به سایت سازمان جوانان کمونیست خوش آمدید

 

مقالات و نامه های رسیده نشریه سازمان جوانان کمونیست شماره ٢٨٤

 
 

نشریه

اطلاعیه

اسناد

مقالات

تماس با ما

خانه
 

آيا پيروزى کمونيسم در ايران ممکن است؟

منصور حکمت

 

در شماره های 280 و 281 بخش های اول این اثر حکمت را چاپ کردیم. در بخش اول به بحران جمهوری اسلامی و رفتنی بودن آن میپردازد و در بخش دوم سه جنبش های اجتماعی و سیاسی در ایران را مورد بررسی قرار میدهد. در بخش حاضر تماما به نفاط ضعف و قوت کمونیسم کارگری، راههای قدرت گیری آن، موانع قدرت گیری این جنبش میپردازد. در واقع این بخش حائز اهمیت فوق العاده ای است و با توجه به بحث های اخیر حزب و در دستور قرار گرفتن امر کسب قدرت سیاسی همه خوانندگان را فرا میخوانیم تا این بخش را با دقت مطالعه کنند.

 این اثر منصور حکمت در کنار اثر مهم دیگر او، "یک دنیای بهتر" (برنامه حزب کمونیست کارگری) به تنهایی برای پیروزی یک انقلاب کارگری در ایران ماتریال تئوریک لازم را فراهم می آورد. اگر در یک دنیای بهتر چهارچوب عمومی راه، جهت گیری سوسیالیستی و خواستها و مطالبات فوری انقلاب کارگری و پیروزی کمونیسم در ایران را نشان میدهد، در این بحث استراتژی مشخص و کنکرت این پیروزی را بر می شمرد. کل متن اول بار در شماره اول بسوی سوسیالیسم دوره سوم به چاپ رسیده و در سایت روزنه قابل دسترسی است. اینجا  ما برای سهولت خواندن سوتیترهایی را انتخاب کرده ایم و برخی موارد در پرانتز های کوتاهی و با امضای ج.ک توضیحاتی را اضافه کرده ایم. بقیه عین متنی است که در بسوی سوسیالیسم آمده است. در مورد این متن آذر ماجدی ویراستار آن این توضیحات را داده است:


آنچه در زير ميخوانيد متن پياده شده سمينار منصور حکمت در انجمن مارکس به تاريخ مارس ٢٠٠١ است که توسط من اديت شده است. متن کتبى عموما حالت شفاهى را حفظ کرده است و فقط در نقاطى لحن محاوره اى تغيير دادده شده يا کلماتى بمنظور سهولت درک مطلب اضافه و يا کم شده است. مطالبى که در پرانتز است از منصور حکمت است و مطالب درون دو پرانتز از ويراستار است.

آذر ماجدى
دسامبر ٢٠٠٥

 

 

نقاط قوت کمونیسم کارگری

 بنظرم مهمترين نقطه قدرت اين جنبش (جنبش کمونیسم کارگری، ج.ک) اين است که اميال و آرزوهاى نسلى که از آن صحبت کردم را بدون کم و کاست نمايندگى ميکند. شما يک لحظه از اين که کمونيستها کمونيستند و آمريکا با آنها بد است و نميگذارد بيايند سر کار صرفنظر کنيد. فرض کنيد اسم ما حزب نارنجى است. يا مثلاً هر چيزى مانند حزب سبز ايران، حزب قرمز ايران، حزب سرخ ايران، حزب ايرانيان آزاد و غيره. آنوقت مقايسه کنيد اين حزب را با تبليغاتش، با جامعه اى که ميخواهد، کارهائى که براى آن جامعه ميکند و ميبينيد مردم خوانائيشان با کدام يک از اين طيف احزاب است. ميبينيد سکولاريسمشان با اين حزب است. اينها سکولاريست ترند، آنها نيستند. تنها جريانى که ميخواهد ريشه دين را از آن مملکت بر بيندازد اينها هستند و اين جزء آرمانهاى اصلى اين نسل است. برابرى زن و مرد. لغو کار مزدى و جامعه اى که در آن آدمها از نظر اقتصادى برابر باشند. از طبقات کارگر و زحمتکش کيست که اگر ميکرفون را جلوى دهانش بگيرى و بگوئى يک حزبى هست که ميگويد بيمه بيکارى بايد داد، مزد و قضيه نان در آوردن را بايد از بازار بيرون کشيد و هر کس برود کار کند و هرچه ميخواهد مصرف کند (راهش اين است، اينکه حالا عملى شدنى است يا نه کار نداريم) تو نظرت چيست؟ ميگويد آرزوى من است.

اين بحث که شما حرفهاى قشنگ ميزنيد ولى حيف که عملى نيست، دارد ميگويد ما حرف دل مردم را ميزنيم ولى هنوز باور به قدرت پياده کردنش موجود نيست. وگرنه ما حرف دلشان را داريم ميزنيم. مدرنيسم، سکولاريسم، برابرى زن و مرد، مبارزه با تبعيض، آزادى بيقيد و شرط سياسى، لغو کار مزدى، برابرى اقتصادى و رفاه اجتماعى، وقتى اينها را کنار هم ميگذاريم، ما داريم اميال اين نسل و اساساً ٩٠ در صد مردم را که بايد کار کنند و زحمت بکشند تا زندگى بکنند را نمايندگى ميکنيم. اين نقطه مثبت ماست.

هر کس ديگرى چيزى بر خلاف اميال مردم دارد که ميخواهد به آنها بفروشد. سلطنت طلبها ميخواهند سلطنت را بهشان بفروشند و بعد بازار آزاد را هم به آنها بفروشند. و بايد توضيح دهد و بگويد که من فردا شما را در بازار عرضه و تقاضاى نيروى کار رها ميکنم. بگذاريد من سر کار بيايم، از فردا بايد برويد بازار کار و براى خودتان کار گير بياوريد. در ضمن اين آقا را ميبينيد، ايشان قرار است که شاه بشوند. چيزهائى که بايد اصرار کنند تا مردم قبول کنند، جزيى از آرمانهاى مردم نيست. کسى در آن مملکت صبح بيدار نميشود و بگويد، آخيش چه روز خوشى، کاش يک شاه داشتيم و کاش من در شهر دنبال کار ميگشتم (خنده حضار). اين جزيى از آرزوهاى مردم نيست. بايد اين مجموعه را بعنوان شرايط و ملزومات و باصطلاح تلخى آن ميوه خوب به او بخورانند. ميگويند آقا شما حالا بيا اين شاه را قبول کن در عوض ايشان آمريکا را مى آورد و سرمايه گذارى ميشود. شما بازار آزاد را قبول کن در عوض ما سعى ميکنيم بخشى را بصورت بيمه بيکارى برايتان برگردانيم که از گرسنگى نميريد.

اما اين حزب اينطور نيست. اين حزب دارد اميال واقعى مردم را وقتى که با قلبشان مصاحبه ميشود، نمايندگى ميکند. اينکه حالا محاسبات مردم بعداًًً به چه چيزى وادارشان ميکند بحث ديگرى است ولى اينکه ته دلشان اينها را ميخواهند ترديدى نبايد کرد. به اين ميرسم که آيا اسم کمونيسم مزاحم اين پروسه است و چقدر مزاحم است و ما بايد با آن چکار بکنيم. وگرنه اگر اسم ما حزب ايران بود، حزبى بود با مشخصات حزب کمونيست کارگرى اما اسمش حزب ايران بود، الان دنيا را برداشته بود. از اين نظر که همه ميگفتند بله آقا همه همين حرف را ميخواهيم بزنيم و حزب ايران راست ميگويد. کسى نميگفت شما سر کار نمى آئيد. الان کمونيسم را بعنوان يک چيزى که کمونيست است و نميتواند در اين مملکت بيايد سر کار ميشناسند. از دوره روس و انگليس نميگذارند کمونيست سر کار بيايد و آمريکا قبول نميکند و يا کجا پياده شده است و غيره، اينها حرفهائى است که وقتى ميفهمند کمونيست هستيم بما ميگويند. اگر بگوئيم ما ليبرال هستيم همه اين سوالها کنار ميروند و بعد بايد بنشينند قضاوت کنند ببينند ما ميخواهيم چکار کنيم.

اين جنبش نه براى اصلاحات است و نه براى اعاده و همين نکته جالب است. براى اصلاح چيز منفورى بميدان نيامده که بخواهد چيزى را نگهدارد و براى اعاده چيزى که قبلاً مردم دور انداخته اند هم نيست. چيز تازه اى است و اين بنظر من کاملاً براى مردم محسوس است. اين جنبش بالقوه و بخاطر سنتهاى قديمى اش، هم سازمان دارد و هم ميتواند رهبرى را تامين کند. اين نقطه قوت ما به نسبت سلطنت طلبان و به نسبت راستهاى غربى و حتى خود ملى - اسلاميها است. ملى - اسلاميها خاتمى را دارند. ولى همانطور که صحبتش است اگر او را از دست بدهند همگى عزا خواهند گرفت. بدون خاتمى آنها پانزده کلاس پائين تر برميگردند. حزب کمونيست کارگرى که وسط اين قضيه است بنظر من اين شانس را دارد که اين جنبش را سازمان بدهد و رهبرى اين جنبش را تامين کند. وجود حزب کمونيست کارگرى که بعداً به آن ميرسم يکى از سرمايه هاى اين جنبش است. و کمونيسم کارگرى ممکن است در شاخه هاى اصلى و جدال اصلى سياسى که درگير ميشود در ايران متشکل ترين اش و هدايت شده ترين اش باشد. با خط و حساب کار ترين اش باشد و نقشه مند ترين اش باشد، اين نقطه قوت جنبش کمونيستى در اين دوره است.

نکته بعد اينکه هر چه اين پروسه انقلابى تر و سير تحولات سريعتر باشد شانس ما هم بيشتر ميشود. هرچه مردم بيشتر در فعاليت سياسى شرکت کنند ما به نسبت بقيه اين نيروها قوى تر ميشويم، بخت ما باز تر ميشود. هرچه اين پروسه محدود تر باشد و مردم از صحنه بيرون تر باشند، شانس ديگران زيادتر است. (من بعداً در آن چارچوب هم شانس خودمان را ميگويم.) ولى اگر پروسه انقلابى شود، ميليتانت شود، اتحاد گسترده شود و مردم نخواهند بپذيرند، به همان درجه که محيط سياسى راديکاليزه شود، به همان درجه هم ما شانس بيشترى براى سر کار آمدن خواهيم داشت تا نسبت به کسانى که از حضور مردم در صحنه و از راديکاليزه شدن خواسته ها و شعارهاى مردم نفع نميکند. اين نقطه مثبت ماست. بخاطر اينکه فرض من اين است که اين پروسه راديکاليزه ميشود، مردم وارد صحنه ميشوند و يک جنبش وسيع تر از اين در راه است.

 

انقلاب و انتخابات

نکته بعد اين است که بنظر من اين پروسه انقلابى افق ما را همه گيرتر ميکند. هر چه اوضاع راديکاليزه شود تئورى راديکال برد بيشترى پيدا ميکند، برنامه راديکال برد بيشترى پيدا ميکند. رهبران راديکال بيشتر در دل مردم جاى ميگيرند. در نتيجه ما با گسترش اعترضات چفت ميشويم. و اگر روند را اينطور ببينيم که به سمت گسترش اعتراضات ميرود، ميتوانيم فرض کنيم که تناسب قوا بنفع کمونيسم کارگرى ميچرخد.

در دو شرايط به نظر من شانس سرکار آمدن ما بيشتر از بقيه است. يکى در شرايط دمکراتيک و انتخابات، و ديگرى در شرايط انقلابى. در هر دو شرايط ما سر کار مى آئيم. در هر دوى اينها کمونيسم کارگرى سر کار مى آيد. من فرض اينکه ما اول بايد حضور داشته باشيم تا سر کار بيائيم را بعداً بحث ميکنم. فرض کنيم اين نيرو توانسته است خودش را به صحنه انتخاباتى آزاد در يک کشورى که جمهورى اسلامى نيست، برساند. در يک پروسه انتخاباتى دمکراتيک، اگر بنا باشد يک چنين پروسه اى در ايران پا بگيرد، ما سر کار مى آئيم. حزب کمونيست کارگرى بنظر من بالاترين راى را بين مردمى که آزادانه به پاى صندوقهاى راى رفته باشند، بدست مى آورد. سلطنت طلب فکر نميکنم اين شانس را داشته باشد. اشتباه است اگر فکر کنيم که انتخابات بنفع آنهاست و فقط انقلاب بنفع ما تمام ميشود. انتخابات هم بنفع ما تمام ميشود. و دقيقاً بهمين خاطر است که فکر ميکنم پاى انتخابات نميروند، مگر مجبورشان کنيم. پروسه اى که برويم مجلس آزادى برگزار کنيم و در حوزه مختلف کانديد معرفى کنيم و راى مردم را بشماريم، حزب کمونيست کارگرى بعنوان بزرگترين حزب کشور وارد مجلس ميشود. ممکن است اکثريت نباشد ولى اگر بگذارند در يک انتخابات آزاد با سه ماه فرجه تبليغاتى کار کند، بزرگترين حزب سياسى کشور ميشود. در اين رابطه ميتوانيم بحث کنيم. بهرحال بنظر من پروسه انتخاباتى ما را سر کار مياورد. به خاطر واقعيتى که آن جامعه پشت سر ميگذارد پروسه انتخاباتى منتقد آن وضعيت را سر کار مى آورد. من راجع به نوع کمونيسممان بعدا حرف ميزنم که اين نوع کمونيسم با کمونيسمهاى ديگر چه فرقى دارد. به اضافه اينکه رابطه اى که ما با مردم داريم، بر خلاف سنت تاکنونى چپ، رابطه اى خيلى روشن و شفاف و قابل فهم است. ما داريم راجع به نوع کمونيسم جديدى حرف ميزنيم.

انقلاب هم ما را بنظرم سر کار مى آورد. يعنى هم پروسه دمکراتيک و هم پروسه انقلابى شانس و قدرت ما را بيشتر ميکند. اما شانس ما در پروسه توطئه گرايانه، تبانى و روندهاى زير زمينى، کودتا و روندهاى کودتا و ضد کودتا از همه کمتر است. اگر بنا باشد حکومت جمهورى اسلامى با يک سلسله کودتا و ضد کودتا عوض شود، ما همچنان خودمان را در اپوزيسيون خواهيم يافت. ولى اگر بنا باشد مردم وارد صحنه شوند و انقلاب کنند، شانس ما زياد است. اگر بنا باشد جايى انتخاباتى صورت گيرد شانس ما زياد است. به اين هم ميرسم که پس فرداى انتخابات، کودتا دوباره شروع ميشود. يعنى ما اگر با انتخابات سر کار بيائيم بايد فکر اين را بکنيم که فردا کودتا ميکنند. به آن الان نميپردازم ولى خود نفس پروسه انتخابات شانس اينکه کمونيستها را سر کار بياورد از همه بيشتر است.

 

نقاط ضعف کمونیسم کارگری

جنبه هاى منفى فعاليتمان، يعنى جنبه هاى منفى فعاليت اين خط سوم، يعنى جنبش کمونيسم کارگرى چيست؟ بنظرم کمبود منابع يکى از مشکلات اصلى اش است. دو جريان ديگر که اسم بردم (جنبش ملی اسلامی و جنبش ناسیونالیسم پروغرب، ج.ک)  يکيشان منابع دولت را در اختيار دارد و کار ميکند، ديگرى هم منابع باقى دولتها را دارد و کارش را ميکند. در نتيجه ما ميمانيم و منابعى که اين جنبش بايد بسازد. کمبود منابع يکى از مهمترين موانع است.

نبود حمايت بين المللى. الان هر دو آن جريانات در سطح جهانى طرفداران قوى دارند. حزب کمونيست کارگرى و کمونيسم در ايران، در اين مقطع و تا وقتيکه نزديک قدرت سياسى باشيم، بنظر من آن حمايت بين المللى را در هيچ سطحى نخواهد داشت که آنهاى ديگر دارند.

خصومت غرب با ما. خصومت غرب با کمونيسم کارگرى يکى از مهمترين فاکتورهائى است که ميتواند ورق را برگرداند. نه فقط به اين معنا که واقعاً غرب با ما وارد عمل شود، به اين معنى که غرب اين تصوير را بدهد که حکومت کمونيستى در آن کشور را نميپذيرم و مردم در خانه شان بنشينند، چرتکه بيندازند، بگويند ((غرب)) نميپذيرد مگر ديوانه ايم برويم پشت حزبى که اگر بيايد سر کار، اول از همه چيز موشک کروز ميخورد وسط پارک ساعى. چرا اين کار را بکنيم. چرا ما بيائيم کشور را وارد خصومت با آمريکا بکنيم؟ بگذار راى بدهيم به آمريکائيها و بيايند قال قضيه را بکنند. در نتيجه خصومت غرب با ما و نه فقط خود خصومت، بلکه دادن تصوير خصومت غرب با ما و تبديل شدن اين که غرب اينها را نميپذيرد به بخشى از خودآگاهى مردم و محاسبات مردم، يک مانع اساسى سر راه کمونيسم کارگرى است. کسى با پاى خودش، خودش را وارد مخمصه اى به اين بزرگى نميکند. ميگويد "بچه ها ميبخشيد ولى من دارم ميروم راى بدهم به آن آقا که ((غرب)) گفته است. شوروى بنظرم اين را به ما نشان داد، تحولات روسيه نشان داد.

ما مورد هجوم ميدياى غربى قرار ميگيريم و بشدت تحريف ميشويم. يعنى بايد فرض کنيم که جنبش کمونيستى در ايران با يک حمله وحشيانه و کثيف از طرف ميدياى بورژوائى غربى روبرو ميشود، سى ان ان، بى بى سى، با دروغهاى شاخدارى که ميگويند. ديروز گاردين مقاله اى نوشته بود که آيا لنين بالاخره يک آدم مشنگ بود يا يک آدم مستبد؟ شق ديگرى بين اين دو تا نيست! يا يک آدم مشنگ بوده يا مستبد! يا ديوانه بوده يا مستبد، از اين دو حالت خارج نيست!! اين که رهبر يک انقلاب کارگرى بوده که آزادى آورده و به همان فنلاند بغل دست گوش خودشان ((استقلال داده))، کسى که مستعمرات روسيه را بخشيده، حقوق زن در آن مملکت را بالا برده و کارگر نوعى ايمنى اقتصادى بدست آورده، مسئله شان نيست. اينکه اين آدمى که به قول اينها مشنگ بوده، بقول اينها اين آدم ديوانه، فقط کتابهايش از تمام کتابهاى سران بورژوائى غربى بيشتر بوده و خود اينها روز خودش گفته اند که کميسارياى بلشويکهاى در قدرت به اندازه کتابخانه دانشگاه بين خودشان نوشته دارند، مسئله شان نيست. الان ميگويند لنين يا ديوانه بوده، يا خل بوده و يا مستبد! لنين بيچاره مستبد هم نبوده است. تا وقتى لنين سر کار بود اجازه و اختيار هيچ تصميمى تنهائى با لنين نبود. ٥ سال، ١٠ سال بعد از مرگ لنين تازه شوروى شروع کرد به استبدادى شدن. اين تصويرى است که ميدياى غرب ميدهد. با ما بدتر از اين ميکنند. ببينيد با کوبا چه ميکنند! کاسترو را در تصوير ميدياى غرب ببينيد: "ديکتاتور کوبا، کاسترو امروز افزود ..." خوب ديکتاتور کوبا به کاسترو چه مربوط است. او هم مثل هر جاى ديگر دنيا انتخاب شده و دارد کارش را ميکند. چرا گزارشت را درست تهيه نميکنى؟ اين کارى است که با ما ممکن است بکنند. به احتمال قوى ميدياى غربى به جان اين جنبش ميافتد و اين براى ما مانع مهمى است. مسئله پروپاگاند جنگ سردى عليه کمونيسم بطور کلى، يعنى گذاشتن تجربه شوروى و چين به پاى کمونيستها و منفى بافى راجع به سوسياليسم، از موانع کار اين خط است.

 

جونیوریسم و گناه پسا استالینی

يکى از مشکلات مهم کار کمونيسم کارگرى روحيه اى است که من به آن ميگويم "جونيوريسم". کسانى که خودشان را بعنوان شريک کوچکتر جامعه قبول کرده اند و تصورى از اين ندارند که جامعه ميتواند بدست آنها بگردد. بنظر من کمونيسم، بخصوص در کشورى مثل ايران که هيچوقت خط اصلى اپوزيسيون نشده و پاى قدرت نبوده، عادت کرده که به خودش بعنوان گروه فشار نگاه کند. گروه فشار براى پرچم حق و حقيقت که به دستت بگيرى و بروى جلو تا با تير بزنند و بر زمين بيفتى. چپ از خود تصوير يک عده سياستمدار سطح بالاى جامعه هستند را ندارد، اينکه يک جنبش اجتماعى زنده است که ميخواهد قدرت را بگيرد، جامعه را اداره کند، آموزش و پرورش را سازمان دهد، و اقتصاد را سازمان دهد. فکر ميکند چپ موظف است که به کسان ديگر فشار بياورد تا اين کار را بکنند. و اين خرد ديدن خود و کوچک ديدن خود، بنظر من شايد مهمترين عاملى است که ممکن است سد راه کسب قدرت شود. بنظرم چه براى فراخوان کسب قدرت، چه براى حفظ قدرت، اولين مشکل از داخل خود اين صف بيرون مى آيد. اينکه ميگويند اين کار را نکنيم، چرا خيز براى قدرت برداشته ايم؟ آيا ميتوانيم قدرت را بگيريم؟ آيا ميتوانيم حفظ کنيم؟ آيا قرار نيست "طبقه" اينکار را بکند و غيره. همه اينها بهانه است. طرف شنا بلد نيست، هزار و يک دليل مى آورد که من امروز نميخواهم بروم داخل آب (خنده حضار). مايو اش را نياورده، سرما خورده، وقتش نيست، نميخواهد از ديگران جلو بزند و آبروى همه را ببرد! و غيره. بهر دليلى وارد اين قضيه نميشود.

وقتى مسئله را بررسى ميکنى ميبينى که پشتش تئورى "شوراها" بايد قدرت را بگيرند، که در روسيه نگرفتند، بلکه بلشويکها قدرت را گرفتند، "طبقه" بايد انقلاب کند و نه حزب (فرمولبندى ما هم نميگويد حزب بايد انقلاب کند)، خوابيده است. ولى فرمولبندى اى که ميگويد نرو به سمت قدرت، ترس از استخر سياسى اين جنبش جونيور را در جامعه نشان ميدهد. اينکاره نيست. وگرنه شما سه تا مدير کل وزارت فرهنگ را بگذاريد کنار هم و با آنها حزب بسازيد، فورى احساس کسب قدرت به آنها دست ميدهد. فکر ميکنند فوراً بايد وزير شوند. فوراً برنامه شان را براى جامعه ميدهند. اين خرد ديدن خود و اين تعلق به حاشيه جامعه، "مارژينال" ((حاشيه اى)) بودن تاريخى چپ در ايران، ذهنيت و روانشناسى که با خودش آورده، بنظر من يکى از بزرگترين موانع است. من فکر ميکنم اگر چپ شکست بخورد روى اين مسئله شکست ميخورد نه روى هيچکدام آنهاى ديگر که گفتم. روى اين که نميرود نقش اش را انجام دهد و اين مهمترين مشکل اين خط است.

دوم خردادى اين مشکل را ندارد، ميخواهد جهان را نجات دهد! طرف راه خانه اش را نميتواند پيدا کند، ميخواهد ديالوگ تمدنها بکند. (خنده حضار) جدى ميگويم! به او گفته اند تو ديگر راجع به مطبوعات حرف نزن! الان ٥ ماه است که نميداند چکار ميکند. قرار بود با ديالوگ تمدنها برود جرج سورس را سر عقل بياورد. بيل گيتز را راهنمائى کند و به آمريکا بگويد که سيستم شما خوب نيست! از ادعا کردنش دست بر نميدارد و کسى هم به ريشش نميخندد. اما من و شما که ميگوئيم کمونيستها قدرت را بگيرند، از هزار سوراخ در مى آيند که نگاه کنيد: بلانکيستها، چه تخيلاتى، چه خود بزرگ بينى هائى، همه اش دارند من من ميکنند. در حالى که کسى با ديالوگ تمدنهاى خاتمى که تا ديروز مسئول يک کتابخانه مذهبى بوده مشکلى ندارد. آقاى خاتمى ميتواند ديالوگ تمدنها بکند ولى شما نميتوانيد اختيار مملکتى که خودت در آن بزرگ شده اى و احتمالاً در آن مقطع صد هزار نفر از نخبگان آن جامعه را سازمان داده اى را داشته باشيد. فکر نميکنند که همين آدمها که در حزب کمونيست کارگرى و در جنبش کمونيستى اند، اگر در يک شرايط آزاد در يک آگهى شغلى شرکت کنند، توانائيشان براى اداره جامعه از اين وزرا و وکلا بيشتر خواهد بود. اول اينها را سرکوب کرده اند تا بتوانند حکومت کنند. و خود اين جنبش حاضر نيست اين را قبول کند.

 اين بنظر من فشار گناه پسا استالينى است. استالين آمده کارى کرده، احساس گناهى با کمک آمريکا و چپها خلق کرده اند که بيچاره از ترس نميتواند راه برود. خوب استالين به ما چه؟ مگر من هيتلر را به حساب آقاى بنى صدر گذاشته ام، که تو استالين را به حساب من ميگذارى؟ (مقايسه شان اصلاً مع الفارق است.) تو هيتلر را داشتى اين هم استالين را دارد. کسى که در ٨٠ کشور دنيا کودتا کرده که ديگر از اين حرفها نبايد بزند. کسى که بمب اتمى بر سر مردم مياندازد و بچه هاى مدرسه را در هيروشيما و ناکازاکى ميکشد که نبايد بحث استالين را به ميان بکشد. فوقش من هم مثل شما هستم. ولى هيچکس تا حالا نرفته يقه يک حزب ناسيوناليست را بگيرد و بگويد که شما استبداد به پا ميکنيد و يا از کجا معلوم که شما پلورالیسم را قبول کنيد. با چپ اين کار را ميکنند و چپ هم بِر بِر نگاه ميکند. خود ما بعنوان اولين حزب سياسى چپ در ايران که ادعاى قدرت کرده، دورا دور ادعاى قدرت کرده ايم، آماج حمله قرار گرفته و بيشترين اهانتها و فشارها را متحمل شده ايم. متحمل شده ايم براى اينکه جرئت کرده ايم از دولت حرف بزنيم. از رابطه دولت و حزب و غيره. اينها همه بنظر من آن احساس اکونوميسم منشويکى و احساس گناه پسا استالينى است که خميره چپ را تشکيل داده و اگر کمونيسم کارگرى بخواهد به قدرت برسد قبل از هر چيز بايد خودش بخواهد به قدرت برسد. اين بنظرم مهمترين مانع است.

 

جنبش کارگری، زنان، جوانان

نکته ديگر، ضعف ديگر، جنبش نسبتاً توسعه نيافته کارگرى است. اين ضعف خيلى بزرگى است. کمونيسم ميخواهد در کشورى به قدرت برسد که جنبش کارگرى اش اشکال حتى مقدماتى از تشکل و اعتراض اجتماعى را به دست نداده است. اگر شما برويد آمريکاى لاتين ميبينيد که رهبران کارگرى رهبران شناخته شده هستند در سطح شهردار شهر و وکيل مجلس. رهبر فلان سنديکاى کارگرى و اتحاديه کارگرى يک آدم سرشناس جامعه است. در ايران کارگر همان تصوير کارگر آورديم ديوارمان را تيغه بکشد، است. کارگرى که آوردند يک کار به او ميدهند و او هم انجام ميدهد و مزد ميگيرد. کارگر هنوز نتوانسته در جامعه ايران بعنوان يکى از پاهاى بحث اقتصادى، پاى بحث سياسى، پاى بحث دمکراسى و حقوق مدنى، با نمايندگانش و شخصيتهايش و سازمانهايش حضور بهم برساند. آمريکاى لاتين هميشه اينطور بوده است. حزب چپ به اتحاديه هاى کارگرى نزديک ميشود، رهبرانشان با هم حرف ميزنند و قرار ميگذارند که به حزب چپ راى بدهند و کمک کنند که آنها سر کار بيايند. در ايران کارگر منفرد و اتميزه است. ساختارهاى مبارزه صنفى نداشته و مبارزه دفاعى را نتوانسته سازمان بدهد. در نتيجه يک حفره بزرگ پشت سر کمونيستها بجا ميگذارد. ميروى جلو براى اينکه يک حرکت اساسى بکنى، ميبينى طبقه اى که حرکت دارد به نامش و يا لااقل از طرفش صورت ميگيرد، خودش معلوم نيست با چه استحکامى در صحنه است. براى دوره کوتاهى مى آيند در صحنه. معلمين، دانشجويان، زنان بطور کلى ممکن است يک جنبش طولانى مدت اعتراضى سياسى داشته باشند و يا روشنفکران و ادبا بخصوص. ولى کارگر اين بخت و آزادى عمل را ندارد که دو سال، سه سال در قلمرو سياسى پرسه بزند. بالاخره بايد سر و ته اين پروسه در سه ماه هم بيايد. بيرون اين سه ماه ما کارگران را بصورت نيروى زنده فعال حامى اين خط نداريم. آن سه ماه داريم، آن سه ماه قيام و شورش و شوراهاى خود بخودى و اتحاديه و مجامع عمومى اى که کارگران دارند مشت گره ميکنند و سخنرانى ميکنند را همه ما ديده ايم و آن هست، ولى تا آن سه ماه مانده به کسب قدرت، و در غياب يک جنبش اعتراض کارگرى شکل يافته که آگاهانه از اين چپها دفاع کند، اين خط چکار ميتواند بکند. جنبش اتحاديه اى در انگلستان مشکل ندارد که بگويد طرفدار چه حزبى است. ميگويد. ميگويد ملت برويد به حزب کمونيست يا به حزب ليبر اينجا راى بدهيد. اولين خاصيتى که جنبش کارگرى از چپ حاشيه اى نشين تحت تاثير اختناق گرفته اين است که خود را غير سياسى وانمود کند. در نتيجه حتى اگر به صحنه هم بيايد به آن سرعت به نيروى ذخيره و باصطلاح به يکى از ارکان اين جنبش که ميخواهد قدرت را بگيرد تبديل نميشود.

بنظر من نقاط مثبتى که بخصوص الان بايد روى آن مکث کرد دو رکن اساسى در جامعه است. يکى مسئله سکولاريسم است. بنظر من هر جريانى که به جاى جمهورى اسلامى سر کار بيايد بايد يک جريان سکولاريست باشد. بايد ضد دين باشد. و حتى بنظر من سکولاريسم کافى نيست، بايد ضد دين باشد. با يک موج برگشت عليه مذهب روبرو هستيم که هر چه جلوتر برود، وسيع تر ميشود. چون فردا آخوند را ميگيرند و ميگويند اين آقا را ميبينيد، ١٨ نفر را با دست خودش کشته است. آن وقت بايد ببينيد چند نفر از آن تتمه اى که در دهات يک جائى نماز ميخوانند، نمازشان را کنار ميگذارند. اين پروسه به نفع اسلام پيش نميرود. اين پروسه دارد به ضرر اسلام پيش ميرود. جنبشى که ضد مذهب باشد يک پايش را گذاشته لاى در قدرت سياسى و الان که نگاه ميکنيد ميبينيد فقط کمونيسم کارگرى، کمونيسم راديکال کارگرى است که آشکارا و علناً و بصورت اعلام شده خودش را عليه مذهب تعريف کرده است.

مسئله بعدى زنان هستند. نصف جامعه است و نه فقط زنان ن