به سایت سازمان جوانان کمونیست خوش آمدید

 

مقالات و نامه های رسیده نشریه سازمان جوانان کمونیست شماره ۲۹۲

 
 

نشریه

اطلاعیه

اسناد

مقالات

تماس با ما

خانه
 

ستون دوم

مصطفی صابر

هفته قبل باید برای ارائه مدارک جهت گرفتن پاسپورت کانادایی در صف طولانی می ایستادم. پنج ساعت. برای کسانی که در ایران هستند شاید اصلا طرح این موضوع هم پیش پا افتاده و غیر جذاب باشد. اما بقول یک خانمی که در صف بود و 13 سال در کانادا زندگی کرده است، تا بحال مجبور نبودم این مدت را در صف بایستم. اما با همه اکراهی که از گذاشتن 5 ساعت عزیز در صف فقط برای دو دقیقه ارائه مدارک داشتم، باید بگویم ایستادن در صف تجربه بسیار جالبی بود. جالب بود چون مجبور بودی 5 ساعت را با یک عده آدم که اصلا نمی شناختی و همه جور تیپی در بین آنها بود بگذرانی. یک جور فرصتی برای شناخت همشهری ها و همنوع ها بود!

هر چهار – پنج نفری که در کنار هم بودند شروع کردند به سوال و جواب کردن از همدیگر، صحبت در مورد وقایع روز، مسخره کردن صف و دولت کانادا و نوعی دوستی و هم سرنوشتی در بین این گروهها برقرار شد. گروه ما ترکیب جالبی داشت. یک خانم میان سال کره ای الاصل، یک خانم مسن انگلیسی، یک نجار جوان کانادایی، یک پیرمرد آمریکای لاتینی که انگلیسی را خیلی خوب حرف نمی زد و من.

بحث ها حول دو سه موضوع اصلی دور میزد. اینکه چه کار میکنی. اینهم تازه از همه سوال نشد. نجار جوان کانادایی کسی بود که تقریبا تمام زندگی اش را با علاقه برای همه ما تعریف کرد. راجع به دوست دخترش که قرار است ازدواج کنند، راجع به مادرش، راجع به شغل اش، درآمدش و حتی ماشینش صحبت کرد و همه گوش میدادیم. خانم انگلیسی هم داستان مهیج اش را گفت که چطور 18 سالگی از انگلیس زده بیرون و آمده در کانادا عاشق شده و ازداوج کرده و برای همیشه مانده است. از کار شوهرش گفت که مربوط به برق ساختمان بود.  موضوع دیگر صحبت ها خود صف بود. اینکه چقدر طولانی است. اینکه تازه واردین به صف که از جلوی ما عبور میکردند تا به ته صف برسند چه اکسپرشن های جالبی در چهره هاشان بود.  اینکه چطور خودمان را سرگرم کنیم. اینکه حدس بزنیم نیم ساعت دیگر کجا هستیم. (چون صف از در ورودی اداره مهاجرت شروع میشد و داخل یک مال میشد، چندبار از پله پایین میرفت و همینطور پیچ میزد و پیچ میزد و ادامه داشت. هرنیم ساعت یک بار حدود 30 – 20 نفر وارد  اداره مهاجرت میشد و طبعا صف باید حرکت میکرد و از پیچ ها و پله ها میگذشت.) در این مورد خانم انگلیسی گوی سبقت را از همه برده بود. او با لهجه خاص انگلیسی اش برای همه چیز جوک درست میکرد. البته در مورد تعیین دقیق اینکه چقدر دیگه در صف هستیم، من شده بودم متخصص گروه. چون تعداد را شمرده بودم و میزان ایستادن در صف را تخمین را زدم و بهمه اعلام کردم. راستش زیاد هم غلط از آب درنیامد.  موضوع دیگر صحبت مسخره کردن دولت کانادا بود که از این پاسپورت دادن یک ناندانی باز کرده است و اینکه مردم را سر کار گذاشته است.  این فرض که دولت برای سرکیسه کردن مردم است برای همه  بدیهی بود.

این پنج ساعت واقعا به من خوش گذشت! فوق العاده احساس راحتی داشتم که در کنار این انسان ها بودم. همه یک جوری عمیقا از وضع کنونی ناراضی بودند و همه توقع بالایی از زندگی را نمایندگی میکردند. نوع دوستی قوی ای را در بین آنها احساس میکردی. یاد این حرف حکمت افتاده بودم که زیپ ظاهر هرکس را بکشی در زیرش یک سوسیالیست هست. 

وسط های کار خانم انگلیسی غیبش زد و ما جایش را نگه داشتیم تا برگردد. وقتی برگشت برای تمام اعضای گروه یک بطری آب و یک بسته شکلات خریده بود. گفت فکر کردم ما آذوقه لازم داریم. وقتی خواستیم پول آب و شکلات را بدهیم قبول نکرد و گفت میهمان من. موقعه ای هم که کارمان تمام شد، خداحافظی گرمی از هم کردیم و خانم انگلیسی گفت پنج سال دیگه (که موعد تمدید پاسپورت است) دوباره همینجا جمع میشویم!  

شکست طلبی و سوسیالیسم همین امروز!

مصطفی صابر

ستون دوم

مصطفی صابر

مهمترین واقعه ۸۵

مصطفی صابر

خداحافظ رفيق

منصور حکمت

سست از تجربه های خاکستری

برگرفته از وبلاگ روزمرگی

مقدماتی در مورد موسیقی

کیان آذر

حرفهای دست چپی، دریا و انترناسیونال!

کامران مزین، ایران

دوره شما گذشته است!گنجی  و صدای آمریکا

روژان امید، ایران

چمکران و ریزش مو!

کامبیز حقیری - استکهلم

در باره تاثیرات کمپین مینا احدی علیه اسلام در آلمان!

مهرنوش موسوی

گزارشهاي روزانه از آلمان(بخش ششم)

محمد آسنگران

زنى ديگر سرگردان در سالن ترانزيت كازبلانكاى مراكش

نامه های رسیده۲۹۲