|
خستگی روز!
رها
سعادت- ایران
طبق
معمول همیشه خیلی خسته از کار سخت روزانه
با سروضعی گرد وخاکی با چند نفر کارگر که
اکثر آنها کارگر ساختمانی هستنند به سر
جاده اصلی رسیدیم. تعداد زیادی کارگر
هستیم که روزانه باید جاده خاکی را که
بیشتر از یک کیلومتر است پیاده بریم
وبرگردیم چون هزینه کرایه این جاده خاکی
از توان پرداخت این قشر از کارگران خارج
است. مانند هر روز بیش از نیم ساعت منتظر
ماشینهای عبوری بودم و از زور خستگی به
زور روی پاهایم بند بودم. تا اینکه یک
پیکان مدل پائین سر رسید با عجله سوار شدم
و به محض سوار شدن خودم را جابجا کردم تا
بلکه تا رسیدن به شهر چرتی بزنم. بی توجه
به حرفهای مسافرین چشمهایم رابستم. یک
نفرجلو بود که سی ساله به نظر می رسید و
یک نفر دیگر که به گفته خودش شصت وپنج سال
داشت.
جوانی که سی
ساله بود از روزگار
نا امید واظهار می کرد که دیگر زندگی
فایده ایی ندارد از همه چیز احساس نا
امیدی می کرد وراننده هم گاهی حرفهای
جوان را تائید می کرد ومی گفت راست میگوید
هر چه می دویم هشتمان گرو نهمان است ومن
که از اینگونه بحثها را روزانه می بینم بی
توجه توی چرت وحال خودم بودم.
تا اینکه مرد شصت وپنج ساله که از لهجه و
ظاهر بخصوصی
(روستایی) داشت
شروع به حرف زدن کرد.
حرفهایش مرا بخود آورد. گفت پسر جان چرا
نا امید هستی .آدم باید همیشه امیدوار
باشد .من با اینکه شصت وپنج سالم است به
دنیای بهتر امید دارم و امیدوارم که دنیای
بهتر را ببینم. بعد تو با
اینکه
جوان هستی نا امیدی. نگاهی به مرد کردم .
وبعد شروع کرد دنیای بهتر را شرح دادن با
زبانی ساده و زیبا و همه فهم. که تا حال
هیچ روشنفکری ندیدم که بتواند مثل
او
توضیح دهد. به شهر رسیدیم. همگی پیاده
شدیم به مرد لبخند زدم و او هم لبخندی به
من زد. گونی لوازمش را از پشت ماشین
برداشت و داخل مردم گم شد .احساس کردم
منصور حکمت در بین مردم قدم میزند. |