذهن بیننده به جای می گذارد. اغلب دختران به امید رسیدن به زندگی مورد نظرشان و رهایی از شرایط سرکوب، خانه را ترک میکنند.

5.مدیریت نامناسب بر توزیع امکانات و شناسایی موارد آسیب زا و درمان و پیشگیری: متاسفانه جای خالی پژوهش ها و تحقیقات کارشناسی در خصوص شناسایی موارد آسیب زا در جامعه کاملا محسوس می باشد. آنچه در کارنامه دهه هفتاد و هشتاد و همین دهه 90 شمسی شاهد هستیم افزایش و پیدایش بی رویه و قارچ گونه جرایم و آسیب ها در جامعه می باشد. نبود مدیریت مناسب و کنترل و نظارت دقیق و کارشناسی برای تمامی سطوح جامعه باعث ایجاد بی نظمی و هرج و مرج در جامعه شده است. کپی کردن طرح ها و برنامه ها بدون در نظر گرفتن شرایط آن و بدون انجام تغییرات لازم و اجرای این برنامه ها بدون نظارت دقیق نه تنها از میزان آسیب ها کاسته نشده بلکه هر روز بیشتر از گذشته شده است. از جامعه ای که تحت نظارت کارشناسی نمی باشد و حاکمین مذهبی آن را کنترل میکنند نمی توان شرایط بهتری را انتظار داشت. چرا که در ادیان و قوانین و فرهنگ و باورهای مذهبی کوچکترین اهمیتی به زن و انسان داده نشده است و برای این قشر جامعه کمترین برنامه ها را برای بهبود و سلامت و امنیت این عضو جامعه برنامه ریزی لازم انجام نگردید است و همه تلاش ها برای کنترل و سرکوب زن صورت میگیرد. دیدگاه مردسالارانه در تمامی ابعاد و جوانب قوانین جامعه و برنامه های موجود در جامعه کاملا پیداست.

  1. سیستم آموزشی : اگر سیستم آموزشی جامعه را از مهدکودک تا دانشگاه در نظر بگیریم و مورد بررسی قرار دهیم. کاملا نبود برنامه ها و طرح های کارشناسی در خصوص آموزش و تعلیم و تربیت دانش اموزان اعم از دختر و پسر قابل مشاهده می باشد. همچنین پدیده تبعیض جنسیتی در نوع برنامه ها و موارد آموزشی پر واضح است. از عمده مشکلات سیستم آموزشی میتوان به موارد ذیل اشاره نمود:

الف. تبعیض و تفکیک جنسیتی از دوران کودکی به شدت در ایجاد تفکر مشوش و نامناسب و تحریک فرد به شناخت و کنجکاوی درباره جنس مخالف، موثر می باشد.

ب.عدم برقراری ارتباط موثر بین اولیا، سیستم های آموزشی و دختران.

ج. نبود مشاور، روانشناسی و مددکار اجتماعی در سیستم آموزشی جهت شناسایی نیازها و رفع مشکلات دانش آموزان دختر.

د. نامتناسب بودن راهکارها و برخوردهای والدین و سیستم موجود.

ذ. اخراج و یا ترک تحصیل دانش آموز و عدم پیگری آن.

ر. هزینه های بالای سیستم آموزشی.

ز.نبود برنامه های آموزشی مناسب در جهت آموزش دختران درباره آسیب های اجتماعی و مشکلات و راه های متناسب جهت حل مشکلات.

ج. کمرنگ بودن آموزش مهارت های لازم زندگی.

چ.ارتباط محدود اولیا سیستم آموزشی با خانواده و نبود هماهنگی لازم بین آنها جهت پیشرفت آموزشی دانش آموز.

ح .کمبود و نامناسب بودن امکانات آموزشی با توجه به نیاز دانش آموزان.

 

عوامل فردی موثر بر فرار از منزل دختران:

1.اختلال شخصیت (ضد اجتماعی): این اختلال از دوران کودکی در فرد شکل میگیرد و در دوران بلوغ به اوج خود میرسد و در صورت درمان و کنترل بیماری در سنین بالاتر کاهش و فرد می تواند بر رفتارهای خود تسلط داشته باشد و در کنش های ناهنجار فرد کاهش مشاهده می شود. فردی که دچار این اختلال می باشد رفتارهای نابهنجار و نابسامانی دارد.

برخی از این رفتارها عبارتند از:

ناسازگاری، پرخاشگری، تخریب اموال ، خودزنی، خودکشی و .... که باعث اختلال در ارتباط فرد با جامعه و خانواده مشود و از آنجاییکه خانواده از نوع اختلال و شیوه های درمان بی اطلاع هست اغلب با کاربرد شیوه های اشتباه رفتاری باعث افزایش و نابهنجار تر شدن رفتار فرد می شود.

  1. مشکلات عاطفی: آنچه مسلم است نگاه مردسالارانه و آموزه های دینی حاکم بر جامعه بر نحوه ارتباط و برخورد والدین با فرزندان تاثیر به سزایی گذاشته و والدین در نوع برخورد خود با فرزندان پسر و دختر دچار تبعیض میشوند و بخشا والدین تحت تاثیر حکومت و فرهنگ مذهبی و سنتی با توجیه عبارتی نظیر حیا و شرم و خجالت و پاکدامنی دختر را در محدودیت و محرومیت و بایدها و نباید ها از قبیل حجاب، عدم ارتباط با جنس مخالف ، کمبود امکانات تفریحی و... قرار میدهد و تاسف بار تر از آن، انتظار برخی از والدین از دختران این است که همانند دختران در قدیم لباس بپوشند و رفتار کنند و در پستوی خانه به انتظار مردی بعنوان همسر بنشیند که این خواست بشدت از طرف حکومت تشویق میشود. تمامی موارد مطرح شده و موجود در جامعه باعث ایجاد مشکلات عاطفی برای دختران می شود .اولین دریافت عاطفه و محبت از جامعه باعث جذب دختر به جامعه میشود. دنیای خارج از منزل با آزادی بدون قید و شرط اولین آرزوی این دختران می باشد که برای تحقق این رویا پا به دنیای خارج از خانه میگذارند.
  2. تنبیه بدنی و آزار جسمی: نگاه مرد سالارانه و تحقیر آمیز و برتری جنس مخالف باعث بروز رفتارهای نامناسب و تنبیه بدنی و آزار جسمی از سوی مردان خانواده اعم از پدر، برادر، عمو، دایی و.... میشود. آنچه در جامعه مشاهده میکنیم رفتار تحقیرامیز و غیر انسانی ناشی از تبعیض والدین با دختران می باشد به حدی که خیلی از دختران برای اثبات وجود و حضور خود دست به رفتارها و اعمالی میزنند که شدیدا به آنها آسیب میرساند. چه بسا دخترانی که بدن های کبود خود را به حراج گذاشته اند و دخترانی که زیر مشت و لگد جنس برتر جان باخته و یا دچار معلولیت شده اند.
  3. مورد تجاوز واقع شدن: آزار جنسی دختران توسط یکی از اعضا خانواده و فامیل ویا افراد خارج از خانواده عامل دیگری در فرار از منزل دختران می باشد. دختری که مورد سواستفاده جنسی و تجاوز واقع شده نه تنها در خانواده بلکه در جامعه نیز جایگاهی ندارد و از هر سو مورد سرزنش است. دخترانی که مورد تجاوز قرار میگیرند متاسفانه نه از سوی خانواده و نه از سوی جامعه مورد حمایت واقع نمیشوند. و از هر طرف سرزنش و متهم به "هرزه و فاحشه بودن" میشود. لذا این دختران هیچ جایگاهی در خانواده نخواهند داشت و آواره خیابان میشوند.
  4. ترک تحصیل.
  5. اعتیاد: مصرف مواد مخدر در بین اعضا خانواده و یا توسط خود فرد به دلیل هزینه های بالای تهیه موادمخدر خانواده و فرد را با لحاظ اقتصادی در شرایط بحرانی قرار میدهد .همچنین ارتباط با فروشندگان و ساقیان موادمخدر خود معضل بسیار مهمی است.
  6. ازدواج های اجباری و در سنین کم که بیشتر در خانواده های سنتی و مذهبی دیده می شود. به اصطلاح خانواده در جهت پیشگیری از "فساد و تباهی و لغزش" دختر، برنامه ازدواج او را ردیف میکنند و باز چون برای دختر و نظر او ارزش قائل نیستن خانواده خود تصمیم میگیرد .
  7. خصوصیات دوران بلوغ و باز هم نا آگاهی خانواده و سخت گیری ها و تعصبات و عدم شناخت کافی کافی از بلوغ دختران باعث ایجاد تنش و دوگانگي در دختر و عامل موثر در اقدام به فرار از منزل می شود.
  8. گروه همسالان. در جایی که والدین، دختر را از خود دور می نمایند گروه همسالان کاملا جذب کننده می باشد. فرد در گروه جسارت می یابد، برای اشتباهاتش تنبیه و سرزنش نمی شود، آزادیش گرفته نمیشود و....لذا گروه همسالان بسیار برای دختران جذاب و لذت بخش می باشد.

10.اختلالات روان نظیر اضطراب و افسردگی.

  1. معلولیت های جسمی.
  2. معلولیت های ذهنی.

 

2.شرایط اقتصادی چه تاثیری در تصمیم دختران از خانه دارد؟

یکی از بارزترین و مهمترین عوامل موثر بر فرار از منزل دختران و زنان مشکلات ناشی از مسائل اقتصادی می باشد. میشود گفت عامل اقتصادی انسان را در حصار خود گرفته و بر تمامی ابعاد زندگی فرد تاثیر گذار است .این پدیده از دو جنبه فقر و ثروت قابل بررسی است. و نمیتوان هیچکدام را در نوع رفتارفرد کمرنگ یا بی اثر دانست. اما آنچه مسلم است رفتارهای بزهکارانه و ناهنجار از سوی افرادی که در شرایط اقتصادی پایین تری قرار دارند به مراتب نمود بیشتری نسبت به قشر مرفه دارد. چرا که در اقشار مرفه علاوه بر داشتن سرمایه های کافی جهت پوشاندن و رفع معایب، سیستم روابط بین افراد این بخش از جامعه نیز بسیار کمک کننده می باشد لذا آمار موجود نمیتواند آمار واقعی باشد چرا که دختران قشر مرفه با داشتن خانه مستقل، مسافرت به اتفاق دوستان( خارج از شهر یا کشور) و برگزاری مهمانی های مختلط، برقراری ارتباط جنسی و.... امری عادی می باشد و در این خصوص مشکلی زیادی ندارند و با توجه به شرایط اقتصادی خوب و تامین امکانات و شرایط بهتر کمتر در چشم مراجع قانونی دیده میشوند لذا دختران و زنان در این قشر انگیزهای زیادی جهت فرار از منزل ندارند . حال آنکه دختران و زنان در اقشار آسیب پذیر و کم درآمد جامعه به دلیل عدم تامین امکانات و نداشتن حداقل آزادی ها و و تحمل تعصبات و شرایط بد اقتصادی مسلما انگیزه بیشتری جهت گریز از منزل به هوای بهبود شرایط و نجات از شرایط بد به امید کسب شرایط مطلوب دارند. مشکلات اقتصادی خانواده بر نحوه رفتار و برخورد خانواده با فرزندان نیز موثر است که بدین شرح می باشد:

  1. عدم توانایی تامین خواسته های فرزندان که برای فرزندان ناکامی و سرخوردگي در اجتماع را به همراه دارد.

 2.عدم توانایی حداقل امکانات اولیه زندگی.

  1. عدم توانایی تامین امکانات جهت تفریح و اوقات فراغت فرزندان.

4.جهت کسب درآمد بیشتر اغلب والدین چند شغله هستند لذا وقت کمتری را در کنار فرزندان سپری می نمایند و این فاصله باعث ایجاد مشکلات در عواطف و رفتار فرزندان می شود.

  1. فشارهای عصبی ناشی از فشار کار و مشکلات اقتصادی باعث تغیر رفتار والدین، کم حوصلگی، پرخاشگر و ضرب و شتم بی دلیل والدین میشود که بیشترین آسیب را معمولا دختران خانواده می بینند .

 

3.بکارگیری قوانین و فرهنگ حاکم که مداوما از طرف حکومت به جامعه و به خانواده ها و به مدارس توصیه میشود چه تاثیری در تصمیم به فرار دختران از خانه دارد؟

با نگاهی گذرا به کارنامه 37 ساله حکومت فعلی و بررسی قوانین و مقرراتی که برگرفته از احکام اسلامی است می توان پی به بی ثمر بودن و عدم نگاه علمی و کارشناسانه به برنامه های تدوین و اجرا شده برد . در جایی که دین بر جامعه حکومت میکند علم جایگاهی ندارد و در جامعه که علم بر برنامه ها و اهداف آن نظارت ندارد نمیتوان انتظار چندانی برای پیشرفت و توسعه آن داشته باشیم. آنچه مسلم است احکام اسلامی نه تنها افکار پوسیده و عقب مانده ای هست بلکه با تمدن و فرهنگ روز بشریت نیز در تناقض و تقابل بارزی می باشد. همچنین استفاده از قوانینی که قرن هاست تاریخ انقضا آن گذشته است و متناسب با شرایط و فرهنگ روز نمی باشد تنها باعث افزایش ناهنجاری ها و تعارضات اجتماعی شده است که باز به دلیل تعصب و منافع شخصی صاحبان قدرت و ثروت، حاضر به تغیر این قوانین نمی باشند و از طرفی پیشرفت و رشد سریع جوامع و گذر از جامعه سنتی و ورود به جامعه مدرن با همان دیدگاه سنتی خود بزرگترین معضل جامعه می باشد. چرا که افراد در مسیرهای متفاوت سرگردان هستن. همچنین نداشتن مدیریت مناسب و به روز در جامعه و نبود فعالیت ها و برنامه های فرهنگی و آموزشی در جهت تعلیم درست و آموزش مناسب افراد باعث هرز رفتن توانایی و استعدادها شده و مهمترین محصول آن پراکندگی و از هم گسیختگی و نظام روابط اجتماعی شده است که حاصل این به هم ریختگی ازدیاد بزهکاری در جامعه هست. این بی نظمی نه تنها جامعه بلکه خانواده ها را نیز تحت تاثیر قرار داده و چون دختر و زن در خانواده و در سطح اجتماعی غالبا طبقات پایین جامعه آسیب پذیرتر می باشند این تعارصات بیشتر از همه به این قشر اسیب می رساند و در کل باعث ایجاد نا کارآمدی سیستم در جهت تربیت کودکان و نوجوانان شده است که وجود تنبیه بدنی و تبعیض جنسیتی و تعصبات کورکورانه از بارزترین عقاید تحمیلی بر خانواده ها می باشد که کاملا در بازخوردها تربیتی مشهود می باشد. با توجه به دخیل بودن دین در تدوین تمامی ابعاد برنامه ها و سیاست ها نمیتوان انتظار برنامه های به روز و مدرن را داشت. کارشناسان علوم انسانی متاسفانه در چنین جوامعی در انزوا و فشار به سر می برند و دانش و علم آنها تنها در تدریس دانشگاه ها آنهم بصورت محدود به چشم میخورد. از آنجاییکه این علوم در سطح جامعه بخاطر ممانعت از طرف حکومت قابل طرح و اجرا نمی باشد لذا دانش آموختگان نیز آن را به فراموشی میسپارند. خانواده عضو مهم جامعه می باشد که در این بی نظمی بیشترین آسیب را دریافت و بیشترین آسیب را بر دختران و زنان وارد می نماید.

 

4.در حال حاضر آیا آماری در رابطه فرار دختران از خانه وجود دارد؟ آیا میانگین سنی در این رابطه وجود دارد؟

ساده نگری است اگر فکر کنیم آماری که در این خصوص ارائه میشود آماری درست و دقیق است. باز هم به دلیل دیدگاه مردسالارانه و تعصبات حاکم و نیز پنهان کاری، متاسفانه آمار دقیق و درستی ارائه نمیشود. تنها ملاک آماری در حال حاضر افرادی است که به صورت داوطلب یا با دستگیری توسط پلیس از طریق دادگستری به مراکز آسیب های بهزیستی و سایر ندامتگاه ها هدایت و نگهداری می شوند. لذا آن تعداد از دختران و زنان که به نوعی دارای سرپناه هستن در آمار گنجانده نمی شوند. اما آماری که از سوی دستگاه های مذکور نظیر زندان، مراکز نگهداری از دختران و زنان اسیب دیده اجتماعی، یا سایر مراجع قانونی ارائه میگردد تنها بخشی از آمار واقعی جامعه می باشد که همین آمار نیز در زمان تخصیص اعتبار و اخذ بودجه، به شکل قابل توجهی افزایش می یابد و برعکس در زمانی که قصد توجیه و تمجید از افراد و برنامه های حکومت باشد این آمار نادیده و در کمترین شکل ممکن بیان میشود. اما آنچه واضح است حکومت تمایلی به ارائه آمار واقعی ندارد. همچنین با توجه به برخورد حکومت و جامعه با زن و پدیده آسیب های اجتماعی و اینکه حکومت از درک و پذیرش دختران و زنان آسیب دیده عاجز است لذا از تکنیک پنهان کاری استفاده می نماید و مهمتر اینکه با توجه به عدم مدیریت صحیح و نظارت ناکافی و نبود تیم های تخصصی در جهت انجام فعالیت های پژوهشی نمی توان خیلی به آمار و ارقام ارائه شده تکیه نمود. در اینجا تنها میتوانم به این موارد اشاره کنم . سازمان بهزیستی متولی برنامه های آسیب ها می باشد که با تاسیس مراکز شرح ذیل اقدامات و فعالیت ها و خدمات لازم را در شرایط کاملا سطحی ارایه میدهد. در ابتدا فرد آسیب دیده از طریق پلیس و یا اورژانس های سیار اجتماعی شناسایی و به دایره سرپرستی معرفی و پس از اخذ حکم نگهداری به مراکز بهزیستی جهت نگهداری شبانه روزی معرفی میشوند. مراکز بهزیستی شامل قرنطینه (نگهداری موقت حداکثر دوره 2 تا 20 روز که در این فرصت ارزیابی های اولیه به لحاظ سلامت جسم و روان، شناسایی خانواده انجام میپذیرد. فرد در صورت داشتن خانواده مناسب به خانواده تحویل و سپس به مراکز مداخله در بحران معرفی می شود و در صورت نداشتن خانواده مناسب و یا عدم همکاری فرد در دادن اطلاعات و ارتباط با خانواده فرد به مراکز بلند مدت نگهداری معرفی و انتقال می یابد.)، مرکز مداخله در بحران(این مرکز به دو صورت سرپایی و نگهداری موقت ارائه خدمت مینماید.)، مرکز سلامت و "تی سی کا" محل نگهداری دختران است که آسیب کمتری دیده و یا در معرض آسیب بوده اند. تنها ملاک برای انتقال فرد به این خانه "داشتن پرده بکارت سالم و بهره هوش معمولی" می باشد(طبق تعریف مسئولین و نهادهای مربوطه در جامعه ما تنها دخترانی که بکارت ندارنی آسیب دیده بحساب می آیند.) و مراکز بلند مدت که فرد برای مدت طولانی و نامعلوم در این خانه ها ساکن و خدمات دریافت میکند.

اغلب مددجویان مراجعه کننده به مراکز آسیب ها در محدوده سنی بین 15 تا 25 سال می باشند که متاسفانه بنا به دلایل اقتصادی، خانوادگی و اجتماعی اکثرا در مقاطع ابتدایی و راهنمایی ترک تحصیل نموده اند. این افرادي به دلیل مشکلات خانوادگی و داشتن خانواد های پرجمعیت و نداشتن تحصیلات کافی و نیاز به درآمد معمولا در مکان های نامناسب شروع به کار می نمایند. لذا درآمد این افراد معمولا کمتر از 300 هزار تومان در ماه می باشد .

 

5.طبق تجریات کاری که در این رابطه داشته ای دختران بعد از فرار با چه مسائلی روبرو هستند؟

متاسفانه به دلیل تعاریف و تعصبات حاکم بر جامعه و دیدگاه منفی به زن و باز نگاه بدتر و بدبينانه تر نسبت به زن آسیب دیده، این قشر در جامعه بسیار مورد بی مهری واقع می شود. در واقع بطور خلاصه میتوان گفت برای زنان و دختران آسیب دیده و فرار از منزل در جامعه نه تنها دست کمک کننده جدی وجود ندارد بلکه دست سواستفاده گر بسیار فراوان است. (جای تاسف است در جامعه ای که ادعای ناموس و غیرت و گنده گویی های اینچنینی است .بارها به چشم خود دیدم که چطور مردان ددصفت مذهبی در قالب کار خیر و نیکوکار تنها در ازای تن فروشی زن حاضر به حمایت از او شده اند.) اما مسائلی که بعد از فرار هر دختر یا زن با آن مواجه هست:

1.بی خانمانی و کارتن خواب شدن.

  1. تن فروشی و جذب باندهای فحشا.
  2. سرقت و ارتکاب به سایر جرایم مشابه.
  3. شناسایی و دستگیر شدن و اقامت اجباری در زندان و مراکز بازپروری که در واقع یک انگ و برچسب اجتماعی خوردن است و به بیان ساده تر فرد را مارک دار میکنند.
  4. اعتیاد و عضویت در باند قاچاق مواد مخدر.
  5. مورد تجاوزهای دسته جمعی قرار گرفتن.
  6. طرد از جامعه و سرکوب و تحقیر جامعه.
  7. طرد خانواده و عدم حمایت.
  8. مورد آزار و اذیت جنسی قرار گرفتن.
  9. مورد ضرب و شتم از سوی خانواده قرار گرفتن.
  10. مورد بدبینی و سوءظن واقع شدن، دختر و یا زن بنا به هر دلیلی اگر ترک منزل کند علت مهم نیست بلکه رفتار او مورد شماتت و سرزنش است. حال علت هر چه باشد. حتی اگر در منزل مورد آزار جنسی باشد باز رفتار او قابل توجیه نیست که تمام این موارد بر میگردد به نگاه مرد سالارانه و تحقیر آمیز به زن و بیان کننده این مطلب است که زن محروم از حق آزادی است، که زن محروم از بیان کننده درد خود می باشد، اینکه زن حق ندارد درد داشته باشد. اینکه زن حق ندارد نفس بکشد و درنهایت اینکه زن باید مطیع و فرمان بردار باشد.

 

6.شما و همکارانتان و دیگر فعالین اجتماعی چه برنامه ای برای رسیدگی به وضعیت دختران فراری دارید؟

از آنجایی که ما در مملکتی زندگی میکنیم که دین جای علم را گرفته و تقلید جای تحقیق را گرفته و پاک کردن صورت مسئله جای حل مسئله را گرفته و هنوز سیستم مرد سالاری و برده داری جنسی بر سیستم فکری حکومت و بخشا در جامعه حاکم می باشد و بطور خلاصه در دنیای وارونه ای زندگی میکنیم که هیچ شباهتی به جامعه انسانی نداشته و از آنجاییکه عموما معیار علم و توان حاکمین به ریش و چادرشان می باشد و تعصب جایگاه خاصی در افکار دارد که برایشان قابل تقدیر است لذا در حمایت این قشر آسیب دیده که اتفاقا محصول و قربانی خود همین حکومت می باشد اقدام خاصی صورت نگرفته. همانطور که در پرسش قبلی توضیح دادم بگو جای شنیدن درد و بررسی علت این که زنان توسط شرایط سیاسی و اجتماعی و اقتصادی که حکومت بر زندگی میلیونها نفر تحمیل کرده به بند کشیده میشوند و علیرغم میل باطنی در اقامت گاه های اجباری محبوس میشوند و دیدگاه پشت این حبس کردنها نه دیدگاه سازنده است بلکه دیدگاهی کاملا بدبينانه و توام با قرض ورزی است که باید برای داشتن جامعه اسلامی این قشر از جامعه حذف شود.

اما دیدگاه درمان نگر و نگاه پیشگیرانه و حمایت کننده این قشر اسیب دیده که حکومت و قوانین و آموزش و پرورش و در ادامه آن خانواده ها نقش تعیین کننده ای در آن دارند به شرح ذیل می باشد:

1.تامین و تهیه مسکن مناسب و ملزومات لازم جهت اسکان این افراد.

  1. بکارگیری نیروهای تخصصی اعم از روانشناس و مددکار اجتماعی جهت شناسایی مشکل و ارایه اقدامات لازم جهت بهبود شرایط فردی و تامین امنیت و مشخص نمودن جایگاه مناسب جهت بازگشت فرد به جامعه.

3 .تدوین برنامه های اوقات فراغت و تامین و تجهیز سالن ورزشی و کتابخانه با هدف درونی کردن اهمیت سلامتی و مطاله کردن تا فرد بیاموزد باید برای سلامتی خودش ارزش قائل باشد و برای مواجهه با مشکلات و مسائل نیاز به مطالعه و تفکر دارد که بفهمد باید مشکلات را حل کرد نه این که از آنها فرار کند.

  1. ایجاد کارگاه های کوچک و کارافرینی و آموزش هنرهای که می تواند منبع درآمد مناسب برای فرد باشد.
  2. ورود و خروج به این خوابگاه ها باید اختیاری باشد نه اجبار و تهدید. اگر هدف از بازگشایی مراکز نگهداری تربیتی و رفع مشکل است نه نگاه بدبینانه، باید فرد ازادانه و با اختیار و اگاهی کامل وارد این مراکز بشوند.
  3. حضور پزشک و روانپزشک و پیگیری و درمان بیماری ها و مشکلات جسمی کما اینکه در بیان علل فردی فرار از منزل مطرح گردید برخی از این افراد به دلیل مشکلات و بیماری های جسمی که خانواده یا به دلیل بی اهمیت بودن و یا به دلیل عدم توانای مالی جهت درمان بیماری جسمی فرد اقدام موثر انجام نمی دهد.
  4. تدوین و اجرای اردوهای تفریحی و سرگرمی مختلط.

چرا که راکد ماندن در یک مکان بدون داشتن برنامه های سرگرم کننده خود عامل تشویش افکار و احساس ناامیدی و نارضایتی و... در فرد می باشد. کما اینکه در منزل نیز چنین بوده و فرد دارای هدف و برنامه خاصی نبوده است. بنابراین وجود تفریحات در برنامه های تربیتی چنین مراکزی از اهمیت به سزایی برخوردار است.

  1. تغییر قوانین و حذف نگاه ضدزن و تبعیض آمیز در قوانین و فرهنگ و آموزش و پرورش و دستگاه قضایی.
  2. ایجاد زمینه اقتصادی مساعد برای کودکان و نوجوانان جدا از وضعیت اقتصادی خانواده توسط دولت.
  3. اقدامات و برنامه های پیشنهادی تیم تخصصی درمان جهت باز گرداندن فرد با جامعه:

الف. انجام مصاحبه و مشاوره جهت بررسی فرد به لحاظ سلامت جسم و روان و شناسایی خانواده.

ب. در صورت وجود مشکلات جسمی یا روان بطوریکه خانواده قادر به حمایت نباشد می بایست فرد به مراکز مرتبط ارجاع گردد.

پ. برقراری ارتباط با خانواده و برسی مشکلات و فراهم نمودن شرایط لازم جهت ارتباط طبیعی فرد با خانواده در صورت تمایل.

ت. در صورت نبود بستگان موثر یا عدم تامین شرایط لازم در خانواده جهت پذیرش فرد، می بایست اقدامات لازم جهت استقلال فرد تسط ارگانهای دولتی انجام پذیرد. که برخی از این اقدامات شامل: آماده سازی فرد به لحاظ رفتاری و آموزش زندگی مستقل، تامین مکان و امکانات لازم، کاریابی جهت کسب درآمد و تامین مایحتاج توسط خود فرد بالای 18 سال و کنترل و نظارت بر فرد تا زمانی که خود فرد بتواند بر اعمال خود نظارت داشته باشد.

ث. در صورت مهیا بودن شرایط لازم و تمایل و تصمیم فرد برای شروع زندگی مشترک اقدامات لازم انجام پذیرد.

با تشکر

مثل همیشه میتونین نظرات خودتون رو با ما درمیون بذارید. راه های تماس ما از طریق وایبر، تلگرام، لاین، واتس آپ با شماره 0046739681438 هست. یا اینکه با ایمیلThis email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it. نظراتتون رو برامون بفرستید.
راه های دیگر تماس:
اسکایپ: javanan.tamas
گوگل پلاس: http://goo.gl/sr55q3

سایت سازمان جوانان کمونیست: http://cyoiran.com/

اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: javanankomonist@

گفتگوی کاظم نیکخواه با حمید تقوائی

کاظم نیکخواه: از یکی دوسال اخیر موجی از ترور و کشتار گسترده توسط دستجات تروریست و اسلامی در کشورهای مختلف خاورمیانه و شمال آفریقا به جریان افتاده است. بنظر میرسید که با افول القاعده و طالبان و بحران جمهوری اسلامی، جریاناتی از این نوع شرشان را بتدریج از سر مردم دنیا کم کنند. اما ما شاهد سر بلند کردن جریاناتی مثل داعش و دستجات اسلامی تازه ای در سوریه و عراق هستیم که توحش و جنایت را به منتها درجه اوج خود رسانده اند. چرا اوضاع به اینجا رسیده است؟ ریشه و علت سربلند کردن این جریانات و این فضای جنگ و ترور و کشتار و عقب گرد چیست؟

حمید تقوائی: به نظر من جریانات اسلامی تازه از نوع داعش حاصل شرایط سیاسی ای هستند که بدنبال شکست هژمونی طلبی میلیتاریستی دولت آمریکا در خاورمیانه بوجود آمده است. جریانات قدیمی تر اسلام سیاسی نظیر طالبان و القاعده و جمهوری اسلامی در تقابل میان غرب و کمپ شوروی در آخرین سالهای جنگ سرد ریشه دارند. مشخصا خمینی در مقابل انقلاب ۵۷ و در ترس از قدرتگیری چپ بعد از سرنگونی شاه از طرف دول غربی بجلو رانده شد. طالبان هم دست ساز پنتاگون و سیا برای مقابله با نفوذ شوروی در افغانستان بود. در آن زمان سیاست آمریکا و متحدین غربی اش ایجاد نوعی “کمربند سبز” بدور شوروی بود و جمهوری اسلامی در ایران و حکومت طالبان در افغانستان دو حلقه مهم این کمربند سبز محسوب میشدند.

با فروپاشی شوروی کل این معادله به هم ریخت. دولت آمریکا برای تثبیت قدرقدرتی خودش در دنیای پس از جنگ سرد به سیاست هژمونی طلبی میلیتاریستی روی آورد و لشگرکشی به عراق در دوره بوش پدر، که به جنگ خلیج معرف شد، سرآغاز این دوره بود. جنگ خلیج اساسا نه در مقابله با اسلام سیاسی بلکه علیه رژیم صدام (به جرم حمله به کویت) صورت گرفت اما تنها یک دولت نوع جهان سومی نمیتوانست نقش قطب مقابل دولت آمریکا و کمپ غرب را ایفا کند. این نقش را جنبش اسلامی بعهده گرفت. با افسار گسیختگی طالبان در افغانستان آمریکائی ستیزی اسلامی، که با اشغال سفارت آمریکا و کوبیدن بر طبل “شیطان بزرگ” از جانب جمهوری اسلامی شروع شده بود، از مرزهای ایران فراتر رفت و بعنوان یک جنبش سیاسی “مستصغف پناه” و ضد آمریکا در خاورمیانه و در حد محدودتری درسطح جهانی فعال شد. این جنبش اسلام ضد غربی برای دولت آمریکا و کمپ غرب که پس از شوروی بدنبال یک دشمن جهانی برای معنی سیاسی دادن به کمپ غرب و اردوگاه دموکراسی غربی میگشت، کیسه بوکس مساعدی فراهم آورد. اکنون کمپ غرب میتوانست رسالت خود را نجات جهان از تروریسم اسلامی تعریف کند و این تقابل، با حمله اسلامیون به برجهای دوقلوی نیویورک در ۱۱ سپتامبر ٢۰۰۱ به نقطه اوج خود رسید. “محور شر” جانشین “امپراتوری شر” در دوره جنگ سرد شد و بوش پسر اعلام کرد “یا با تروریستها هستید یا با ما”! حزب ما این مقابله را جنگ دو قطب تروریستی – تروریسم دولتی غرب در برابر تروریسم اسلامی- نامید و حمله به افغانستان و عراق – به بهانه و در پاسخ به یازده سپتامبر- دو نمونه بارز این تروریسم دولتی غرب بود که مشخصا هدف تثبیت قدرقدرتی دولت آمریکا در خاورمیانه و در سطح جهانی را دنبال میکرد.

در یک سطح پایه ای تر و از لحاظ طبقاتی جنبش اسلام سیاسی سهم خواهی بورژوازی عرب در اقتصاد و سیاست جهانی را منعکس میکند. (این نظریه را اولین بار منصور حکمت در معرفی اسلام سیاسی مطرح کرد و چنانچه خواهیم دید شرایط امروز خاورمیانه و مشخصا ظهور داعش بیش از همیشه بر صحت این نظریه مهر تائید میزند). بعد از فروپاشی امپراتوری عثمانی در جنگ اول جهانی و بخصوص شکلگیری اسرائیل پس از جنگ دوم بورژوازی عرب نقشی حاشیه ای و نامتناسب با، و بسیار کمتر از، منابع ثروت (مشخصا نفت) و جمعیت کشورهای عربی در بازار جهانی و در سیاست بین الملل پیدا کرد. در دوره جنگ سرد اساسا ناسیونالیسم سر به شوروی (ناصریسم و بعثیسم) این سهمخواهی بورژوازی عرب را نمایندگی میکرد و در دوره بعد از جنگ سرد بر زمینه شرایط مشخصی که توضیح دادم جریانات اسلامی این نقش را بعهده گرفتند. و در هر حالت مساله فلسطین و جنایات دولت اسرائیل مهمترین زمینه سیاسی و اجتماعی شکلگیری و کسب نفوذ این جریانات ضد غربی- هم در هیات ناسیونالیسم عرب و هم در شکل اسلام سیاسی- را تشکیل میداد. بقول منصور حکمت “اسلام سیاسی از زخم مردم فلسطین تغذیه میکند” و تا همین امروز مقابله با اسرائیل و به سینه زدن سنگ “مردم مظلوم فلسطین” یک خصوصیت هویتی جمهوری اسلامی و نیروهای اسلامی بلوک او را تشکیل میدهد.

در ایران بویژه بدنبال کودتای آمریکائی ٢۸ مرداد جریانات ملی- اسلامی ضد آمریکائی شکل گرفتند که راست ترین و ارتجاعی ترین بخش آن – ضدیت با آمریکا و غرب از یک موضع تماما فئودالی و قرون وسطائی- بوسیله خمینی نمایندگی میشد. با بقدرت رسیدن جمهوری اسلامی جنبش اسلام سیاسی به یک سنگر دولتی دست یافت و بخشی از نیروهای اسلامی در کشورهای عربی – حزب الله و حماس و نیروهای شیعی در عراق بعد از صدام- را به دور خود گرد آورد.

بعد از فروپاشی کمپ شوروی به این دلیل که با برهم خوردن دنیای دوقطبی جنگ سرد مساله قدرت سیاسی در کشورهای اقمار شوروی سابق – که یوگسلاوی نمونه بارز آن بود- و در کشورهای به اصطلاح “جهان سوم” کاملا باز شده بود، این سهمخواهی و قدرت طلبی بورژوازی بومی در کشورهای اسلامزده زمینه تازه ای برای مطرح و بجلو صحنه رانده شدن پیدا کرد. نیروهای اسلامی بخصوص بخاطر بقدرت رسیدن جمهوری اسلامی در ایران، و دیگر فاکتورهائی که بالاتر توضیح دادم به نیروی اصلی و میداندار این جنگ قدرت تبدیل شدند.

بنابرین هم در یک سطح پایه ای و از نظر طبقاتی و هم بطور مشخص و از نظر سیاسی شرایط دنیای پس از جنگ سرد زمینه شکلگیری و بجلو رانده شدن نیروهای جنبش اسلام سیاسی بعنوان یک جنبش مستصعف پناه و ضد آمریکائی- ضد اسرائیلی را فراهم کرد. اما این شرایط امروز کاملا تغییر کرده است. سیاست هژمونی طلبی میلیتاریستی آمریکا نافرجام ماند – جانشین شدن بوش با اوباما و جایگزینی سیاست “یا با ما هستید یا با تروریستها” با سیاست “مشتها را باز کنید تا باهم دست بدهیم”؛ خود بازتاب و نشانه ای از این نافرجامی است- و دولت آمریکا و متحدینش نه تنها نتوانستند با هجوم نظامی به افغانستان و عراق موقعیت قدرتمند تری پیدا کنند بلکه حتی همان موقعیت گذشته خود را در خاورمیانه از دست دادند. امروز وضعیت افغانستان و عراق و سوریه و یمن بروشنی نشان میدهد که دولتهای غربی دیگر نه تنها کنترل بلکه نفوذ چندانی بر تحولات خاورمیانه ندارند. حتی کشورهای سنتا سر به امریکا نظیر عربستان سعودی و ترکیه دیگر تماما تابع سیاستهای آمریکا نیستند،هر یک ساز خود را میزنند و داعیه ها و اهداف منطقه ای خود را دنبال میکنند.

داعش حاصل این شرایط جدید است. اگر القاعده و حزب الله و جمهوری اسلامی نقش قطب مقابل تروریسم میلیتاریستی دول غربی را ایفا میکردند، داعش حاصل نافرجامی این میلیتاریسم و شکست سیاست هژمونی طلبانه آمریکا است. ازینرو به نظر من داعش نوع دیگری از نیروهای اسلامی را نمایندگی میکند. نیروی اسلامی که خصیصه و هویت او را دیگر نه مستضعف پناهی و ضد آمریکائی گری و حتی دفاع از مردم مظلوم فلسطین در مقابل اسرائیل بلکه کافر ستیزی – و بخصوص مقابله با مرتدین یعنی افراد و نیروهائی که به اسلامی متفاوت از روایت داعش معتقدند- و برپائی خلافت اسلامی- با الگوی حکومت صدر اسلام- تشکیل میدهد. سهمخواهی و قدرت طلبی همچنان وجه شاخص داعش نیز هست اما لباس غربستیزی- مستضعف پناهی به کنار گذاشته شده چرا که جنگ قدرت در خاورمیانه تماما شکلی منطقه ای به خود گرفته است. داعش برای رسیدن بقدرت خود را با دولت عراق و دولت سوریه و جمهوری اسلامی طرف می بیند که نه تنها بر خلاف حکومت شاه و یا مبارک و یا حافظ اسد مورد حمایت و وابسته به بلوک غرب و یا شرق نیستند بلکه خود بخشی از جنبش اسلام سیاسی ضد غربی را تشکیل میدهند. داعش در واقع مظهر نوعی جنگ داخلی میان دولتها و نیروهای اسلامی در خاورمیانه است که در خلاء قدرتی که بر اثر فروپاشی شوروی و نافرجامی کمپ غرب بوجود آمده هر یک داعیه قدرقدرتی خود را دارد. حتی ترکیه عضو ناتو رویای احیای امپراتوری عثمانی را در سر میپروراند، عربستان سعودی و امارات دیگر تماما منقاد آمریکا نیستند و ناسیونالیسم عظمت طلب روسی نیز دوباره بمیدان آمده و زیر بغل رژیم اسد و جمهوری اسلامی را گرفته است. ( این شرایط خود ناشی از بحران حکومتی سرمایه داری جهانی است که پائین تر توضیح خواهم داد.)

این “فضای باز سیاسی” – فضای باز برای دولتهای و نیروهای بورژوائی در منطقه- دیگر از نوع شرایط ناشی از سقوط شوروی در دهه آخر قرن گذشته و دهه اول قرن حاضر نیست بلکه نتیجه شکست هژمونی طلبی غرب در دوره پس از جنگ سرد است. در چنین آشفته بازار سیاسی است که نیروی وحشی ای نظیر داعش میتواند با پرچم دولت اسلامی و بابچالش کشیدن نه شیطان بزرگ بلکه علیه “کفار” ضد شیطان بزرگ – جمهوری اسلامی و رژیم اسد و حزب الله- بمیدان بیاید و نیرو بگیرد.

 

کاظم نیکخواه: با شروع انقلابات موسوم به بهار عربی خوش بینی زیادی نسبت به آینده خاورمیانه دامن زده شد. دیکتاتورها یکی پس از دیگری سرنگون شدند. بن علی، قذافی، مبارک. آزادیخواهی گسترش پیدا کرد و کلا فضایی از اتحاد و انسان دوستی و مدرنیسم و سکولاریسم رشد کرد. آیا پیش بینی میکردید که اوضاع به این سرعت اینچنین شود که اکنون هست؟

حمید تقوائی: شکلگیری و رشد نیروئی نظیر داعش را کسی پیش بینی نمیکرد ولی مقاومت پیروزمندانه کوبانی و جنبش پارک قزی و میدان تقسیم استانبول و شکست انتخاباتی اردوغان از حزبی که رفع تبعیض میان دگرباشان جنسی جزئی از پلاتفرم او باشد و منشور حقوق زنان علیه احکام و قوانین ضد زن اسلامی در کانتون جزیره و بالاخره اعتراضات میلیونی مردم عراق با شعار “نه شیعه، نه سنی، جامعه مدنی” را هم کسی پیش بینی نمیکرد! منظورم اینست که داعش تنها پدیده تازه در چند سال اخیر نیست. تحولاتی که به آن اشاره کردم نیز غیر مترقبه و غیر قابل پیش بینی بود. این تحولات همه از جنس انقلابات بهار عرب است و از همان تمایلات و خواستهای برحق و آزادیخواهانه ای نشات میگیرد که به انقلابات مصر و تونس و لیبی شکل داد. این انقلابات گرچه به نتیجه نهائی نرسیدند اما به همه مردم منطقه و جهان نشان دادند که به نیروی اعتراض و انقلاب میتوان دیکتاتوریهای ظاهرا بتون آرمه ای نظیر رژیم مبارک وبن علی را بزیر کشید.

از سوی دیگر این را هم باید در نظر داشت که یک نتیجه سر بلند کردن داعش قرار گرفتن جنبش اسلام سیاسی با تمام ماهیت کریه و توحش و ارتجاع ضد انسانی اش و بدون هیچ حائل مستضعف پناهانه و ضد استکباری ای در برابر چشمان مردم منطقه و کل مردم جهان بود. به نظر من یکی از فاکتورهای موثر در شکلگیری اعتراضت توده ای که امروز در عراق شاهد هستیم همین افشا و برملا شدن توحش نیروهای اسلامی در انظار توده مردم است.

 

کاظم نیکخواه: بنظر شما بحران اقتصادی در دنیا چه تاثیری بر این اوضاع داشته است؟

حمید تقوائی: بحران اقتصادی باعث شد تا بورژوازی در همه کشورها از غرب تا شرق و از کشورهای جهان سومی تا کشورهای تازه پیوسته به بازار آزاد بعد از فروپاشی بلوک شرق همه به سیاست ریاضت کشی اقتصادی و زدن از خدمات اجتماعی و تحمیل شرایط سخت معیشتی به کارگران و توده مردم کارکن روی بیاورد. در کشورهای صنعتی غرب که در اثر مبارزات کارگران و نیروهای چپ بخشی از مطالبات کارگران متحق شده و درجه ای از رفاه عمومی – بیمه بیکاری و بهداشت و آموزش رایگان و خدمات اجتماعی و عمومی دیگری از این قبیل- وجود داشت سیاست ریاضت کشی به معنی حمله به این دستاوردها و زدن از خدمات اجتماعی و رفاهی بود اما در کشورهای جهان سومی و در دیکتاتوریهای نوع جمهوری اسلامی که قبل از حاد شدن بحران سرمایه داری هم حتی از حداقلی از رفاه عمومی خبری نبود ریاضت کشی اقتصادی تنها میتوانست به معنای تحمیل فقر و فلاکت هر چه بیشتر به توده کارگر و مردم زحمتکش- نود و نه درصدیهای جامعه- باشد. برای شکمهائی که به پشت چسبیده است سفت کردن کمربندها معنائی ندارد. در پایه ای ترین سطح علت و زمینه انقلابات موسوم به بهار عرب را همین بیکاری و فقر و فلاکت بیسابقه ناشی از بحران سرمایه داری جهانی فراهم آورد. خودسوزی محمد بوعزیزی کارگر دستفروش تونسی که جرقه این انقلابات را زد خود به نحو سمبولیکی مضمون طبقاتی این انقلابات را نیز اعلام میکند. از این نقطه نظر انقلابات و اعتراضات در کشورهای خاورمیانه- از انقلابات بهار عرب تا مبارزات کارگران در ایران تا مبارزات مردم ترکیه و امروز اعتراضات مردم عراق – همسو و همجهت با اعتراضات مردم جهان علیه حاکمیت یک درصدیها و سیاست ریاضت کشی اقتصادی در جنبش اشغال و در مبارزات مردم یونان و اسپانیا و غیره قرار میگیرد.

اما بحران جهانی سرمایه و تاثیرات آن بر انقلابها و جنبشهای اعتراضی تنها به سطح اقتصادی محدود نمیشود. بحران سرمایه داری همانطور که حتی برخی از چهره ها و نهادهای خود سرمایه داری جهانی اعتراف میکنند دارای یک بعد ایدئولوژیک و سیاسی است. سرمایه داری امروز با یک بحران سیاسی استراتژیک روبروست که در کشورهای نوع جهان سومی و مشخصا در خاورمیانه خود را به شکل بحران حکومتی نشان میدهد. نشانه های ان بحران را حتی در کشورهای صنعتی میتوان مشاهده کرد. هفته نامه اکونومیست در اولین شماره خود در سال جاری تیتر زد که “دموکراسی بیمار است” و با آمار و اعداد و ارقام نشان داد که در آمریکا و کشورهای اروپائی اکثریت بالائی از مردم به سیستم حکومتی اعتمادی ندارند و روند رویگردانی توده مردم از احزاب حکومتی رو به گسترش است. تحولات یونان و اسپانیا و اکنون محبوبیت یافتن کاندید ضد ریاضت کشی برای رهبری حزب کارگر انگلیس از نتایج این نوع بحران حکومتی در جوامع غربی است. این بحران در خاورمیانه همانطور که اشاره کردم در بلوکبندیها و جنگ قدرت میان دولتها و نیروهای اسلامی خود را نشان میدهد. دولت اسلامی داعش – نوع فاشیستی – و دولت کنفدرالیسم دموکراتیک اوجالان- نوع بورژوالیبرالی – آلترناتیوهای حکومتی محلی هستند که در دل این بی افقی استراتژیک سرمایه داری و بحران حکومتی بورژوازی جهانی امکان بروز و عرض اندام پیدا کرده اند.

از نقطه نظر ایدئولوژیک- فلسفی نیز بحران اقتصادی جاری با نوعی بن بست و سردرگمی جهان بینی بورژوائی همراه است که برای نیروهائی نظیر داعش جا باز کرده است.

با سقوط وال استریت در زمستان ٢۰۰۸ نه تنها فریدمنیسم و مدل اقتصادی سرمایه داری بازار آزاد بلکه دکترین سیاسی متناظر با آن – تاچریسم و ریگانیسم و بوشیسم- نیز فروریخت. با از میان برخاستن رقیب سرمایه داری دولتی بلوک شرق نه تنها آنطور که تاچر و ریگان وعده میدادند جهان گلستان نشد بلکه حتی جامعه مدنی و ابتدائی ترین حقوق شهروندی نیز بزیر سئوال رفت. جامعه متشکل از شهروندان متساوی الحقوق جای خود را به جوامع موزائیکی مرکب از مذاهب و اقوام و ملیتها داد، ارزشهای جهانشمول انسانی کنار گذاشته شد و جای خود را به مالتی کالچرالیسم و برسمیت شناسی عقب مانده ترین و ارتجاعی ترین مناسبات و قوانین تحت عنوان احترام به فرهنگ دیگران، سپرد. مذهب و مقامات و نهادها و مدارس مذهبی حتی در خود جوامع غربی دوباره مطرح شده و بجلو رانده شدند و سکولاریسم و مدنیت و ترقیخواهی و برابری طلبی و آزادگی از مد افتاده و متعلق به گذشته اعلام شد. و در یک کلام رجعت به دوران قرون وسطی تحت عنوان “پست مدرنیسم” تئوریزه شد و به فلسفه سیاسی- اجتماعی بورژوازی جهانی تبدیل شد. از نقطه نظر جهانبینی و فلسفه سیاسی- اجتماعی داعش حاصل این رجعت نظری ایدئولوژیک بورژوازی جهانی به دوران ماقبل مدنیت و ارتجاع پست مدرنیستی جوامع ماقبل مدنیت است. میتوان گفت بحران سیاسی اقتصادی حکومتی بورژوازی از لحاظ سلبی، و پست مدرنیسم و نسبیت فرهنگی از جنبه اثباتی زمینه های فکری – ایدئولوژیک دولت اسلامی نوع داعش را فراهم آورده است.

اما این دوره انحطاط و عقبگرد فی الحال به پایان رسیده است. جنبش اشغال و انقلابات بهار عرب پایان این دوره را اعلام کرد. از میدان التحریر قاهره تا زاکوتی پارک نیویورک مردم به خیابان آمدند و اعلام کردند نان، آزادی، کرامت انسانی خواست و آرمانی جهانشمول است. معلوم شد حتی در کشورهای اسلام زده تحت حاکمیت دیکتاتوریهای چند دهساله توه مردم نه برای مقدسات و ارزشهای قومی- مذهبی و فرهنگ خودی که به آنها نسبت میدهند بلکه برای تحقق ارمانهای جهانشمول انسانی مبارزه میکنند. از این نقطه نظر که به تحولات چند دهه اخیر نگاه میکنید متوجه میشوید که تروریسم دولتی غرب و تروریسم اسلامی، تاچریسم و بوشیسم و فریدمنیسم و مالتی کالچرالیسم و نسبیت فرهنگی در کنار دولتها و نیروهای اسلامی از نوع جمهوری اسلامی و داعش و پاپ و کلیسا و آیت الله ها و مفتی ها و رهبران ایلات و عشایر و قبایل قرار میگیرند. اینها همگی با همه اختلافات و کشمکشهای درونی شان به اردوی سرمایه، به کمپ یک درصدیهای جهان تعلق دارند و در مقابل آنها اردوی کار، جبهه نود و نه درصدیهای دنیا و بقول منصور حکمت اردوی “جهان متمدن” قرار دارد. از انقلابات بهار عرب تا جنبش اشغال و تا جنبش چارلی ابدو و جنبش ضد ریاضت کشی مردم یونان و اسپانیا و تا مقاومت کوبانی و تا امروز اعتراضات توده ای در عراق علیه نیروها رنگارنگ اسلامی، همه متعلق به کمپ نود و نه درصدیهای دنیاست. و کل این کشمکش طبقاتی بر متن بحران- اقتصادی و بی افقی و سردرگمی عقیدتی- سیاسی- حکومتی سرمایه داری جهانی شکل گرفته و رو به گسترش است.

 

کاظم نیکخواه: امروز با قدرت گرفتن داعش اوضاع خاورمیانه بیش از پیش درهم ریخته و سایه سیاه جنگ و کشتار همه جا را فراگرفته است. تا چه حد این اوضاع جامعه ایران و سرنوشت و آینده مردم ایران را تهدید میکند؟

حمید تقوائی: در ایران یک حکومت اسلامی حاکم است و این واقعیت خصوصیات ویژه ای به وضعیت سیاسی ایران می بخشد. اول اینکه در برابر جمهوری اسلامی یک گرایش عمیق و وسیع ضد مذهبی در جامعه بخصوص در میان نسل جوان شکل گرفته است. نه تنها در ایران هیچ نیروی مذهبی در اپوزیسیون شانسی برای کسب نفوذ اجتماعی و قدرتگیری ندارد بلکه هر نوع تخفیف دادن به مذهب و برسمیت شناسی قوانین و مناسبات و حتی اخلاقیات مذهبی – حتی در همان حد حکومت شاه – کافی است تا هر نیروی سیاسی را به انزوا بکشاند و حاشیه ای کند. سکولاریسم و حتی ضدیت با مذهب را باید در ایران فرض گرفت. این یک فاکتور مهم و تعیین کننده در تحولات سیاسی آتی در ایران خواهد بود. خصوصیت دیگر اینست که جمهوری اسلامی یک حکومت متعارف و منسجم سرمایه داری نیست، با دیکتاتوریهای متعارف در کشورهای جهان سومی- نظیر حکومت شاه و یا مبارک و یا بن علی- متفاوت است و در مواجهه با تلاطمات و تحولات انقلابی میتواند به سرعت به دار دسته های مختلف مسلح تجزیه بشود و به نوعی جنگ و کشمکش مذهبی- قومی دامن بزند. برخی از نیروهای سیاسی و تحلیلگران این شرایط را زمینه مساعدی برای شکلگیری سناریوی سیاه در ایران میدانند. ولی به نظر من چنین احتمالی بسیار ضعیف است. نامتعارف بودن جمهوری اسلامی قبل از هر چیز به این معنی است که میتواند به سرعت در برابر یک تعرض انقلابی و توده ای در هم بریزد و تکه پاره های آن نیز با توجه به اینکه هیچ بخشی از حکومت از هیچ پایگاه اجتماعی برخوردار نیست به سرعت بوسیله مردم انقلابی جارو بشوند. به نظر من وجود جنبشهای اجتماعی چپ و سکولار و مترقی در ایران – جنبش کارگری علیه فقر و ریاضت کشی، جنبش زنان، جنبش خلاصی فرهنگی جوانان، جنبش سکولاریستی و ضد مذهبی و غیره- و از سوی دیگر وجود احزاب و نیروهای چپ و انقلابی نظیر حزب کمونیست کارگری احتمال در غلطیدن جامعه به سناریوی سیاه را بسیار ضعیف میکند. ماهیت و ساختمان حکومت اسلامی و وجود نیروهای ناسیونالیست- فاشیست در اپوزیسیون از نوع سناریوی سیاهی است اما بخصوص در حالت تلاطم انقلابی نیروی جنبش ها و احزاب چپ انقلابی میتواند نقش تعیین کننده ای داشته باشد. در تحلیل نهائی ممانعت از شکل گیری سناریوی سیاه در تحولات آتی در ایران تماما به پراتیک و مبارزه احزاب چپ انقلابی از نوع حزب ما از همین امروز بستگی پیدا میکند. و ما تمام نیرو و امکانات خود را بکار میگیریم تا با اتکا به جنبشهای اعتراضی و نیروی چپ اجتماعی – که خوشبختانه امروز از ایران نیز فراتر رفته و در ترکیه و سوریه و عراق نیز شاهد عرض اندام این نیرو هستیم- احتمال عراقیزه شدن وضعیت ایران را به صفر برسانیم.

 

کاظم نیکخواه: تاثیر اوضاع خاورمیانه بر سایر کشورهای دنیا چگونه و تا چه حد است؟ بعضی ها از خطر جنگ های وسیع تر یا حتی جنگ جهانی حرف میزنند. شما چه فکر میکنید؟

حمید تقوائی: روند اوضاع سیاسی جهان خاورمیانه ای شدن بقیه کشورها و یا شکل گیری جنگ جهانی دیگری را در چشم انداز قرار نمیدهد. روند بر عکس است.

اجازه بدهید از مساله احتمال جنگ جهانی سوم شروع کنم. دو جنگ جهانی قبلی بدنبال بحران سرمایه داری و برای تجدید تقسیم منطقه نفود بین قدرتهای امپریالیستی شکل گرفتند اما بحران امروز سرمایه داری که در بالا خصوصیات آنرا توضیح دادم بر سر منطقه نفوذ نیست و با تجدید تقسیم دنیا بین قطبهای سرمایه داری حل نمیشود. سلطه سرمایه مالی بر بازارهای کار و کالا در دنیا که بوسیله نهادهائی نظیر بانک جهانی و صندوق بین المللی پول نمایندگی میشد امری چند ملیتی است و هزار و یک بند سرمایه داری چین و هند و روسیه را به آمریکای شمالی و اروپای واحد متصل کرده است. مساله سرمایه داری امروز اینست که کل این سیستم با یک بحران همه جانبه اقتصادی سیاسی- ایدئولوژیک روبرو شده است و هیچ نوع تجدید تقسیم منطقه نفوذ – اگر اصولا چنین امری امروز معنی داشته باشد- نمیتواند سرمایه را از این بحران نجات بدهد. ممکن است گفته شود جنگهای جهانی اول و دوم این منفعت را برای سرمایه داری جهانی داشت که با در هم کوبیده شدن نیروهای مولده و زیر ساختهای کارکرد سرمایه در بخش وسیعی از دنیا امکان تازه ای برای انباشت و سودآوری سریع سرمایه ها فراهم کرد و امروز نیز یک مطلوبیت جنگ از دید دولتهای سرمایه داری میتواند همین امر باشد. به نظر من این تحلیل نیز واقع بینانه نیست. اولا این نابودی نیروهای مولده در اثر جنگ یک خاصیت و نتیجه جانبی جنگهای قبلی بود و نه علت و انگیزه شروع آنها و ثانیا با زرادخانه اتمی که دولتهای صنعتی فراهم کرده اند – که برای درهم کوبیدن چند باره کل کره ارض کافی است- جنگ جهانی بعدی نه تنها نیروهای مولده بلکه کل جوامع انسانی و حیات بر روی کره ارض را نابود خواهد کرد و جامعه ای بجا نخواهد ماند تا به انباشت مجدد بپردازد. بنابرین از هر نقطه نظر احتمال شکلگیری جنگ جهانی منتفی است.

در مورد جنگهای منطقه و بسط آنها به بقیه دنیا گرچه این امکان همیشه وجود دارد ولی در شرایط مشخص حاضر احتمال ضعیفی است. همانطور که بالاتر توضیح دادم وضعیت امروز خاورمیانه و جنگ و درگیری بین دولتها و نیروهای مذهبی- فرقه ای در این منطقه محصول مستقیم و غیرمستقیم لشگرکشی دولت آمریکا و متحدینش به افغانستان و عراق بود. و ضرورت سیاسی این تهاجم نظامی نیز عبارت بود از تامین هژمونی و قدر قدرتی ایالت متحده در دنیای پس از جنگ سرد. این استراتژی امروز شکست خورده است و در نتیجه سیاست هژمونی طلبی میلیتاریستی فعلا از دستور بورژوازی آمریکا خارج شده است. بورژوازی آمریکا ناگزیر شده است به طرق دیگری – مانورهای دیپلماتیک، تحریم و اعمال فشار اقتصادی و غیره- امر تامین هژمونی خود را به پیش ببرد و این موضوع مربوط به دولت اوباما و یا حزب دموکرات نیست بلکه امری است که کل طبقه حاکمه آمریکا بعد از ناکامی در عراق و افعانستان ناگزیر به آن تن داده است. کما اینکه در مورد سوریه و بحران اوکراین دیدیم هجوم نظامی در دستور کار دولت آمریکا قرار نگرفت. بنابرین این سناریو که دامنه جنگهای منطقه ای خاورمیانه به بقیه نقاط دنیا کشیده شود لااقل در شرایط سیاسی حاضر و روند فعلی اوضاع، احتمال چندانی ندارد.

به نظر من آنچه در چشم انداز قرار دارد تقویت روند بچالش کشیده شدن حکومت سرمایه در غرب و در شرق است. اعتراف نهادها و رسانه های خود سرمایه داری به ناممکن بودن ادامه وضع موجود، هشدارهایشان در مورد تفاوت عظیم بین فقر نود ونه درصدیها و ثروت یک درصدیها در سراسر دنیا و بحران مزمن حکومتی حتی در کشورها پیشرفته صنعتی، و از سوی دیگر شکل گیری انقلابات منطقه و گسترش اعتراضات توده ای علیه ریاضت کشی اقتصادی در غرب و علیه حکومتهای قومی- مذهبی در خاورمیانه، همه این فاکتورها نشانه تعمیق و گسترش مبارزه طبقاتی، مبارزه میان نود و نه درصدیها و یک درصدیهای حاکم در سراسر جهان است. به نظر من آینده دنیا را این روند و نه جنگ و کشمکش میان دولتها و نیروهای کمپ بورژوازی رقم خواهد زد.

 

کاظم نیکخواه: نیروهای کمونیست و  چپ کجا هستند و چه میکنند؟ چقدر شانس دارند که در جایی قد علم کنند؟

حمید تقوائی: امروز وقتی از نیروهای کمونیست صحبت میکنیم باید بین جنبشها و نیروهای اجتماعی چپ و ضد سرمایه و نیروهای متحزب و متشکل کمونیست تمایز قائل شویم. باید گفت متاسفانه اینطور است. بخاطر اینکه چپ اجتماعی بوسیله احزاب نمایندگی نمیشود. تا آنجا که به احزاب و چپ متشکل مربوط میشود بخشی از آنها که میتوان آنها را چپ سنتی نامید ده ها سال از شرایط امروز عقبند و همچنان در اوضاع و احوال دوره جنگ سرد سیر میکنند. یا فرقه های ایدئولوژیک و منزه طلبی هستند که خود را به تفسیر دنیا – آنهم با مقولات و مفاهیم اسکولاستیکی که باید به موزه سپرده شود – محدود کرده اند و انقلابات و جنبشهای اعتراضی جاری را بخاطر اینکه با فرمولهای عقیدتی آنها نمیخواند تخطئه میکنند و برسمیت نمی شناسند و یا نیروهائی هستند نظیر اس دبلیو پی در انگلیس که وقتی میخواهد فعال شود با پرچم “مبارزه با امپریالیسم” به همراهی سیاسی و عملی با هر نیروی ارتجاعی ضد آمریکا نظیر جمهوری اسلامی و حزب الله و غیره در می غلطد. ما این نیروها را هر ادعائی داشته باشند چپ و کمونیست نمیدانیم. یکی از دلایل و زمینه های شکل گیری کمونیسم کارگری تبیین و برجسته کردن تفاوتهای کمونیسم واقعی از این نوع مدعیان و متحزب کردن کمونیسم کارگری در تمایز از این نوع کمونیسمهای غیر کارگری است.

از سوی دیگر در دهه اخیر شاهد قدم بمیدان گذاشتن یک نیروی عظیم اجتماعی هستیم که متحزب و متشکل نیست و بخش اعظم فعالین آن حتی خود را کمونیست نمیدانند اما عملا برای بچالش کشیدن وضعیت موجود، علیه یک درصدیهای حاکم و با پرچم نان و آزادی و کرامت انسانی بمیدان آمده است. ما این نیرورا چپ اجتماعی مینامیم. به نظر من کمونیسم متشکل و متحزب تنها در صورتی میتواند یک نیرویی موثر و دخالتگر در تحولات امروز باشد که با این نیروی چپ اجتماعی ارتباط برقرار کند و به صدا و سخنگو و نماینده این نیرو در عرصه مبارزه بر سر قدرت سیاسی تبدیل بشود. این امری است که حزب ما با جدیت در دستور خود قرار داده است و توصیه ما به همه احزاب کمونیست و انقلابی در چهارگوشه دنیا نیز همین است.

 

کاظم نیکخواه: بنظر شما چشم انداز آینده چیست؟ آیا این چشم انداز و امید برای آینده نزدیک وجود دارد که مردم در سطح وسیعتر و سازمان یافته تر و سیاسی تری علیه جریانات اسلامی و ضد بشری قد علم کنند و این دوره ترور و کشتار و ناامنی به پایان برسد؟

حمید تقوائی: چشم انداز آینده را فعالیت امروز احزاب و جنبشهای اجتماعی شکل میدهد. تا آنجا که به اعتراضات و گرایشات سیاسی توده مردم مربوط میشود امروز شاهد آن هستیم که حتی در جامعه در هم کوبیده شده ای نظیر عراق توده مردم با پرچم نه به حکومت قومی مذهبی و خواست مدنیت و جامعه مدنی بمیدان آمده اند. در ایران و ترکیه و سوریه نیز این نوع اعتراضات شکل گرفته و فی الحال بر ساختار حکومتی و سیاستها و مواضع احزاب حاکم تاثیر گذاشته است. آینکه آیا این روند بسط و گسترش پیدا میکند و یا درهم کوبیده میشود تماما به عملکرد نیروهای کمونیست و انقلابی نظیر حزب ما بستگی پیدا میکند. همانطور که در پاسخ به سئوال قبلی توضیح دادم کلید مساله مرتبط شدن با جنبشهای اعتراضی و فعالین اجتماعی چپ و سکولار در این جنبشها و نمایندگی کردن چپ اجتماعی در عرصه مبارزه بر سر قدرت سیاسی است. غیاب چنین نیروئی در جنبش اشغال در غرب و در انقلابات منطقه نقطه ضعف اساسی این جنبشها بود. باید این ضعف را سریعا بر طرف کرد. تا آنجا که به اوضاع امروز خاورمیانه مربوط میشود به نظر من باید برای شکل دادن به یک حرکت همبسته و یک جبهه مشترک علیه داعش و کلیه نیروها و دولتهای اسلامی- فرقه ای در منطقه خاورمیانه تلاش کرد. آخرین کنگره حزب – کنگره نهم که در اکتبر سال گذشته برگزار شد – قطعنامه ای در مورد وضعیت جدید خاورمیانه تصویب کرد و شکل دادن به این جبهه مشترک را در سه سطح جامعه ایران، در خاورمیانه و در سطح جهانی در دستور حزب قرار داد. تشکیل این جبهه به نوبه خود اجازه میدهد چپ متحزب در سطح وسیع تر و فعال تری با جنبشها و چپ اجتماعی ارتباط برقرار کند و به یک نیروی موثر در شکل دادن به تحولات آتی تبدیل بشود.

 

منتشر شده در نشریه انترناسیونال ۶۲۱

مریم شفیع پور تنها چند روز است که با پایان محکومیت ۲ ساله اش از زندان آزاد شده اما بیش و پیش از آنکه بخواهد از خود حرفی بزند تاکید دارد از وضعیت زنانی بگوید که در بند نسوان زنان اوین زندانی هستند واز شرایط زندگی در این بند؛زندانیان سیاسی زن که سهم شان از کودکان و فرزندان شان تنها ۲۴ ساعت در ۳۶۵ روز است، از تلفن محروم اند و یک هفته در میان امکان ملاقات نیم ساعته با آنها را دارند. از فریبا کمال آبادی می گوید که هنگام بازداشت دخترش کودکی ۱۲ ساله بود و حالا دیگر زنی است جوان که ازدواج کرده؛ از نرگس محمدی، فاران حسامی، مهوش شهریاری و مادرانی که به خاطر فعالیت های مدنی، دانشجویی یا اعتقادات دینی و عقیدتی در زندان به سر می برند و از کودکان شان به عنوان گروگان استفاده می شود.

او، دانشجوی محروم از تحصیل و فعال دانشجویی است که ۵ مرداد ۹۲ بازداشت و ۲۵ تیر امسال از زندان آزاد شد. او درباره حکم اش می گوید: حکم من ۷ سال بود که رفت تجدیدنظر شد ۴ سال. یکسال هم حکم تعلیقی داشتم که گفتند آن را هم اجرا می کنند. یعنی ۵ سال می شد اما براساس ماده ۱۳۴ حکم پرونده من در اجرا شد ۲ سال. و با پایان محکومیت ام از زندان آزاد شدم.

 

چی شد بازداشت شدی؟ اتهاماتی که زدند و مبنای حکم تو قرار گرفت چی بود؟
من که بازداشت شدم، حکم اجتماع و تبانی زدند.می گفتند با اعضای خانواده کروبی. اما ثابت نشد و همین طور مدام فقط اسامی افراد را عوض میکردند، یعنی افراد مختلف را اسم می آوردند که با اینها اجتماع و تبانی کرده ای و.. بحث بازجوی من کلا این بود که تو باید با ما همکاری کنی، صراحتا میگفت تو کارهایی کرده ای که ما نمی دانیم و خودت باید بگویی.
روال این است که می روند تحقیق می کنند و بعد طرف را می گیرند و بازجویی می کنند اما مرا گرفته بودند. نمی دانم پشت این قضیه چی بود، می خواستند پرونده سازی کنند یا چی. من یک پرونده ۸۸ داشتم که از دادگاه قزوین حکم یکسال تعلیقی گرفته بودم. این بار حتی نکرده بودند تحقیق کنند ببینند من پرونده دارم یا نه. اواسط بازجویی های من فهمیدند من پرونده دارم. نمی دانم واقعا می خواستند چکار کنند این همه آدم توی پرونده من آوردند و بردند؛ از بچه های داخل و خارج،به کجا می خواستند برسند واقعا نمی دانم.
اجتماع و تبانی را در نهایت با ۲ نفر از بچه های خارج از کشور بستند. من به قاضی می گفتم خب ما چیکار کردیم؟ مثلا رفتیم پارک تاب بازی کردیم. می خندید. یعنی اجتماع و تبانی من با ۲ آدمی که مصداقی هم وجود نداشت در پرونده. برای خودشان هم خیلی جالب بود که پرونده ای که هیچ چیزی نداشته و نبوده،چرا اینقدر مانور دادند و اذیت کردند. خود من با یکسری از افراد سیستم قضایی برخورد داشتم که یکی شان به من می گفت پرونده تو خنده دار است. برای خود من هم عجیب بود واقعا.

 

دردوران بازداشت کلا ۲۰۹ بودی؟ تا حکم صادر و به بند عمومی منتقل شدی. ۲۰۹ چطور بود؟
من کلا ۶۵ روز ۲۰۹ بودم و حدودا سی و چند روز انفرادی. بعد مثلا یک دختر از فیلیپین آورده بودند آنجا با من هم سلول که برای مواد بازداشت شده بود، همین طور..
یکسری سختگیری های عجیب و غریب بود که من نمی فهمیدم یعنی چی. به خاطر شرایط فوق العاده کثیف آنجا غده لنفاوی من به شدت مشکل داشت و نمی توانستم راه هم بروم. یک آقایی که ارشد آنجا بود آمد توضیح دادم که موکت ها هم بوی تعفن می دهد. قرار شد برطرف کنند. بعد گفتم درد دارم باید دکتر بروم غده لنفاوی ام اذیت می کند. مراقب آمد، به من گفت استخوانت است،هیچ چیزی نیست و منتقل نکردند دکتر. درد شدیدی داشتم ولی فقط روزی فقط یک ژلوفن می توانستم دریافت کنم.

به همین خاطر به بیمارستان منتقل شده بودی؟ خانواده ات اعلام کردند وقتی برای ملاقات مراجعه کرده بودند به آنها گفته شده بود بیمارستان هستی.
به خانواده ام این را گفته بودند که اذیت شان کنند چون اصلا مرا بیمارستان نبرده بودند. به خانواده من گفته بودند مرا برده اند بیمارستان تجریش. دروغ گفته بودند. مرا بهداری هم نمی بردند، چه برسد به بیمارستان. خود مراقب می آمد می پرسید حالتان چطور است؟ علائم بیماری تان چیست؟ بعد می رفت به پرستار بهداری می گفت و او اگر صلاح می دید ما را می بردند و دکتر ما را می دید. مرا یکبار بیشتر نبردند.

 

وقتی به خانواده ات به دروغ گفتند بیمارستان هستی در چه شرایطی بودی؟ چه وضعیتی داشتی در زندان؟
همان روزها بکبار بازجو مرا خواست و شروع کرد به فیلم بازی کردن. یعنی موبایل اش را گرفته بود راه می رفت حرف می زد با استرس و.. که الان من چگونه این را بگویم و الان می شکند و.. بعد بالاخره آمد سراغ من و گفت که خانم شفیع پور متاسفانه مادرتان فوت کرده فردا با مامور اعزام تان می کنیم برای مراسم.

 

آن وقت چه حسی داشتی؟
می دانستم دروغ می گوید،خیلی ضایع و تابلو بود ولی وقتی رفتم توی سلولم و خوابم برد صبح که بلند شدم سمت راست بدنم حرکت نمی کرد. نمی دانم آن فضا.. می دانستم دروغ می گوید اما.. فضای خیلی بدی بود. مامورها فهمیدند و باز هم مرا دکتر نبردند. مثل اینکه به بازجو اعتراض کرده بودند. اما همان موقع ها دادستانی اوین برای اینکه خانواده مرا بترسانند به دروغ گفته بودند که خواهر شما را برای پرونده اختلاس گرفته ایم با ۱۸ نفر دیگر. یعنی عضو رسمی قضایی به خانواده من دروغ گفته بود که آنها را بترساند پی گیری نکنند.

 

کی فهمیدی چنین دروغ هایی به خانواده ات گفته شده؟ منظورم قضیه بیمارستان است.
من وقتی به بند عمومی منتقل شدم متوجه شدم،در ملاقات خواهرم به من گفت. خیلی عجیب بود. ما را حتی بهداری نمی بردند، در مقطعی یک خانمی را به سلول من آورده بودند که دچار حمله های شدید می شد، قبلش ناراحت بود و فشارش مدام می افتاد. واقعا حالش بد بود. بعد از کلی مشت زدن به در می آمدند در را باز می کردند...اصلا خیلی کم دکتر می بردند. سیستم جالبی نیست، نه بهداشتی و درمانی و...حتی بازپرس هم سیستم بهداشتی و درمانی آنجا را مسخره میکرد.

 

گفتند مادرت فوت کرده بعد اجازه تماس دادند؟
من ۲۷ مرداد رفتم پیش بازپرس که گفت آزاد می شوی و.. به من گفت همین جا تلفن بزن به مادرت. من گفتم چرا اینجا بزنم می روم همان جا می زنم، یعنی فکر میکردم کاری بکنم تلفن هایم روی روال بیفتد. اما وقتی رفتم بند، بازجوی من گفت که بازپرس غلط کرده و تو حق تلفن نداری و اجازه نداد.

 

یعنی در آن مقطع هم اجازه تلفن ندادند ؟
نه. بازپرس ام آمد، حتی کتبی پرسید که چرا زنگ نمی زنی. گفتم اجازه ندارم. گفت خب همین الان به تو تلفن بدهم زنگ میزنی؟ الان تلفن داری؟ احتمالا بیرون سر و صدا شده بود نمی دانم.

 

و بعد چه اتفاقی افتاد؟
۲۷ مرداد که من پدرم را دیدم بازپرس من گفت پرونده ات بسته می شود. پدرم هم آنجا بود یعنی ملاقات با پدرم در حضور آنها بود. گفت پرونده بسته می شود، آزاد می شوی و منع تعقیب می خوری. اما نکردند من از ۲۷ خرداد منتظر بودم اما نشد.
قاضی اول من پیرعباسی بود وقتی اعتراض نوشتم برای بازداشت موقت. پیرعباسی گفت یک ماه قرار بازداشت صادر کرده اما مرا بیشتر نگاه داشتند. فکر میکنم اتهام عضویت در تشکل های غیرقانونی را اضافه کردند که بتوانند مرا بیشتر نگاه دارند. نمی دانم.
بازجو، بازپرس را تهدید می کرد، بازپرس او را، کلا عجیب بود همه چیز. من هم سردرگم بودم. خودم هنوز فکر میکنم که چرا مرا بازداشت کردند بعد از آن همه سال و آن هم به این شکل.

 

منظور از آن همه سال، ۸۸ است؟
بله من ۸۸ حکم یک سال تعلیق گرفتم. دانشگاه بین المللی قزوین بودم. در آن حکم وزارت اطلاعات قزوین برای من سنگ تمام گذاشته بود؛ ۷ اتهام در پرونده من گذاشته بود به دلیل تجمعات دانشجویی و وبلاگ خودم. در نهایت قاضی یک سال تعلیقی بود. بازجوی من می گفت تمام تلاش ام را می کنم آن را تعزیری بکنم،در پرینت زندانم هم بود که تجمیع شد. بعد از آن نه اطلاعات مرا خواست نه اینکه مشکلی پیش آمد. برای همین اینکه بعد از این همه مدت یکباره و بعد انتخابات ۹۲ بریزند مرا بگیرند خیلی شوک آور بود.

 

خب فکر می کنی چرا؟
خودم نمی دانم. من حدس می زنم که پروژه وسیع داشتند که دولت عوض شده، فکر نکنید خیلی چیزها عوض شده و.. بازجوی من مدام به من می گفت تو باید همکاری کنی. فکر میکرد من یک دختر جوان هستم، خیلی شیطان هستم و نمی توانم تحمل کنم و می روم به او می گویم باشد هرچه شما بگویید می کنم. از من چنین ذهنیت و چنین برداشتی داشت.

 

آن موقع فعالیت ات چی بود؟
ما سازمان جوانان اعتماد ملی فعالیت می کردیم که یک حزب قانونی بود و در چارچوب قانون خود حکومت اما این برای بازجوی من اصلا مهم نبود که من چکار می کنم و با کجا کار می کنم. برای او تنها سناریویی که در ذهن خود داشت مهم بود و فکر میکرد من همکاری میکنم.

 

همکاری یعنی چی؟
یعنی تن به اعتراف دروغ دادن و چیزهایی را که آنها می گفتند قبول کنم. من فکر می کنم می خواستند پروژه ای را پیش ببرند. درباره خود من اصلا نمی دانستند حتی مثلا اینکه من عضو اعتماد ملی هستم یا قبلا پرونده و حکم داشته ام. بیشترروی خانواده آقای کروبی حساس بودند. طی یک دادگاه سه ساعته، صلواتی مدام می گفت دختر من هم سن تو است، بگذار من کمک ات کنم و.. گفتم من واقعا حرفی برای گفتن ندارم. چیزی که برداشت کرده بود این بود که من سرپل جنبش دانشجویی با جریان فتنه هستم،صلواتی یک چنین چیزی درآورده بود. اصلا فضا، فضای قابل درکی برای خود من نبود.

 

بازجویی ها چطور بود در ۲۰۹؟ کلا رفتارها و..
اصلا نمی شد با بازجو حرف زد. مثلا به من می گفت تو با دوستانت خیلی مهربانی با ما هم مهربان باش،همکاری کن. بعد مثلا جلب ترحم می کرد که تو دانشگاه رفته ای دختر باهوشی هستی من درس نخوانده ام و اگر بازجو نباشم نمی توانم هیچ شغلی داشته باشم و.. فوق العاده انسان بی ادب و بدهنی بود و فکر میکرد می تواند چیزهایی را که می خواهد داشته باشد. تهدیدهای مسخره مثلا ۳ بار صورت جلسه را امضا کرد و تهدید کرد با صورت جلسه عدم همکاری حکم تعزیر یعنی شلاق برایم می گیرد می گفت سلولت خیلی بزرگ است می فرستمت سلول کوچک تر. 

 

وقتی از ۲۰۹ رفتی بند عمومی با چی مواجه شدی؟ چی دیدی؟ چه حسی داشتی؟
خب راستش را بخواهی در ۲۰۹ فشار خیلی زیاد است، بخصوص بیم و امیدی که به من داده بودند که به زودی آزاد می شوی و پرونده ات بسته می شود و.. بهرحال یک گشایشی بود رفتن به بند عمومی. بچه ها را دیدم و حس ام خیلی عوض شد. تا یکی دوماه حالم خیلی خوب بود. آنجا آدم هایی هستند که می شناسی. می توانی کتاب بخوانی و کارهایی که در خلا ۲۰۹،فکر می کنی از زمان پرت افتاده ای و نمی توانی اما آنجا می توانی ؛ دست کم می توانی خودت را به زندگی بازگردانی. حس خوبی داشتم، بخصوص آدم های آنجا خیلی خوب بودند. هرکسی وارد می شد همه دورش را می گرفتند و سعی می کردند کمک کنند. آن حس انسانیتی که در ۲۰۹ در چشم های تار آدم ها گم می کردی اینجا پیدا کردم. شور و شوق عجیبی داشتم، آدم هایی که خود زیر ضرب هستند و اینقدر خالصانه کمک می کنند، خیلی حس خوبی دارد.

 

درباره این آدم ها توضیح بده. در چه شرایطی با هم زندگی می کردید/ می کنند میان دیوارها و …؟
ما آنجا چند مادر داریم که رفتارشان کاملا مادرانه است و همه را با آغوش باز می پذیرند و برای همه مادری می کنند. مثلا از یاران ایران خانم، فریبا کمال آبادی و خانم مهوش شهریاری. من رسما به آنها مادر می گفتم، اینقدر که لطف داشتند و مهربان بودند.هرکسی به قدرتوانش سعی میکرد بار بقیه را هم بردوش بکشد.

 

این مادرها در چه شرایطی بودند؟
آنجا ۱۰ نفر مادر هستند. ندا مستقیمی که آزاد شد ۱۰ نفر شده اند که ۳ نفرشان بچه زیر ۱۰ سال دارند. هیچ تلفنی نیست. فکر کنید مادر دلشوره می گیرد، نگران می شود، یک تلفن ندارند که فقط صدای بچه های شان را بشنوند. یا مثلا از پارسال متاسفانه ملاقات بچه دارها را کردند یک هفته در میان به جای هفته ای یکبار. چون بچه ها می رفتند مدرسه عملا نمی توانستند در وقت ملاقات بیایند. یعنی مادرها بچه هایشان را دو هفته نمی بینند،تلفن هم که ندارند،آقای دولت آبادی به بند نسوان پیغام داده بود اصلا خانم های بند نسوان بدانند تلفن آنجا هنوز اختراع نشده! این نتیجه و پاسخ پی گیری ها بوده. شرایط خیلی بدی است. من مادر نیستم، نمی توانم بگویم خوب می فهمم اما دلشوره های مادرانه وقی کز می کنند و می روند توی خودشان، عکس های بچه های شان روی زاغه های شان، یک حس خیلی عجیبی است... نمیدانم چطور توصیف کنم. یک مادر را اینقدر از بچه هایش دور کنند. این را می خواهم تاکید کنم که دقیقا برای این زندانی ها، بچه ها گروگان هستند. هرخطایی صورت بگیرد و اتفاقی بیفتد اولین کاری که می کنند ملاقات بچه ها را قطع می کنند. از این نقطه ضعف خیلی راحت سواستفاده می کنند. وقتی بچه ها اعتراض کرده بودند که چرا ملاقات ها را یک هفته در میان کرده اید،گفته بودند مادر و بچه را ول کنی دلشان می خواهد هرروز هم را ببینند! یکسری آدم ها مثل خانم کمال ابادی و خانم شهریاری بیش از ۷ سال است زندان هستند. فریبا وقتی زندان آمد دخترش ترانه ۱۲ سال داشت، مادر زندان بود و ترانه بزرگ شد، مدرسه و دبیرستان و دانشگاه و ازدواج کرد و... این مادر چی کشید؟ بچه ها حساب کرده بودند که از یک سال فقط ۲۴ ساعت ملاقات داریم یعنی ما یک روز از ۳۶۵ روز می توانیم خانواده و بچه های مان را ببینیم. بعد شما تصور کنید یک مادر چه می تواند بکند؟ ما دسته جمعی یک نامه نوشتیم که حداقل اجازه دهید بعد از این همه سال در عروسی دخترش حضور داشته باشد. اول که اصلا خودشان حرف مرخصی را پیش کشیدند، بعد گفتند نه، دوباره گفتند اعزام می کنیم، بعد گفتند نه اعزام می کنیم اما باید دستبند داشته باشد و پا بند داشته باشد، عکس می گیرند و.. یعنی اینقدر این زن را اذیت کردند و پله به پله هی امید دادند و زجر دادند و در نهایت هم حتی نگذاشتند زنگ بزند. یعنی حتی نگذاشتند در شب عروسی به دختری که از ۱۲ سالگی در خانه گذاشته و آمده زنگ بزند.
فریبا زن محکمی است. واقعا زن محکمی است یکی از زن های خاصی که من تا حالا دیده ام. خب از اول بگویند نمی شود، آدم هم امید ندارد دل نمی بندد ولی پله به پله هی امیدوار می کنید و.. این عین شکنجه است. من دیدم که سر این زن چی آمد. واقعا به او فشار آمد. خیلی اذیت شد. بچه های دیگر هم همین طور. فاران حسامی، هم خودش، هم همسرش زندان هستند و بچه اش را دیگران دارند بزرگ می کنند. مریم اکبری وقتی آمد زندان، دخترش ۳ سال و نیم داشت،الان ۹ سالش است و سالی یک روز یعنی ۲۴ ساعت مادرش را دیده بدون اینکه حتی امکان کالمه تلفنی حتی داشته باشد. یعنی این مادرها حتی از حق شنیدن صدای بچه های شان هم محروم هستند، فکر کنید چقدر غریبگی پیش می آید بین شان. خیلی ها خانه هایشان هم عوض شده و اینها هیچ تصوری از زندگی فرزندان شان ندارند، از محیط زندگی آنها. فضای زندگی بچه هایشان را ندیده اند و نمی شناسند. فکر کنید در نیم ساعت ملاقات چی می توانند رد و بدل کنند و.. فریبا نوه دار شد، دخترش ازدواج کرد و او فقط شنید و شنید همین. درباره بقیه هم همین طور است کسانی که مرخصی نرفته اند کاملا با خانواده بیگانه می شوند. فکر کنید دو فضای کاملا متفاوت و کاملا متضاد، تازه زمانی که آزاد می شوند آسیب جدی را می بینند. یکی از بچه ها تعریف میکرد وقتی می روم مرخصی فکر می کنم خانه متعلق به من نیست، هیچ چیزی متعلق به من نیست، برایم مهم نیست چی تغییر کرده، چی فرق کرده و..
بیم و امید دیگری هم الان آمده ۱۳۴ و اعاده دادرسی. اینها حالت تشنج به وجود می آورد، روال ثابت را از بین می برد، یعنی دائم شما فکر می کنید دارد شرایط فراهم می شود و.. بعد یکباره با پوزخند می آیند و می گویند نه. یا چرا تلفنی نمی دهید که مادرانی که بچه هایشان خارج هستند با آنها ارتباط داشته باشند؟گفته بودند زورمان می رسد نمی دهیم.
من من فقط ۲ سال آنجا بودم ولی یک آدم هایی بالای ۷ سال است در چنین شرایطی زندگی می کنند؛شرایطی که در آن هیچ معیار قانونی نیست، همه چیز آنی و دقیقه ای و لحظه ای است. مثلا از بند نسوان خبرهایی که بیرون می آید نسبت به بندهای دیگر خیلی کمتر است. فشار واقعا زیاد است. یکبار می گویند کتاب مجوز دارد بدهید بعد می گویند ندهید. کتاب انگلیسی بدهید. بعد نه ندهید. لباس فلان، ماسک بهمان. فروشگاه فلان نیاورد و.. یعنی اینقدر تحت فشار قرار می دهند که...

 

یعنی یک جور سخت گیری مضاعف؟
بله دقیقا سخت گیری مضاعفی درباره زن های فعال وجود دارد؛ تجربه ای که خودم در پروسه دانشجویی مان داشتیم، یعنی چون من دختر بودم حتما باید زبان ام قیچی می شد، دختر حق ندارد، دختر اصلا بیخود می کند ابراز وجود می کند و.. این را من همیشه دیده و پیدا کرده ام. بعد مثلا فعال باشد ولی زن نباشد. زن باشد نمی شود. یعنی تمام اعمال فشارهای شان روی بند نسوان چندبرابر است. هیچ چیزی ثابت نیست، دائم در حال تغییر است یک روز است یک روز نیست. یک روز می آیند روزنامه شرق می دهند بعد کلا ممنوع می کنند. سی دی زبان آموزشی را نمی گذارند، گفته بودند روی آن پرچم انگلیس است.
مثلا ببینید بهاره هدایت غیرقانونی در زندان است، ماده ۱۳۴ وقتی برای من اعمال می شود چطور می تواند در مورد او اعمال نشود؟ قانون، قانون است. برای همه یکسان است. یا این دو دختر جوان، اتناها را ببینید. آورده اند ۱۴ سال و ۱۲ سال و نیم. آخر چرا؟ من واقعا خودم هنوز تصور درستی پیدا نکرده ام و نمی توانم تشخیص بدهم که چرا و چطور؟ نرگس محمدی پرونده اش مال وزارت اطلاعات است، وقتی اتهاماتش را می شنوید فاجعه است حمایت از القاعده؟ نرگس محمدی؟ نرگس اصلا حکم عدم تحمل کیفر دارد.
یکی دو ماه مکاتبه می کرد که من باید با بچه هایم حرف بزنم، اجازه تماس تلفنی به من بدهید، گفتند نمی دهیم. یا زندانیانی که خانوادگی زندانی هستند مثلا الهام فراهانی با همسر و پسرش بازداشت است، آنها بهایی هستند. برادر همسرش هم زندانی است که جزو یاران ایران است و ۲۰ سال حکم گرفته. همسرش ۱۰ سال و خودش و پسرش هرکدام ۴ سال. همین طور فله ای..

 

حالا که آزاد شده ای چی؟ فکر می کنی زندان چطور بود؟
خیلی سوال سختی است ولی فکر میکنم هرکسی که وارد آن محیط می شود و آنجا را تجربه می کند سعی میکند تعامل بهتر و انسانی تری با دنیای پیرامون اش داشته باشد. ضمن اینکه آنجا اتاق به اتاق نیست، حالت سالن مانند است و تخت، همه با هم زندگی می کنند. در این شرایط کوچکترین تنشی ممکن است اتفاقی ناگوار به وجود بیاورد. از طرف دیگر شما آدم هایی را می بینی که هرکدام شان یک کتاب هستند که دوست دارید بخوانید و کشف شان کنید. حالت ها، واکنش های و تفکرشان. من از اینها یادگرفتم. ضمن اینکه آدم وقتی می خواهد از آنجا بیاید بیرون یک چیزهایی می بیند که دیگر نمی تواند نبیند. سنگینی می کند خیلی چیزها.

 

خب بگذار اینطور بپرسم که زندان چه چیزی به تو داد و چه چیزی از تو گرفت؟ اگر داد و اگر گرفت؟
زندان به نظر من نمی تواند چیزی از کسی بگیرد ویا چیزی به کسی بدهد. من دوست ندارم چنین اعتباری به زندان بدهم. زندان مکان مقدسی نیست، جایی است برای تجربه ای متفاوت. هرکسی براساس چیزهایی که در ذهنش دارد از آن می تواند برداشت کند.
من ۲ سال از زندگی ام را در زندان بودم. انگار که یک دره است،انگار یکباره زندگی را قیچی می کنند و می افتی جایی و یک سری چیزها متوقف می شود. من نمیدانم برای من خوب بود یا بد. اما تجربیات خاص خودش را دارد. بحث ام تقدس یا خاص کردن زندان نیست یا اینکه فکر کردیم آدم هایی که رفتند زندان آدم های خاصی هستند؛ نه با این هم مخالف ام، این حس قهرمان پروری حس خوبی نیست و سازنده هم نیست.
من اگر به اراده و ایمان ام باور دارم زندان نه می تواند چیزی به من بدهد نه می تواند از من بگیرد. من می توانم آنجا اسیر شرایط بشوم، روزمرگی کنم یا می توانم همان کسی باشم که بیرون بودم و اکتیو باشم و..
من دو سال بیشتر نبودم، اما برداشتم این است که زندان هویت مستقل ندارد که تاثیر داشته باشد جز تاثیری که من می پذیرم و بازخوردی که خود من دارم.

 

حالا میخواهی چکار کنی؟
من هنوز هم دغدغه دانشگاه ام را دارم. یعنی چیزی است که هنوز توی گلوی من است، یک بغض است. نمی دانم اصلا می توانم و شرایط اش فراهم می شود یا نه، واقعا نمی دانم ولی هنوز هم دوست دارم پشت آن میز ها بنشینم و درس بخوانم. هر چند دوست دارم بگم باید ایستاد و فرود آمد بر آستانه دری که کوبه ای ندارد.

 

ظلم بر زنان تا کجا ؟

پیام انقلاب زنانه به همه زنان، فعالین جنبش برای رهایی زن و همراهان انقلاب زنانه در داخل و خارج ایران
از طریق اپ های وایبر، واتس اپ، تلگرام و لاین با شماره 0046739681438 با انقلاب زنانه همکاری کنید!

نظرات خودتون رو در این ارتباط با ما در میان بگزارید 

 ایمیل This email address is being protected from spambots. You need JavaScript enabled to view it. 

راه های دیگر تماس:
اسکایپ: javanan.tamas
گوگل پلاس: http://goo.gl/sr55q3

اینستاگرام: javanan.komonist
توئیتر: javanankomonist@

گفتگو با راديو انترناسيونال
٢٣ خرداد ١٣٧٩

 

راديو انترناسيونال: اجازه بدهيد با يک نقل قول از مقاله "تاريخ شکست نخوردگان" که در سال ١٣٧٥ بچاپ رسيد، شروع کنيم. شما در پايان اين مقاله نوشته ايد:

"بالاخره، انقلاب ٥٧ مثل اکثر انقلابات، نهايتا نه با فريب و صحنه سازى، بلکه با سرکوبى خونين به شکست کشيده شد. فاصله ٢٢ بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ٦٠ تمام آن فرصتى بود که اسلام و حرکت اسلامى با همه اين سرمايه‌گذاريها و تلاشها توانست براى موکلين مستاصل رژيم شاه بخرد. و البته از اين بيشتر نياز نداشتند. در تاريخ واقعى ايران، ٣٠ خرداد به ١٧ شهريور ميچسبد و حلقه بعدى آن است."

اين نوشته شما کاملا با تصور عمومى از انقلاب ٥٧ متفاوت است. در تصور عمومى جمهورى اسلامى حاصل انقلاب ٥٧ است. ولى شما جمهورى اسلامى را به رژيم سلطنت و ١٧ شهريور را که سرکوب خونين جنبش انقلابى مردم توسط رژيم شاه بود را به ٣٠ خرداد وصل کرده‌ايد و اين دو تاريخ را دو مقطع از سرکوب انقلاب ناميديد. چرا؟

منصور حکمت: بنظر من هر انسان بيطرفى که به آن تاريخ نگاه کند (و من توصيه ميکنم که بخصوص کسانى که خودشان تجربه زنده‌اى از آن دوران ندارند، حتما آن تاريخ را بازبينى کنند) ميبيند که ماجرا چنين بود که مردم عليه استبداد سلطنتى با پليس مخفى‌اش، با زندانهايش، با شکنجه‌هايش بپاخاستند. در آن جامعه آزادى بيان وجود نداشت، آزادى مطبوعات وجود نداشت، آزادى تشکل و فعاليت اتحاديه کارگرى وجود نداشت، آزادى فعاليتهاى سوسياليستى وجود نداشت، آزادى هيچگونه فعاليت سياسى وجود نداشت. يک حکومت مستبد، فردى، متکى به ارتش، پليس و پليس مخفى بود. جامعه‌اى بود دستخوش بيشترين نابرابرى اقتصادى، فقر عظيم در کنار ثروتهاى انبوه. مردم عليه اينها بپا خاستند، براى برابرى، براى آزادى از چنگال اختناق سياسى و استثمار اقتصادى. اين به انقلاب ٥٧ معروف شد.

وقتى معلوم شد که رژيم شاه از سرکوب اين جنبش ناتوان است، جنبش اسلامى که بعنوان يک جريان مرتجع، عليه مدنيت، عليه مدرنيسم اجتماعى، عليه حقوق زنان، عليه رشد، يک جنبش عقب مانده ارتجاعى، از قديم در گوشه‌اى از جامعه ايران بود، پر و بال ميگيرد. يکى از شخصيتهاى اين جنبش، يعنى خمينى، که در عراق تبعيد بود را برميدارند و به پاريس ميبرند و زير نورافکن ميگذارند. از آن وقت رسانه‌ها و دولتهاى غربى وسيعا جريان اسلامى را بعنوان آلترناتيوى که ميتواند و بايد جاى حکومت شاه بنشيند تبليغ ميکنند. بالاخره ژنرال هويزر از طرف دولت آمريکا ميآيد با ارتش صحبت ميکند و وفادارى ارتش را به خمينى ميگيرد. بخش بزرگى از اپوزيسيون ملى و سنتى آن موقع، جبهه ملى و حزب توده و غيره به جريان اسلامى اعلام وفادارى ميکنند و جريان اسلامى به اين ترتيب به صدر مبارزه عليه سلطنت رانده ميشود. مردم بر خلافِ ميلِ جريان اسلامى قيام ميکنند، قيام ٢٢ بهمن، و بالاخره ارتش شاه را در يک رو در رويى نظامى شکست ميدهند. اما ماحصل اين روند پيدايش يک حکومتى است تحت رهبرى و کنترل جريان اسلامى.

منتهى آن دو سال و نيمى که از ٢٢ بهمن ٥٧ تا ٣٠ خرداد ۱۳۶۰ ميگذرد، به معنى اخص کلمه هنوز دوره حکومت جمهورى اسلامى نيست... يک دوره نسبتا باز فعاليت سياسى است که دولت زورش نميرسد وسيعا سرکوب کند، هر چند چماقدارى هست، چاقو کشى هست، اسلاميگرى هست. خلخالى همان موقع براى رژيم جلادى ميکند، با اين وجود رژيم اين قدرت را ندارد که جنبش همچنان رو به اعتلای مردم را به آن شدت سرکوب و خنثى کند. احزاب سياسى از همه جا سر درميآورند، کتابهاى مارکس و لنين همه جا بفروش ميرسد، سازمانهاى کمونيستى روزنامه منتشر ميکنند، شوراهاى کارگرى بوجود ميآيند، سازمانهاى مختلف زنان بوجود ميآيند، موج اعتراضى بالا ميگيرد. تا اينکه در ٣٠ خرداد ۱۳۶۰ که يک کودتاى خونين ضد انقلابى-اسلامى صورت ميگيرد. هجوم ميآورند و روزى ٣٠٠ نفر، ٥٠٠ نفر را در اوين و سراسر کشور اعدام ميکنند، روزنامه‌ها را ميبندند و مخالفينشان را تار و مار ميکنند. اين آن پديده‌اى است که باعث شد جمهورى اسلامى امروز وجود داشته باشد. مقطع پيدايش و تثبيت جمهورى اسلامى، ٣٠ خرداد ٦٠ است، نه ٢٢ بهمن. ٢٢ بهمن انقلاب مردم است ولى از ١٧ شهريور ۱۳۵۷ (که روز تيراندازى ارتش شاه به مردم و کشتار در ميدان ژاله بود) تا ٣٠ خرداد ۱۳۶۰ فاصله‌اى است که در آن نيروها و دولتهاى دست راستى سعى کردند جلوى انقلاب مردم را بگيرند. و بالاخره ٣٠ خرداد مقطعى است که اين سرکوب صورت ميگيرد.

خوب است يادآورى کنم که اعدامهاى حکومت اسلامى اساسا از روى ليست کسانى بود که که در رژيم شاه به زندان افتاده بودند. کسى که در رژيم شاه دو ماه حبس گرفته بود در حکومت اسلامى اعدام شد. همان کسانى را زدند و کشتند که رژيم شاه ميخواست بزند و بکشد و نميتوانست...

راديو انترناسيونال: يعنى جمهورى اسلامى کار سرکوب انقلاب را که شاه از پس آن برنيامد، تمام کرد و در واقع از مردمى که عليه رژيم شاه انقلاب کرده بودند انتقام گرفت. ولى چطور توانست اينکار را انجام دهد؟ چون تا همان ديروز ٣٠ خرداد روزنامه‌هاى چپى بودند، تظاهرات انجام ميشد، و عليرغم دستگيريها و جنگ و جدال با چماقدارها، آزادى وجود داشت. ٣٠ خرداد چه ويژگى داشت که حکومت اسلامى توانست خود را تحکيم کند و جنبش انقلابى ديگر نتوانست سر بلند کند؟

منصور حکمت: اين يک کودتاى خشن بود و بر مبناى اعدام و کشتار وسيع پيروز شد. مثل امروز نبود که ١٦ تا روزنامه دوستان خودشان را ببندند و طرف برود خود را به دادگاه معرفى کند و هنوز آقاى فلانى خطابش کنند. ريختند در خيابان و هر کسى که بنظرشان قيافه‌اش مثل مسلمين نبود را گرفتند، گفتند اين يکى در جيبش فلفل و نمک داشته ميخواسته بريزد به چشم سپاه و کميته‌چى‌ها. کسى شعرى گفته بود، کسى که معلوم بود سوسياليست است، کسى که معلوم بود مدافع حقوق زن است، کسى که بى حجاب راه ميرفت، کسى که از ظاهرش فکر ميکردند چپى است، ميگرفتند ميبردند همان شب ميکشتند. آمار و ارقام و مدارک و شهود اين جنايات به وفور وجود دارند. روزى خواهد رسيد که مردم ايران و جهان مينشينند و محاکمه عوامل اين جنايات را تماشا ميکنند. در آن روز دنيا براى صدها هزار قربانى جناياتى که در ٣٠ خرداد ٦٠ و بعد بطور مداوم و سيستماتيک در سالهاى بعد و بويژه سال ۱۳۶۷ در ايران شده است، اشک خواهد ريخت.

اين از جنايات عظيم قرن بيستم بود. قابل مقايسه است با آلمان نازى، قابل مقايسه است با کُشت و کشتار در اندونزى، قابل مقايسه است با نسل‌کُشى در روآندا، به مراتب وحشتناکتر از وقايعى است که در شيلى اتفاق افتاد. يکى از فجايع مهم و تراژديهاى مهم انسانى قرن بيست است. زدند، سرکوب کردند، کشتند، در گورهاى بدون نام و نشان دفن کردند، آدمهاى بسيار بسيار زيادى را، نازنين‌ترين و پرشورترين و آزاديخواه‌ترين انسانها را، بقتل رساندند تا سرِ کار بمانند.

راديو انترناسيونال: رهبران جمهورى اسلامى که الآن بجان هم افتاده‌اند، در آن موقع، همه با هم در اين سرکوب شريک بودند، منظورم جناح راست و دوم خرداد است که چند تا از دوی خرداديها را اسم ببرم... بهزاد نبوى آن موقع سخنگوى دولت بود و الآن از رهبران جبهه دوی خرداد است، حجاريان از سازمان دهندگان سازمان مخوف اطلاعات بود و خود خاتمى در دولت بود. چطور شد که اينها يکپارچه از سرکوب ٣٠ خرداد بيرون آمدند و الان بجان هم افتاده‌اند؟

منصور حکمت: جناح‌بندى همان موقع در جمهورى اسلامى وجود داشت ولى همين جناح‌بندى که الان ميبينيم نبود. بطور مثال مجاهدين انقلاب اسلامى و حزب جمهورى اسلامى و خط امامى‌ها در صف مقدم حکومت بودند. صف‌بندى‌ها طور ديگرى بود. نهضت آزادى که الآن بخشى از جبهه دوی خرداد است، خود اولين قربانى خط امامى‌هايى بود که خود آنها هم الآن بخشى از جنبش دوی خرداد هستند. دولت آنموقع دست اين خط امامى‌ها بود. منظورم کابينه است. همانطور که گفتيد، بهزاد نبوى سخنگوى دولت رجايى بود. اين پديده دوی خرداد که بعدا بوجود آمده دربرگيرنده بسيارى از عناصر و محافلى است که در آن موقع سردمدار سرکوب بودند. خيلى از اينها که الان شاگرد ولتر شده‌اند و دموکرات شده‌اند و بخودشان ميگويند روزنامه نگار، پاسدار و بازجو و شکنجه گر و مسئول اعدام مردم بودند. در نتيجه اين تجربه مشترکِ هر دو جناح است. دوم خرداد همانقدر در سرکوب ٣٠ خرداد سهيم است و همانقدر اصل و نسَبش به ٣٠ خرداد ميرسد که امثال لاجوردى و گيلانى و خمينى و خامنه‌اى. اين دولت اينها بود. خمينى، که اسمش بايد بعنوان يک مرتجع جلاد و جنايتکار عليه بشريت در سينه تاريخ ثبت بشود، در رأس اين حرکت بود و کل اين جماعت دنبالش سينه ميزدند.

فکر ميکنم که خيلى مهم است مردم ايران آن تاريخ را ورق بزنند، اين آدمها را در اين بيست سال مرور کنند، و بخصوص ماهيت اختلافات امروز اينها را بشناسند.

در مقطع ٣٠ خرداد اينها با هم اختلافى بر سر اين نداشتند که حکومت اسلام را با کُشت و کشتار عليه آزاديخواهى مردم سر پا نگهدارند. اينکار را کردند. الان هم، تحت شرايط متفاوتى تلاششان همين است. ميخواهند حکومت اسلام را در مقابل آزاديخواهى مردم سر پا نگاه دارند.

راديو انترناسيونال: آيا ميشود گفت که به اين ترتيب دوم خرداديها از سياست خودشان در ٣٠ خرداد پشيمان هستند و فکر ميکنند بايد طور ديگرى عمل ميکردند؟

منصور حکمت: ابدا! دوم خرداديها الان خودشان با افتخار به شما خواهند گفت که همان ٣٠ خرداديها هستند. از ٣٠ خرداد ابراز پشيمانى نميکنند، البته بعدها در دادگاه‌هايشان خواهند کرد، ولى الان نميکنند. الان کارى نميکنند که از "خوديت" خودشان کم کنند. ٣٠ خرداد نهايتا همان شاخصى است که خودى و غير‌خودى را تعريف ميکند. تعريف خودى کسى است که از "نظام" در مقابل مخالف دفاع کرده است و ٣٠ خرداد مهمترين مقطع اين پديده است. ٣٠ خرداد مقطع تولد جمهورى اسلامى است. اگر کسى از اين جماعت عليه ٣٠ خرداد بايستد دارد از جرگه خودی‌ها پا بيرون ميگذارد.

بنظر من دير يا زود، و خيلى زودتر از زمانى که سران حکومت فکر ميکنند، محاکمات آزاد مردم براى رسيدگى به جرائم ضد بشرى اينها شروع خواهد شد. اينها کسانى نيستند که بتوانند پولهايشان را بردارند و بروند لس‌آنجلس. سر و کار بسيارى از اينها دير يا زود به محکمه‌هاى مردم ميافتد. يکى از قلمروهايى که بايد در اين دادگاهها به آن پرداخته شود، ماجراى ٣٠ خرداد است و اينکه هر کدام از اين افراد در مورد آن تاريخ چه ميداند، در آن تاريخ چه نقشى داشته، و چه چيزى را ميتواند علنى و افشا کند و از درد آن فاجعه تاريخى براى جامعه کم کند.

راديو انترناسيونال: حزب کمونيست کارگرى يک کمپين افشاى واقعه ٣٠ خرداد و گراميداشت جانباختگان ٣٠ خرداد سازمان داده است. هدف از اين کمپين چيست؟

منصور حکمت: فکر ميکنم ٦٠-٧٠ درصد مردم کسانى هستند که ٣٠ خرداد را يادشان نيست. ولى اين مقطع مهمى در پيدايش جمهورى اسلامى است. ما ميخواهيم اين را به نسل امروز در ايران و جهان يادآورى کنيم که جمهورى اسلامى که امروز سرِ کار است محصول يک جنايت بزرگ ضد بشرى است. اين اولا بايد بخاطر بيايد، ثبت باشد، گفته شده باشد، افشا بشود و فراموش نشود.

ثانيا اين آدمها هنوز در صحنه هستند. همان آدمهايى که ٣٠ خرداد ٦٠ به بعد آن قتل و جنايت را سازمان دادند هنوز سياستمداران آن کشورند. وکيل مجلس‌اند، در کابينه‌اند، رئيس قوه قضائيه‌‌اند، رهبرند، رئيس ارتش‌اند، سران سپاه پاسداران‌اند. نبرد با اينها ادامه دارد. پرونده اينها نزد مردم مفتوح است، پرونده عاملين جنايت ٣٠ خرداد. اينهم يکى از عرصه‌هاى مبارزه عليه حکومت اسلامى، عليه بنيادهايش، عليه شخصيت‌هايش از خمينى و بهشتى، تا خاتمى و خامنه‌اى و رفسنجانى و گيلانى، و همه کسانى است که در اين روند نقش داشته‌اند و اين بخشى از جدال ما با جمهورى اسلامى است.

به نقل از انترناسيونال هفتگى شماره ٥٨
٢٥ خرداد ١٣٨٠ (١٥ ژوئن ٢٠٠١)

در ماههای گذشته شاهد اعتراضات فرهنگیان نسبت به وضعیت معیشتی و اوضاع اقتصادی این قشر تاثیرگذار و آینده ساز بودیم که نشان از نابسامانی رفاهی این بخش از جامعه دارد. به همین دلیل در مصاحبه های که بصورت سریالی منتشر خواهیم کرد با چند تن از فرهنگیان و مدرسین دانشگاهها به بررسی وضعیت معیشتی و کاری و حال هوای مدارس و دانشگاهها خواهیم پرداخت.(جوانان کمونیست).

در این گفت و گو همراه خواهیم بود با یکی از مدرسین حق التدریسی دانشگاه های اصفهان که دومین گفتگوی ما در این زمینه است.

-ج.ک: ابتدا راجع به وضعیت بیمه ها و نحوه پرداخت بیمه های دانشگاه ها و آموزش و پرورش توضیح بدید.

*پرهام ساعی: با سلام ،در ابتدا از تلاش شما جهت بازتاب وضعیت رفاهی معلمان  و مدرسین دانشگاه  و اختصاص تریبونی برای سخن گفتن از وضع نابه سامان معیشت و منزلت فرهنگیان در همه ی پایه های تحصیلی و تحصیلات عالی و تکمیلی، سپاسگزارم .

در خصوص پرسش جنابعالی، تجربه ی من از مناسبات و قواعد حاکم بر شرایط مدرسین حق تدریسی،در دو دانشگاه مختلف شکل گرفته است؛ دو دانشگاه دولتی و دو قطب علمی کشور، بایستی به صراحت بیان کنم که در ارتباط با بیمه ی مدرسین حق التدریسی،دانشگاه پذیرای هیچ گونه مسولیتی در عمل نیستند،هر چند این بر خلاف قانون اولیه کار مصوب قوه ی مقننه است.

 

-ج.ک: منظور شما اینه که مراکز آموزشی دیگه ملزم به پرداخت حق بیمه شما نیستن؟

* پرهام ساعی: اگر منظورتان از ملزم بودن،وجود قانون و هم چنین ضمانت اجرایی آن می باشد، در این شرایط باید بگویم که بله، ملزم به پرداخت حق بیمه نمی باشندف تا آنجا که بنده اطلاع دارم در سایر مراکز آموزشی نیز، همین رویه موجود است و در موارد نادری، بیمه ای برابر با تعداد ساعات تدریس، در نظر گرفته می شود! شرایط به گونه ای است که پرداخت سهمی از کل حق بیمه مدرسین توسط مراکز آموزش عالی، در هنگام انعقاد  قرارداد استخدام، مبدل به یک گزینه برتری، برای مراکزی است که پرداخت آنرا قبول می کنند. البته همان طور که میدانید ، بخشی از این مبلغ با کسر از حق التدریس، به عنوان سهم مدرس باید پرداخته شود.

به بیان بهتر، مدرسین حق التدریسی در عمل مشمول شرایط بیمه ی کارگران فصلی، شده اند. چنانچه که طی دو دهه اخیر طی یک روند تدریجی، ابتدا مدرسین حق ااتدریسی  سهم پرداختی حق بیمه ی بیشتری را پرداختند و این روند تا آنجا پیش آمد که امروزه شاهد اضمحلال بیمه ی مدرسین حق التدریسی در عمل شده ایم.

-ج.ک: وضیعت پرداخت دستمزد و حق التدریسها به چه صورت است؟

* پرهام ساعی: پرداخت حق التدریس بنده در دانشگاه الف هر4 ماه یکبار انجام میشد! البته برای برخی دیگر از دوستان نیز به 6 ماه هم رسیده بود! اما در حال حاضر در دانشگاه ب، مبلغ پرداختی هر دو ماه یکبار پرداخت می شود، در نظر داشته باشید که به طور کلی مکانیزم های استخدام و پرداخت حقوق و بیمه ی مدرسین، روند هایی سلیقه ای و برپایه ی منابع مالی جاری هر مرکز می تواند الگویی متفاوت داشته باشد و در شرایط سیاست های ریاضتی حال حاضر، این امر سبب شده است مدرسین حق التدریس، علاوه بر فقر معیشتی، شاهد بی عدالتی و نابرابری نیز باشند.

در خصوص مبالغ پرداختی، نیز همان طور که اطلاع دارید، مبالغ پرداختی، حتی به زحمت می تواند پوشش دهنده ی هزینه فرصت یک فرد با عدم تحصیلات دانشگاهی باشد. مبالغ پرداختی واقعا تاسف بار است و البته برای برخی خنده آور!

 

-ج.ک: منظور شما اینه که پرداختها به صورت ماهیانه انجام نمیشه؟

* پرهام ساعی: بله دقیقا،تا آنجا که تجربه ی خودم و گفته های دوستان و همکارانم گواه میدهد، پرداخت ماهیانه حق التدرس برایمان یک رویاست!تعویق در پرداخت دستمزد، دیگر استثنا نیست بلکه مبدل به قاعده ی سیستم آموزش عالی ما شده است و جای تاسف دارد.

 

-ج.ک: از نظر فضای سیاسی و اجتماعی چه مشکلات و کنترلی برای شما بعنوان مدرس بر سر کلاسها وجود دارد؟

* پرهام ساعی: ببینید این موانع بسیار زیادند و شمردن تک تک آنها و آوردن نمونه های عینی خارج از مجال است. اما ذکر چند مورد در این ارتباط به نظرم میتواند حائز اهمیت باشد؛ ابتدا اینکه در واقع این سیستم آموزشی موجود نتوانسته است  به بازتولید پیچیده و گسترده  ساختار سیاسی، اقتصادی، یاری برساند. به بیان دیگر قرار است این دانشگاه، افراد مختلف را برای تصدی سطوح مختلف منصب ها و مشاغل دولتی و خصوصی، از جنبه ی ایدئولوژیک و دانش وتخصصی، بازتولید کند. اما به دلایل متعدد، موفق با این امر نشده است و لذا سیاست گذاران، سالهاست که از وضع موجود دانشگاهها، راضی نبوده اند و این سبب افزایش مداوم  فشار و اختناق و بسته شدن فضای آزاد اندیشی، تفکر و در تنگنا قرارگیری کنشگری سیاسی در دانشگاهها گشته است.

همان طور که در اخبار نظاره می کنید، در دوره ای ایراد کارشان را در مطالبی می بینند که در دروس دانشگاهی تدریس می شود، در نتیجه در بوق بومی سازی و اسلامیزه کردن دروس دانشگاهی می دمند. گاهی ایراد را در دانشجویان ورودی به دانشگاهها می بینند و سپس شروع می کنند به فیلترینگ گسترده ی افرادی که وارد دانشگاه می شوند و عده ای زیادی از دانشجویان ستاره دار می شوند و متاسفانه محروم از تحصیل. البته گاهی نیز غیر کارآمدی سیستم آموزشی در بازتولید وضع موجود را مرتبط با اساتید مدرس دانسته اند و اقدام به بازنشسته کردن اجباری اساتید معترض و یا ارعاب و اخراجشان به بهانه های واهی کرده اند یا در دوره ای، مشکل را در ضوابط و قوانین داخل دانشگاه ها می دانند و همین سبب می شود که در برخی دانشگاهها در هر سال تحصیلی بیش از 400 آیین نامه، قانون، ضابطه و ... به تصویب برسانند! به هر حال چنین دست اندازی ها و اعمال این قبیل محدودیت ها، خاصیت هر ساختار حکومتی تمامیت خواه است.

فکر کنم ذکر توضیحات فوق به خوبی نشان دهنده محدودیت ها ی نهادی، چه رسمی و چه غیر رسمی، و قوانین نوشته یا نانوشته، در طرح مباحث در کلاسهای درس می باشد. و صد البته محدودیت ها درخصوص رشته های علوم اجتماعی و انسانی، شدید تر است.

 

-ج.ک: با این اوصاف چه چشم اندازی از آینده شغلی و درآمدیتون دارید؟

* پرهام ساعی: واقعیت اینست که برخی از افراد با مواجه ی چنین شرایطی، ادامه فعالیت شغلی خود در فضای آموزش و تحقیق را ، تصمیم اشتباهی میدانند و به سمت بازار های تجاری، صنعتی و یا اکثرا مالی روی می آورند و در واقع تنها چندین سال از عمر و انرژی جوانی شان و هم چنین منابع کشور که صرف پدید آمدن یک دانشجوی دکترا، و یا کارشناس ارشد، شده است، به هدر می رود.

برخی، که به خاطر علایق و یا شرایط اقتصادی و اجتماعیشان، امکان رفتن به سمت بازار و خروج ازفضای آموزش و پژوهش را ندارند، به دنبال پذیرش از دانشگاههای معتبر امریکا و یا اروپا هستند، تا در کنار کار مالی خود به گونه ای مطلوب از طریق پژوهانه ها و بورسیه ها ی دانشگاهی، بتوانند تحصیلات دانشگاهی خود را در مقاطع بالاتر ادامه دهند.

و نهایتا آنان که در چنین شرایطی هم چنان باقی مانده اند، بنابه شرایط خاص زندگی شخصی شان، این وضع تاسف بار و سخت معیشتی و روحی را تحمل می کنند تا نهایتا از طریق بهبود رزومه ی خود در حوزه ای تجربه ی تدریس و سابقه ی کار بتوانند به استخدام خود بعد از پایان مقطع دکتری امید داشته باشند. البته واقعیت امر اینست که در ایران سیستم آموزشی نیز سرشار از رانت است و از گروههای آموزشی گرفته، تا دانشکده و دانشگاه و وزارت علوم و تحقیقات، همگی در خود نوعی ساختار مافیا گونه را پروانده اند که روابط جایگزین ضوابط می شود، و شاید برخی با حضور در فضای علمی و پژوهشی دانشگاه، علیرغم این شرایط فاجعه آمیز، به دنبال پیدا کردن مجراهایی جهت رشد و ترقی شخصی از طریق گونه ای از  روابطی -که در بالا ذکر کردم- می باشند.

 به هرحال آنچه پر واضح است ؛ تیرگی وعدم اطمینان نسبت به آینده ی شغلیمان در حوزه ی آموزش و پژوهش است.

 

-ج.ک: با تشکر از اینکه وقتتون رو در اختیار ما قرار دادید.

* پرهام ساعی: سپاسگزارم. سربلند و سلامت باشید.

 

خرداد 1394

در ماههای گذشته شاهد اعتراضات فرهنگیان نسبت به وضعیت معیشتی و اوضاع اقتصادی این قشر تاثیرگذار و آینده ساز بودیم که نشان از نابسامانی رفاهی این بخش از جامعه دارد. به همین دلیل در مصاحبه های که بصورت سریالی منتشر خواهیم کرد با چند تن از فرهنگیان و مدرسین دانشگاهها به بررسی وضیعیت معیشتی و کاری و حال هوای مدارس و دانشگاهها خواهیم پرداخت.(جوانان کمونیست).

در این گفت و گو همراه خواهیم بود با یکی از مدرسین حق التدریسی دانشگاه های تهران.

-ج.ک: ابتدا راجع به وضعیت بیمه ها و نحوه پرداخت بیمه های دانشگاه ها و آموزش و پرورش توضیح بدید.

*یاسمن سمیعی: به شخصه با توجه به اینکه تدریس تنها شغل من هستش و تقریبا در هفته حدود۴۰-۴۵ساعت در دانشگاها و آموزشکده های علمی تدریس میکنم و شاغل در جای دیگری نیستم حق بیمه ی متناسب با شغلم برای من پرداخت نمیشود. به طور مثال حدودا هفته ای ۲روز آن هم فقط از طریق یکی از مراکز آموزشی برای من لیست بیمه رد میشه که میشه گفت با توجه به کم شدن حق بیمه از حقوق دریافتی بیمه ناچیزی عاید شخص من میشه  و تاثیر چندانی در اینده من نداره.

 

-ج.ک: منظور شما اینه که مراکز آموزشی دیگه ملزم به پرداخت حق بیمه شما نیستن؟

*یاسمن سمیعی: خیر. اکثر مراکز اموزشی غیردولتی خود رو ملزم به پرداخت حق بیمه نمیدونند و مسئولیتی رو در قبال کادر آموزشی خودشون قایل نیستن.

 

-ج.ک: وضیعت پرداخت دستمزد و حق التدریسها به چه صورت است؟

*یاسمن سمیعی: اوضاع دستمزدها با توجه به محل تدریس و نوع دانشگاه یا آموزشکده متفاوته و معیار ثابتی نداره. بعضی دانشگاها نرخ ثابتی برای پرداخت حق التدریسها دارن و بعضی دانشگاه ها با توجه به درآمد و نظر هیئت امنای اون دانشگاه خودشون مبلغی رو تعیین میکنن و اصلا از دستمزدهای تعیین شده توسط اداره کار پیروی نمیکنن.

 

-ج.ک: با توجه به این شرایطی که توضیح دادید زمان پرداخت حقوقها به چه صورت هست. آخرین حقوق معوقه خود  شما مربوط به چه زمانی میشه؟

*یاسمن سمیعی: تقریبا تا جایی که اطلاع دارم و با توجه به دریافتیهای خودم و دوستان و همکاران دیگه ای که در جریان هستم آخرین معوقه های پرداخت نشده مربوط به نیمسال اول تحصیلی ۹۳-۹۴ میشه. بعضی از مراکز تا فرودین ماه درصدی از حق التدریسها رو پرداخت کردند ولی نه به صورت کامل.

 

-ج.ک: منظور شما اینه که پرداختها به صورت ماهیانه انجام نمیشه؟

*یاسمن سمیعی: خیر. فقط اعضای هیئت علمی ماهیانه حقوق دریاغت میکنن. مدرسین حق التدریسی به صورت ترمی در پایان هر نیم سال حق التدریسها رو دریافت میکنن که معمولا اون هم با تاخیری چند ماهه صورت میگیره.

 

-ج.ک: با این اوصاف چه چشم اندازی از آینده شغلی و درآمدیتون دارید؟

*یاسمن سمیعی: راستش نمیشه گفت چشم انداز خاصی  دارم درواقع من به این شغل به صورت یه شغل موقت نگاه میکنم و یا باید تغییر شغل بدم و یا اینکه به نحوی آینده شغلی خودم رو عضویت در هیئت علمی دانشگاها ارتقاع بدم که اون هم مشکلات خودش رو داره. در کل امنیت شغلی برای مدرسین بسیار پایین هست.

 

-ج.ک: با تشکر از اینکه وقتتون رو در اختیار ما قرار دادید.

5اردیبهشت 1394

اشاره : مصاحبه ذیل، مدتی پیش در تلویزیون انترناسیونال توسط شهلا دانشفر با حمید تقوایی انجام شده است. حمید تقوایی در این مصاحبه از ملزومات سوسیالیسم در شرایط انقلابی و انحرافات موجود در آن که چه بسا از جانب گروه های چپ و رادیکال نیز تبلیغ و ترویج میشود، سخن بمیان آورده است. بنظر من طرح چنین مباحثی در شرایط تاریخی کنونی و در این مقطع سرنوشت ساز که جامعه در گیر ودار مبارزات هر روزه مردم و کارگران آبدیده میشود، نه تنها خالی از فایده نخواهد بود بلکه حتی میتوان گفت روند مبارزاتی امروز بشدت نیازمند اینچنین بحث ها و ارایه راهکارها ست. این مصاحبه از نظر من از چنان اهمیتی برخوردار است که نام آنرا " بیانیه انقلاب سوسیالیستی " گذارده ام. با هم متن پیاده شده این مصاحبه را میخوانیم: هادی وقفی

شهلا دانشفر: وقتی می گوییم انقلاب سوسیالیستی، مضمون این انقلاب و ویژگیهای آن چیست؟ تصویر شما از سوسیالیسم چیست؟

حمید تقوائی: انقلاب سوسیالیستی، انقلابی است بر سر حرمت و رهایی انسان. ما مدت هاست اعلام کرده ایم که اساس سوسیالیسم انسان است. البته آن سوسیالیسمی که ما می گوییم، کمونیسم کارگری می گوید. می دانم تحت نام سوسیالیسم خیلی کارها کرده اند در دنیا... ولی آن سوسیالیسمی که ما برایش حزب درست کرده ایم و برایش می جنگیم و در برنامه «یک دنیای بهتر» توضیحش داده ایم، اساس اش انسان و انسانیت است. در نتیجه انقلاب سوسیالیستی انقلابی است که می خواهد انسان را به یک معنای وسیع اقتصادی، اجتماعی، حقوقی، قانونی و فرهنگی رها کند. می خواهد انسان را از تبعیض، از نابرابری، از بی حقوقی و بی حرمتی رها کند. انقلاب سوسیالیستی، تنها انقلابی است که می تواند این نقش را بازی کند، چون در دوره های گذشته انقلابات مختلفی داشته ایم. مثلا کشوری انقلاب میکند برای اینکه زنجیر استعمار را پاره کند و باصطلاح از کشور استعمارگر مستقل گردد، یا کشوری انقلاب می کند مثل آفریقای جنوبی علیه آپارتاید نژادی برای آنکه سیاهپوستان حق رأی بدست بیاورند و بعنوان شهروند برسمیت شناخته شوند، کشوری هم انقلاب می کند برای آنکه عقب ماندگی های جامعه فؤدالی را پشت سر بگذارد و وارد دنیای سرمایه شود. اینها همه البته قدم هایی رو به جلو هستند و خواسته ها و مطالبات بر حقی را مطرح میکنند، ولی در نهایت این انقلاب ها علی العموم، انسان، منافع و خواسته های انسانی را محور قرار نمی دهند، بخشی از جامعه برای انکه فرض کنید آزادیهای حقوقی یا دموکراسی بدست بیاورد یا عقب ماندگیهای فؤدالی را عقب بزند، دست به انقلاب می زند و انقلابهایی که در این دویست یا سیصد سال اخیر شاهد بوده ایم، انقلابهایی از این نوع بوده اند. وقتی ما از انقلاب سوسیالیستی صحبت می کنیم، یعنی انقلابی که میخواهد به تمام تاریخ تبعیض و نابرابری که اساسش وجود طبقات در جامعه است، پایان دهد و بقول مارکس میخواهد ماقبلِ تاریخ بشریت را تمام کند و وارد " تاریخ انسانی " شود، "تاریخ انسانیِ جامعه بشری". در واقع انقلابی برای اینکه انسان و انسانیت را محور جامعه، محور سیاست، اقتصاد و در کل محور اداره امور قرار دهد و هیچ چیز جز آنرا محور و معیار قرار ندهد. در حالیکه در جامعه سرمایه داری کلاً "سود" محور گردش چرخ اقتصاد است و معیار، سودآوری است. در جامعه فؤدالی نیز همینطور، منافع ملاکان و اشراف محور اداره جامعه بود. اما در جامعه سوسیالیستی رفاه، آزادی و برابری همه انسانها، مستقل از نژادشان، مذهب شان، جنسیت شان و ... محور قرار میگیرد و به این عنوان در یک جمله، ساده و روشن باید بگوییم که انقلاب سوسیالیستی انقلابی است بر سر رهایی انسان، هویت و حرمت او.

شهلا دانشفر: برای چنین انقلابی، چطور شما میتوانید یک جامعه را به تحرک درآورید؟

حمید تقوائی: مبارزه در جامعه هست، وجود دارد. تا زمانیکه بی حقوقی، فقر و انواع فشارها و تبعیضات هست، خوب، حول اینها جنبش شکل میگیرد، اعتراض شکل میگیرد. اگر جامعه همین امروز ایران را نگاه کنیم بروشنی می بینیم فرض کنید جنبش علیه حجاب اسلامی، جنبش علیه اعدام، جنبش کارگران برای آنکه تشکلهای مستقل خودشان را داشته باشند، علیه شوراهای اسلامی، علیه زورگویی ها، علیه اینکه حقوقشان را نمی دهند تا از حداقل رفاهی برخوردار باشند. همچنین جنبش جوانان برای خلاصی فرهنگی، جنبش در دفاع از حقوق کودک. همه این جنبش ها و اعتراضات در جامعه هست. انقلاب سوسیالیستی چگونه شکل میگیرد؟ به این شکل که به این جنبشها نشان میدهد که امر شما، در واقع، انسان و انسانیت است و برای این مبارزه باید به آن صف واحد ومنسجمِ اعتراضی بپیوندید که میخواهد هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی، از طبقه حاکم خلع یَد کند. بنظر من حرکت جامعه به این صورت است که جنبش زنان که خواهان برابری زن و مرد است، خواهان رفع تبعیض جنسی است، می بیند که به سدّ حکومت برخورد میکند، به سد رژیمی که به نفع اش است که زن را فرودست نگاه دارد و در ایران البته شکل افراطی و عریان اش را شاهدیم، ولی همه جای دنیا می بینید که زن، بالاخره شهروند درجه دوم محسوب میشود. حتی در صنعتی ترین کشورهای غربی هم از نظر فرهنگی، از نظر اقتصادی، از نظر اجتماعی و حتی از نظر حقوقی، زن کاملاً با مرد مساوی نیست. این یکی از ملزومات جامعه سرمایه داری است. چه در ایران و چه در همه جای دنیا. در ایران فقط شکل افراطی، خشن و وحشیانه اش وجود دارد ولی اصولاً همه جای دنیا همینطور است در هر حال. یا فرض کنید کارگری که میخواهد استثمار نشود یا جوانی که میخواهد زندگی شاد و مدرنی داشته باشد یا زنی که نمیخواهد آپارتاید جنسی، تقسیم کردن و دیوار کشیدن بین زن و مرد را بپذیرد، همه اینها در منطق حرکتشان، با تجربه ای که میکنند، در پیشرویِ تحولات اجتماعی، نه اینکه فقط از نظر ذهنی قانع شوند، در منطق حرکت و اعتراضشان به اینجا می رسند که باید این حکومت کنار رود. در واقع بحث زنان، پرچم زنان، این است که به حکومت می گویند یا خواست ما را بده و یا کنار برو. جوانان همینطور، مدافعین حقوق کودک همینطور، کارگران که خیلی پیشتر از اینها و بسرعت با سد دولت برخورد میکنند و بزودی متوجه میشوند که مانع اساسی، این حکومت است. انقلاب سوسیالیستی از آسمان نازل نمیشود. بر مبنای همین جنبشهای واقعی، روزمره و جاری، با رادیکال شدن اینها، با متحد شدن اینها و با گام گذاشتن مستقیم اینها در عرصه سیاست و مبارزه علیه قدرت سیاسی است که انقلاب سوسیالیستی شکل میگیرد. مضمون اقتصادی انقلاب سوسیالیستی هم، برای آنکه انقلاب سوسیالیستی بتواند انسانها را آزاد کند باید استثمار را براندازد، باید کار مزدی را لغو کند، باید مالکیت خصوصی بر ابزار تولید و وسایل تولید را لغو کند. همین لغو کار مزدی و مالکیت خصوصی را، اگر بیایید در عرصه سیاست و اجتماع تعریف کنید، در واقع معنایش چیزی جز رهایی انسان نیست. لغو کار مزدی یعنی از بین بردن بیگانگی انسان. وقتی میگوییم کار مزدی نباشد، یعنی کار از صورت شغل، از صورت یک اجبار که برای تأمین معیشت کارگر مجبور است به روزی هشت ساعت – البته در ایران که بیش تر از آن و بصورت چند شیفت- تن بدهد، درآید و تبدیل شود به یک فعالیت شاد، مفرح و خلاق و بصورت جزيی از زندگی تعریف شود. کارگران شعار داده اند که ما زندگی نمیکنیم که کار کنیم، ما کار می کنیم که زندگی کنیم. اساس؛ زندگی است. بنظر من باید فراتر از این رفت. کار باید جزیی از زندگی تعریف شود. کار باید فعالیت شاد، انسانی و خلاقی شود که به جزیی از زندگی افراد تبدیل شود و همه اینها یعنی لغو کار مزدی. بدون لغو کار مزدی شما نمیتوانید هویت انسانی را به انسان بازگردانید و ریشه موضوع اینجاست. ببینید؛ ایده آزادی و برابری شاید از زمان اسپارتاکوس بوده است. همیشه آدم، چون آدم است می خواسته زندگی شاد داشته باشد، همیشه از تبعیض عصبانی می شده، همواره علیه تبعیض شورش می شده، همیشه علیه فقر شورش بوده، در تمام تاریخ مکتوب بشریت قضیه همین است. اما امروز شرایطی هست که می شود عملاً و واقعاً این آزادی و برابری را پیاده کرد، متحقق کرد و کلید این در دست طبقه کارگر و در واقع در دست آن نیروی سیاسی است که میخواهد سرمایه را براندازد. لذا هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی باید از طبقه ای که تمام دنیا را به آشوب کشیده و به جانب بربریت میبرد، خلع ید کرد و مضمون انقلاب سوسیالیستی چیزی غیر از این نیست.

شهلا دانشفر: شما در مورد مضمون اقتصادی انقلاب سوسیالیستی گفتید. اتفاقاً پرسش بعدی من در همین مورد است، چون در صحبت هایتان به خلع ید سیاسی و اقتصادی از طبقه حاکمه اشاره کردید. اگر ممکن است در اینمورد بیشتر توضیح بدهید.

حمید تقوائی: خلع یَد سیاسی در واقع شکل دیگر این سخن است که بگوییم این حکومت باید سرنگون شود و حکومتی که واقعاً همه مردم را در آن شریک کنند، حکومت سوسیالیستی، حکومتی که متکی بر شوراهاست جانشین آن گردد. این همان خلع ید سیاسی است. اما خلع ید اقتصادی یعنی اینکه نباید اجازه داد که "سود" محور اقتصاد باشد و سودآوری باید از اقتصاد حذف گردد. باید منافع و نیازهای انسانی، نیروی محرک و هدف فعالیت اقتصادی جامعه گردد. طبیعی است که طبقه سرمایه دار هیچوقت تن به این نخواهد داد. لذا یک نکته را هم همینجا بگویم. ممکن نیست شما قبل از خلع ید سیاسی خلع ید اقتصادی کنید. هستند نیروهایی که خودشان را خیلی چپ و رادیکال هم میدانند و تا از انقلاب سوسیالیستی حرف میزنند، میگویند امر ما سرنگونی نیست و خلع ید اقتصادی است و اسم اینرا میگذارند انقلاب اجتماعی و انقلابی که ظاهراً بر سر سرنگونی باشد، انقلاب کارگران نیست بلکه انقلاب سیاسی است یا انقلاب دموکراتیک است و انقلاب اجتماعی کارگران بر سر خلع ید اقتصادی است. این، بنظرم کاملاً اشتباه است. سرنگونی دستور هر انقلابی است. حال کارگری یا غیر کارگری. اگر جامعه در شرایط انقلابی است، یعنی مردم به اینجا رسیده اند که این شرایط دیگر برایشان قابل تحمل نیست و برای تغییر شرایط باید دولت را براندازند، یعنی؛ دست به انقلابی میزنند و این انقلاب بنا به تعریف، سرنگونی هدف اولش است. بدون سرنگون کردن حکومت که به هیچ چیز نمیتوان رسید. نه زنان به خواسته شان میرسند، نه جوانان خلاصی فرهنگی پیدا می کنند، نه تبعاً کارگر به حقوقش میرسد و نه هیچ بخش ستمدیده و تحت رنج و محرومیت جامعه. بنابراین این غلط است که فکر کنید انقلاب سوسیالیستی بر سر مثلاً لغو استثمار است و انقلابات دیگر بر سر سرنگونی، چرا که با همین متدلوژی غلط به اینجا میرسند که جنبش سرنگونی یک چیز است و انقلاب سوسیالیستی یک چیز دیگر.

شهلا دانشفر: با اینحساب، رابطه جنبش سرنگونی با انقلاب سوسیالیستی چیست؟

حمید تقوائی: ببینید جنبش سرنگونی را تحت رهبری، سازماندهی و افقی که سوسیالیسم نشان می دهد، این افق و آرمان را امروز جامعه دارد "داد" میزند. همچنانکه جرقه ها و بارقه هایش را ــ حتی بیشتر از بارقه هاــ امروز می بینیم در تجمعات. همینکه سرود انترناسیونال میخوانند، همینکه میگویند سوسیالیسم بپا خیز برای رفع تبعیض، میگویند راه رهایی سوسیالیسم است، مینویسند سوسیالیسم یا بربریت، یا پرچم های سرخی که در همین حرکات اخیر دانشجویان پلی تکنیک همه جا دیدید، اینها همه نشانه هایی است که در عین حال جنبش سرنگونی هم هست. خلع ید سیاسی از طبقه حاکمه و سرمایه دار که اشاره کردم چیزی جز اینها نیست، یعنی جنبش سرنگونی با پرچم انسان، با پرچم آزادی و برابری که الان در جامعه بلند شده است، این خلع ید سیاسی است. در ادامه این روند است که این امکان بوجود میآید که شما طبقه سرمایه دار را از نظر اقتصادی هم کاملاً کنار بزنید. یعنی اصل "کار مزدی"، مالکیت بر ابزار تولید و سود را کنار بزنید و اقتصاد را بر مبنای نیازهای انسانها سازمان دهید. بنابراین اولاً خلع ید سیاسی پیش شرط هر نوع انقلاب اجتماعی ـ اقتصادی و هر نوع خلع ید اجتماعی ـ اقتصادی از طبقه بورژوا ـ سرمایه دار است و ثانیاً خلع ید سیاسی چیزی نیست جز همان جنبش سرنگونی. موضوع هر انقلابی سرنگونی دولت است، چه انقلابات سوسیالیستی باشد، چه باصطلاح دموکراتیک، چه انقلاب علیه آپارتاید جنسی باشد، چه انقلاب علیه استعمار و استثمار که انواع اش را در آسیا و آفریقا داشته ایم، چه انقلاب برای در هم شکستن فؤدالیسم باشد مثل انقلاب چین یا انقلاب برای صنعتی شدن که در کشورهای مختلف پیش آمده است، در همه این انقلابات، سرنگونی در واقع قدم اول است. اگر این نباشد دیگر به آن انقلاب نمی گویید، می شود یک نوع رفرم. اگر یک حرکت اجتماعی به تغییراتی منجر شود ولی دولت و طبقه حاکمه دست نخورده بماند، دیگر بنا به تعریف انقلاب نیست، شاید بشود یک شورش اجتماعی که به مطالباتی می رسد. وقتی به آن میگوییم انقلاب که حکومتی سرنگون میشود، به همین اعتبار، سرنگونی، جزء تعریف انقلاب است و از جمله انقلاب سوسیالیستی. اما فرق انقلاب سوسیالیستی این است که با پرچم آزادی و برابری، با پرچم سوسیالیسم و با پرچم انسانیت حکومت را سرنگون میکند و دقیقاً به همین دلیل عظیم ترین انقلابی است که میتواند اتفاق بیافتد. چون فصل مشترک همه انسانها، انسانیت است، شما زن باشید، سیاه باشید، سفید باشید، هر مذهبی داشته باشید، بالاخره آن چیزی که شما را به حرکت درخواهد آورد هویت انسانیِ جهانشمول تان است و انقلاب سوسیالیستی هم بر سر این است. اگر بگویید انقلابی مثلاً بر سر دموکراسی است، کسی که فکر میکند باصطلاح شرایط خوب است و آزادی یا دموکراسی آرمانش نباشد، خوب، به حرکت درنمیآید یا اگر بگویید لغو تبعیض جنسی، کسی که تبعیض جنسی را حس نکرده ممکن است به حرکت درنیاید، چون احتمالاً آنرا مستقیماً به خودش مربوط نمی بیند، اگر برگردید به حقوق کودک، مجردان جامعه (با خنده ) که کودک ندارند ممکن است خوب حس نکنند. ولی وقتی شما میگویید این دعوا، این مبارزه و این جدال، بر سر اینست که هویت انسانی ما در این جامعه لِه شده، لگدمال شده و بعنوان انسان احساس راحتی، احساس شادی، احساس برابری و یکسانی با همدیگر نمی کنیم، آنوقت میتوان میلیونها را به حرکت درآورد. مهم نیست که معضل ویژۀ هر بخش جامعه چیست، هر معضل ویژه ای داشته باشد، بعنوان انسان در دنیای امروز و نه فقط در ایران، در تمام این نظم نوین جهانی که همه جا را گرفته است، می بینید انسانها دارند لِه می شوند و اصلاً انکار میشوند. دیگر حتی لیبرال ترین و باصطلاح چپ های غیر کارگری که در جوامع دیگر هم هستند، وقتی اعتراضی میکنند می بینید از قوم، قبیله، نژاد و مذهب صحبت میکنند. در این شرایط دیگر پرسش این نیست که حقوق انسانی چیست؟! بلکه سؤال این میشود که شما بعنوان یک فرهنگ ویژه، چه حقوقی را می خواهید. نسبیت فرهنگی اساس اش در همینجاست. وقتی مردم را فرقه فرقه میکنند، بخش بخش میکنند و به هر بخش حقوق ویژه قایل میشوند، این، معنایی جز نفی هویت جهانشمول انسانیِ مردم ندارد و امروزه وقتی نگاه میکنیم می بینیم انقلاب سوسیالیستی دقیقاً بر سر بازگرداندن همین هویت به انسانهاست و بقول منصور حکمت بر سر بازگرداندن اختیار به انسان است. انسانها را کاملاً در مخمصۀ سیاسی، اقتصادی و اجتماعی گیر انداخته اند. انسانها گرسنه اند میگویند تورم است، بحران اقتصادی داریم پس رضایت دهید. در همین انگلستان، در آمریکا و در کشورهای صنعتی کلاً، یک کارخانه و یک شهر کارگری را کلاً می بندند، جوابشان اینست که سودآور نبود! از چین یا ژاپن شکست خوردیم و کارگران را به خیابان می ریزند. این فقط نشان می دهد که انسانها چقدر بی اختیاراند و مثل مورچه زیر این مناسبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی سرمایه داری لِه میشوند. از این زاویه هم که نگاه کنید باز به همین نتیجه می رسید که انقلاب سوسیالیستی بر سر انسان است، بر سر بازگرداندن اختیار به انسانها و تأمین هویت انسان هاست و دقیقاً به همین خاطر یک انقلاب عظیم است. اکثریت قریب به اتفاق جامعه در این انقلاب ذی نفع است و در آن شرکت میکند. فقط سرمایه دار و کسانی که منفعت مستقیم در استثمار دارند مقاومت میکنند و این معنی اش شاید فقط پنج درصد جامعه باشد در هر جامعه ای. چه کارگر، چه کارکُن، چه حقوق بگیر و کلاً کسانیکه مالکیت بر ابزار تولید نداشته باشند و صاحب کارخانه ای نباشند، به حرکت در میآیند و به نظر من انقلاب سوسیالیستی انقلابی است که بالقوه می تواند توده ای باشد و بخشهایی عظیم از مردم را به حرکت درآورد و به قدرت مردم، به قدرت اکثریت عظیم جامعه، قدرت سیاسی را تصرف کند.

شهلا دانشفر: بحث مهمی است. اینکه می گویید خلع ید سیاسی مقدم بر خلع ید اقتصادی است، اتفاقاً با نمونه هایی مواجه میشویم حتی در میان جریانات چپ، بعنوان مثال بطور جداگانه کمیته های لغو کار مزدی در ایران تشکیل میدهند یا مبارزه همین امروز فقط طبقه کارگر را بنام مبارزۀ سوسیالیستی نام میبرند یا تشکیل تشکل ضد سرمایه داری و افق را در همین مبارزه اقتصادیِ روز کارگر میگذارند. این به نظرم بنوعی در همین چارچوبی که گفتید قابل بررسی است.

حمید تقوائی: بله، این ظاهراً یک نوع کارگرزدگی است که خیلی هم میخواهد قیافه رادیکال به خودش بگیرد. ولی وقتی خوب رویش دقیق می شوید، می بینید اتفاقاً کارگر را از عرصه مبارزه سیاسی کنار میگذارد، چنان وانمود میشود که گویا سرمایه داری فقط در کارخانه است یا صحبت از سرمایه داری را فقط میتوانید در کارخانه ببینید. در حالیکه اکثریت قریب به اتفاق مردمی که زیر فشار سنگسار، قصاص و قوانین مذهبی زجر می کشند، مسؤل مستقیم اش، منافع سرمایه است که چنین حکم میکند. دارند چپاول میکنند، دارند استثمار با نرخ بی نهایت میکنند. وقتی شما در جامعه ای مثل ایران، حقوق کارگر را نمی دهید، یعنی نرخ استثمار بی نهایت است. صفر به کارگر می دهید و سود میبرید. اینها پشت ضرورت مذهب، قصاص و اعدام است. اعدام میکنند نه به خاطر اینکه یک زمانی، یک پیغمبری هزار و چهارصد سال قبل یک آیه ای آورده است. اعدام میکنند برای اینکه جامعه امروز را مرعوب کنند و به تمکین بکشانند. چنانکه زیر خط فقر زندگی کند و صدایش در نیاید. این کاملاً دیدِ خُرد و منفی است که فکر کنیم سرمایه داری فقط در کارخانه است و در جامعه نمی بینیم اش و کارگر هم فقط در کارخانه زجر میکشد. گویا بچه کارگر به مدرسه نمی رود که قرآن در گوشش بخوانند و خرافات را یادش دهند. گویا کارگر از این در رنج نیست، گویا زن کارگر از اینکه به عنوان زن، انسان حساب نمیشود، در رنج نیست. همه اینها اشکالات این دید و محدود نگریِ این دید است، چون سرمایه را فقط به کارخانه محدود میکند و مبارزه کل طبقه کارگر را نمی بیند که باید کل جامعه را بسیج کند. کل جامعه را باید به حرکت درآورد برای اینکه بتواند از طبقه سرمایه دار خلع ید سیاسی کند.

شهلا دانشفر: میخواهم بگویم نداشتن چنین تصویری یکی از موانعی است که این جنبش نمیتواند آن نیرویی را که باید، آزاد کند و آنرا به حرکت بیاندازد، شما چه فکر میکنید؟

حمید تقوائی: بله، کسی که اینطور نگاه میکند و مثلاً اسم خودش را میگذارد کمیته ضد سرمایه یا کمیته لغو استثمار، متوجه نیست که کارگر وظیفه دارد، کارگر میتواند و باید در تمام عرصه های اعتراضی جلو بیافتد و پرچم خودش را بلند کند و این نیروها را پشت خود قرار دهد. وقتی شما اسم خودتان را میگذارید کمیته ضد استثمار، زن زجر کشیده چطور شما را با خودش مربوط ببیند؟ یا جنبش دفاع از حقوق کودک یا جنبش اقلیت های مذهبی مثل بهایی ها، اصلاً کسانیکه بی خدا هستند، حتی همجنسگرایان که میخواهند زندگی کنند ولی اعدام شان میکنند؟ کارگر باید پرچمدار بشریت باشد برای رهایی از دنیای سرمایه و دنیای سرمایه فقط در کارخانه نیست، در فرهنگ اش، در قوانین اش، در سیاست اش نسبت به زن، نسبت به کودک، نسبت به اقلیت های مذهبی و ... همه جا سرمایه وجود دارد و کارگر باید در خطوط جلوِ این صف حرکت کند. جواب رهاییِ زن را باید سوسیالیست ها داشته باشند و باید به زنان نشان بدهند که فقط جنبش سوسیالیستی است که واقعاً خواهان برابری کامل و بی قید و شرط زن و مرد است و همینطور جواب نیازهای بخش های مختلف جامعه را. کسی که اینطور سوسیالیسم و مبارزه سیاسی را فقط به کارخانه و مبارزۀ صرفاً ضد استثماری محدود میکند، اولاً خلع ید اقتصادی را قبل از مبارزۀ سیاسی قرار میدهد و ثانیاً اینرا نمی بیند که کارگر باید یک نقش اجتماعی بازی کند، بعنوان یک طبقه نه به عنوان یک صنف در کارخانه و بعنوان یک طبقه ای که پرچمدار و پیشرو صفوف مبارزات حق طلبانه و آزادیخواهانه همه بخش های جامعه باشد. بنظر من هم این یک اشکال اساسی است که بقول شما یک مانع است، یک ضعف است و باید اینرا افشاء کرد، نقد کرد، کنار زد تا این نیروی عظیم طبقه کارگر برای پیروز کردن انقلاب سوسیالیستی آزاد شود... .

شهلا دانشفر: بطور خلاصه بگویید با انقلاب سوسیالیستی چه تحولی در جامعه شکل میگیرد؟

حمید تقوائی: اولین تحولی که شکل می گیرد همانطور که گفتم جامعه ای خواهیم داشت که محور تمام سیاست هایش، اقتصادش، فرهنگ اش، هنرش، محور قوانین و مناسبات اجتماعی و حقوقی اش، انسان و انسانیت است. وقتی می گوییم " انسانیت"، باید توجه داشته باشیم که نام مجهول یا اسم دیگری نیست که میگذاریم، چون مثلاً جنبشی هست که شعارش زنده باد ایران، است. گفته میشود خوب، ایرانی هم انسان است و میخواهد از طریق ایرانیت، انسان را آزاد کند باصطلاح، در واقع دغدغه اش، همان اولی است یا مسلمانان که الان مُد شده است. در آلمان یا اروپای غربی، یک مُفتی، یک آخوند یا یک امامه به سری پیدا میکنند و میگویند این نماینده مسلمانان مهاجر است! گویا هر کسی که از کشورهای اسلام زده فرار کرده مسلمان است. جامعه سوسیالیستی اینها را کنار میزند. این لقب تراشی ها و هویت تراشی های تصنعی که تمام سودش به جیب سرمایه سرازیر میشود را کنار میزند و رجوع میکند به آن هویت انسانیِ آدم ها که از کنج آسیا تا آفریقا و تا اروپای غربی انسانها را به هم متحد میکند. آدم ها در تمام دنیا، چون انسان اند از یک چیز شاد میشوند، از یک چیز ناراحت می شوند. اگر این تعصبات و خرافات ملی، مذهبی را کنار بگذاریم، خواهیم دید که انسانها در تمام دنیا سرنوشت مشترک، هدف مشترک، تعریف واحدی از خوشبختی، از رفاه، از آزادی و برابری دارند. جامعه سوسیالیستی بر سر اینهاست و مهمترین تحولش اینکه در تمام سطوح، انسان را محور قرار میدهد. یعنی در اقتصاد سود و سرمایه محور حرکتش نیست، بلکه محور و معیار اینستکه نیازهای جامعه به بهترین وجه تولید شود و در اختیار جامعه قرار گیرد. هر کس به اندازۀ نیازش بتواند از مواهب اقتصادی جامعه بهره مند شود. در فرهنگ، فرهنگ انسانی را رشد می دهد، روشنگری علیه تمام خرافات. فرهنگ جامعه سرمایه داری در همه جای دنیا، به مذهب، به شوونیسم مردسالارانه و ضد زن و به ناسیونالیسم آغشته است. جامعه سوسیالیستی اما فرهنگ انسانی را در همه زمینه ها محور قرار میدهد. در قوانین و روابط؛ قوانین جامعه سوسیالیستی نسبت به جنسیت، مذهب، نژاد و ملیت کور است. هر کسی از جامعۀ "ایران سوسیالیستی" گذر کند، عضو آن جامعه است. ملیت معنی ندارد و بطریق اولی، مذهب، پوست و نژاد هم معنا ندارد. همه اینها بنظر من نشان میدهد که در ادارۀ جامعه یک تحول پایه ای و کیفی داده میشود. جامعه سوسیالیستی، جامعه ای است که اختیار را به انسان بازمیگرداند و دفاع از حرمت، رفاه، آزادی و برابری انسانی، محور و موتور تحرک آن جامعه خواهد بود... .

شهلا دانشفر: بحث مهم و جالبی است. امیدوارم در آینده بتوانیم آنرا بیشتر پی بگیریم. متشکرم از اینکه در این برنامه شرکت کردید.

حمید تقوائی: خواهش میکنم.

Page 1 of 2

connect1