|
این بود سرنوشت من
منیره
دادور

هراسان به اطراف نگاه میکرد. ترس
تمام وجودشو گرفته بود. تا آنکه
دوباره به روبرو خیره می شد. در
این هنگام بغض راه گلوش بسته بود
هر بار فقط با قطره اشکی نفرین
درونشو نشان می داد. نگاه هراسان
و مبهوتش را به دوردست خیره کرد
از درون آهی می کشید. وقتی به
خودش می امد مدتی گذشته بود.
همیشه ارزو داشتم که کمکی از دستم
بر میامد تا برایش انجام دهم و او
سری از روی تاسف تکان می داد و می
گفت این بود، این بود سرنوشت من.
بارها شرنوشت پر دردش را تعریف می
کرد ولی هر دفعه با نفرت و کینه
بیشتری از دفعه قبل تعریف می کرد.
ازش خواستم با خوانواده اش در
شهرستان تماس بگیرد شاید همه چیز
درست شده باشد . اشک چشماش مجال
حرف زدن را ازش می گرفت. با
افسوس میگفت نه نه دیگر در انجا
جایی برایم نمانده .
چند سال پیش که پس از اتمام
دبیرستان دانشگاه در رشته مورد
نظرم قبول شدم حس می کردم یکی
از خوشبخت ترین ها روی زمینم. هر
جا می رفتم مورد تحسین و تشویق
قرار می گرفتم. انقدر لقب دکتری
به من داده بودند که شبها خودم را
توی لباس سفید پزشکی درحال مداوای
بیماران می دیدم. خانواده ام مرا
روی چشم نگه می داشتند. سرم درد
می گرفت پدر و مادرم تب می کردند.
هر روز سر کلاس حاضر بودم تا جایی
که استادانم هم دید متفاوتی نسبت
به من داشتند. ترم اول را با
نمرات بالا قبول شدم. آوازه
شاگرد اولی من از طریق مادرم به
همه بستگان دور و نزدیکم رسیده
بود.
در دانشگاه با پسری آشنا شدم. اول
به بهانه درس ارتباط ما به صورت
مخفی اغاز شد ولی هر دفعه جمله
پدرم را در روز اول شروع ترم به
خاطر می اوردم. گفته بود " راه
خودتو برو. مبادا راه کج کنی که
بهتره دیگه خانه بر نگردی. دوست
ندارم دستم به خون کسی الوده
بشه." هر بار با ترس و اضطراب از
اینکه شاید کسی ما را ببینه به
اطراف نگاه میکردم. من فکرمی کنم
سام هم متوجه ترسم شده بود. ولی
به روم نمی اورد. چند بار گرفتار
هم شدیم، ولی یا به دلیل اینکه
با هم هماهنگ کرده بودیم و یا با
دادن مقداری پول به عنوان شیرنی
نامزدی رهایی پیدا کردیم.
ولی این بار فرق می کرد. این بار
گرفتار بچه بسیجیان پیش رو خط
امام شدیم. هرچه گفتیم باور
نکردن و از ما یک برگه می خواستند
که نشان دهنده نامزد بودن ما باشه
. هر چه گفتیم نامزدی برگه نداره
میگفت صیغه نامه که داره . سام
گفت که مادرم میتونه برای شما صحت
حرف ما را تصدیق کنه. ولی اون
فحش می داد میگفت مادرت هم مثل تو
اوباشه. تا اینکه کنار من اومد
گفت چند گرفتی راضی شدی فاحشه. من
که بعد از شنیدن این حرف پر از
خشم شدم در جا سیلی محکمی به
صورتش نواختم. این بهانه ای برای
اغاز سرنوشت شوم من شد .
سعی کردم اشکهایش که مثل سیل
جاری شده بود را پاک کنم .
دندانهایش را از روی نفرت به هم
می فشرد. تا اینکه ادامه داد.
ما را به کلانتری بردند.
از
لحظه
ای که ما
را سوار ماشین کردند دیگه سام را
ندیدم. برای اون هم دلواپس بودم
که نکنه مورد ازار و شکنجه قرار
بگیرد. چون بسیجی کتک خورده خیلی
تهدید می کرد . بعد از امدن مادرش
برای کمک به ساختمان کلانتری پول
زیادی از اونا گرفتند. بدون
دادن
حتی تعهد نامه ازاد شده بود. من
در اطاق بالا و پایین می رفتم و
منتظر اومدن مسئول کلانتری یا کسی
که حرفم را بفهمه بودم. تا اینکه
شخصی وارد شد مادرم هم التماس
کنان وارد اطاق شد.
من که از دیدن مادرم تعجب کردم و
از دیدن التماسش ناراحت، به طرفش
رفتم تا در اغوشش بگیرم و از این
کار باز دارمش. چون من کار بدی
نکرده بودم که مادرم اینطوری
التماس کنه. ولی مادرم سیلی
محکمی به صورتم زد به طوری که
تلافی همه عمرم را یک باره در
کرد. شروع کرد به ناسزا گفتن حالا
کار ما به جایی رسیده که تو با
فروختن خودت پول در میاری. اونا
به ما زنگ می زنند و خبر گرفتن تو
می دند. بعد از هر جمله می گفت من
جواب پدرت را چی بدم. مردم چی می
گن و شروع به زدن خودش می کرد.
هر بار جمله جدیدی می گفت. مثل
پتک سنگینی به سرم می خرد.
نیشخند مامور پرونده نشان دهنده
این بود که این اش روغن دار به
دست خودش و دارو دسته اش پخته
شده. هر بار خواستم از خودم دفاع
کنم مادرم با خشم به دهانم می
کوبید و می گفت خفه شو. به طوری
که از گوشه لبم خون می امد. و در
میان حرفهای مادرم او نیز چیزی
اضافه میکرد و می گفت که اون اقا
همه ارتباطاتشون را گفته. در اخر
از مادرم خواست که بیرون منتظر
بمونه. مادرم هم رو به من گفت شب
خونه برنگرد. بابات با قمه
منتظرته .
من که تا ته داستان را خواندم بعد
از بیرون رفتن مادرم به دست و پای
مامور افتادم و گفتم شما که می
دانید اینا همه ش دروغه اون اقا
همکلاسی دانشگاه من بود. ما با
هم درس می خوندیم. گفت درسی بهت
نشان بدهم. بعد از پشت به دستام
دستبند زد گفت که اگر همکاری کنم
ازادم می کنه. من هنوز گیج از
حرفاش بودم چسب محکمی روی لبام
زد. شزوع کرد به در اوردن لباساش.
هرچه پر پر زدم کسی متوجه من نشد
انگار همه چیز دست به دست هم داده
بود برای بدبختی من .
در این بین تازه می گفت خودت را
نجات دادی وگرنه سر از بد ترین
زندانها در می اوردی. زدن یک
مامور در حین ماموریت حکمش مرگه.
از اعدام نجاتت دادم. نمی دونست
که من کشته شدم .
در اثر گریه زیاد چشمام کاسه خون
شده بود. در اثر زدن خودم به درو
دیوار بدنم دچار کبودی زیاد شده
بود. در اخر هم گفت فکر دانشگاه
را از سرت بیرون کن. چون به علت
فساد اخلاقی از دانشگاه اخراجی.
در اثر خونریزی رنگ به روخسار
نداشتم. مادرم در بین راه دعا می
کرد مامورکه با گرفتن کمی پول
راضی شد از گناه من بگذره و از من
شکایت نکنه وپروندم در همان جا
بسته شه . از ترس پدرم شب را خانه
یکی از اشنایان ماندم . شب وقتی
در اطاق مجاور بودم صدای حرف دختر
انها را می شنیدم که می گفت: "
بیا هی سرکوفت این دختره رو به من
می زدید. من ازدواج کردم و سرم
به کار خودمه ولی اون چی شده
فاحشه و کار می کنه."
دیگه تحمل نداشتم. لباس پوشیدم و
از اونجا رفتم . شب اول را در راه
بودم. از فردا دنبال کار گشتم.
هر شب لابلای شاخه بوته های
پارکها سرمی کردم. تا اینکه کار
خوبی پیدا کردم. کاری که همه
امثال من به اون کشیده میشن. از
بی جایی از بی پولی از بی غذایی.
با نیشخند می گفت، کار ما
شبانست. داره وقت کار میشه.
دوباره مثل دلقک خودت را بزک کن.
با رژلب لبی خندان رسم کن ولی تو
دل خودت را بخور و گریه کن . تا
اینکه توی یکی ازهمین روزا ما هم
سر تیتر یکی از این روز نامه ها
می شیم و درس عبرت برای دیگران.
اون می رفت و من خیره به راهی که
می رفت . دختری که میتوانست
آینده ای داشته باشد هر روز
دنبال این بود که امروز اخرین روز
زندگی اوست که شاید دیگر فردا را
نبیند. |