|
از حسادت تا
وجود خدا!
معرفی کتاب
پندار خدا از داوکینز (5)
سیاوش
شهابی
(با پوزش از سیاوش عزیز،
اینرا برای هفته قبل آماده کرده بود اما
در صفحه بندی از قلم افتاد. ج.ک)
ما
دو شماره قبلتر 5 برهان اثباتی
توماس آکوئیناس را
بررسی کردیم و دیدیم که چگونه هر پنج
برهان اثباتی وجود خدا با دلایل و شواهد
مستند رد شد. در این شماره قصد داریم تا
برهانهای اصلی وجود خد، یعنی هستی شناسی،
برهان زیبایی و برهانهای دیگر را بررسی
کنیم. نخست از برهان هستی شناسی و نگاه
برتراند راسل به آن شروع می کنیم.
او در جایی، درباره برهان
هستی شناسی و پرداخت آن توسط فیلسوفان می
نویسد " پرسش واقعی این است که: آیا چیزی
هست که بتوانیم به آن بیاندیشیم و به صرف
اندیشیدن مان، معلوم مان شود که آن چیز در
جهان خارج وجود دارد؟ فیلسوفان مایل اند
به این پرسش جواب مثبت دهند چرا که کار
فیلسوف این است که امور جهان را با
اندیشیدن دریابد نه با مشاهده. اگر پاسخ
پرسش فوق مثبت باشد، پس پلی میان اندیشه ی
محض و واقعیت هست و اگر نباشد، نیست.
برخلاف فیلسوفان، من عمیقاً در قبال هر
اندیشه ای که بدون ملاحظه ی هیچ داده ای
از جهان واقعی، به چنان نتیجه ی بزرگی
برسد مشکوک ام. شاید این بدان خاطر باشد
که من دانشمند ام و نه فیلسوف. در طی قرون
و اعصار، فیلسوفان، چه موافق و چه مخالف
برهان هستی شناختی، آن را جدی گرفته اند.
به ویژه جِی. ال. مکی، در کتاب "معجزه ی
خداباوری" بحث روشنی درباره ی این برهان
ارائه می دهد. بر سبیل تمجید، می توانیم
فیلسوف را به تقریب کسی تعریف کنیم که فهم
متعارف را مبنای پاسخ گویی به پرسش ها نمی
گیرد.
"
حال
ببینیم برهان هستی شناسی اصلا چه می
گوید:" برهان
هستی شناختی توسط قدیس آنسلم اهل
کانتربوری به سال 1078 مطرح شد و سپس
روایت های متعدد آن توسط فیلسوفان تکرار
شده است. یک جنبه ی عجیب برهان آنسلم این
است که مخاطب روایت اصلی برهان اصلاً بشر
نیست، بلکه خود خداست. آنسلم این برهان را
به صورت یک دعا مطرح کرد. (شاید فکر کنید
که هر موجودی که بتواند به دعا گوش فرا
دهد نیازی ندارد تا به وجود خود متقاعد شود!)
آنسلم گفت که می توان
موجودی را تصور کرد که هیچ چیز بزرگ تر از
آن متصور نباشد. حتی یک بیخدا هم می تواند
چنین موجود متعالی ای را تصور کند، گرچه
وجود آن در دنیای واقعی را منکر می شود.
اما، برهان چنین ادامه می یابد که، موجودی
که در جهان واقعی نباشد، مسلماً، فاقد
کمال است. بنابراین با تناقض روبرو می
شویم، و سُک سُک، خدا وجود دارد!
داوکینز این برهان بچگانه
را به زبان مناسب اش، که همان زبان زمین
بازی کودکان است ترجمه می کند:
"باهات
شرط می بندم که می توانم ثابت کنم خدا
وجود دارد."
"شرط
می بندم که نمی توانی."
"باشه،
پس عالیِ عالیِ عالی ترین چیز ممکن را
تصور کن."
"خوب،
که چی؟"
"حالا،
این عالیِ عالیِ عالی ترین چیز راستکی
است؟ وجود دارد؟"
"نه،
فقط توی فکر من است."
"اما
اگر واقعی بود که عالی تر بود، چون چیز
عالی راستکی بهتر از خیال مسخره توی فکر
توست. پس من برایت ثابت کردم که خدا وجود
دارد. هاجاستن و واجستن، همه ی بیخداها
احمق هستن."
من در این گفتگوی کودکانه
واژه ی "احمق" را عمداً به کار بردم. خود
آنسلم آیه ی اول مزمور 14 را نقل می کند:
"احمق در دل می گوید خدایی نیست" و
گستاخانه بیخدایان فرضی اش را "احمق" می
خواند:
" بدین ترتیب، حتی احمق هم
متقاعد می شود که دست کم، امری در فهم هست
که بزرگ تر از آن متصور نیست. زیرا وقتی
او وصف آن امر را می شنود آن را در می
یابد و هر چه به فهم در آید، در فهم موجود
است و مسلم است که آن چه هیچ چیز بزرگ تر
از آن متصور نیست، نمی تواند تنها در فهم
موجود باشد. زیرا فرض کنید تنها در فهم
موجود باشد آنگاه می توان تصور کرد که در
واقعیت هم موجود باشد که بزرگ تر است."
همین نتیجه ی عظیم از چنین
دروغ پردازی منطقی نمایی، حس زیبایی
شناسانه ی مرا هم می آزارد، پس باید مراقب
باشم که از کاربرد واژگانی مثل "احمق"
اجتناب کنم. برتراند راسل (که احمق نبود)
در این مورد سخن جالبی دارد: " متقاعد شدن
به اشتباه آمیز بودن برهان هستی شناختی
آسان تر از یافتن این است که اشتباه
دقیقاً در کجا ی این برهان نهفته است.
"
قوی ترین رد کنندگان برهان
هستی شناختی را معمولاً دیوید و هیوم
(1711- 1776) و امانوئل کانت (1724- 1804)
می شمارند که البته کانت از بقیه معروف تر
است. کانت پته ی آنسلم را اینطور روی آب
ریخت که گفت این فرض که "وجود" دارای
"کمال"ی بیش از عدم وجود است، بی پایه
است. نورمن ملکم، فیلسوف آمریکایی نیز،
این نکته را چنین بیان می کند: "این که
وجود، یک کمال است بسیار عجیب و غریب می
نماید. اگر بگوییم که بهتر است خانه ی
آینده ی من عایق پوش باشد تا بی عایق، حرف
مان معنایی دارد، اما اگر بگوییم بهتر است
آن خانه موجود باشد تا اینکه موجود نباشد،
حرف مان چه معنایی دارد؟" فیلسوفی دیگر به
نام داگلاس گَسکینگ استرالیایی، همین نکته
را در "اثبات عدم وجود خدا" با طعنه بیان
می کند:
1- آفرینش جهان شگفت
انگیزترین دستاورد قابل تصور است.
2- شایستگی یک دستاورد،
حاصل (الف) کیفیت درونی آن، و (ب) توانایی
آفریننده ی آن است.
3- هرچه ناتوانی (یا
معلولیت) آفریننده ای بیشتر باشد، دستاورد
او شگفت انگیزتر است.
4- سهمگین ترین معلولیت
برای یک آفریننده، عدم وجود او می باشد.
5- بنابراین، اگر فرض کنیم
که جهان محصول یک آفریننده ی موجود است،
می توانیم آفریننده ی بزرگ تری را تصور
کنیم، که در عین عدم وجود، همه چیز را
آفریده باشد.
6- پس خدای موجود نمی
تواند بزرگ ترین خدای قابل تصور باشد،
زیرا باز خدایی متعالی تر و شگفت انگیزتر
هست که وجود ندارد.
لذا،
7- خدا وجود ندارد!
لازم به گفتن نیست که
گَسکینگ حقیقتاً عدم وجود خدا را اثبات
نکرده است. به همین ترتیب، آنسلم هم
حقیقتا وجود خدا را اثبات نکرده است. تنها
تفاوت میان شان این است که گسکینگ قصد
شوخی داشته، چرا که او دریافته بود که
پرسش از وجود یا عدم وجود خدا بزرگ تر از
آن است که بتوان آن را به مدد "تردستی
دیالکتیکی" پاسخ گفت. البته فکر نمی کنم
که استفاده ی تردستانه از وجود، به عنوان
ملاک کمال، بدترین مشکل برهان آنسلم باشد.
برهان زیبایی شناسی
در ادامه داوکینز درباره
برهان زیبایی شناسی از یک رمان مثالی می
آورد که شخصیتی با گذاشتن استرینگ کوارتت
شماره ی 15 بتهوون در آ مینور
بر روی گرامافون وجود خدا
را ثابت می کند!
داوکینز تاکید داد که گرچه
ممکن است چنین برهانی متقاعد کننده نباشد،
اما نمایانگر یک دسته برهان های عامه پسند
است. برهانی به این معروفیت، نیازی به
تشریح بیشتر ندارد. اما منطق نهفته در این
برهان هرگز مورد تدقیق قرار نگرفته است و
هرچه بیشتر در مورد آن بیاندیشید بیشتر
پوچی آن را در می یابید. مسلماً کوارتت
های آخر بتهوون شکوهمند اند. همین طور
سونت های شکسپیر. چه خدایی در کار باشد و
چه نباشد، این آثار باشکوه اند. اما این
آثار اثبات وجود خدا نیستند؛ اثبات وجود
بتهوون و شکسپیر هستند. معروف است که یک
رهبر بزرگ ارکستر گفته: "وقتی موزارت را
دارید، دیگر چه نیازی به خدا دارید؟"
داوکینز از یک تجربه خود
در یک برنامه رادویی مثال می آورد که در
این برنامه که نام آن دیسک های صحرای
برهوت بود، میهمان مجبور بود انتخاب کند
که اگر قرار باشد در یک صحرای برهوت رها
شود، چه دیسک هایی را با خود می برد. یکی
از انتخابهای داوکینز، یک اثر دینی از باخ
بود. مصاحبه گر نمی توانست بفهمد که چگونه
داوکینز بی دین، موسیقی دینی را انتخاب
کرده است! شما هم می توانید بپرسید که
چطور آدم می تواند از رمان بلندی های
بادگیر (یکی از معروف ترین رمان های تاریخ
ادبیات جهان) لذت ببرد، در حالی که می
داند کتی و هیت کلیف واقعاً هرگز وجود
نداشته اند؟!
داوکنیز تشریح می کن که
حتی بزرگ ترین هنرمندان هم باید زندگی شان
را بگردانند و به این خاطر سفارش ها را
قبول کنند. من دلیلی ندارم که در مسیحی
بودن رافائل و میکل آنژ شک کنم ( می توان
گفت مسیحیت تنها گزینه ی آن دوران بود )
اما مسیحی بودن شان تنها از سر اتفاق بود.
کلیسا به لطف ثروت بیکران اش، مهم ترین
کارفرمای هنری آن دوران بود. اگر سیر
تاریخ به گونه ای دیگر بود و سفارش نقاشی
سقف یک موزه ی علوم را به میکل آنژ می
دادند، آیا ممکن نبود که اثری به همان
شگفت انگیزی کلیسای سیستین بیافریند؟ چقدر
اندوهبار است که ما هرگز نمی توانیم
سمفونی مزوزوئیک بتهوون یا اپرای جهان
گسترنده ی موزارت را بشنویم. و چه حیف که
ما از اوراتوریوی تکامل هایدن محروم ایم –
اما این مانع لذت بردن مان از خلقت او نمی
شود. اگر این استدلال را از سوی دیگر
دنبال کنیم، چنان که همسرم با سردی به من
خاطرنشان کرد، چه می شد اگر شکسپیر مجبور
بود آثارش را به سفارش کلیسا بیآفریند؟ در
آن صورت مسلماً ما از هملت، شاه لیر و
مکبث محروم می شدیم و در عوض چه نصیب مان
می شد؟ آثاری همین قدر خیال انگیز؟ به
همین خیال باشید!اگر
برهانی منطقی باشد که وجود آثار عظیم هنری
را به وجود خدا پیوند دهد، هوادارن برهان
زیبایی شناختی این برهان پیوندی را توضیح
نکرده اند. فقط فرض گرفته اند که چنین
پیوندی بدیهی است، اما مسلماً چنین بداهتی
در کار نیست. شاید این استدلال هم صورت
دیگری از برهان آفرینش باشد: مغز
موسیقیایی شوبرت، معجزه ای باورنکردنی
است، حتی عجیب تر از چشم مهره داران. یا
شاید، به طرزی فرومایه تر، این نگرش ناشی
از نوعی حسادت نسبت به نوابغ باشد: چطور
یک انسان دیگر می تواند چنین موسیقی، شعر،
هنر زیبایی بیآفریند که من نمی توانم؟ پس
کار باید، کار خدا باشد!... |