|
ناسیونالیسم و فکر جوان!
کامران
روشن، ایران
چند سوال مشابه ای
که نشریه شهروند از احزاب و
سازمانهای مختلف
اپوزیسیون ایرانی پرسیده،
فرصت
خوبی است که تفاوتهای فکری و
همچنین شباهت
هایی
که سبب میشود که در حالی که
بسیاری از احزاب متفرق هستند ولی
آنها را در یک جنبش
بخوانیم لمس نماییم. به ویژه در
اخرین شماره ای که منتشر شد
سوالاتی از مصطفی صابر
از حزب
کمونیست کارگری و بهمن زاهدی
گلپایگانی از حزب مشروطه صورت
گرفت که به خوبی
تفاوتهای جنبش ما
را نشان داد.
فکر میکنم اگر هر
ناظر بی طرفی به مقایسه صادقانه
بپردازد متوجه میشود که چه کسی
در جواب دهی به این سوالات مشابه
نمایندگی آزادی و برابری و
سکولاریسم و رفاه را برعهده
گرفته و چه کسی پشت سر
جنبشهای ارتجاعی قرار میگیرد و
خواستهایی چون آزادی و برابری
را به نام استقلال
و تمامیت ارضی قربانی می کند.
برای نویسنده حزب مشروطه آنچه
اهمیت
بسیار
دارد تمامیت ارضی و حفظ استقلال
کشور است. خود همان ابتدا وظیفه
اصلی خود را
لو میدهد: " دفاع از ایران و
تمامییت ارضی آن به نظر ما نخستین
وظیفه مردمی است که خود را ایرانی
می دانند و
میهن
خود
را
سرافراز و آزاد می
خواهند."
نویسنده حزب
مشروطه از همین رو است
که
اعلام میدارد دفاع از تمامیت ارضی
انچنان مهم است که طبق سند مهم
این حزب " در
هر
وضعی و به هر قیمتی از ان دفاع
خواهد نمود". وقتی به این سند
مهم و صد البته
ناموسی نگاهی بیندازیم متوجه
میشویم که خیلی چیزها میتوانند در
برابر این
تمامیت
با ایستند و در واقع باید
فدای منافع تمامیت ارضی، و یا
استقلال بشوند. از خود مردم
بگیرید که ممکن است با این مساله
مشکل داشته باشند و چه
مکتبهایی چون سوسیالیسم و
خواستهایی چون ازادی و .... چه
بسا این که میگویند "در
هر
وضعیتی از تمامیت ارضی دفاع
میکنند" ما را به این رهنمون
میکند که در
این
راه
حتی به
خدمت خود جمهوری اسلامی و یا
آمریکا در بیایند. اینجا است
ناسیونالیسم. در خدمت ارتجاع در
می اید.این فرعی دانستن و فنا
کردن
حقوق
ابتدایی انسان و خدمت به ارتجاع
در "صورت نیاز و صلاحدید منافع
ناسیونالیستها" که تعریف و
تبییینی از شعر مورد علاقه شان
"چون
ایران
مباشد تن من مباد " است نشان
دهنده ارتجاعی بودن این جنبش و
عقب ماندگی است
که
هنوز بدان مفتخرند. برای سران حزب
مشروطه ارزش ابتدایی خاک
ایران
است و بس. نفی هرگونه "حقوق ملی
دیگران ملیتها"و حتی نفی
"ملیتهای گوناگون"
و
تحمیل اراده شونیستی فارس بر
تمام کسانی که در این خاک متولد
شده اند از خصوصیات
ویژه
ای است که از ان پیروی میکنند و
دیگران را مجبور به قبول آن
خواهند کرد. برای
شوونیستها همه چیز از قبل حکم
خورده است. برای انها
انسانها ارزشی کمتر از محل
تولد
خویش و خاکی دارند که شاید خود در
انتخابش کمترین تاثیر ی را داشته
اند. مسول
حزب
مشروطه حکم خود را میدهد "فارسی
زبان مشترک و ملی و تاریخی همه
ایرانیان است، به
هیچ
قوم خاصی تعلق ندارد و همه در آن
سهم داشته اند و جای مهم آن باید
همواره در
نظر
باشد.
"
مسول حزب مشروطه
اینجا خود اعتراف
میکند
که زبان فارسی به هیچ قومی تعلقی
ندارد. مشخص نیست چرا حکم صادر
مینماید که
همه
باید در ان سهم داشته باشند؟
البته ناگفته نماند که بسیاری از
همین ایرانیان
به
دلیل عدم میل به خوانش زبان
فارسی و عدم تمرکز در این زبان
نتواستند حتی
تحصیلات خود را ادامه بدهند و
مشخص نیست چرا باید به عنوان زبان
مشترک و رسمی
اعلام
گردد؟ برای یک ناسیونالیست
اختیار و میل جای چندانی ندارد.
او امده است که
انسانها را با مرزی که دارند
نمایان نماید و و ده فرمان اولیه
که برای زیستن در
ان مهم
است را ذکر نماید. برای همین است
که به مانند رضا خان "حکم میدهم"
صادر
مینماید که 1 دفاع از ملیت به هر
قیمتی 2 دفاع از تمامیت در هر
وضعی 3 جاگیری زبان
فارسی
به همه از هر قوم و شهری 4......
حزب مشروطه همینها را پشت هم به
رو میاورد
تا
نشان دهد هم به فرامین
دیکتاتوری ناسیونالیسم ایرانی
آریا مهری همچنان
پایبند
مانده و هم حاضر است زیر تمام
بدیهیات هم برهم بزند. به طوری که
به جای انکه بگوید "ایده لوژی ما
ازاد منشی و حقوق بشر و
دموکراسی
است" باید بگوید ایده لوژی
ما حفظ تمامیت ارضی و دفاع از
میهن در هر
شرایطی است ..
این بی حرمتی و بی
ارزش خواندن جان انسان در
برابر
خاک و نژاد را مارکس در نقد فلسفه
هگل به زیبایی تفسیر میکندکه به
راستی
حال و
وضغعیت جایی که زندگی میکنیم را
نشان میدهد: "چه منظره ای !
جامعه در حال تجزیه
بی
پایان به انواع نژادهایی ست که با
کینه های حقیر ، وجدانهای معذب و
حقارتهای
ددمنشانه در ستیز با هم اند ؛
درست به خاطر همین رفتار دوپهلو و
سرشار از بدگمانی
این
نژادهابا یکدیگر است که
فرمانروایانشان با همه آنان بدون
استثنا ، گرچه با
تشریفات مختلف ، چون اشخاصی رفتار
می کنند که وجودشان از سر لطف به
آنان ارزانی شده
است".
ناسیونالیسم عظمت
طلب ایرانی بعد از
انکه
مشخص کرد دفاع از تمامیت ارضی به
هر قیمت و هر وضعی از همان
ابتدا به ما
نشان
خواهند داد که در مورد جنگ
احتمالی ایران و امریکا برای
دفاع از این امر
دو
گزینه دارند که هردو ارتجاعی است.
گزینه اول طرفداری از حمله
امریکا و دومی
طرفداری ازجمهوری اسلامی.
در حال حاضر به
قول مسول حزب مشروطه
به
بهانه اینکه همه اقدامات خطرناک
امروز ناشی از اقدامات جمهوری
اسلامی است ضمن
انکه
تمام جنگ طلبیها و قلدر مابیهای
دولت امریکا را نفی میکنند ,
تحریم اقتصادی
و
تهدیدات نظامی را از بزرگترین
مصیبتهای امروز جامعه ایران است
را تایید میکند
حاضر
است ناگهان چرخشی صد و هشتاد
درجه بزند و در هنگامه جنگ به قول
داریوش همایون
پشت سر
جمهوری اسلامی باشد . وقتی به
قول مسول حزب مشروطه "مهمترین
ارزش حفظ
یگانگی
ملی و تمامیت ارضی باشد" هرچه
ممکن است پیش بیاید جز انکه
حقوق انسانی محترم
شمرده
شود. خوانش دوباره تاریخ و سیر
جنایات طولانی شاهان و
ناسیونالیسم در
قدرت به بهانه همین "مهمترین
ارزش" در اذربایجان و خوزستان و
مناطق مرزی واعدام و
دربند
کشیدن گروه های چپ و هرکس و
گروهی که مخالف این ارزش حقیرانه
بوده هار
بودن و توحش این
جنبش را نشان داده.
عجبا که حزب
مشروطه که ادعا میکند از منظر
اندیشه
"بسیار جوان" است! هنوز در قدیمی
ترین و البته ارتجاعی ترین
شعارها را از
اندیشه
های جوان خویش پاک ننموده. مشخص
نیست یکی از خود همینها تاکنون
به این سوال
جواب
داده که وقتی مهمترین ارزش
"یگانگی ملی و تمامیت ارضی باشد"
آیا این به شخصیت
و
کرامت انسانی و یا حقوق بدیهی
چون ازادی و رفاه لطمه نمیزند؟
آیا یگانگی ملی در
پروسه
ای که طی میکند همچون اقدامات
اخیر از دیکتاتوری دفاع
نمینماید؟ صد البته
نباید
چنین سوالهایی نیز بشود. برای
ناسیونالیسم ایرانی این مهمترین
ارزش به هر
قیمت و
در هر وضعیتی است. چه منطقی باشد
و چه نباشد!!!! مساله مساله
ناموسی است. مانند
این
میماند که از فردی بپرسند چرا
خواهر خودت را به بهانه اینکه او
را با فردی
دیدی
کتک میزنی؟ او به جای جواب دادن
میگوید مساله ناموسی است. و وقتی
پای حیثیت
خانوادگی در میان باشد دیگر
منطق و شخصیت ارزشی ندارد.
مسول حزب مشروطه نیز در قامت همان
براداران غیرتی و بی منطق باید
جای
بگیرد.
مساله اینجاست که
حزب مشروطه در همین پرسش و
پاسخها به تنها
چیزی
که مشابه هستند یک جریان بی منطق
و وطن پرست است . مسول حزب
مشروطه با وجود
انکه
خیلی سعی میکند بگوید حزبش جوان
است اما کاری برای این امر
نمیکند. حرف و سخنی
که
نشان دهد نسل جوان ایرانی این
حزب وارشهایش ارزویش است را نشان
نمیدهد. در حالی
که
جمهوری اسلامی امروزه انرزی هسته
ای را مهم تر از نان شب میداند.
ایشان تکنولوژی
دیجیتالی
را مهمتر از انرژی هسته ای
میداند. گویی برای بورژوازی هیچ
چیزی جز
استفاده از فناوریهایی که بیشتر
از انکه به نفع اکثریت جامعه
باشد به نفع اقلیت
خودشان
است مهمتر نیست . مهمترین نیازی
که مسول حزب مشروطه حس میکند این
است که حس
میکند
جمهوری اسلامی نه شایستگی و نه
توانایی کسب قدرت را دارد. درد
جمهوری اسلامی
را
اقایان حزب مشروطه میدانند. انها
اگر بر حکومت ایران سوار بودند
مهم ترین کار
را بعد
"یگانگی ملی و حفظ تمامیت ارضی"
بر تکنولوژی دیجیتالی میدادند که
امروز
نیازش نه تنها از ازادی و برابری
و رفاه که از انرزی هسته ای
نیز مهمتراست! اینجا
ابدا
قصد ندارم "تکنولوژی" و دیجیتال"
را به سخره بگیرم. اما مساله
اینجاست که اینها
نه مهم
ترین نیاز جامعه هستند و نه وقتی
ناسوینالیسم حاکم شود نیاز
اکثریت جامعه
را دوا
میکند. مگر امروز که در عصر
اینترنت هستیم بیشتر از ما خود
حکومت و اقلیت
سرمایه
دار از ان استفاده نیمکنند؟ این
که تکنو لوژی دیجیتالی مهم تر
است یا انرژی
هسته
ای به واقعه نه دردی دوا میکند
ونه مهم هستند تا هنگامی که این
در خدمت
اکثریت
جامعه نباشد و اقلیتی که با
شعارهایی چون "انرژی هسته ای حق
مسلم ماست" و
یا
تکنولوژی دیجیتالی حق مسلم ماست"
هم حقوق بسیاری رااز مردم سلب
نمایند و هم انرا
در
خدمت خویش به کار ببندند به
راستی چه چیزی میتواند به ما
هدیه
بدهد. اگر این طور است و جوانان
به این شعارها قناعت میکنند به
همین انرژی
هسته
ای اکتفا میکنند. و نیازی نیست
به تحلیلهای کارشناسی افرادی مثل
این مسئول
حزب
مشروطه گوش دهند که کارشناسانه
تحلیل میدهند تکنولوژی دیجیتالی
مهمتر از انرژی هسته
ای
است. انچه جوانان ایرانی
میخواهند در درجه اول نان و
ازادی برای همه است. هیچ
چیزی
مهم تر از حقوق انسان و آزادی و
برابر ی نیست. جامعه ای که
مهمترین ارزشش را انسان قرار
بدهد
و تمام نیازهای امروزه بشری
جهان را در خدمت همه مردم بداند
میتواند خود
را
محبوب در بین نسلی بداند که دیگر
از شعارهای اقلیت استثمارگر
خسته شده
است.
البته مسول حزب
مشروطه بعد از معرفی مهمترین
ارزشها و تحلیهای
گوناگون در فرصتی که سوالها بدست
امده سعی کرده گوشه هایی از
افتخارات حزب خویش
را
معرفی نمایند.همان قدر که نویسنده
حزب کمونیست کارگری حزب خود را
اولین حزبی
میداند
که مخالف اعدام و شکنجه بوده مسول
حزب مشروطه که البته نمیتواند
برای
ساواکیهای سابق ودولت شانشاهی
چنین افتخاراتی بتراشد مجبور است
حقیرترین عملکردها
را به
عنوان ارزش و فضیلت برشمارد. به
طوری که در این چنین اقداماتی خود
را
اولین میدانند.
"حزب مشروطه ایران
از روز تاسیس خود در سال 1994
فضای گفتمان
سیاسی
سالم و بدون "خشونت را برای اولین
بار در تاریخ سیاسی کشور سنت خود
کرده است
.
برای
همسوئی در مبارزه دست ما همیشه
بسوی دگراندیشان دراز بوده است.
برای بوجود
آوردن
نظامی کثرتگرا ارتباط مستقیم با
دگر اند
یشان و
توافق بر سر
اصول
با آنها از بهترین هاست. ولی
آمادگی حزب برای همدائی با
دگراندیشان تا کنون بی
پاسخ
مانده است".
فرق این اول بودن
با ان که
حزب
کمونیست کارگری میگوید زمین تا
اسمان است. کمونیستهای کارگری با
اعلام اینکه
با
اعدام و شکنجه مخالف است قدم
مهمی در ایجاد حرمت شخصیت
انسانی انجام
داد.اولین جریانی که سکولاریسم در
برنامه خوش بود و ازادی بی قید
وشرط را برنامه
خویش
قرار داد اتحاد مبارزان کمونیست
بود که اینها انقدر مهم است که
افتخار کردن
به ان
را میتوان همیشه فریاد زد و اما
بیاییم اولین کاری که حزب مشروطه
کرد را
نگاهی
بیندازیم. انها مبارزه را جای
انکه در میان توده ها و طبقات
اجتماعی ببیننند وارونه در میان
دگر
اندیشان میبینند. این دگر اندیشان
البته متعلق به جبهه عظیمی از
اسلام گرایان
و یا
همان روشنفکران دینی
به همراه هواخواهان پادشاهی
هستند که زمانی دگر
اندیشان را زندانی میکردند و بعد
انکه خود از قدرت خارج شدند به
قول مسول حزب
مشروطه
به این فکر افتادند که واژه دگر
اندیش را به زبان فارسی بدهند. و
اکنون به
این
نتیجه رسیده اند که "گفتمان
سیاسی" با انها و توافق بر سر
اصول با انها از
مهمترین ویژگیهای رهبری حزب
مشروطه است. اینها مبارزه سیاسی
را از تز حجاریان به تز
چانه
زنی با پایین و فشار بدون خشونت
تعدیل نموده اند که البته هیچگاه
نتوانسته
هیچگونه حرکت مثبتی را ایجاد
نماید. به طوری که خود هم از این
امر شاکیند. به نظر
میرسد
حزب مشروطه تنها چیزی که از خود
به یادگار گذاشته تاریخی است که
بتواند از
روی ان
فریاد و فغان سر دهد. تاریخ بی
افتخار ناسیونالیسم ایرانی که
برای خودشان
فضیلت
محسوب میشود. انهاجز تکرار همین
تاریخ و بازگشت به دوره کورش و
داریوش چیز
دیگری
ندارند که برجا بگذارند هرچند خود
ادعا میکنند که میخواهند با
اروپا و
امریکای شمالی مقایسه شود. اما
وقتی "مهمترین ارزش"انها را
بخوانیم. ویا بزرگترین
شعارشان را بشنویم و یا
"بزرگترین کارشان" را مشاهده
نماییم متوجه میشویم که حتی
توانایی رسیدن کشوری مثل مصر و
پاکستان هم ندارند...
|