|
اسرار حزب ما!
منصور حکمت
(آنچه که در اینجا
می آید بخش کوچکی از سخنرانى با
عنوان "این حزب شماست" در جلسه
عمومى استکهلم - اکتبر ١٩٩٩ است.
این سخنرانی منصور حکمت بی شک یکی
از موثرترین کارهای اوست. تعریفی
که او اینجا از سوسیالیسم و
کمونیسم بدست میدهد فوق العاده
جالب و تکان دهنده و در عین حال
واقعی است. این تبیین از
سوسیالیسم در واقع در محور مباحث
مهم حزب در پلنوم 29 بود و حائز
اهمیت زیادی در به پیروزی رساندن
کمونیسم است. این سخنرانی را که
از سایت عمومی منصور حکمت به
مدیریت خسرو داور برداشته ایم،
در شماره های بعدی تماما چاپ
خواهیم کرد و راجع به آن صحبت
میکنیم. اما اینجا مدخل آنرا به
مناسبت سالگرد تاسیس حزب به شما
خوانندگان تقدیم میکنیم. حتما
بخوانید. جوانان کمونیست)
... اينجا ميخواهم
در مورد چند مسأله کلىتر و شايد
ابتدائىتر در مورد خودمان صحبت
کنم و
به يک معنى ميخواهم اسرار پايهاى
حزب را برايتان آشکار کنم. به اين
معنى که
اين
حزب بر سر چيست و چرا ما فکر
ميکنيم بايد به آن پيوست و چرا
فکر ميکنيم از نظر
فيزيکى
پيوستن به حزب ممکن است و چرا فکر
ميکنيم حرف و پيامى که داريم حرف
قابل
قبول
براى انسانهاى زيادى است. چرا که
ما به يک پروژه محکوم به شکستى دل
نبستهايم
و فکر
ميکنيم که اين کارهائى که ميگوئيم
عملى است. چون قطعا هر کدام از ما
سناريوى
بهترى
براى زندگيمان گير ميآوريم وگرنه
اگر قرار بود فکر کنيم اين کار
خاصيتى ندارد
و به
نتيجه نميرسد هيچکدام از ما زندگى
دلچسب و عاديمان نميتوانست اين
باشد بلکه
اين يک
حرکت سياسى است که فکر ميکنيم
بايد به نتيجه برسد و اين که چرا
ما فکر
ميکنيم
که کمونيسم ميتواند پيروز شود،
بحثى است که من ميخواهم امروز
راجع به آن با
شما
صحبت کنم.
چرا کمونيسم
ميتواند پيروز شود؟ اگر کسى به من
نشان بدهد که کمونيسم نميتواند
پيروز
شود ما ديوانه نيستيم اين کار را
بکنيم، ما قصد جا گذاشتن
کتيبههايى در خاک
جهان
که بعدا آيندگان آن را کشف کنند و
به سطح فکر و انساندوستى ما احسنت
بفرستند،
را
نداريم. ما ميخواهيم اتفاقاتى در
زمان حيات خودمان براى مردم عادى
معاصر خودمان
بيفتد
و فکر ميکنيم اين کار جوابگوست و
فکر ميکنيم اين راه آن است و اگر
معلوم باشد
جوابگو
نيست خوب ما طبعا اين کار را
نميکنيم. منتها من ميخواهم به شما
بگويم چرا ما
به اين
که اين کار عملى است خوش بين
هستيم. چرا کمونيسم ممکن است؟ چرا
کمونيسم
ميتواند پيروز شود و چرا ما شانس
داريم؟
من فکر ميکنم ما
شانس داريم براى اينکه اکثريت
عظيم مردم در جهان کمونيست هستند
و
خودشان نميدانند. من فکر ميکنم
زيپ پوست هر انسان منصفى را باز
کنيد يک کمونيست
بلشويک
را ميبينيد که ميخواهد از آن
بيرون بيايد. در وجود تک تک ما
سوسياليستهاى
پرحرارتى نهفته است که ميخواهد از
اين قالب بيرون بزند. از قالبهايى
که هيچکدام از
آنها
از بدو تولد همراه ما نبودهاند.
قالب نژادى، قالب مذهبى، قالب
ملى، قالب
قومى،
قالب سنتى، قالب جنسيتى، هيچکدام
اينها هويّت ما را در بدو
تولّدمان شکل
ندادهاند. من معتقدم آن
سوسياليسم درونى ما، آن آدم
سوسياليستى که داخل پوست جلد
ماست
زير بار هويّتهايى که در اول
زندگيش برايش تراشيده ميشود مدفون
است، بار
هويتهايى که آنرا در فضا حس
ميکنيد که هر روزه هست.
يکى از کارهايى که
يک حزب کمونيستى بايد بکند اين
است که اين فضا را کنار بزند و
آن آدم
سوسياليستى که در وجود ما، در
وجود اکثريت ما، لااقل در وجود آن
بخشى از ما
که
آدمهاى منصفى هستيم، را بيرون
بياوريم. به نظر من فقط کافى است
منصف باشيم تا
اگر
اينجا را بکاويم يک سوسياليست در
آن پيدا کنيم. فقط کافى است منصف
باشيم. من
کارى
به آدمهايى که نفع پرستى شخصىشان
آنقدر قوى است که حتى منصف
نيستند، ندارم.
اما
اگر يک نفر، حتى يکروز در برابر
يک واقعه در زندگيش انصاف به خرج
داده باشد به
نظر من
اگر وسايل حفارى بياوريم و بکاويم
داخل آن آدم يک کمونيست پيدا
ميکنيم. و من
ميخواهم راجع به اين با شما چند
کلمه صحبت کنم.
به ما ايراد
ميگيرند، و يا خودمان هم اصرار
داريم بگوئيم، که ما مرتب مشغول
مرزبندى با ديگران هستيم. به ما
ايراد ميگيرند که با هيچکس
نميسازيد و مرتب داريد
فرقتان
را ميگوئيد، و مرز ايجاد ميکنيد.
انگار کمونيسم بر سر مرز ايجاد
کردن است.
به ما
تذکر ميدهند که اين مرزبنديها
ظاهرا دارد ما را به حاشيه
ميراند. از بحث
اتحاد
عمل با ديگران که بيائيد روى
مشترکاتمان اتحاد عمل کنيم تا
اينکه چرا به
خانواده مسلمان ايراد ميگيريد که
حجاب سر دخترش کرده است و چرا
خاتمى را نميپديزيد
و يا
نميبينيد که قدم مثبتى است، يا
اينکه چرا به اين سازمان و آن
سازمان سر جزئيات
بهانه
ميگيريد، يا چرا نسبت به
ناسيوناليسم اينقدر تند برخورد
ميکنيد يا اينکه چرا
به
مذهب تودهها برخورد ميکنيد. به
ما ايراد ميگيرند و مدام از ما
سؤال ميکنند که
شما
چرا اين مرزبنديها را ميکنيد؟ و
ظاهرا از نظر خيليها اين
مرزبنديهاى دائمى و
اين
تلاش ما براى اينکه بگوئيم اين
بحث ما نيست، خيلى هم با شما سر
اين موضوعات
اختلاف
داريم، دارد ما را به حاشيه
ميراند.
به نظر من برعکس
است. اين تنها راه کندن از آن
پوستهاى است که فکر ميکنيم روى
همه ما
را گرفته است و متصل شدن به آن
سوسياليسم جهانشمول همگانى است که
همه ما
داريم.
ما مرز ايجاد نميکنيم. ما داريم
لايههاى اين خرافات را باز
ميکنيم. براى
اينکه
به آن آدمى که فکر ميکنم در تک تک
وجود ما هست و يک انسان سوسياليست
و
آزاديخواهى که هست و زير بار
ناسيوناليسم، قومپرستى،
مرزپرستى، نژادپرستى،
خودخواهى روزمره و رقابت طلبى
اقتصادى مدفون است، برسيم. ما
بايد با اسلام يک عده
مرزبندى کنيم براى اينکه با نصف
دنيائى که حجاب سرش کردهاند
رابطه برقرار کنيم. ما
وقتى
داريم راديکال ميشويم ميرويم به
متن. ما وقتى ميزنيم زير دگمها و
خرافات اين
ما
هستيم که داريم به بستر اصلى
بشريت ميپيونديم و آن کسى که
نشسته و کمونيسم او از
اينجا
ناشى ميشود که مرکز استان لرستان
نبايد خرم آباد باشد و بايد
بروجرد باشد، يا
اينکه
چرا ايران ذوب آهن ندارد يا چرا
ما ايرانيها نميتوانيم سينماى
خودمان را
بچرخانيم، يا اينکه ما بايد مذهب
و روشهاى خودمان را داشته باشيم،
آن فرد است که
مدفون
است و در حاشيه است. ما داريم با
آن انصاف بشريت تماس ميگيريم، با
آن انسانيت
عمومى
که در همه ما هست، پشت خرافات همه
ماست. بحث من زياد به ذات بشر ربط
چندانى
ندارد.
نميدانم اين ذات هست يا نه، خوب
است يا بد... نه تحقيق کرده ام،
نه
روانشناسم و نه بيولوژيستم. اما
معتقدم اگر هر کدام از ما بدهکار
نباشيم، مرعوب
نشده
باشيم، گرسنه نشده باشيم، مريض
نشده باشيم، خسته نباشيم و برويم
بالاى يک کوه
زيبا
رو به دريا بنشينيم و پايمان را
آويزان کنيم و فکر کنيم، قشنگترين
چيزها به
فکرمان
ميرسد. هيچکس نميگويد بروم سر يکى
را ببرم، نگذارم يکى زبان مادريش
را حرف
بزند.
يک ارتش درست کنم و يک عده را
بگيرم بيندازم زندان، هيچکس
اينکار را نميکند.
هرکدام
از ما در بهترين لحظات زندگيمان
آنجائى که شريفترين احساس را
نسبت به
خودمان
داريم و فکر ميکنيم، پاکيم،
معصوميم، انسانيم، در آن لحظات چه
ميخواهيم؟ آيا
کسى در
آن لحظات طرفدار کاهش دستمزد است؟
ميگوئيم کاشکى همه مردم همه چيز
داشته
باشند،
ميگوئيم کاشکى کسى مريض نشود.
قطارى تصادف ميکند خودمان را جاى
پدر و مادر
بچههائى که کشته شدهاند، جاى
کسى که نوهاش را از دست داده،
جاى کسى که معلول
شده،
حتى جاى کسى که ميتوانست بخواند و
ديگر نميخواند چون حنجرهاش زخمى
شده است،
ميگذاريم. خودمان را مدام جاى
همديگر ميگذاريم و اين سوسياليسم
است! اينکه ميتوانيم
خودمان
را جاى همديگر بگذاريم. اينکه
بطور مساوى من ميتوانم جاى شما
باشم و شما
ميتوانيد جاى من باشيد. من
ميتوانم درد تو را بفهمم و تو
ميتوانى درد مرا بفهمى.
اين
سوسياليسم است. به نظر من ما
اينطورى به دنيا ميآئيم. راستش
نميدانم اينطورى به
دنيا
ميآئيم اما ما ميتوانيم اينطورى
باشيم و اين، اکثريت عظيم مردم
دنيا که ريگى
به کفش
ندارند را در بر ميگيرد.
اگر حزب کمونيست
کارگرى روى برداشتن حجاب کودکان
اصرار ميکند و با يک سرى آدمهاى
دوست
داشتنى که ما هم دوستشان داريم بر
سر اين مساله دعوا ميکند و متلک
بار هم
ميکنيم
که شما عقبمانده و شرقزده هستيد،
براى اين است که ميخواهيم به آن
انصاف
داخلى
همه ما که هيچ بچهاى را نبايد
اذيت کرد، وصل شويم. وقتى ما شعار
ميدهيم که
همان
روز اول که سر کار بيائيم کار
مزدى را لغو ميکنيم از چپ و راست
به ما ميگويند
زود
است، دير است، نميشود، ذهنى گرائى
نکنيد، شعار توخالى ندهيد، چپ
نمائى نکنيد.
وقتى
ما داريم اين را ميگوئيم داريم به
آن احساس واقعى تک تکمان رجوع
ميکنيم و به
احساس
قلبى تک تک شما دست ميبريم که
ميگوئيم دليلى ندارد آدمى قوه
بدنىاش را به
کسى
بفروشد و بعد از سى سال ديگر اين
قوه بدنى را نداشته باشد و آن کسى
که اين قوه
بدنى
را خريده دم و دستگاهى براى خودش
درست کرده، روى دوش مصرف همين قوه
بدنى قدرتى
درست
کرده که چنان مهيب و غول آسا است
که امروز ديگر من و شما نميدانيم
چگونه بايد
با آن
طرف شويم. سرمايه روى دوش کارگرى
که کار کرده، قوى شده است. اين
جمله مارکس
است:
"هرچه کارگر بيشتر کار ميکند
سرمايه قويتر ميشود".
هرکدام از ما در
خانه خودش ميتواند اين را بفهمد.
براى اينکه ميتوانيم خودمان را
بگذاريم جاى همديگر. چه معنى دارد
يک نفر سى سال کار کند؟ ما به
دنيا نيامدهايم که
کار
کنيم. ما به دنيا آمدهايم که از
زندگيمان لذت ببريم، به دنيا
نيامدهايم که
کار
کنيم، به دنيا آمدهايم که خلق
کنيم و از محصول خلاقيت خودمان،
دسته جمعى يا
فردى
هر دو، لذت ببريم. قرار نيست
برويم از بوق سحر تا غروب در
کارخانه کار کنيم و
بعد از
سى سال نگاه کنيم که چه شد؟ من
تقريبا از يک شعاع ده کيلومترى
بيرون
نرفتهام، موسيقى خيلى از
موسيقيدانها را نشنيدم، شعر خيلى
از شعرا را نخواندم،
عاشق
خيليها که ميشد بشوم نشدم. سنّم
هم شصت سال است و حالا بايد ببينم
چه کسى حاضر
است
کليهاش را به من بدهد که تا
هفتاد سالگى عمر کنم؟ قرار است
زندگى آدمها
اينطورى باشد و ما اين را
ميدانيم. لازم نيست شما لنين يا
مائو و تروتسکى باشيد،
لازم
نيست کمونيستى باشيد که اين
مرزبنديها را خوانده و استاد
باشيد و بدانيد در
کنگره
٢٢ و ٢٤ حزب شوروى چه اتفافى
افتاد تا سوسياليست باشيد. شما
سوسياليست هستيد.
اگر
باشرف هستيد سوسياليست هستيد، اگر
منصف هستيد سوسياليستيد، اگر در
خيابان
ميبينيد کسى دارد به کسى زور
ميگويد و ميرويد قد عَلَم ميکنيد
شما سوسياليست هستيد.
چرا؟
چون داريد اجتماعى فکر ميکنيد و
خودتان را جاى کسى ديگرى ميگذاريد
و ميگوئيد
من با
اين آدم برابرم و اين کارى که سر
اين آدم ميآيد اگر سر من ميآمد،
اعتراض
ميکردم. کمونيست بنابراين يک
دستگاه خلق شده، يک قاب مينياتورى
نيست که روى آن کلى
کار
کردهاند تا به اينجا رسيده است.
برعکس يک شعار قديمى و ابتدائى
انسان است.
شعار
برابرى انسانهاست. منظورم از
برابرى انطباق آدمها با هم نيست.
منظورم اين نيست
که مثل
هم لباس بپوشند و مثل هم کار
کنند. اينکه در جهان خودمان يک
شأن داشته باشيم
و
اينکه اگر خواستيم بتوانيم يک
کارى با زندگيمان بکنيم، با هم
فرق نداشته باشيم.
بنا به
طبقه، نژاد يا هر چيز ديگرى با هم
تفاوت نداشته باشيم. اين کمونيسم
است.
...
منتخب آثار –
صفحات ١٤٩٨ تا ١٥٠٥
متن
پياده شده اين سخنرانى اولين بار
در
"منتخب
آثار"، انتشارات حزب کمونيست
کارگرى – حکمتيست، خرداد ١٣٨٤
(٢٠٠٥) منتشر شده
است.
|