|
یک بوگندوی
بی همتا!
معرفی
کتاب پندار خدا از داوکینز ( 4 )
سیاوش
شهابی
در
فصل سوم کتاب پندار خدا، داوکینز به نقد
برهان های اصلی مدافع وجود خدا می پردازد.
او پنج اثبات توماس آکوئیناس را مورد بحث
قرار می دهد و استدلال می کند که سه برهان
اول او در نهایت باطل است و "به هیچ وجه
معلوم نیست که بتوان با توسل به مفهوم
خدا، به طور طبیعی به این سیر قهقرایی
خاتمه داد." داوکینز پیشنهاد می کند که
برهان چهارم آکوئیناس (برهان مراتب) به
مانند ایراد بزرگی از یک "متکبر متعفن بی
همتا" احمقانه است. او برهان پنجم
آکوئیناس، برهان آفرینش را، به فصل بعدی
کتاب موکول می کند که در آن به تشریح
نظریه ی تکامل می پردازد و توسط آن برهان
آفرینش را نیز رد می کند.
توماس
آکوئیناس ( 1225 تا 1274 ) الهی دان مشهور
مسیحی قرن سیزده میلادی است که اکثر الهی
دانان و فلاسفه دینی جهان، نظرات فلسفی او
درباره فضایل سه گانه الاهى ایمان، امید و
عشق را دقیق ترین و اثرگذارترین نظریات
فلسفى در این مورد می دانند. داوکینز
درباره نظرات او می نویسد: " پنج اثباتی
که توماس آکوئیناس در قرن سیزدهم برای
وجود خدا بیان کرده، مؤید هیچ چیز نیستند
و گرچه باید در بیان این مطلب شتاب کنم،
پوچی آنها به راحتی عیان شده است. سه
برهان اول آکوئیناس تنها شیوه های مختلف
بیان مطلبی واحد هستند و می توان آنها را
با هم مشاهده کرد. همگی این برهان ها بر
پایه ی دور باطل هستند، یعنی پاسخ یک
پرسش، به پرسش دیگری منجر می شود و این
روند تا بی نهایت ادامه می ییابد."
سه برهان
اول آکوئیناس را با هم مرور می کنیم:
متحرک بی متحرک: هیچ حرکتی بدون محرکی
مقدم بر خود نیست. این امر به دور باطلی
می انجامد، که تنها راه گریز از آن، فرض
وجود خداست. ما کسی را که نخستین حرکت
را ایجاد کرده خدا می نامیم. علت
نامعلول: هیچ چیز معلول خودش نیست. هر
معلولی علتی مقدم بر خود دارد، و باز هم
به دور باطلی می رسیم، که برای ختم آن
ناچاریم علت اولایی فرض کنیم، که همان خدا
باشد. برهان کیهان شناختی: باید
زمانی بوده باشد که در آن اشیای فیزیکی
وجود نداشته اند. اما چون اکنون اشیای
فیزیکی وجود دارند، پس باید امری
غیرفیزیکی آنها را به وجود آورده باشد، که
آن امر همانا خداست.
داوکینز
هرسه این برهان ها را بر پایه ی ایده ی
دور باطل می داند. چرخشی که خدا برای
خاتمه دادن به نادرستی آن احضار می شود.
همگی بر این فرض کاملاً ناموجه استوارند
که خود خدا محفوظ از چرخش است که البته
حتی اگر این نظر تجملاتی مشکوک را بپذیریم
و وجود خاتمه دهنده ای را برای این دور
باطل فرض بگیریم و آن را خدا بنامیم، چون
به هر حال به نامی نیاز داریم، مطلقاً هیچ
دلیلی نداریم که آن موجود، واجد صفاتی
باشد که معمولاً به خدا نسبت می دهند!
صفاتی
مانند قادرمطلق بودن (همه توانی)، عالم
مطلق بودن (همه دانی)، الاهیت و خالقیت.
بگذریم از خصلتهای انسان واری مثل اجابت
دعاها، بخشایش گناهان و علم به ما فی
الصدور. در ضمن، این نکته هم از نظرمنطق
دانان پوشیده نمانده که همه دانی و همه
توانی منطقاً با هم جور در نمی آیند. اگر
خدا عالم مطلق است، باید از پیش بداند که
چطور به مدد قادر مطلق بودنش، در سیر
تاریخ دخالت کند. اما این بدان معناست که
نمی تواند نظرش را درباره ی مداخلات خود
تغییر دهد، پس خدا، قادر مطلق نیست!
به بحث
دور باطل و بیهوده بودن فرض وجود خدا برای
شکستن این چرخش بر می گردیم. به صرفه تر
آن است که فرض کنیم که مثلاً یک "تکینگی
بیگ بنگ" ( نظریه انفجار بزرگی که منجر به
پیداش عالم هستی شده است )، یا مفهوم
فیزیکی دیگری که هنوز برایمان ناشناخته
است را باعث رد نظریه این دور باطل
بدانیم. خدا خواندن این دورشکن، در بهترین
حالت بی فایده است و در بدترین حالت به
طرز مهلکی گمراه کننده.
البته
داوکینز پایان بعضی دورها را طبیعی می
داند و برای درک این مطلب مثال جالبی می
زند: " دانشمندان قدیم از خود می پرسیدند
که اگر ماده ای، گیریم طلا را به ریزترین
اجزای ممکن آن بشکافیم چه بر سر آن می
آید؟ چرا نتوانیم باز هر یک از آن خرده
ها را به دو نیم کنیم و تکه ای باز هم
کوچکتر از طلا بسازیم؟ در این صورت،
مسلماً این دور با رسیدن به اتم پایان می
یابد. کوچک ترین ذره ی طلا، هسته اتمی است
که دقیقاً از هفتاد و نه پروتون و قدری
بیشتر نوترون تشکیل شده است، که هفتاد و
نه الکترون نیز به دور آن می پرخند. اگر
طلا را باز هم بیش از یک اتم واحد
بشکافیم، نتیجه هرچه باشد، دیگر طلا نیست.
این جور دورها طبیعتا به اتم ختم می شوند.
اما اصلاً معلوم نیست که ختم طبیعی دور
آکوئیناسی، خدا باشد. البته، چنان که بعدا
خواهیم دید، این بیان ملایمی است. فعلاً
بگذارید فهرست اثبات های آکوئیناس را پی
گیریم.
برهان
مراتب وجود:
توجه داریم که امور عالم با هم فرق دارند.
گیریم، مراتبی از الوهیت یا کمال در اشیاء
هست. اما ما این مراتب را تنها با مقایسه
شان با یک حداکثر دریافت می کنیم. انسان
ها هم می توانند خوب باشند و هم بد، پس
حداکثر خوبی نمی تواند درون ما باشد. لذا
باید حداکثر دیگری باشد تا معیار کمال
قرار گیرد، و آن حداکثر را خدا می نامیم.
در اینجا
داوکینز این سوال را طرح می کند که آیا
اصلا این یک برهان است؟ و پاسخی بد بو به
این سوال می دهد:" به همین ترتیب می
توانید بگویید که بوگندویی مردم با هم فرق
می کند، اما فقط هنگامی می توانیم
بوگندویی مردم را با هم مقایسه کنیم که یک
معیار حداکثر، یا کمال بوگندویی، موجود
باشد. پس باید یک بوگندوی سرآمد بی همتا
باشد، که خدایش می خوانیم. می توانید هر
صفت دیگری را هم که دوست دارید جایگزین
کنید و به نتیجه ای همین قدر احمقانه
برسید. "
برهان
غایت شناختی، یا برهان آفرینش:
امور جهان، به ویژه موجودات زنده، چنان
اند که طراحی شده می نمایند. و هیچ چیز
طراحی شده ای را نمی شناسیم، مگر اینکه
طراحی داشته باشد. بنابراین باید طراحی در
جهان باشد، که خدایش می خوانیم. مثال خود
آکوئیناس، تیری بود از چله ی کمان رها شده
و هدفی را آماج گرفته، اما موشک های ضد
موشک گرماجوی امروزی بهتر گویای مقصود او
هستند.
امروزه
برهان آفرینش تنها برهانی است که هنوز
رواج و مقبولیت دارد و به نظر بسیاری این
برهان حریف را ضربه فنی می کند. داروین
جوان هم تحت تأثیر این برهان قرار گرفته
بود. او این برهان را دوره ی لیسانس اش
در کمبریج در کتاب الاهیات طبیعی ویلیام
پالی خواند. از بخت بد پالی، عاقبت داروین
سالمند این برهان را ضربه فنی کرد!
شاید هیچ
گاه یک باور مقبول عام این چنین با
استدلالی هوشمندانه نابود نشده باشد که
چارلز داروین برهان آفرینش را نابود کرد.
این نابودی کاملاً غیرمنتظره بود. به لطف
داروین، دیگر درست نیست که بگوییم هرچه که
نزد ما طراحی شده به نظر می رسد، طراحی
دارد. تکامل توسط انتخاب طبیعی، تمثال
عالی طراحی است، که به بلندای شگرف
پیچیدگی و برازندگی راه می برد و از جمله
این نمودهای طرح وارگی، شبکه های عصبی
هستند که حتی در فروتنانه ترین صورت
هایشان نشانگر رفتار هدف جویانه اند. حتی
شبکه ی عصبی یک پشه ی ناقابل هم بیش از
آنکه شبیه یک تیر پرتاب شده به سوی هدف
باشد، به موشک های گرماجوی پیشرفته می
ماند.
در ادامه
این فصل، داوکینز برهان هستی شناسی (
برهان وجودی، برهان واجب الوجود ) آنسلم
قدیس را به زبان کوچه و بازاری برمی
گرداند و اساساً با اتکا به همان ایراد
کلاسیک کانت، این برهان را نیز رد می کند.
او برهان زیبایی را هم با این استدلال که
این برهان توسط مدافعانش تصریح و تدقیق
نشده رد می کند. درباره برهان تجربه ی
شخصی نیز، داوکینز یادآور می شود که برخی
از این تجارب ناشی از توهمات اند و چه بسا
همگی زاده پندار باشند. در مورد برهان
اعجاز انجیل، او معتقد است که انجیل ها
افسانه های باستانی هستند. درباره ی برهان
دانشمندان دیندار خاطرنشان می کند که چنین
دانشمندانی در اقلیت هستند. در نقد برهان
قمارباز پاسکال، او این فرض را به چالش می
گیرد که کسی ایمان بیاورد و خدا هم او را
به صرف ایمانش پاداش دهد و نه به خاطر
فضایل یا حقیقت جویی او.
داوکینز
در آخر می پرسد: "آیا خدا نباید شکاکیت
شجاعانه راسل را بیش از قمار بازی منفعت
طلبانه پاسکال ارج نهد؟" و در پایان فصل،
داوکینز به برهان های اثباتی می پردازد که
کسانی مانند استفن آنوین پیش می نهند و
دلیل می آورد که این برهان ها نعل وارونه
می زنند. هفته آینده، بیشتر درباره این
برهان ها صحبت خواهیم کرد. |