
متني که در زير مي خوانيد مصاحبه رضا علامه زاده با کتايون نازعلي، يکي از قربانيان جمهوري اسلامي است. اصل مصاحبه ويدئويي است و جوانان کمونيست متن آن را پياده کرده است. فايل ويدئوي اين مصاحبه در سايت رضا علامه زاده به آدرس http://reza.malakut.org/ موجود است. اسم اصلي مصاحبه ويدئويي " الان خيلي خسته ام" است و تيتر فوق را ما انتخاب کرده ايم. مصاحبه به شدت تکان دهنده و عميق است. بي هيچ توضيحي شما را به خواندن آن دعوت مي کنيم. ج.ک
-ميدونيد آقتي علامه ازده فحاشي هايي که من شنيدم، حقيقتا ميگم در هيچ شرايطي توي زندگيم اين کلمات رو نشنيده بودم و شرم حضور دارم الان اصلا تکرارش کنم که فحشي ها چه قدر کثيف بود، چقدر زشت و زننده و تحقيراميز بود.
دوست دارم بيشتر در واقع از اوايل کودکيهايم صحبت کنم همونجور که قبلا هم در جايي اشاره کردم و نوشتم به پدرم خيلي علاقه مند بودم حالتهاي عاطفيم با اون بيشتر بود ميتونم بگم بطور کلي اصلا تربيت من تحت نظر پدرم بود. پدرم مدير عامل وليان در شهر مشهد بود ، تا انقلاب شد ، انقلاب که شد تمام سيستم نه تنها اجتماع از نظر من، که به هر حال يک دختري ۱۱-۱۲ ساله بودم بهم خورد، سيستم خانوادگي منم بهم خورد.
-دوست داري اسم واقعي خودتو بگي؟
-اسم واقعي من کتايون نازعلي است، من اصلا اسم مستعار ندارم. يه روز وقتي من از محل کارم، البته با خبر دادن به رئيسم محل کارم رو ترک کردم، چون مادرم سکته کرده بود و بايد مرتب با تلفن کنترلش ميکردم و يا ظهرها ميپرسيدم چي لازم داريم براي خانه بخرم ، در نتيجه من هميشه به خانه تلفن ميکردم، اون روز نه پدرم گوشي رو برداشت نه مادرم، بارها و بارها زنگ زدم، اين روز، روز دستگيري من، من آقيقا اون موقع ۱۷ سالم بود. بعد دستگير شدم منو بردن وارد کميته ثامن الائمه کردن.
کميته ثامن الائمه کردن درست در خيابان – هم نام قبليش رو مي گم هم نام فعلي که در حال حاظر در ذهنم دارم- اول خيابان دارايي يا جم که به اون خيابان در دوران سابق يعني زمان شاه ميگفتن، و الان شده پاسداران، من وارد اونجا شدم و بعد مورد يک بازجويي کوتاه قرار گرفتم و بعد هم از اونجا با يک ماشين و چشم بند وارد يک محل ديگري شدم که نميدونم کجاست.
حاج آقا صفايي بازجوي من بود و من اوايل نه اصلا اسم اينو ميدونستم نه اصلا اين آدم رو ديده بودم نه اصلا توي اينجور جاها وجود خارجي داشتم که بار دومم باشه که فرض کنيد من اين فرد رو بشناسم، به هيچوجه، يه چيز تازه و نو بود، همه چيز واسه من تازه بود. بعد اسم اين مرد رو فهميدم که بازجوي من بود، هم بازجو و هم شکنجه گر و هم متجاوز. اين از من اقرر ميخواست به کاري که اصلا من نکردم، من اصلا نميدونم قضيه چي هست. حاج آقا صفايي من رو باور نميکرد ، خيلي هم آدم وحشي و بد دهني بود. يه روز دستور داد به همين حاج خانم، البته توي بازجوييها بود. منو که پرت کرد زمين به حاج خانم گفت دستاش رو بگير، اومد پريد روي تن من قشنگ دست هامو از مچ اينجوري سفت گرفت، بعد حج آقا صفايي شروع کرد به سيگار کشيدن و اومد بطرف من و بلوزم رو زد بالا و درست مثل اينکه سيگار ميکشيم تو جاسيگاري خاموش ميکنيم ... دونه دونه اينجا جاش هست. ۳ تا سيگارو روشن کرد ۲ پوک زد رو تن من خاموش کرد.
-بعد از اين همه سال جاش هنوز هست؟
-بله، من ميتونم نشون بدم، من مشکلي رو اين مساله ندارم.
- من هم مشکلي ندارم نشون بدين.
- اينجا ۲تاس و اينجا يکيه.
- متشکرم. بگو بقيش رو.
- رو کرد به من دوباره منو از موهاي سرم رو گرفت، مقنعه رو سرم بود بعد سرم رو اينجوري گرفت بالا برد گفت ببين ۳ تا علامت گذشتم رو اون سينه هاي سفت و قشنگت تا يادت نره.
- هدف اين نيست که مجددا اين شکنجه ها به يادت بياد ولي به هر حل تنها راه تحمل اين چيزا بازگو کردنشه.
-بعد از اون ديگه حالت روحي روانيم رو توي زندان از دست داده بودم.
- گفتي اين مردي که اسم بردي هم بازجوت بود هم شکنجه گر بود هم متجاوز بود، بازجويي و شکنجه گريش رو گفتي، متجاوز منظورت چي بود؟
-الان مي گم,…. من وقتيکه اين حالت روحي توي زندان برام ايجاد شد توي اون سلولي که بودم مقنعه ام رو سرم نميکردم يا لباس زنداني که داشتم در مياوردم از تنم، بخصوص وقتي حال روحيم خيلي بد ميشد، دلم ميخواست اين لباسها تو تن من نباشه. روز بعدش اومدند دومرتبه منو بردن بالا، در اونجا مجددا در مقابل همين حج آقا صفايي قرار گرفتم که باز يک مشت فحش داد. بهم حرفهاي بسيار رکيک گفت. حاج خانم ازش سوال کرد: حاج آقا جلوي روي شما بزنم؟ با اون لهجهٔ مشديش، گفتش که خوب آره ديگه گفت. گفت آخه حلال و حروم داره بگذاريد حداقل خطبه رو من بخونم که اگر به اون دنيا ميريد چشمتون به جهنم باز نشه. و بعد دستور داد که دستهامو آزاد بکنن. دستهامو که آزاد کردن به نگهبانها گفت از اتاق خارج بشوند. از اتاق خارج شدند،. و رو کرد به من گفت بايست. ايستادن در اون شرايط برام سخت بود، ضعف جسمي زيادي داشتم ضربه زياد خورده بودم، تحقير زياد شده بودم. ايستادم. بعد گفت نميدوني چطوري بايد وايسي؟ باور کنيد من مثل يه سرباز خبردار وايساده بودم. گفت اينجوري نميگم، شهوت انگيز وايسا. باور کنيد من معني اين واژه رو نميدونستم، چه جوري يک زن شهوت انگيز واميسته؟ يعني بايد چيکار بکنه؟ من نه فيليمي ديده بودن چون خوب به هر حال تربيت پدرم خيلي تربيت ديسيپليني بود ما اصلا اجازه ديدن اينجور برنامه ها رو حتي دوران شاه نداشتيم.
مدتي منو در همون حالت نگاه داشت و همينجوري بهم خيره شد، واقعا تحقير سختي بود، در اون لحظه دلم ميخواست منو بکشه ، ولي به اون شکل نخواد من در مقابلش بايستم. و بعد هم که حرف هاشو هي تکرار ميکرد شروع کرد به طرف من اومدن، دومرتبه کتکم زد افتادم به زمين و بد جسم سنگين خودش رو رو تنم احساس کردم، باور کنيد سرم گيج ميرفت. يعني چشمهام رو به سياهي و تاريکي ميرفت، خيلي سخت ميتونستم اطرفم رو تشخيص بدم، لباس منو به پايين کشيد و به من تجاوز جنسي کرد، من آقاي...... اسمتون از خاطرم رفت ......
-علامه زاده
- آقاي علامه زده من يه دستم زخمي بود، نمي تونستم زياد دفاع کنم، ولي باور کنيد با اين دستم تو صورت اين اينقدر پنجول کشيدم، مثل يه گربه مثل يه پلنگ زخمي، بعد نميدونم اومدم با پاهام بزنم تنش رو از تنم جدا بکنم نميدونم پام به چي خورد، اون اينکارو با من نکرد نميتونم دروغ بگم ولي پاي من به يه چيزي خورد که تيز بود، و اين جراحت يادگار اون مقاومت منه..... بعدشم موهاي منو همينجوري کشيد همينجوري دور سرم چرخ ميخورد و روي تخت من رو خوابوند و با يک آلت مصنوعي که من نديدمش، چون جامد بود فقط ميتونستم حس جامد بودنش رو بکنم، مجددا به من تجاوز کرد.
- فقط بگو ببينم کي اولين بار اينو به کسي گفتي اين ماجراي تجاوز رو اولين باري که با يکي در ميون گذاشتي کي بود؟
- شوهرم بود.
-کي شوهر کرديد؟
-۷ سال بعد از تمام ماجراها، همسرم روانپزشکه، تحصيلاتش رو در آلمان داره.
-بچه هاتان هم خبر دارن از اين قضيه؟
-فقط دختر بزرگم ميدونه، تا وقتي کوچيک بود نميفهميد، نميديد، نميپرسيد، برده بودمش يه روز حموم که بشورمش، توي وان نشسته بوديم، با اون زبون بچگيش گفت مامان، معذرت ميخوام اون به زبون بچگي به سينه ميگه ميميدل، گفت مامان اين علامتها روي ميميدلت چي؟ يه دفعه همينجوري باور کنيد آب دهنم رو قورت دادم بهش يه نگاهي کردم سريع بايد تصميم ميگرفتم که درست ترين جواب رو بهش بدم ، گفتم مامان وقتي بزرگ بشي ميفهمي.
گريهٔ من از ضعفم نيست ، از عدم درک خشونت است، چون فکر نميکنم به مني که انقدر شکنجه شده ام بتونم تبديل به لاجوردي بشم. من نميتونم و اميدوارم که هيچکس نتونه، هيچ کس نتونه دوباره يک جوردي بشه.
البته خاطره هاي ديگري هم هست همش از خودم نيست من بعد رفتم توي بند بچه هاي توي بند رو تجربه کردم
اما واقعا الان خيلي خسته ام.
| < قبلی | بعدی > |
|---|


