جوانان کمونیست

مرتضي فاتح: توناليته سرخ درتاريخ خاكستري بخش اول

فرستادن به ایمیل چاپ
Share
براي آشنايي جوانان و خوانندگان نشريه جوانان کمونيست با تاريخ "چپ"و جريان چپ در ايران  در صحبتي که با مرتضي فاتح داشتيم تصميم گرفتيم تا يکي از مطالبي که مرتضي حدود ۹ سال پيش براي يکي از نشريات داخل ايران در آن زمان تهيه کرده بود را در نشريه جوانان چاپ کنيم. همانطور که مرتضي در مقدمه نوشته اش توضيح مي دهد ادبيات استفاده شده در اين متن و به خصوص در مقدمه اي که در اين شماه مي بينيد قدري با ادبيات رايج در نشريه جوانان متفاوت است. در قسمت هاي بعدي اين مطلب به معرفي و تحليل انقلاب مشروطه و اولين احزاب چپ ايران تا مقطع انقلاب ۵۷ پرداخته مي شود. ج.ک

 

يک توضيح

نوشته اي که ملاحظه ميکنيد قرار بود در سال ۷۹ در يکي از نشريات آن سالها در داخل ايران منتشر شود که پيش از انتشار آن، نشريه مربوطه توقيف شد.اين نوشته ابتدا قرار بود نقدي باشد بر کتابي که آن روزها در مورد جنبش چريکي در دهه هاي ۴۰ و۵۰ منتشر شده بود، اما در عمل بهتر ديدم مستقل از آن کتاب با ادبيات رسمي آن سالها بيشتر به تحليل تاريخي تا تاريخنگاري مرسوم از جنبش چپ از مشروطه تا ۵۷ بپردازم. حتما در نظرداريد که در ادبياتي که  داخل براي نشريات رسمي استفاده ميشود بايد نکات متعددي را در نظر داشت و معمولا اين ادبيات متفاوت از ادبياتي است که در نشريه جوانان کمونيست مرسوم است. بنا بر اين اگر گاها در اين نوشته برخي موضوعات کمي مبهم ودر لفافه بيان شده است مربوط به همين محدوديت ها است.

به هر حال همانطور که گفتم در اين نوشته هدف بيشتر تحليل تاريخي بر مبناي فاکت ها وواقعيات است و نه تاريخنگاري وگزارش تاريخي. اگر لازم باشد به همه فاکتها ووقايع وشخصيت ها ي اين تاريخ در جزئيات وبه شيوه گزارش تاريخي هم ميتوان وارد شد.

در ابتدا لازم ديدم که اين چند نکته را به جاي مقدمه گفته باشم تا خواننده با فضاي عمومي اين نوشته آشنا باشد.

 

 

مقدمه

پس از فروكش كردن غبارهاي اوليه ناشي از فروپاشي ديوار برلين و احساس امنيت و ثبات سياسي در بسياري از روشنفكران و دست‏اندركاران احزاب و گرايش‏هاي چپ در جهان، موجي از نقادي و بازخواني خاطرات گذشته توسط اين جريان آغاز گرديد.

اين چپ كه در تخيل و ادبيات مخصوصش، خود را ماركسيست و يا وابسته به يكي از جريان‏هاي ماركسيستي مي‏دانست،  شكست خود رادر عرصه سياست واقتصاد جهاني ومحلي، شكست عمومي ماركسيسم اعلام کرد. خصلت خود محورپنداري و عدم آشنائي با جريانات عمومي‏تر جهاني و داخلي كه ميراث چند دهه عمل سياسي اين جنبش بود، امروز نيز همچنان در ديدگاه و ادبيات اين چپ خودنمائي مي‏كند. اما از جهات مختلف اين خاطرات و نقدها اهميتي خاص در زمينه شناخت مباني فكري و ايدئولوژيك فعالين، گذشته و آينده اين جريان اجتماعي دارد. روابط و مباحث اين جريان كه روزگاري در سازمان‏ها و فعالين سياسي گسترده‏اي منعكس مي‏شد، امروزه در پرتو اين جريان نقادانه، به صورتي شفافتر اما همچنان شخصي، در برابر ديدگان عموم قرار مي‏گيرد و اين صحنه‏ي باز مي‏تواند قضاوت و برخورد تاريخي مناسبتري را به اين جريانات در پي داشته باشد. اما نبايد فراموش كرد، علي‏رغم تمامي گفته‏ها و سياست‏هاي عمومي اين جريان در اين برهه مشخص تاريخي، اين منتقدين پرورش‏يافته سنت سياسي - اجتماعي هستند كه نوع خاصي از انديشه و سياست را در مرحله مشخصي از حيات اجتماعي تبيين و به پيش مي‏برد، لاجرم امروزنيز گفتار و كردار و پندارآنان، در حقيقت ادامه منطقي و سرانجام تاريخي همان جريان است. امروز مي‏توان از ميان انبوه خاطرات، نقدها و مدارك رو شده، كه به دليل عدم وجود بلوك قدرتمند سياسي و ايدئولوژيك شرق در دسترس قرار مي‏گيرد و همچنين انواع نقدهاي راست و چپ موجود كه هر يك گوشه‏هايي از حقيقت را بيان مي‏كنند، دست به تكميل يك تحليل جامع و مشخص زد تا شايد پاسخ و جوابيه‏اي باشد بر ابهاماتي كه چندين دهه پرسش اصلي جنبش‏هاي اجتماعي بوده است. اما مكانيسم عمومي نگرش‏هاي موجود در برخورد به گذشته و آينده اين جريان اجتماعي عموماً بر يك پيش فرض اصلي نهاده شده " مرگ تاريخي ماركسيسم". اگرچه براي عده‏اي تحقق اين آرزو هنوز هم بعيد به‏نظر مي‏رسد، اما پايه اصلي نقادي جريان‏هاي اصلي سابقاً چپ را تشكيل مي‏دهد. خلق‏كنندگان ادبي چنين جرياني فراموش مي‏كنند تا هنگامي كه  در جامعه  بستر مناسبي جهت  رشد و نمو جريانات اجتماعي همچنان فراهم باشد و شرايط عمومي جوامع، تناقضاتي را كه تاريخاً باعث پيدايش جريانات چپ اجتماعي به‏طور عام و چپ ماركسيستي به‏طور خاص مي‏گردد را در خود نهفته داشته باشد، گسترش و رشد و نمو اين جنبش‏ها نه فقط ممكن بل ضروري‏ست. برائت از گذشته و اطمينان به اينكه تاريخ با گذشته قطع ارتباط نموده است، بن مايه اكثر نوشته‏هاي اين نقادان است. دو دليل عمده در اين جريان نقادانه باعث ناتواني در پاسخگوئي به سوالات اساسي، توسط خلق‏كنندگان اين ادبيات مي‏گردد. اول، عدم تحليل طبقاتي جنبش‏هاي دوران معاصر و عدم ريشه‏يابي اجتماعي اين جريانات تا رسيدن به خاستگاه طبقاتي آنها جداي از ادبيات و ادعاهايشان.

 

دوم، عدم پيگيري تاريخي ،طبقاتي جنبش هاي اجتماعي ومبارزه طبقاتي داخلي دربستر اوضاع جهاني جنبش هاي اجتماعي با برچسب هاي متفاوت چپ.

اكثريت منتقدان و تاريخنگاران مورد بحث، بي‏آنكه تعريفي از ماركسيسم و نيروهاي ماركسيست ارائه دهند مبناي تحليل و يا نقد خود را بر پايه يك پيش‏فرض ثابت نشده قرار مي‏دهند و هر نيرو و يا فعال اجتماعي كه خودش بر گرايش خود نام ماركسيست مي‏نهد  را در طيف گسترده و نامتعين ماركسيست‏ها قرار مي‏دهند. ادعاي شخصي و يا استفاده از ادبياتي ويژه از نگاه جامعه‏شناسي و سياسي نمي‏تواند مبناي عضويت در يك جريان فكري و اجتماعي باشد.براي تعلق داشتن به هر جريان فکري،سياسي و يا طبقاتي، بايد مولفه هائي را  دارا بود كه در پايه‏هاي عيني و اجتماعي،معرف ماهيت ومبناي تعريف آن نحله‏ فكري و يا جريان اجتماعي باشد.

چپ در جامعه مفهومي عام است. ميزان چپ يا راست بودن هر گروه اجتماعي نسبتي مستقيم به دوري يا نزديكي آن جريان به "برنامه‏اي راديكال براي تغيير بنيادي جهان دارد". يك نيروي اجتماعي هرچه در مداري دورتر از اين تغيير اساسي قرار داشته باشد در نزديكي بيشتري با جريان راست كه حافظ بي‏قيد و شرط وضع موجود در آن جامعه است، قرار مي‏گيرد. چپ ماركسيستي نيز به مثابه بخش عمده چپ اجتماعي در درون خود از الگوئي چنين برخوردار است. آن جرياني در طبقه كه بيشترين شاخص‏هاي متدولوژيك و كار اجتماعي منسجم منطبق با جهان بيني و حركت عمومي جريان‏هاي ماركسيست از انترناسيونال اول به بعد را چه در زمينه عمل اجتماعي و چه شيوه‏هاي برخورد نظري دنبال مي‏كند و از نظر تشخيص منافع و نيازهاي طبقه كارگر عملاً و نظراً منطبق با شرايط عيني، تاريخي و اجتماعي پيرامون خويش است، در نزديكترين مدار با متدلوژي ماركس و جريان عمومي ماركسيسم كارگري  در آن دوره مشخص تاريخي قرار مي‏گيرد.

 

اما امروزه عموم منتقدان ماركسيسم، هر گروه اجتماعي، خواه توسعه‏طلب، صنعت‏گرا، ملي، و حتي طرفداران فرهنگ‏هاي محلي و جهان سومي را كه به دليل چندين دهه اتوريته ادبيات بلوك شرقي، از مفاهيمي چون طبقه كارگر، سوسياليسم (با تعاريف متفاوت ) استفاده مي‏كنند، در جريان عمومي جنبش ماركسيستي مي‏چپانند.در ديدگاه اين" آژان هاي دمکراسي" ، حزب بلشويك و حزب بعث در يك طيف سياسي ايدئولوژيك مي‏گنجند، چرا كه مثلا سوسياليسم شعار محوري هر دو حزب است، پسوند عربي يا كارگري براي اين منتقدان چندان اهميتي ندارد.

در پس اين دسته‏بندي‏هاي دلبخواه و سپس نقادي همين دسته‏بندي‏ها، پيش از آنكه هدف پژوهش يا نقدي علمي و بي‏طرفانه باشد، اغراض اجتماعي و ايدئولوژيك ويژه اي دنبال ميشود.

در دوره حاضراين" منتقدان و تاريخ‏نگاران" عموما ازفعالين و اعضاي سابق همان جريانات اجتماعي و جوانترهايشان آكادميسين‏هاي دمكرات شده امروز و شورشيان دهه‏هاي نزديك بوده‏اند.

چنين پيشينه اي باعث ميگردد که اين روش بازنگري به گذشته و نقادي آن دوران، به نوعي در جهت توجيه امروز و فرداي اين نويسندگان باشد، از سوي ديگر در پس برخوردهاي غيرمنصفانه و ناكامل مي‏توان نوعي تبري از گذشته و نتيجه‏گيري اخلاقي را براي جوانان امروز مشاهده كرد. در بخش زيادي از اين نوع ادبيات حتي مي‏توان تسويه‏حساب‏هاي تشكيلاتي ديرهنگام را هم مشاهده كرد.

اگرچنين جرياناتي در اوائل دهه ۹۰ مي‏توانستند در گرد و غبار پس از ريزش ديوار برلين با استفاده از معيارهاي پست‏مدرنيستي، اضمحلال تاريخي وابدي چپ و خصوصاً چپ ماركسيستي را بشارت دهند و گذشته‏اي پر از افت و خيز را يكسره نفي و ماست‏مالي نمايند، امروزه اما، باتوجه به وضعيت موجود جهان، و حل نشدن معضلات اصلي زندگي جمعي بشر و دوباره در دستور قرار گرفتن مسائل قديمي، ديگر به سادگي نمي‏توان با معيارهايي صرفاً ذهني و آرزوهاي شخصي جريانات كارگري و ماركسيستي را منهدم شده تصور كرد.

پس از فروپاشي شرق و اتمام اتوريته سياسي ايدئولوژيك اين بلوك بر بسياري از روشنفكران و نيروهاي اجتماعي با انواع و اقسام خواسته‏ها و آرمان‏ها، امروز همان نيروها با ادبيات، چشم‏انداز و آرمان‏هاي مشخص خود وارد عرصه مبارزه اجتماعي و سهم‏خواهي از اقتدار سياسي در جوامع مختلف شده‏اند و نياز چنين دوره‏اي ابتدائاً نقد گذشته است. از سوي بسياري از اين گروه‏هاي اجتماعي نقد گذشته در حقيقت ابراز برائت از چپ و مشخصاً چپ ماركسيستي است. به همين دليل نقد اين‏ها تا مقطعي از تاريخ گذشته باز مي‏گردد كه آشنائي اين جريانات با نگرش عمومي ماركسيسم (با هر تعريفي)، آغاز ميشود. اين دوره همان دوره استقرار حاكميت يكپارچه در شوروي و استقرار نهائي سرمايه‏داري دولتي است. به همين دليل دورترين خاطره اين چپ اواسط دهه  ۳۰ ميلادي است. يعني دوران كامل شدن هژموني آلترناتيو امكان‏گرائي وسرمايه داري دولتي و سركوب چپ بلشويكي و كارگري در شوروي.

براي چنين منتقداني گرايش مارکسيستي هر جريان وگروه اجتماعي  به معني وابستگي به يكي از بلوك‏هاي قدرت در شرق است.

در زمينه واقعي نيز عملاً چنين جرياناتي با گرايش هاي متفاوت بلوکي، بخش عمده نيروهاي چپ را در جامعه تشكيل مي‏دادند.در اينجا هدف نقد بخش متشکل جنبش هاي اجتماعي  متعلق به گذشته  نيست، بلكه بحث بر سر آن ديدگاهي ست كه قادر به تشخيص تفاوت ميان گفتار و عمل اجتماعي نيست و به‏طبع قادر به تشخيص و دنبال كردن جريانات عيني و تاريخي مرتبط با دسته‏بندي‏هاي سياسي و اجتماعي در ساختارهاي پيش و پس از خود نيز نمي‏باشد.

 

براي به دست آوردن تصويري كامل از آنچه كه در دوران معاصر اتفاق افتاده و شناخت جريان عمومي چپ و چپ ماركسيستي در اين دوره ها بايد به گذشته‏اي دورتر و مسيرهاي متفاوتي كه در پيش روي اين جريانات قرار گرفت، نگاهي انداخت و اتفاقاتي را كه باعث به حاشيه رانده شدن چپ كارگري و كمونيستي در مبارزه طبقاتي گرديد را از نظر گذراند. امروزه باتوجه به بسياري از مدارك و اسناد منتشر شده چه به صورت شخصي و چه از طريق ارگان‏هاي رسمي، تحليلي دقيق‏تر ميسر و عملي‏ست. براي چنين تحليلي در ابتدا مي‏بايد چارچوب كلي را ترسيم نمود و از پيش‏داوري و يا تعميم نتايج امروزين به گذشته خودداري كرد. چنين تصويري تنها در صورتي بدست مي‏آيد كه قطعات منفرد و جدا از هم واقعيات و فاكت‏هاي تاريخي را در كنار هم چيد تا تصويري كامل از چندين دهه تاريخي كامل گردد.

 

مقالات رسیده

Bookmark and Share شما اینجا هستید: