اساس سوسیالیسم انسان است. سوسیالیسم، جنبش بازگرداندن اختیار به انسان است.  ( منصور حکمت )
 
حزب کمونیست کارگری ایران     |     سایت خبری روزنه     |     آرشیو آثار منصور حکمت

منصور حکمت
       

سوسياليسم خلقى و "فوئرباخيسم"

عجز کامل از درک رابطه ديالکتيکى تئورى و پراتيک

منصور حکمت

 

این بخش سوم از مقاله منصور حکمت با عنوان "سه منبع و سه جزء سوسیالیسم خلقی" است. سوسیالیسم خلقی در واقع رادیکالترین بخش جناح چپ جنبش ملی اسلامی در مقطع  سال 57 است. منصور حکمت در اینجا درک این سوسیالیسم خلقی از رابطه تئوری و پراتیک و برخوردش به تئوری مارکسیستی و بخصوص برنامه را نقد میکند. ما این تکه را در رابطه با نقد آخرین بخش "بسوی حزب" که در این شماره آمده انتخاب کرده ایم. منصور حکمت  انگار دارد در آبان 1359 (یعنی 27 سال پیش) با گادفادر امروز ما و نویسندگان "بسوی حزب" سخن میگوید.  گویی برخورد اکونومیستی و فوئرباخی دوستان به تئوری و مارکسیسم را نقد میکند. گویی دارد به آنها میگوید پراتیک از نظر اینها همان محفل دور بر خود و "مشاهدات حسی"  غیر اجتماعی نوع فوئرباخی است.

در هر حال اینجا  توضیحات کلاسیکی در مورد متد شناخت مارکسیستی داده میشود که بارها و بارها باید خواند. بهتر است کل مقاله را که در سایت عمومی منصور حکمت (به مسئولیت خسرو داور) هست بخوانید. اما در این شکل نیز مفهوم است و مثل همیشه آدم را سر حال می آورد.(جوانان کمونیست)

 

 
سوسياليسم خلقى ايران بى شک تا آن حد با احکام مارکسيسم آشنا هست که حکم عام "رابطه متقابل تئورى و پراتيک" را طوطى وار تکرار کند. اما تلقى علمى سوسياليسم خلقى ايران از اين حکم، بيگانگى کاملش را از آن برملا ميسازد. رابطه تئورى و پراتيک در ماترياليسم تاريخى - کاربرد ماترياليسم ديالکتيکى در علم جامعه - چيست؟
گفتيم که تئورى (تئورى صحيح)  در مورد روابط اجتماعى، از طريق پروسه تجريد علمى از واقعيات عينى و کنکرت اجتماعى بدست ميايد. اما اين واقعيات عينى و کنکرت، که نقطه عزيمت مشاهدات ما را تشکيل ميدهند، داده هائى لايتغير و ازلى نيستند، بلکه خود از يکسو حاصل پروسه تکامل و آخرين نتايج سير تحول اجتماع تا به امروزند، و ثانيا اينچنين نيز باقى نمى مانند و در ادامه اين سير تحول دستخوش تغيير ميگردند. و همانطور که گفتيم تئورى صحيح نمى تواند جز به معناى انعکاس آگاهانه قوانين حاکم بر اين سير تغيير و تحول در جامعه باشد. نکته اساسى در اين ميان نقش پراتيک انسان به مثابه عنصر فعال در اين تغييرات است. از اينروست که بحث بر سر حقانيت و صحت تئورى و تفکر انسانى، در انزوا از مساله پراتيک بحثى اسکولاستيک باقى مى ماند (تزهائى در باره فوئرباخ، تز دوم) تئورى صحيح تنها آن تئورى ميتواند باشد که قبل از هر چيز از دو سو، چه در حرکت از کنکرت به مجرد و چه در حرکت از مجرد به جهان واقعى، مکان و اهميت مقوله و مساله پراتيک را باز شناسد و بر آن متکى باشد.
در مورد اول، يعنى در حرکت از کنکرت به مجرد، نقل قولهاى زير از مارکس و انگلس در نقد فوئرباخ مساله را روشن ميکند
:

 

"(فوئرباخ) اين را نمى فهمد که چگونه جهان اطراف او چيزى نيست که مستقيما از روز ازل نازل شده باشد، و همواره يکسان مانده باشد. بلکه محصول کار و کوشش و اوضاع اجتماعى است. و اين البته به اين معناست که (اين جهان) يک محصول تاريخى است. نتيجه فعاليت نسلهاى پى در پى بسيارى است که هر يک بر شانه هاى نسل قبل ايستادند، صنعت و روابط اجتماعى خود را انکشاف بخشيدند و نظام اجتماعى را بر طبق نيازهاى متحول خويش تغيير شکل دادند. حتى اشيائى که موضوع ساده ترين "قطعيت هاى حسى" فوئرباخ قرار ميگيرند، از دل انکشاف جامعه و روابط تجارى و صنعتى براى او فراهم آمده اند. درخت گيلاس، همانطور که همه ميدانند، مانند اغلب درخت هاى ميوه همين چند قرن پيش به وسيله تجارت به منطقه معتدله نقل مکان کرده و بنابراين تنها به اعتبار اين فعاليت معين يک جامعه در مرحله اى معين، درخت گيلاس براى فوئرباخ به يک "قطعيت حسى" بدل شده است."  (مارکس و انگلس، ايدئولوژى آلمانى)  

و نيز:

"و به اين ترتيب براى مثال فوئرباخ در منچستر تنها کارخانه ها و ماشين آلات را ميبيند، حال آنکه صد سال پيش در همان مکان چيزى جز چرخهاى ريسندگى و بافندگى مشاهده نميشد، و يا در کامپانياى رم، فوئرباخ تنها علفزارها و مردابها را ميبيند، جائيکه در زمان اگوستوس جز باغات انگور و کاخهاى متمولين رم چيزى نميتوانست پيدا کند." (همانجا)

 

بعبارت ديگر مارکس و انگلس نفس "مشاهده واقعيت کنکرت" را در نزد فوئرباخ به نقد ميکشند. مشاهده فوئرباخ از واقعيت تنها يک "مشاهده حسى" است که حاصل تجربه مستقيم خود او (فوئرباخ) است. او اشياء و روابط مورد مشاهده اش را به مثابه حاصل پراتيک تاريخى و اجتماعى انسانها در نظر نميگيرد و لذا واقعيت عينى را به تجربه حسى خويش تنزل ميدهد، حال آنکه متد ديالکتيکى خواهان آن است که واقعيات عينى و پديده هاى کنکرت قبل از هر چيز بصورت دستاورد پراتيک انسانى بطور اعم و به مثابه جزئى از شرايط اجتماعى خاص، که خود در تداوم حرکت جامعه بشرى و بر اساس قوانين آن حاصل شده است، بررسى شوند. (ر. ک. به "تزها" تز پنجم)
کاهش دادن سهم پراتيک (در امر دستيابى به تئورى) به تجربه حسى بلافصل، درد لاعلاج سوسياليسم خلقى است و رفقاى "رزمندگان (م. ل)" هزار بار درست ميگويند وقتى مينويسند: "جنبش کمونيستى ايران (عموما) از لحاظ ديدگاههاى فلسفى ماترياليستى به "فوئرباخيسم" نزديکى بيشترى دارد". اين ديدگاه همانطور که رفقاى رزمندگان (م . ل) به روشنى نشان ميدهند، بيانگر درکى اکونوميستى از رابطه پراتيک با تئورى است. همه با جلوه هاى گوناگون اين تلقى اکونوميستى در جنبش کمونيستى برخورد کرده ايم. بارزترين نمود آن، لاقيدى به تئورى سوسيساليسم علمى و تلاش در کشف مجدد آن (تحت عنوان انقلاب ايران)، از طريق "رفتن در دل توده ها" است. (رجوع کنيد به سرمقاله بسوى سوسياليسم، شماره ١ و ٢ .)
مارکس بى شک تجربه حسى بلافصل را رد نميکند. اما آنچه او مورد تاکيد قرار ميدهد اين واقعيت است که تجربه تنها در متن مشخص از مجموعه شرايط اجتماعى اى که اين تجربه در بطن آن حاصل ميشود، ميتواند بر دانش آدمى بيفزايد. روى آورى به کارخانه، براى کسى که نظام توليدى ايران را نيمه فئودال نيمه مستعمره ميداند، جز انتقال اين انحراف به موضوع تجربه (کارگر) خاصيت ديگرى ندارد، چرا که او اصولا قوانين حرکت ناظر بر موضوع مورد تجربه خويش را نميشناسد.
بنا نهادن تئورى بر قطعيت حسى، ابدا جائى براى تجريد علمى باقى نميگذارد. اگر پديده قطعا و دقيقا همان باشد که بگونه اى بلافصل و از طريق ابزار حسى انسان تجربه ميشود، ديگر امکان فراتر رفتن از آن و شناختن قوانين حاکم بر آن وجود نخواهد داشت. تئورى، براى آنکس که اينچنين به قطعيت تجربه دل بسته است، ناگزير مى بايد بگونه اى کاملا اختيارى و ذهنى ابداع شود  (و يا بگونه اى از پيشى انتخاب شود) تا بتواند تغييرات موضوع مورد تجربه را توجيه کند.
درک اکونوميستى از پراتيک حاصلى جز درغلطيدن به تئورى بافى هاى ذهنى و توجيه گرايانه نخواهد داشت. و باز در اينجا پايه فلسفى و متدولوژيک زيگزاگهاى بخش اعظم جنبش کمونيستى را در قبال هيئت حاکمه به وضوح ميتوان ديد. سوسياليسم خلقى نميتواند اينرا درک کند که پراتيک اجتماعى بشر تا هم اکنون آنچنان غنى و رسا بوده است که مارکس، انگلس و لنين و ديگر متفکران پرولتاريا بتوانند احکام عام مربوط به توسعه سرمايه دارى و قوانين حرکت آن، رابطه کلى طبقات بطور اعم و توليد سرمايه دارى بطور اخص، و غيره را از آن به شيوه اى علمى استنتاج کنند، و ديگر لزومى ندارد که يکبار ديگر سوسياليستهاى خلقى ما، به بهانه خاص بودن شرايط ايران، براى کشف مجدد اين احکام عام منتظر ارتعاش شاخکهاى حسى خود بنشينند. درک محدود سوسياليسم خلقى ايران از رابطه پراتيک با تئورى اجازه نميدهد که اينان به مهمترين دستاورد تئوريک در تاريخ عينى و پراتيک طبقات، يعنى مارکسيسم لنينيسم توجه لازم را معطوف کنند و آنرا به مثابه يک علم فرا گيرند.
اما مساله مهمتر در رابطه تئورى و پراتيک، اهميت پراتيک انقلابى به مثابه عامل اثبات حقانيت و صحت تئورى است. پراتيک انقلابى همان حرکت از "عام به خاص" در متد ديالکتيکى است
.

 

"اين سوال که آيا تفکر انسان از حقيقت عينى برخوردار است يا خير نه يک مساله تئوريک، بلکه يک مساله پراتيک است. انسان بايد حقيقت را، يعنى واقعيت و قدرت تفکر خود، اين جانبه بودن آن، را در پراتيک اثبات کند. " ("تزها"، تز دوم)  

و نيز:

"اثبات شيربرنج در خوردن آنست. از لحظه اى که ما اشياء را بنا بر خواصى که در آن تشخيص داده ايم مورد استفاده قرار ميدهيم، از همان لحظه صحت و سقم ادراکات حسى خود را به محک آزمايش خطاناپذير ميسپاريم، اگر اين ادراکات غلط بوده باشند، آنگاه ارزيابى ما از موارد استفاده از يک شىء نيز غلط از آب در ميايد، و تلاش ما به شکست ميانجامد. اما اگر در هدف خود موفق شويم معلوم ميشود که شىء با تلقى ما از آن در انطباق قرار دارد و منظورى را که ما از استفاده آن در نظر داشته ايم برآورده ميکند. آنگاه اين مساله اثبات ميشود که ادراکات ما از شىء و خواص آن، تا اينجا با واقعيت خارج ما تطبيق ميکند.  (انگلس، آنتى دورينگ)

 

در مورد اين وجه رابطه تئورى و پراتيک سخن بسيار ميتوان گفت. اما ما در اين مختصر به اشاره اى در مورد اهميت اين مبحث در رابطه با مساله برنامه اکتفا ميکنيم. اگر دقت کنيم در همين دو نقل قول کوتاه از مارکس و انگلس سرمنشاء تمامى مباحثات بعدى جنبش کمونيستى را در خصوص مساله برنامه ميبينيم. فراتر رفتن از تفسير جهان و قدم نهادن در راه تغيير آن جز با پراتيک انقلابى ميسر نيست. اما کدام پراتيک را ميتوان انقلابى نام نهاد؟ اين را مارکس و انگلس در گفته هاى فوق روشن کرده اند. پراتيک انقلابى لزوما پراتيکى هدفمند است، پراتيکى که تئورى انقلابى بر آن ناظر است، پراتيکى است که در صدد "استفاده از اشياء" بر طبق "ارزيابى" و "هدف" معينى است. پراتيک کور، تسليم جهان خارج است و نه در صدد تغيير آن. اما ناظر بودن تئورى، "ارزيابى" و "هدف" بر پراتيک بنوبه خود معنائى جز برنامه داشتن ندارد. برنامه حلقه متصل کننده تئورى و پراتيک است. برنامه تصوير روشنى از "هدف نهائى و راه رسيدن به آن" - هدف و شيوه هائى که خود بر شناخت قوانين عينى و ضرورى حاکم بر جامعه که طالب تغيير آن هستيم متکى است. آنکس که واقعا ميخواهد بر خلاف فلاسفه جهان را تغيير دهد، مى بايد تحليل و تبيين تئوريک خود را از جامعه و مناسبات اجتماعى و قوانين عينى حاکم بر آن، سنگ بناى دستيابى به برنامه، برنامه اى براى پراتيک، بداند. در غير اينصورت، يعنى در غياب استنتاج پراتيک از احکام تئوريک، يعنى در غياب برنامه، اين احکام (هر قدر هم که بازتاب دقيقى از قوانين واقعى حرکت جامعه باشند) در سطح تفسير واقعيت محبوس خواهند ماند، و بهمين اعتبار، يعنى به اعتبار اينکه الگوى معينى براى تغيير جهان بدست نميدهد، امکان اثبات حقانيت و صحت و سقم خود را نيز منتفى ميسازد. باين ترتيب ادامه ندادن تئورى تا برنامه و لاجرم عمل کردن بدون برنامه، خود قبل از هر چيز نقض تئورى شناخت ماترياليسم ديالکتيکى است.
طفره رفتن سوسياليسم خلقى ايران از ادامه دادن تئورى تا برنامه، همانطور که ميبينيم، امرى تصادفى نيست، بلکه ريشه در بنيادى ترين ارکان تفکر آن دارد. سوسياليسم خلقى ايران "خاصيت" تئورى را در نزد پرولتاريا نميفهمد و يا بر آن سرپوش ميگذارد. سوسياليسم خلقى ايران، به مثابه بازتاب سلطه تفکر خرده بورژوائى در جنبش کمونيستى، اين را نميفهمد و نميتواند بفهمد که پرولتاريا به امر تئورى و ميراث تئوريک خود، مارکسيسم - لنينيسم، بمثابه مشعلى مينگرد که مى بايد راه پر نشيب و فراز حرکت او به سوى سوسياليسم و قدم هاى عملى او را در اين راه، روشن سازد. پرولتاريا تئورى را براى تغيير جهان، براى تعريف دقايق پراتيک انقلابى و هدفمند ميخواهد و سوسياليسم خلقى، دقيقا او را از همين، يعنى برنامه، محروم ميسازد. کوتاهى از تبديل تئورى انقلابى به برنامه مبارزاتى، به معناى جدا کردن تئورى از پراتيک و به معناى دقيقتر در حکم جدا کردن پرولتاريا از ميراث فکرى مبارزات اوست. در مقابل سوسياليستهاى خلقى، اين خرده بورژواهائى که گنجينه غنى تفکر پرولتاريائى را تحريف ميکنند و آنرا به ابزارى براى فضل فروشى هاى کاسبکارانه و توجيه نوسانات عملى خويش در عرصه سياست بدل ميسازند، مارکسيسم انقلابى مى بايد در هر قدم هر حکم، جدل و دستاورد تئوريک را در خدمت تدقيق اصول برنامه و تاکتيک پرولتاريا قرار دهد، چرا که تنها از اين طريق ميتوان آن پراتيک واقعا انقلابى و هدفمندى را بر اين تئورى بنا نهاد که ضامن پيروزى نهائى پرولتاريا و به طريق اولى اثبات حقانيت مارکسيسم - لنينيسم در عمل باشد. و نيز تنها از اين طريق است که ميتوان ورشکستگى تئوريسين هاى رنگارنگ سوسياليسم خلقى را بر ملا نمود
.

           ۳۲۰    

نامه ها شما ۳۲۰

سونامی از نوع مخفی!در حاشیه ورود و خروج مخفیانه احمدی نژاد به دانشگاه تهران نوید مینائی

"بسوی حزب" یا علیه حزب (پخش پایانی)منطق و نهایت منطق "پروسه"! مصطفی صابر

سوسياليسم خلقى و"فوئرباخيسم"عجز کامل از درک رابطه ديالکتيکى تئورى و پراتيک منصور حکمت

قطعنامه در باره جنبش کارگری مصوب کنگره  ششم باتفاق آرا


..::  آرشیو شماره های قبل  ::..

 
 
تماس با مسئول روابط بین الملل، آرش سرخ
 
arash_redcat@yahoo.com 

|

تماس با دبیر سازمان، نوید مینایی
 
navidminay@gmail.com

|

تماس با سازمان جوانان کمونیست
 
communist.youth@gmail.com
 
 
 
نشریه انترناسیونال | کمیته کردستان حزب کمونیست کارگری ایران | حزب کمونیست کارگری ایران
کارگران | سایت خبری روزنه | نشریه کارگر کمونیست
انجمن مارکس | انجمن ضد دین | جبهه سوم
 

برای دریافت نشریات، اطلاعبه ها و سایر انتشارات سازمان جوانان کمونیست، به آدرس infosjk@gmail.com ایمیل بزنید.