|
برای حزب!
یلدا یلدا،
تهران
متاسفانه مجبور شدم زود بزرگ بشم.
طوريكه راحت درگير مسائل بزرگترها
مي شدم و با من بزرگونه حرف
ميزدن. و زود اطرافم رو شناختم.
زود ياد گرفتم حرف بزنم و بنويسم
و خيلي زود همه ظاهر كودكانه من
رو ناديده گرفتن. پس تونستم به
بحث هاي آدم بزرگها گوش بدم و
ايده بگيرم سوال كنم و يا به
سوالهاي خودم جواب بدم. ولي اين
همه سوال راجع به آزادي و فقر،
برابري و دين و جنسيت، حكومت و
جايگاه اجتماعي سير زندگي
اطرافيانم تو سر من بود كه شايد
نميگذاشت زندگي نه چندان عادي
خودم رو عادي ادامه بدم.
من بزرگ شدم و تو همه ي اين
سالهاي بزرگ شدنم دنبال راهم مي
گشتم. مدام تو خونه ، بين دوستام
و مدرسه بحث مي كردم. من روي
پاهام مي ايستادم و از آدمها و
زندگي دفاع مي كردم. ولي هنوز
اسير بودم. اسير چيزهايي كه
ناخودآگاه از بستر جامعه جذب مي
كردم و يا مجبور بودم بپذيرم.
ولي كلي ايده تو مغزم جولون مي
داد كه خام بود. بايد پردازش
ميشدن و هر كدوم سر جاشون قرار مي
گرفتن. تا من راهم رو بسازم. تا
جاييكه درحاليكه همه براي دانشگاه
آماده ميشدن من بي اهميت به
انتظار ديگران دنبال راهم مي
گشتم.
هر چقدر هم جلو مي رفتم كم تر
نتيجه مي گرفتم. بچه هاي همسن و
سال من همه درگير مسائل فكري من
نبودن و من هم نبايد انتظار
ميداشتم كه مرحله اي رو كه من توش
دست و پا مي زنم رو درك كنن. يا
همراه من مثل من طي كنن.
من از اطرافم جواب نمي گرفتم.
اصلاح طلب ها و عدم تمايزشون با
حكومتي كه ازش متنفر بودم يا
سلطنت طلب ها با فانتزي هاي مسخره
اي كه ارائه ميدادن پايه هاشون به
نظرم مي لنگيد. من دنبال راه
خودم مي گشتم يه راه نو و بدون
الگو و ايدئولوژي محدود كننده
راهي كه پويايي لازم رو داشته
باشه. پيشرفته باشه و از پيشرفت
استقبال كنه. تا اينكه با دوستي
آشنا شدم كه حكك رو به من معرفي
كرد.
كمونيست ها !؟ آدمهايي كه خيلي
دور بودن. آدمهايي كه هر وقت
پدرم در موردشون صحبت مي كرد نيمه
كاره مي موندن. من سعي مي كردم
تحليلشون كنم. تجربه هاي برپايي
كمونيسم رو در نظر مي گرفتم. حتي
تحقيق كلاسيم رو در مورد
سوسياليسم ارائه دادم. ولي پرونده
ش بسته نميشد. چون در حقيقت
تعريفي نداشتم ازش.
بعد از رفتن به دانشگاه تمام
برنامه هاي من شروع شد ، تمام
ارتباطاتم رو بايد سازماندهي مي
كردم ، چيزها و آدمهايي رو كه
نميشناختم رو بايد كشف مي كردم.
اينجا بود كه من به بن بست رسيدم
!! من وارد جامعه اي شده بودم كه
از دور بهش نگاه كرده بودم. حالا
لمسش مي كردم و در درون خودم دردي
رو داشتم كه به همه ي زواياي
جامعه برمي گشت. من هر مشكلي رو
كه باهاش برخورد داشتم رو پيگيري
مي كردم ، حتي علت مسائل
خانوادگيم و رفتارهاي خودم و
اطرافيانم رو تو بن جامعه پيدا مي
كردم. پس پايه هايي كه من روش
ايستاده بودم بايد عوض مي شدن
وگرنه من و تمام آدمهايي كه روشون
بودم ميفتاديم. و من اين رو نمي
خواستم.
من وقت نداشتم پس خيلي زود به
مهران محبوبي كه برام لينك مي
فرستاد پي ام دادم و اون براي
اولين بار حرفهايي رو زد كه پايه
هاي اجتماعي مورد علاقه م رو
نشونم ميداد. پيش زمينه ي ذهني
من با حرفهاي مهران مرتب ميشد و
حس كردم كه كمونيسم تعريفي داره
كه بايد ارائه بشه به من. به
خاطر همين به نشريه سر زدم اتفاقا
اون موقع هم بچه ها از گذشته
خودشون و چگونگي آشناييشون مي
نوشتن و من با ديدن حرفهاي اونها
در كنار خودم حسشون مي كردم .
علاوه بر نشريه اخبار فعاليت هاي
حزب به من نشون مي داد كه ادمها
اينجا توانايي شناسايي اصول پايه
اي يك جامعه ي انساني و راه رسيدن
به اونهارو دارن . مسيري رو پيدا
كردم كه توش بندها ي اجتماعي و در
نتيجه فردي از دست و پاي انسانها
باز شده بود. طوريكه آدمها مي
تونن اززندگي، تنها فرصتي كه دارن
نهايت لذت رو ببرن واين خيلي مهم
بود. سير زندگي امروزي آدمها با
اين همه تغيير اطرافمون من رو
آزرده مي كرد يه مسير مشخص كه
براي هر طبقه كشيده شده و حرفهايي
كه ديكته شده و ادمهايي كه از
فرصت خودشون براي داشتن لحظه هاي
زيبا خبر ندارن . اين برام واقعا
غم انگيز بود.
راستش رو بخواي من هميشه از حزبيت
مي ترسيدم. البته حزبيت در چپ
معنا پيدا مي كرد. ولي چرا مي
ترسيدم؟ حس اينكه حزبيت با يه
ايدئولوژي دست و پاي تورو مي بنده
و تفكرت رو از پويا بودن و اصلاح
پذير بودن منع مي كنه، يا اينكه
تورو محدود ميكنه ، اينكه فرد در
حزب ارزشي نداره، من رو
ميترسوند. ولي به حزبي پا گذاشتم
كه همه ي ابعاد وجود انسان رو در
نظر مي گيره و آدمها احساس ميكنن
توش زنده هستن. حزبي كه در كنار
اتحاد جمعي براي تك تك افراد تفكر
و كاراكتر خاص در نظر مي گيره.
حزبي كه اعضاي خودش رو ارزش گذاري
نميكنه و همه ي ما آزاد هستيم كه
عقايد خودمون رو توش بروز بديم.
و درست و غلط بودن اونها رو محك
بزنيم. و به نظرم اين باعث رشد
فردي و در نتيجه رشد جمعي در حزب
ميشه .
همه ي ما براي آرمان هاي مشترك
كنار هم هستيم و گوشه هاي ذهن
خودمون رو با هم در ميون ميذاريم
تا به تفكر كارآمدتر دست پيدا
كنيم. و اين براي من زيبا بود كه
صرف نظر از اينكه تو جزء كدوم
طبقه و قشر از جامعه هستي مي توني
با داشتن خواسته هاي انساني عضو
اين حزب بشي و در حد توانت فعاليت
كني. وقتي قدم برمي داري حس مي
كني تنها نيستي و هماهنگ با
آدمهايي هستي كه مي خوان با
قدمهاشون جامعه رو تكون بدن. و
از همه مهم تر انسانهايي كه
اطرافت مي بيني خيلي راحت ممكنه
تو اين راه با تو همقدم بشن و
خواستار خواسته هاي جامعه ي
انساني اي كه حزب براي رسيدن به
اون تلاش مي كنه. و اين اعتقاد
با خوندن يك دنياي بهتر تو من
تقويت شد.
اين نا محدودي و پايه اي بودن
خواسته هاي حزب كه انسان رو به نو
گرايي و تفكري آزاد و خارج از جبر
جامعه دعوت مي كنه و اصول دست و
پاگير رو حذف كرده و به انسان مي
پردازه باعث ميشه همه ي انسانها
خودشون بتونن خودشون رو جزيي از
اون ببينن.
يه نقطه ي قوت ديگه وجود داشتن
روابطيه كه مي تونه من رو به جايي
كه مي خوام برسم نزديك كنه. و
نكته ي جالب به نظرم اينه كه شكاف
بين نسلها اين جا كمتر معنا پيدا
مي كنه و من مي تونم برخلاف اطراف
خودم از لحاظ عقايد و اطلاعات سير
صعودي در بزرگترهاي حزب ببينم و
من اين رو دوست دارم. نكته ي
ديگه اينكه برخلاف خيلي از جريان
ها چيزي مقدس تلقي نميشه و در
نتيجه انسانها حق آزاد فكر كردن
رو به دست ميارن.
وقتي آدم ميخواد شروع كنه به گفتن
خيلي سخته و وقتي مي خواي تمومش
كني هم تموم نميشه. شايد چون
حرفها خيلي زياده ، به نظرم اگر
همين جا تمومش كنم بهتر. باشه پس
همين جا تموم.
|