|
دین: یک کجروی تصادفی!!
معرفی کتاب پندار خدا از داوکینز
(۷)
سیاوش شهابی
همانطور که در قسمت قبل دیدیم، در
فصل پنجم از کتاب پندار خدا،
داوکینز به بحث ریشه های دین و به
این پرسش می پردازد که چرا ادیان
در همه ی فرهنگ های بشری وجود
دارند. او حامی "این نظریه که دین
یک محصول جانبی تصادفی – یک کجروی
در چیزی سودمند بوده" است و گمان
می کند که چه بسا نظریه ی 'مم
ها'، و به ویژه استعداد آدمیان
برای پذیرش مِم های دینی، بتواند
توضیح دهد که چرا دین می تواند
مانند "ویروس ذهنی" چنین در میان
جوامع شایع شود.
داوکینز در این خصوص می نویسد: من
از جمله ی شمار فزاینده ی زیست
شناسانی هستم که دین را یک محصول
فرعی از چیزی دیگرمی دانند. در
حالت عام تر، به اعتقاد من هنگامی
که ما درباره ی ارزش بقای داروینی
می اندیشیم، باید "فرعی فکر
کنیم". وقتی در مورد ارزش بقای
چیزی می پرسیم، ممکن است پرسش مان
بر خطا باشد. شاید لازم باشد تا
پرسش را به نحو مناسب تری
بازنویسی کنیم. چه بسا موضوع
مورد علاقه ی ما (در اینجا، دین)
فی نفسه ارزش بقای مستقیمی نداشته
باشد، بلکه محصوف فرعی چیز دیگری
باشد که آن چیز ارزش بقا دارد.
فکر می کنم خوب است با ذکر یک
مثال از حیطه ی تخصصی خودم، یعنی
رفتارشناسی جانوری، این نکته را
تشریح کنم.
شب پره ها به سمت شعله ی شمع
پرواز می کنند، و این رفتارشان
تصادفی نمی نماید. آنها راه شان
را کج می کنند تا در شعله ای
بسوزند که انگار فرا می خواندشان.
ممکن است این پدیده را "رفتار
خود-ویرانگر" بخوانیم و تحت این
عنوان، با شگفتی بپرسیم که انتخاب
طبیعی اصلاً چرا چنین رفتاری را
برگزیده است. حرف من این است که
حتی پیش از آنکه بکوشیم تا پاسخ
خِرَدپسندی به این پرسش ها بدهیم،
باید پرسش مان را بازنویسی کنیم.
این رفتار یک نوع خودکشی نیست.
این خودکشی ظاهری ناشی از یک
تأثیرجانبی ناخواسته، یا یک محصول
فرعی چیزی دیگر است. اما محصول
فرعی ... چه؟ خوب، شاید بتوان با
توجه به نکته ای دیگر پاسخ را
یافت.
در منظره ی شبانگاهی، نور مصنوعی
یک پدیده ی نورس است. تا همین
اواخر، شب ها فقط نور ماه و
ستارگان دیده می شد. نور این
اشیاء نورانی در بینهایت اپتیکی
است، یعنی پرتوهای گسیل شده از
آنها به طور موازی به زمین می
رسند. به همین سبب این نورها
مانند قطب نما برای جهت یابی
مناسب اند. معلوم شده که حشرات از
نور اجرام آسمانی مانند خورشید و
ماه برای جهت یابی حرکت شان در
خط مستقیم استفاده می کنند، و می
توانند پس از گشت و گذار، به کمک
همین قطب نما، با علائم معکوس ،
به خانه باز گردند. شبکه ی عصبی
حشره می تواند برای جهت یابی توسط
نور از یک سری قاعده ی سرانگشتی
استفاده کند. گیریم این قاعده که:
"در مسیری حرکت کن که پرتو نور
همواره با زاویه ی 30 درجه به چشم
برسد." چون حشرات چشمان مرکب
دارند ( با مجراهای مستقیم برای
هدایت نور که از مرکز چشم شان
مانند خارهای جوجه تیغی بیرون
زده) در عمل برایشان آسان است که
با تعقیب نور در مسیر یک مجرا، یا
اوماتیدیوم، جهت یابی کنند.
این قطب نمای نوری حشرات کاملاً
متکی به اجرام آسمانی است که در
بینهایت نوری قرار دارند. اما اگر
جرم نورانی در دوردست نباشد،
پرتوهایش دیگر موازی نیستند بلکه
مانند پره های چرخ واگرا می شوند.
یک سیستم عصبی که قاعده ی
سرانگشتی 30 درجه (یا هر مقدار
حقیقی دیگر) را در مورد شمع
نزدیک خود اعمال کند، و آن شمع را
مانند ماه در بینهایت اپتیکی
بپندارد، مانند شب پره مسیری
مارپیچی را به دور شعله طی می
کند. برای خودتان مسیر حرکت با
زاویه ی معین، گیریم زاویه ی 30
درجه، به سوی پرتوهای واگرا از یک
شمع را رسم کنید و ببینید که در
یک مسیر لگاریتمی فریبنده به سوی
شمع می رسید.
اگرچه این قاعده ی سرانگشتی در
این مورد خاص برای شب پره مرگبار
است، اما به طور میانگین، قاعده ی
سودمندی است چون شب پره بیشتر ماه
را می بیند تا شمع را. ما متوجه
صدها شب پره ای نمی شویم که در
سکوت مسیرشان را با ماه یا
ستارگان درخشان، یا حتی روشنایی
دوردست شهرها، پیدا می کنند. ما
فقط شب پره هایی را می بینیم که
جذب نور چراغ هایمان می شوند، و
به خطا از خود می پرسیم که: چرا
همه ی شب پره ها خودکشی می کنند؟
اما پرسش درست این است که چرا شب
پره ها سیستم عصبی ای دارند که
آنان را با زاویه ای معین نسبت به
پرتوهای نور هدایت می کند. ما فقط
هنگامی متوجه این راهکار می شویم
که به خطا می رود. هنگامی که پرسش
را بازنویسی کنیم، راز رخت برمی
بندد. اصلاً درست نیست که این
رفتار را خودکشی بخوانیم. این
رفتار یک محصول فرعی از عملکرد
قطب نمایی است که معمولاً سودمند
است.
حال، این درس درباره ی محصول فرعی
بودن را به رفتار دینی انسان
اعمال کنیم. ما مردمان بسیاری را
– در خیلی جاها، تقریباً در همه
جا – مشاهده می کنیم که کاملاً
معلوم است باورهایشان در تضاد تام
با حقایق علمی، و نیز در تضاد با
باورهای دیگر مؤمنان است. مردم نه
تنها با شور و حدّت تمام باورهای
دینی شان را حفظ می کنند بلکه وقت
و منابع شان را هم صرف فرایض
پرهزینه ی ناشی از آن باورها می
کنند. برای اعتقادات شان می
کشند، یا کشته می شوند. ما از
این رفتارها انگشت به دهان می
مانیم، همان طور که از رفتار
"خود-نابودگر" شب پره حیران می
شویم. شگفت زده می پرسیم چرا چنین
می کنند. اما حرف من این است که
چه بسا سؤال مان اشتباه باشد. چه
بسا رفتار دینی تنها یک کجروی، یا
محصول فرعی نامطلوب از یک گرایش
روانی عمیق تر باشد که در شرایط
دیگر مفید است، یا زمانی مفید
بوده است. با این دیدگاه، گرایشی
که در اوضاع و احوال خاصی به طور
طبیعی نزد نیاکان ما انتخاب شده
است، فی نفسه دین نبوده است؛ بلکه
مزایای دیگری داشته، و فقط برحسب
تصادف به شکل رفتار دینی بروز
کرده است. ما فقط هنگامی می
توانیم رفتار دینی را بشناسیم که
آن را باز-نامگذاری کرده باشیم.
خوب، اگر دین محصول فرعی چیزی
دیگر باشد، آن چیز دیگر چیست؟
همتای بشری این عادت جهت یابی شب
پره چیست؟ کدام ویژگی مفید بدوی
بوده که بعدها به کجراهه رفته و
دین را ایجاد کرده است؟ من فقط
موردی را به عنوان مثال بیان می
کنم، اما فقط برای ارائه ی نمونه
ای از اینکه چه قسم اموری مورد
نظرم است. مقصود اصلی ام تأکید
بر این اصل عام است که پرسش
درباره ی منشاء دین را باید به
نحو درست مطرح کرد، و در صورت
لزوم آن را بازنویسی کرد، نه
اینکه بر پاسخ مشخصی پافشاری کنم.
فرضیه ی خاص من درباره ی کودکان
است. بقای گونه ی ما بیش از هر
گونه ی دیگر متکی بر تجارب
اندوخته شده ی نسل های پیشین مان
است. برای بقا و بهزیستی کودک،
این تجارب باید به او منتقل شوند.
به لحاظ نظری، ممکن است کودک به
تجربه ی شخصی دریابد که نباید
خیلی به لبه ی یک پرتگاه نزدیک
شود، یا گیاهان سرخ رنگ ناآزموده
را بخورد، یا در رودخانه ای که
مأوای کروکودیل هاست شنا کند. اما
مسلماً مغز کودک یک قاعده ی
سرانگشتی دارد که برایش مزیتی در
انتخاب طبیعی ایجاد می کند: هرچه
را که بزرگترهایت گفتند باور کن.
از والدین ات پیروی کن؛ حرف پیران
قبیله ات را گوش کن، به ویژه وقتی
با لحنی جدی و تهدیدآمیز سخن می
گویند. بدون چون و چرا به بزرگ
ترها اعتماد کن. اما درست مانند
قاعده ی شب پره، این قاعده نیز می
تواند به خطا رود.
ادامه دارد...
در حاشیه
سیاوش جان اینجا داوکینز به نظر
میرسد دارد مرتکب خطایی میشود.
(البته من بقیه بحث او را نخوانده
ام.) او میکوشد یک پدیده اجتماعی
یعنی دین را با انتخاب طبیعی و
قوانین بیولوژیک توضیح دهد. اگر
اینطور باشد قطعا این یک اشتباه
است. به نظر من حتی در مورد
ابتدایی ترین جوامع و ابتدایی
ترین اشکال دین بازهم نادرست است
و به نتایج غلط و توجیه آمیزی
(اگر نگویم ارتجاعی) در مورد دین
منجر میشود. من فعلا صبر میکنم تا
بقیه صحبت های او را بشنویم، ولی
بقول معروف از همین حالا گارد
گرفته ام! مخلص مصطفی. |