
زكيه را در ۱۳ سالگي در افغانستان دزديد. او كودك گم شده اي است با سرگذشتي دردناك و اكنون سرپرستي دو برادرش را دارد و در يك كشور نا امن به دنبال پناهندگي است!
از دو ماه قبل در جريان ٬ زندگي زكيه قرار گرفتم و هر بار كه صداي غمگينش را مي شنوم و به عكسش زل ميزنم٬ با خودم ميگويم " تف به اين دنيا" !
زكيه ديروز با من حرف زد و خوشحال بود كه جايي دارد و خانه اي كرايه كرده و با برادرانش " زنده است و نفس ميكشد" . كمك مالي ما به او رسيده است.
من ولي هربار به او فكر ميكنم بغض گلويم را ميفشارد و ميخواهم فرياد بزنم . اين چه دنيايي است كه براي زكيه و زكيه ها ساخته اند. اين چه دنيايي است كه در افغانستان مشتي جانور اسلامي بر سر مردم آورده اند ٬ اين چه دنيايي كه در نظم نوين جهاني با همراهي دولت امريكا و بوش و ديگران ٬ طالبان و مجاهدين افغان و هر چه كه اسمشان هست بر سر مردم آن سرزمين و بويژه زنان آورده اند.
زكيه يك دختر جوان است. وقتي خودش سرگذشت اش را برايم نوشت. اول اصلا باور نميكردم. چطور ممكن است . شايد خواب مي بينم٬ شايد يك فيلم را مرور ميكنم شايد... ولي موضوع مهم اينست كه زكيه دردمند با زخمهايي عميق بر روان و جسمش يك واقعيت است و چند روز قبل به من زنگ زده و گريه ميكرد و ميگفت دم در " يو ان" تحصن كرده ام ٬ چون ديگر هيچ جايي ندارم كه بروم. زكيه و داستان دراماتيك زندگيش واقعيت دارد . او حي و حاضر است و كماكان براي زنده ماندن و نفس كشيدن ٬ تقلا ميكند...
از زبان خودش بشنويد!
اسم من زكيه است و در هرات بدنيا آمدم. ما يك خانواده هشت نفره داشتيم٬ پدر و مادرم٬ چهار برادر و يك خواهرم با من ميشديم هشت نفر. . در دوران كودكي من در سال ۱۳۷۵ ٬ ما مجبور به ترك كابل شديم و در پنجشير اقامت گزيديم. پدرم نظامي و از كاركنان دولت نجيب الله بود و طالبان عليه پدرم و براي كشتن او تلاش ميكرد. ما فرار كرديم و ساكن پنجشير شديم. يك روز سخت مريض بودم٬ ۱۳ سالم بود٬ مادرم مرا نزد دكتر برد و در راه بازگشت از دكتر٬ مرا دزديدند. پس از دزدي چهار هفته در زير زمين خانه يكي از مسئولين اين باند زنداني بودم و در اين چهار هفته هر بلايي كه ميتوانستند سر من آوردند. ديگر خانواده ام را نديدم. وقتي طالبان به شمال افغانستان حمله كرد ٬ گروهي كه مرا دزديده بودند٬ به همراه اعضا خانواده خود مرا هم به ايران آوردند. در اين مدت از من سو استفاده ميكردند و مرا كتك ميزدند. من در اين مدت هميشه به فكر فرار بودم٬ در تهران يك روز اين موقعيت به دست آمد و من فرار كردم. اكنون ديگر آزاد بودم ٬ ولي نميدانستم كجا بروم. در خيابان گريه ميكردم و با وحشت اطرافم را نگاه ميكردم٬ دختري به اسم سميه از من پرسيد چه ميخواهي و به او گفتم كه گم شده ام و خانواده ام را پيدا نميكنم. او مرا به خانه خودشان برد و گفتند تا پيدا كردن خانواده ات ميتواني با ما بماني. آنها يك خانواده كارگري بودند و منهم مجبور شدم در يك كارخانه شابلون زني كار كنم. يك روز در حال بازگشت از كار اتفاقي چشمم به خادم مسجدي افتاد كه نزد او درس قران خوانده بودم. صدايش كردم و از او پرسيدم اينجا چه ميكند. همه حقايق را به او نگفتم٬ فقط گفتم كه در اين كارخانه كار ميكنم و هر وقت كار داشت به اينجا بيايد.
از زماني كه گم شده بودم٬ پدر و مادرم به همه ادارات آنجا شكايت كرده و دنبالم ميگشتند. آنها چون هيچ جوابي نگرفته بودند نزد احمد شاه مسعود رفته و به او هم شكايت كرده بودند. آنجا شنيده بودند كه مرا به ايران برده اند و مادرم براي رد يابي من به ايران آمده بود. مادرم با دو برادر كوچك من به ايران آمده بود و پدرم بهمراه يك خواهر و دو برادر ديگرم٬ از ترس حمله طالبان به مزار شريف رفته بودند.
مادرم خانه به خانه افغانيها رفته و از آنها مي پرسيده آيا مرا ديده اند. و يك روز مادر من خادم مسجد را مي بيند و او مادرم را سر كار من آورد.
يك روز سرد پائيزي ٬ در كنار در كارخانه مادرم را ديدم٬ گريه هاي من پاياني نداشت. ما هر دو يكديگر را در آغوش گرفته و با صداي بلند گريه ميكرديم... روز بعد مادرم مرا به دادگستري تهران برد و از كسانيكه مرا دزديده بودند٬ به دادگستري ايران شكايت كرد. اما هيچ رسيدگي به اين شكايت نشد. به سازمان ملل رفتيم و همه داستان زندگيم را به آنها گفتم و يك خانم مسئول اين سازمان در آنجا گفت كه افغانستان براي ما بسيار خطرناك است و نبايد به آنجا برگرديم. بدليل تسلط طالبان بر افغانستان ما در ايران پناهنده شديم.
سال ۱۳۸۳ كه ديگر طالبان نمانده بود٬ مادرم ما را به افغانستان برد تا پدر و دو برادر و خواهرم را پيدا كند. به خانه خودمان در كابل برگشتيم٬ هيچ كس آنجا نبود. هيچكس از پدرم خبر نداشت.
چندين ماه در كابل به دنبال آنها گشتيم و سپس به مزار شريف رفتيم شايد كه آنجا پيدايشان كنيم ولي آنجا هم خبري از آنها نبود. بيش از يكسال در مزار شريف مانديم ولي از پدر و دو برادر و خواهرم خبري نبود.
از اينجا نااميد شديم و بدليل اينكه هيچ امكان زندگي نداشتيم٬ تصميم گرفتيم دوباره به ايران برگرديم. به كابل رفتيم و در روزسی ام اردیبهشت ۸۴ مادرم در اثر سكته قلبي فوت كرد. جسد مادرم را به مزار شريف آوردم و به كمك همسايه ها دفن كردم. هيچ چيزي براي زندگي نداشتيم . من مانده بودم و دو برادر كوچكم. الان ديگر من سرپرست آنها شده بودم. از جايي به جايي ميرفتيم و به سازمان ملل و ادارات مراجعه ميكرديم هيچكس به ما كمك نميكرد. به من گفتند ما كمكي نميتوانيم بكنيم به يك كشور ثالث برويد. من با دو برادرم كه اكنون ۱۵ ساله و ۱۶ ساله بودند٬ بسوي ايران حركت كرديم. در تهران به دفتر يو ان رفتيم و آنجا گفتند چون بهمراه مادرتان از ايران خارج شده ايد از ليست پناهندگان حذف شده ايد. من آنزمان ۲۲ ساله بودم و سر پرست دو كودك ۱۵ و ۱۶ ساله.
شش ماه در تهران بهر نحوي بود زندگي كردم در آنجا در مورد كسانيكه مرا دزديده و به من ظلم كرده بودند حرف زدم و اينها همگي از مقامات دولت فعلي افغانستان هستند٬ من بهمين دليل مشكلات جدي ديگري پيدا كردم و تهديد جاني شدم. من مجبور به ترك ايران شدم و الان در يك كشور ديگر هستم.
زكيه قرباني تجاوز و فقر و قوانين ضد انساني و ضد زن است. او پدر و مادرش را از دست داده و اكنون با تني رنجور و با روحي آزرده ٬ مجبور است بماند و مبارزه كند٬ چرا كه سرپرست دو برادر كوچكتر از خودش نيز هست. يك خبر خوب اينست كه " يو ان" او را پذيرفته و خطر ديپورت او كمتر شده٬ ولي بايد فورا براي انتقال او و برادرانش اقدام كنيم.
سرگذشت زكيه را مرور كنيد و به عمق جنايت پيشگي و كثافت جنبش اسلامي و اسلام سياسي پي ببريد. به اين سرگذشتها خيره شويد تا بيش از پيش ببينيد كه ترانه و ندا و سهراب و زكيه و برادرانش هم سرنوشت بوده و هستند. جنبش انقلابي مردم ايران عليه حكومت اسلامي ٬ يك نقطه اميد بزرگ در منطقه است. سر مار جنبش اسلامي در ايران است و با سرنگوني حكومت اسلامي باندهاي ترور اسلامي در منطقه ضعيف تر خواهند شد. ما بايد متحدانه به پا خيزيم و تكليف اين جريانات ضد انسان و ضد زن را روشن كنيم. همين امروز ما بايد به ياري زكيه و زكيه ها شتافته و به اين كودكان پرپر شده نشان دهيم كه انسانيت زنده است و قلبهاي زيادي براي اين پرپرشدگان مي طپد. براي كمك به زكيه با ما تماس بگيريد .
۱ سپتامبر ۲۰۰۹
۰۰۴۹۱۷۷۵۶۹۲۴۱۳
| < قبلی | بعدی > |
|---|


