|
اینجا
پاکستان است!
گزارشی از مرگ شایسته 17 ساله
سولماز سعیدی، پاکستان

(یک توضیح: این گزارش را
هفته قبل باید چاپ میکردیم. اما فرصت نشد.
ولی در واقع اصل این گزارش که در مورد مرگ
و در واقع قتل باور نکردنی یک دختر
پاکستانی است را باید سه چهار هفته پیش
چاپ میکردیم. ولی داستان آنقدر باور
نکردنی بود که به سولماز اطلاع دادیم بهتر
است تحقیق بیشتری بکند. و سولماز گزارش
جالبی برای بار دوم تهیه کرد. شما در واقع
گزارش دوم سولماز را میخوانید. اما از
خلال آن میتوانید اصل ماجرا را نیز
دریابید. با تشکر بسیار از سولماز و پوزش
از او که نتوانستیم این گزارش را هفته قبل
چاپ کنیم، شما را به خواندن آن دعوت
میکنیم. جوانان کمونیست)
من بعد
دوباره به در خونه همسایه شایستشون رفتم
تصمیم گرفته بودم آدرس کلینکی که اون شب
شایسته رو به اونجا بردن رو بگیرم و سراغ
دکتر برم.
واقعا جای سوال داشت که
دکتر چطور نتونسته بود فرق بین آپاندیس و
حامله گی رو بفهمه؟
در خونه
رو که زدم پسر بچه ای در رو باز کرد و بعد
از این که از اون سراغ نور محمد رو گرفتم
از جلوی در کنار رفت و خودش به داخل خانه
رفت. بعد نورمحمد از داخل خونه بیرون
اومد.
بعد از
سلام و احوالپرسی از او خواستم اول با
مادرش در مورد این که اون شب وقتی به
کلنیک رفتن چی شد و دکتر کی بوده صحبت
کنم. اما نمیدونم چرا اون اسرار داشت که
همه چیز رو خودش برام دوباره بگه. اما من
گفتم باید با مادرش یا اون شخصی صحبت کنم
که همراه شایسته دفعه اول به کلینیک رفته
بود. اون گفت مادرش نه اردو بلده و نه
فارسی. من از اون خواستم مادرش رو صدا
کنه و حرفهای مارا ترجمه کند برامون. و
اون قبول کرد.
مادر نور
محمد یا همون زن همسایه شایسته که اون شب
همراه با عمه شایسته به دکتر رفته بود
اومد و روبروم نشست. من از نور محمد
خواستم از مادرش بخواهد که دقیقا همون
چیزی که اون شب بعد از رفتنشون به کلنیک
رخ داد و در مورد این که دکتر کی بود و
چطور شایسته رو معاینه کرد و چطور گفت که
او حامله است رو برام بگه. نور محمد حرف
هام رو به مادرش گفت و بعدش حرف های مادرش
رو برام ترجمه کرد.
اون
میگفت: اون شب که ما به کلینیک رسیدیم
دیروقت بود. از مستخدم خواستیم که دکتر
رو صدا کنه. ما در راهرو منتظر دکتر
بودیم. انگار کسی در درمونگاه نبود .از
یکی از اتاق ها زنی آمد که معلوم میشد از
خواب پاشده. از ما پرسید که چی شده. ما هم
شایسته رو به اون نشون دادیم. اون فشار
خون شایسته رو گرفت و گفت این ضعیفه. بعدش
فکر کرد که من مادر شوهر شایسته هستم. به
من گفت چند وقته ازدواج کرده من میخواستم
که بگم شایشته شوهر نداره که شایسته
همونجا بالا آورد. لباسهای دکتر هم خراب
شد.
دکتر برای
شایسته چند تا دوا نوشت و گفت که یکی از
این آمپول ها رو همین امشب به او بزنیم.
چون حالت تهوع او از حالتهای حامله گیه
اونه.
من از
مادر نور محمد پرسیدم یعنی شما به دکتر
نگفتین اون دختر شوهر نداره؟ |