|
ازدواج
اجباری
خدیجه
رزمجو، سوئد
در طول سه
سالی که در دبیرستان درس می خواندم روز
به روز با تفکرات جدیدتری آشنا میشدم و
تلاش برای رسیدن به اهدافم در زندگی بیشتر
میشد.
پاییز بود
و هوا کمی خنک. من زیاد پاییز را دوست
نداشتم. چون توی پاییز احساس دلتنگی زیادی
میکردم. یک روز که از مدرسه به خانه آمدم
مادرم گفت که قراره شب خواستگار بیاد! من
خیلی ناراحت شدم و با اینکه خیلی سعی کردم
که آنها را منصرف کنم امّا نشد. بالاخره
شب شد و آنها آمدند. تمام صحبتهاشون را
کردند بدون اینکه حتّی نظر من را بپرسند.
انگار گوسفند معامله میکردند. حالم داشت
بهم میخورد. نمی دونستم چکار باید بکنم.
آن شب گذشت و قرار گذاشتند که ما اواخر
همان سال عقد کنیم.
زندگی
برام جهنم شده بود. تلاشهای من برای منصرف
کردن خانواده ام بی فایده بود. روزها
سپری میشد و روز موعود نزدیکتر میشد و
آنها هیچ توجّهی به حرفهای من نمیکردند.
برایشان اصلاً مهم نبود که آیندۀ من چی
میشه. فقط همین برایشان مهم بود که طبق
رسومات خودشان عمل کنند ودختری 16 17 ساله
را به زور به ازدواج با شخصی مجبور کنند
که هیچی از زندگی مشترک و آدمیّت نمیفهمد.
بالاخره یک روز بهمراه خانواده ام و آن
خانواده به محلی برای مراسم رفتیم و قرار
گذاشتند که مدتی بعد هم ازدواج کنیم. در
طول مدتی که ما با هم نامزد بودیم چندین
بار تصمیم به جدا شدن گرفتم. چون از اوّل
مخالف این موضوع بودم و مرتب از او
چیزهایی میدیدم که برام قابل تحمل نبود.
اواخر
تابستان بود و من مشغول کارهای ثبت نام
دانشگاه بودم. دانشگاهی که من آنجا درس
میخواندم فاصله اش تا خانه امان زیاد بود
و بعضی مواقع بخاطر رفت وآمد مجبور میشدم
که در خوابگاه دانشگاه بمونم. در دانشگاه
با دوستان زیادی آشنا شدم. من و دو تا از
دخترهای همکلاسی با هم خیلی صمیمی شده
بودیم و اکثراً در بسیاری از کارها با هم
مشورت میکردیم و از همدیگر کمک میگرفتیم.
مدتی از شروع دوستیمان گذشته بود وچند
روزی بود که در مورد یک سری مسائل به بحث
وگفتگو نشسته بودیم و هر کسی نظرات خودش
را در مورد اینکه چه طور باید سیاست را
شناخت وسیاسی بود ،چه طور باید زندگی کرد
و چه باید کرد تا به اهدافی که میخواهیم
برسیم ، چه طور باید به دیگران کمک کرد و
از یک سری مسائل آگاه شد و چه طور باید
اهداف و نظرات خودمان را به عناوین مختلف
در دانشگاه و بین دانشجویان مطرح کنیم.
یک روز که
من به قصد انجام کاری از خانه بیرون رفته
بودم هنگام برگشتن به خانه با صحنۀ عجیبی
روبرو شدم. از سر خیابان تا در خانه تجمعی
از ماشین ایستاده بود. در حدود چند ثانیه
هزاران فکر به نظرم رسید. پیش خودم فکر
میکردم نکنه دوباره برای برادرم اتّفاقی
افتاده، نه شاید دوباره مریضی خواهرم وخیم
تر شده، نه مادرم.. و همینطور نه و
شایدهای مختلف به فکرم میرسید. نزدیک
خانه که رسیدم بی اختیار پاهایم سست شدند
ودیگه نمیتونستم حرکت کنم. دایی ام که از
دور متوجه من شد آمد و به من کمک کرد. به
خانه که نزدیکتر میشدم صداهای عجیبی به
گوشم میخورد. صداهایی که نامفهوم بودند.
از درخانه که وارد شدم جمعیّت زیادی مرتب
خودشان را میزدند و گریه میکردند و من بی
خبر از همه جا ،بی اختیار صدای مادرم
کردم. و مادرم که صدای منو شنید خودش را
به من رساند و گریه کنان من را بغل کرد و
من نمی دونستم چکار باید کنم. تمام بدنم
بی حرکت شده بود. مدام سرم گیج میرفت و
برام عجیب بود که این همه جمعیت اینجا چه
میکنند، چرا مادرم گریه میکند. یکدفعه با
صدای گریۀ آنهلیی که میگفتند بیچاره دخترش
آمد، تازه فهمیدم که این همه آدم بخاطر
پدر من آمده اند. آره برای پدر من. آخه
چرا؟ ومن مدام گریه میکردم و پدرم را
میخواستم و دیگه نفهمیدم چی شد...
چند روزی
از این موضوع گذشت و من نمیتونستم باورکنم
که پدرم را از دست دادم. و سوالی که مرتب
برای من پیش می آمد اینکه آن روز برای
پدرم چه اتّفاقی افتاده؟ بعداً فهمیدم که
آن روز، روزکاری پدرم نبوده وروز استراحتش
بوده ولی مثل اینکه از محل کارش با او
تماس گرفتتد و از پدرم خواستن که اگه
میتونه بجای کس دیگه ای آن روز را کار
کنه. پدرم همیشه موتور داشت ولی مدتی بود
ولی مدتی بود که موتورش را تحویل داده بود
و قرار بود که بزودی بازنشسته شود.
بالاخره پدرم وقتی میخواست سر کارش بره
یکی از دوستاش آن را می بینه ومیگه که من
با ماشین خودم میرسونمتون و پدرم هم قبول
میکنه. پدرم به همراه راننده و چند نفر
دیگه توی ماشین بودند ،به جایی میرسند که
مقدار زیادی روغن ریخته و راننده ناشی از
ترس محکم ترمز میکنه و ماشین چند بار دور
خودش می چرخه و میله ای از داخل ماشین به
سر پدرم میخورد وضربه مغزی میشود و همان
لحظه تمام میکند. ولی تمام سرنشینهای
دیگه ماشین همه سالم بودند. این اتّفاق
فقط چند ساعت بعد از بیرون رفتن من از
خانه افتاد. ومن همیشه خودم را مقصر
میدونم، چون شب قبلش بخاطر اجبار به
ازدواج با آن شخص با پدرم حرفم شد. و من
ناراحت از این موضوع به اتاقی رفتم و پدرم
برای اینکه بخواهد از دل من بیرون بیاورد
به اتاقم آمد و من با عصبانیت با پدرم
دعوا کردم. و وقتی فرداش آن اتّفاق افتاد
من هیچ وقت نتونستم خودم را ببخشم.
وهمیشه خودم را مقصر میدونم.
روزها می
گذشت و زندگی ما که واقعاً به طرز
وحشتناکی بهم ریخته بود روز به روز بدتر
میشد. مادرم شب و روز گریه میکرد و ما با
دیدن این وضعیت مرتب گریه و زاری میکردیم.
حدود یک سال به همین منوال گذشت ومن نمی
تونستم باور کنم که پدرم را از دست دادم.
وتا امروزمن همیشه به این فکر میکنم که
پدرم به مأموریّت رفته و یک روزی
برمیگردد.
با توجه
به ازدواج اجباری که داشتم امّا فعالیّتم
را برای بدست آوردن حقوق زنان وآزادی
وبرابری وغیره ادامه میدادم در طول این
مدت همسرم چون آدم مذهبی و خرافاتی بود
وچون تحمل کارهای من را نداشت مرتب و به
بهانه های مختلف من را اذیّت میکرد و
وحشیانه کتک میزد. همیشه پیش خودم فکر
میکردم که چرا این آدم نمیتونه درست بشینه
وحرف بزنه و اگه مشکلی داره با صحبت کردن
حلش کنه. ولی او فقط میخواست با کتک
کارهایش را پیش ببره. هر وقت میخواستم در
مورد موضوعی با آن صحبت کنم و نظرش را
بپرسم تنها کاری که میکرد اینکه داد میزد
وهمه چیز را بهم میریخت و بعد از خانه
میزد بیرون و تا چند روز خبری ازش نمیشد.
و من نمتونستم دردم را به کسی بگم .هر
کاری برای اینکه ازدست آن هیولا نجات پیدا
کنم کردم ولی نمیشد. بالاخره یک روز سر
مسئله کوچک آنقدر من را کتک زد که دیگه
توان راه رفتن نداشتم و مجبور شدم از خانه
فرار کنم. اولش تنها فکری که به نظرم
رسید این بود که خودم را یک جوری راحت
کنم ولی بعد منصرف شدم. وتصمیم گرفتم
دوباره مبارزه کنم از خانواده ام خواستم
که به من کمک کنند تا بتونم از دست این
آدم دیوانه نجات پیدا کنم. ولی او حاضر
نمیشد که از من جدا بشه و مرتب با حرفاش
اذیتم میکرد. از برادرم خواستم که خودش
کارها را درست کنه واز آنجا رفتم.
اواخر
تابستان 83 به خانۀ یکی از اقوام در
نورآباد رفتم و آنجا بود که فهمیدم روز 7
مهر قراره تظاهراتی برپا بشه و تصمیم
گرفتم که در آن تظاهرات شرکت کنم.
تظاهرات خیلی شلوغ بود و مردم از بیشتر
شهرهای اطراف آمده بودند. نیروهای سرکوبگر
به کمک نیروهای کمکی که از شیراز و کازرون
به نورآباد ملحق شده بودند وارد تظاهرات
شدند و وحشیانه تعدادی را کشتند وتعدادی
را زخمی وتعدادی راهم دستگیر کردند و من
تونستم از دست آنها فرار کنم و به خانۀ
یکی از دوستانم رفتم و چند روزی آنجا بودم
وچون از طریق دوستم فهمیدم که من را
شناسایی کردند تصمیم گرفتم از آن شهر به
شهر دیگه ای برم. اینجا بود که چون شرایط
خیلی نامناسب بود تصمیم گرفتم از کشور به
هر نحوی شده خارج شوم و خودم را به یک جای
امن برسانم. و الان حدود سه سال است که
در سوئد زندگی میکنم و هیچ وقت حاضر نیستم
به آن جهنم برگردم. |