جوانان کمونیست

شماری از نمایندگان پارلمان اروپا با در دست داشتن عکس ندا آقا سلطان به حضور متکی در پارلمان اروپا اعتراض کردند

فرستادن به ایمیل چاپ
Share

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 415 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-520092929 1073786111 9 0 415 0;} @font-face {font-family:Tahoma; panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-520081665 -1073717157 41 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-bidi-font-family:Arial;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-bidi-font-family:Arial;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

 

امروز ۱ ژوئن منوچهر متکی وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی برای شرکت  در جلسه کميته روابط خارجی پارلمان اروپا به بروکسل آمد و با اعتراض روبرو شد. شماری از نمایندگان پارلمان اروپا با در دست داشتن عکسهایی از ندا آقا سلطان متکی را احاطه کردند و به این ترتیب به او یاد آور شدند که وی نماینده یک رژیم آدمکش و جانی است۔ این اقدام اعضای پارلمان اروپا در سطح جهان انعکاس یافت و یک سرشکستگی دیگر برای حکومت منفور و جنایتکار جمهوری اسلامی به بار آورد .

اعتراض به متکی در پارلمان اروپا٬ انعکاس قدرت انقلاب مردم ایران است که حتی اعضای این پارلمان را هم به عکس العمل واداشته است. این نیز یک پیروزی برای مردم ایران است. حضور جمهوری اسلامی همه جا باید با اعتراض مواجه شود. جمهوری اسلامی باید از همه نهادهای بین المللی اخراج شود و سران آن به جرم سه دهه جنایت علیه مردم به دادگاه کشانده شوند.

قرار است روز چهارشنبه ۲ ژوئن منوچهر متکی به دعوت مرکز اروپائی مطالعات سیاسی" در هتل استانوپ در بروکسل در جلسه ای شرکت کند. ما همه مردم آزادیخواه را فرا می خوانیم که با اجتماع در مقابل این هتل علیه حضور سران و نمایندگان جنایتکار جمهوری اسلامی در خارج کشور اعتراض کنند. با ارسال نامه های اعتراضی به دعوت کنندگان متکی و مدیر هتل استانوب از آنها بخواهید که این جلسه را ملغی کنند. با یادآوری جنایات سی و یکساله جمهوری اسلامی و جنایات اخیر جمهوری اسلامی به آنها گوشزد کنید که نشست و برخاست با چنین رژیمی دشمنی با مردم ایران قلمداد می شود و مردم ایران این را هرگز فراموش نخواهند کرد. نامه های اعتراضی خود را می توانید به آدرس های زیر ارسال کنید:

مسئول "مرکز اروپائی مطالعات سیاسی" خانم والری ژیل: n.news@epc.u

مدیر "هتل استانوپ": <!-- var prefix = 'm&#97;&#105;lt&#111;:'; var suffix = ''; var attribs = ''; var path = 'hr' + 'ef' + '='; var addy80656 = '&#105;nf&#111;' + '&#64;'; addy80656 = addy80656 + 'st&#97;nh&#111;p&#101;' + '&#46;' + 'b&#101;'; document.write( '<a ' + path + '\'' + prefix + addy80656 + suffix + '\'' + attribs + '>' ); document.write( addy80656 ); document.write( '<\/a>' ); //--> آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسکریپت دارید <!-- document.write( '<span style=\'display: none;\'>' ); //--> آدرس ایمیل جهت جلوگیری از رباتهای هرزنامه محافظت شده اند، جهت مشاهده آنها شما نیاز به فعال ساختن جاوا اسكریپت دارید <!-- document.write( '</' ); document.write( 'span>' ); //-->

تشکیلات خارج کشور حزب کمونیست کارگری ایران

١۱ خرداد ١٣٨٨ ٬ ۱ ژوئن ٢٠١٠

روزا از تهران

مبارزه پایان نیافته!

خاطره ای از قیام ٦ دی (عاشورا)

وقتی در سکوت آرامشبخش شبانه به ستاره های آسمان مینگرم به یاد آن شب قبل از تاسوعا میافتم که با خانواده در خانه یکی از دوستان در یکی از مجتمع های بزرگ تهران مهمان بودیم. همه باهم از شهرستان برای شرکت در مبارزه مردم به تهران آمده بودیم. ماجرا از آنجا شروع شد که درست سر ساعت ١٠شب، همه خانه ها چراغهای خود را خاموش کردند و صدای شعارهای مشابه و منظم در همه جای ساختمان و محله پیچید. این شعارها از ته دل انسانهایی برمیخواست که فاشیسم مذهبی یا به معنای دیگر استبداد فاشیستی اسلامی را با گوشت و پوست خود لمس کرده بودند؛ شعارهایی خود جوش از دل مردمی با اعتماد به آینده و امید به رهایی.

ما آن شب چه احساسی داشتیم؟ احساس همدلی و همگامی. چون ما نیز در گوشه ای از آن کشور این ستم و پلیدی را با گوشت و پوست خود لمس کرده بودیم. صدای مرگ بر دیکتاتور همه جای تهران را فراگرفته بود. بمدت ١٥ دقیقه این شعارها ادامه داشت. این برنامه، کار هر روزه این مردم بود. آن شب احساس عجیبی دل مرا فرا گرفته بود. فردای آنروز صبح ساعت ٨ زدیم بیرون. روز تاسوعا بود. نرسیده به میدان امام حسین، بسیجیها و لباس شخصیها باتوم بدست تمامی راهها را بسته بودند اما سیل جمعیت به قدری بود که خودشان نیز گیج شده بودند. با فحشهای رکیک از مردم پذیرایی میکردند! جمعیت که دیدند راهها بسته شد همگی سوار ماشین شدند. ماهم سوار شدیم. یکدفعه متوجه شدیم که همه ماشینها بوق میزدند. این بوق صدای اعتراض هزاران مردمی بود که نتوانسته بودند به عمق تظاهرات نفوذ کنند. بسیجیها فحش میدادند: بیشرفها و …. عروسی مامانتونه؟ زدند چند تا ماشین را خرد کردند. دخترهای جوان سرهایشان را از پنچره های ماشینها بیرون آورده بودند و یکریز علیه حکومت شعار میدادند. بسیجیها به این ماشینها حمله میکردند و تا میتوانستند خردشان میکردند ولی از ماشینهای دیگر صدای اعتراض بلند میشد. چه جوی بود! ما توی ماشین بودیم که دیدم چند تا بسیجی جلوی پسر جوانی را که از پیاده رو رد میشد و اصلا هم شعار نمیداد گرفتند و با باتوم محکم زدند روی انگشتان دستش. بهش گفتند بیشرف … چرا داری راه میروی. پسر جوان گفت پس برقصم؟! که عصبانی شدند و دوباره زدند. موبایلم را برداشتم که این صحنه را فیلمبرداری کنم. یکدفعه دوستانم ریختند روی سرم و موبایل را از دستم گرفتند. نمیدانستم که اگر بسیجیها ببینند فیلم برداری میکنم، دیدن همان و تیراندازی هم همان. شور انگیر این بود که تا بسیجیها دور شدند همان جوان با همان دست زخمی دو تا انگشتش را به علامت پیروزی به مردمی که توی ماشین نشسته بودند نشان داد. یکدفعه مردم را شور برداشت و صدای بوقها بیشتر و بیشتر شد. وقت ناهار برگشتیم خانه و ساعت ٦ شب قراربود برویم جماران. قرار بود خاتمی آنجا سخنرانی کند. سخنرانی خاتمی بهانه ای بود بدست مردم که اجتماع کنند و به حکومت اعتراض کنند. این دیگر کار مردم شده است که از هر سوراخی وارد میشوند تا نفرتشان به حکومت را اعلام کنند. هوا تقریبا تاریک شده بود که به جماران رسیدیم. دو تا خانواده بودیم. جلیقه مشکی ها و بسیجی ها ریختند و سخنزانی خاتمی را به هم زدند. یک دفعه متوجه شدم که مردم مثل سیل به خیابان سرازیر میشوند. به این همه از خود گذشتگی و فداکاری غبطه خوردم. چه مردم نازنینی! چقدر متمدن و شیک پوش! انگار دارند به عروسی میروند نه به استقبال مرگ! چند لحظه بعد راه پیمایی شروع شد. مردم پای کوبان مشتها را گره کرده بودند و شعار میدادند. هر کس هر شعاری میداد مردم آن را تکرار میکردند. الان که دارم به آن شب فکر میکنم تپش عجیبی در قلم احساس میکنم. من دست دخترم را گرفته مانند هر مادری که دوست ندارد فرزندش را براحتی از دست بدهد دوست نداشتم صدمه ببیند. او هم مثل هر دختر جوانی پر شور و احساسی به اقتضای سنش حتی دوست داشت به استقبال مرگ هم برود. لحظه به لحظه سیل جمعیت زیاد میشد. بسییجیها تا دیدند که جمعیت زیاد میشود اگر عکس العملی نشان نمیدادند مردم تا صحبح به خانه هایشان برنمیگشتند. حمله را شروع کردند. یکدفعه چشمم غیر از دود جایی را ندید. سکوت مرگباری همه جا را فراگرفت. هیچ کس را نتوانستم پیدا کنم. احساس کردم گلو و چشمم میسوزد. دنبال بچه ها میگشتم. ولی هیچ کس و هیچ چیزی را نمیدیدم. لحظه ای بعد صدایی به گوشم رسید: بچه ها فرار نکنید، فرار نکنید. اول گاز اشک آور و بعد حمله را شروع کردند. مردم روی همدیگر افتاده بودند. دنبال دخترم میگشتم. یکدفعه متوجه شدم که چند تا جوان کسی را دوره کرده اند. نزدیکتر شدم دیدم دخترم آنجاست و جوانها دارند به صورتش سیگار دود میکنند و آب در حلقش میریزند. حالش بهتر شده بود. چون اولین بار بود که طعم گاز اشک آور و فلفل را چشیده بود. بالاخره بعد از ساعتی دوستان را پیدا کردیم و به خانه برگشتیم. همگی سالم بودیم. شب هم طبق معمول سرساعت ١٠ شعارها شروع شد و ١٠ و ١٥ دقیقه پایان یافت. خوابیدیم تا فردا زود بیدار شویم و به استقبال روز عاشورا که یکی از خونین ترین روزهای جنبش انقلابی مردم بود برویم. و بالاخره روز عاشورا فرا رسید. صبح همگی در خانه ای که ما در آنجا مهمان بودیم از همدیگر خداحافظی کرد. کارتهای شناسایی و مدارک را بچه ها از جیبهایشان خالی کردند و روانه خیابان شدیم. ماشین را یک جایی نزدیکیهای میدان فردوسی پارک کردیم و رفتیم. چه روزی بود! هزاران هزار نفر مثل ما روانه خیابان ها بودند. همه به طرف میدان آزادی در حرکت بودیم. پیاده روها مملو از جمعیت بود. وسط خیابان هم بسیجیها باتوم و اسلحه بدست و کلاه خود بر سر. ولی در دو طرف خیابان جمعیت سیل گونه سرازیر میشدند. سکوت مطلق همه جا را فراگرفته بود. سکوتی مطق اما آتشی زیر خاکستر. مثل این که مردم تصمیم گرفته بودند سرنوشتشان را در این روز تعییین کنند. مدتی بدین منوال گذشت. لحظاتی بعد زدو خوردی خونین در گرفت. گازهایی پرتاب میکردند که نه اشک آور بود و نه فلفل. حالت تشنج واقعی به انسان دست میداد. قلب یکی از دوستان مسن از حرکت ایستاد. بزور او را از مخمصه نجات دادیم. مردم قهرمانانه از خود دفاع میکردند. این دفعه بسیجیها به جای مردم فرار میکردند. ما از دوستان جدا شدیم. و دیگر نتوانستیم آنها را پیدا کنیم. ما مجبور شدیم کمی عقب نشینی کنیم. چون دختر کوچکمان حالش بدتر شده بود. وارد یک پارک شدیم. جوانان ریختند سر بچه. یکی بغلش کرده بود. دیگری سیگار دود میکرد. آن یک دستمالهای آغشته به سرکه جلوی دهنش گرفته بود. و بقیه هم با حرفهای شیرین او را میخنداند. چه فضایی بود! پر از صمیمیت و صداقت. جالبتر از همه اینها، دختر کوچکم با آن سن کوچکش بزرگترها را دلداری میداد و میگفت نگران نباشید حالم بهتر شده است. بالاخره ما مجبور شدیم به خاطر بچه از کوچه پس کوچه ها عقب نشینی کنیم و خودمان را به جای امنی برسانیم اما موفق نمیشدیم. همه جای تهران خون بود و آتش و گلوله. توی همه خیابانها درگیری بود و جنگ و گریز. وقتی که رسیدیم به پل کالج، قیامتی بر پا بود. بسیجیها هر چه سنگ بود از بالای پل به طرف مردم پرتاب کرده بودند. ولی تقریبا درگیری در آنجا پایان یافته بود. و مردم به طرف جلو حرکت کرده بودند. از گوشه و کنار پل زخمی ها را می آوردند. دوباره جنگ و گریز، دوباره گاز اشک آور. بسیجیها دنبالمان کردند. هفت هشت نفر بودیم که وارد یک کوچه بن بست شدیم تا بسیجیها ما را نبینند. یکدفعه متوجه شدیم که دو تا در را باز کردند و از داخل حیاط خانه به ما اشاره کردند که زود بیایین تو. ما بلافاصله وارد خانه شدیم. صاحب خانه آب و ساندویج و نوشابه آورد. چون از ساعت ٨ صبح تا پنج بعد از ظهر چیزی نخوره بودیم. هلیکوپتر ها از فاصله نزدیک در بالای سرمان مانور میدادند. با دیدن هلیکوپترها در بالای سرمان، یک دفعه دختر کوچکم دو تا انگشتش را به علامت پیروزی به آسمان بلند کرد و فریاد زد مرگ بر دیکتاتور. چند ساعت آنجا منتظر شدیم و بالاخره هوا تاریک شد. وقتی بیرون آمدیم تقریبا درگیریها پایان یافته بود. دود آتش همه جا را فراگرفته بود. همه توی این فکر بودیم که بالاخره چی شد؟! قیام پیروز شد یا نه. ولی معلوم بود که رژیم به هزار زحمتی هم که شده توانسته کنترل را بدست بگیرد. شب که به خانه رسیدیم دیدیم که همه دوستان زخمی شده اند و دکتر مخفیانه به خانه آمده و دارد بخیه میزند. غیر از سرشان وقتی بدنشان را نشان دادند سیاه سیاه شده بودند. چه جنایتی! میگفتند بسیجیها تونل وحشت درست کرده بودند. یکی یکی بچه ها را از آن تونل گذرانده و زده بودند. آن شب بغض و کینه همه وجودمان را فرا گرفته بود. ساعت ١٠ شب دوباره زدیم بیرون. تمامی پشت بامها پر از مردم بود. مردم به مدت یکساعت یک ریز فریاد زدند مرگ بر دیکتاتور. مرگ بر خامنه ای. و بعد شمع روشن کردند. به یاد عزیزانی که آن روز به خاک و خون کشیده شده بودند. دوست نداشتیم بیاییم داخل. آنشب ساعتها شعار دادیم. میخواستیم نشان بدهیم که مبارزه هنوز پایان نیافته است. و الان که در این سکوت شبانه به خود برمیگردم مطمئن هستم که مبارزه پایان نیافته بلکه روز بروز عمیقتر، روشن بینانه تر، منسجمتر به پیش خواهد رفت. به امید آن روز.

***

همراه شو عزیز

تنها نمیشود،

زین درد مشترک،

هرگز جدا جدا درمان نمیشود.

***

آسیای سرکش تقدیر میچرخد به تندی.

یا به دستان توانا چرخهایش را گرفتن

یا به تندی خرد گشتن زیر چرخ بی امانش

انتخاب ره بود پیوسته کار رهسپاران

 
Bookmark and Share شما اینجا هستید: