تجريد يا انتزاع کردن
هر پديده اي ميتواند ماهيت خود را به صورتهاي مختلف منعکس کند. تجريد يا انتزاع کردن، يعني از صورت انعکاس پديده گذشتن و به ماهيت آن رسيدن، يا از شکل بروز پديده صرف نظر کردن و محتواي آن را ديدن.
وقتي يک موجود هوشمند مريخي از ما ميپرسد: صندلي چيست؟ اگر ما يک صندلي مشخص را نشانش دهيم و بگوييم اين صندلي است، ممکن است او صندلي ديگري را با شکل کاملاً متفاوتي بياورد و بگويد اين چيست؟ اگر ما بگوييم اين هم صندلي است مريخي ما گيج ميشود! بنابراين ما بايد در سطح انتزاعي، اجزاي کلي صندلي مجرد را، مستقل از اشکال متنوعي که ميتواند به خود بگيرد، برايش توضيح دهيم. اجزاي کلي صندلي عبارتند از: پايه، نشيمنگاه و تکيه گاه.
يا وقتي موجود مرخي ميپرسد: موسيقي چيست؟ باز اگر ما کامپيوتر را روشن کنيم و يک موسيقي مشخص را (يکي از آثار مايکل) برايش بگذاريم تا بشنود و بعد بگوييم اين موسيقي است، ممکن است يک CD از موسيقي سبک کلاسيک غربي يا سبک شرقي چيني بياورد و بگويد اين چيست؟ اگر بگوييم اين هم موسيقي است باز گيج ميشود. بنابراين بايد در سطح انتزاعي، اجزاي کلي موسيقي مجرد را، مستقل از اشکال متنوعي که ميتواند به خود بگيرد، برايش توضيح دهيم. اجزاي کلي موسيقي عبارتند از: رينگ، شعر و آواز که ميتوانند خود را در محتواهاي گوناگون از غم تا شادي، از نکوهش تا ستايش، در شکل ملوديهاي فراوان نمايان سازند.
کالا
کالا پديده اي ست که ماهيت خود را بصورتهاي مختلف منعکس ميکند، مثل: لامپ، شکلات، آجر، و ... . اگر از اشکال بروز کالا انتزاع کنيم به محتواي آن ميرسيم. دو خاصيت کالا عبارتند از: 1ـ ارزش مصرف، 2ـ ارزش مبادله. هر چيزي که ارزش مصرف دارد لزوماً کالا نيست، مثل اکسيژن. اکسيژن محصول پروسه کار نيست، خودبخود در طبيعت وجود دارد. هر چيزي هم که محصول پروسه کار باشد لزوماً کالا نيست، مثل غذايي که در خانه ميپزيم ولي نه بمنظور فروش. بنابراين کالا چيز بامصرفي است که طي پروسه کار بمنظور مبادله توليد ميشود.
دو کالای منحصر به فرد
۱ـ پول. دو خاصيت ارزش مصرف و ارزش مبادله کالاها مانعه الجمع اند. نميتوان يک کالا را همزمان هم مصرف کرد هم مبادله. اما يک استثناء در عالم کالاها پول است. ارزش مصرف پول همان ارزش مبادله اش است، يعني اگر ما بخواهيم پول را مصرف کنيم بايد آن را مبادله کنيم.
۲ـ نيروي کار. هرقدر ارزش مصرف کالايي مثل نان را متحقق کنيم، يعني بخوريم، همانقدر از پتانسيل چيزي که ميتواند عايدمان کند، يعني سيري کاسته ميشود. ولي سرمايه دار هرقدر ارزش مصرف کالايي مثل نيروي کار را متحقق ميکند، يعني مياندازد در پروسه کار به چيزي که عايدش ميشود، يعني ارزش (ثروت) افزوده ميشود (در تحليل نهايي، کار هر چه بهتر و بيشتر، سرمايه قويتر).
کار مجرد، کار مشخص
دو کالاي متفاوت مثل نان و ماست هر يک نماينده مقداري کار مشخص هستند، يکي نانوايي (منظور خبازي است نه نانفروشي) ديگري ماست زني.
اما اگر از اشکال اين دو نوع کار مشخص انتزاع کنيم به کار مجرد، يعني صَرف نيروي ارگانيسم ميرسيم. کار مجرد صَرف نيروي ارگانيسم (مغز، اعصاب، ماهيچه، استخوان و ....) است مستقل از شکل صَرف آن.
اين که دو کالاي ناهمگون مثل نان و ماست با هم مبادله ميشوند، نشانگر وجود يک جزء مشترک در آنها است، که همانا مقدار يا مدت زمان برابري از کار مجرد است.
ارزش و ارزش مصرف
کار مجرد ارزش مي آفريند و کار مشخص ارزش مصرف. وقتي از ارزش مصرف کالا صحبت ميشود مقدار کار مشخصي که خود را در آن عينيت بخشيده مد نظر قرار دارد. وقتي صحبت از ارزش کالا ميشود مقدار کار مجردي که در آن کالا جسميت يافته مد نظر است. منشأ ارزش، کار مجرد است. ارزش نمود خود را در کالا علي العموم مي يابد. ارزش خود را بصورت يک کالائي نشان مي دهد، هر کالايي.
حکمت تفکيک قائل شدن بين ارزش و ارزش مصرف از آنجا است که ارزش مصرف هيچ کالايي جز دو کالاي استثناء، پول و نيروي کار، در تحليل شيوه توليد کاپيتاليستي تأثيرگذار نيست.
شرايط کلی توليد
شرايط کلي توليد عبارتند از: ۱ـ مواد کار (يا منابع طبيعي)، ۲ـ ابزار کار (يا تکنولوژي)، ۳ـ نيروي کار (که ميتواند دستي يا فکري باشد).
طبقه سرمايهدار بر مواد کار و ابزار کار ـ وسايل غير زنده توليد ـ مالکيت خصوصي دارد و از نسلي به نسل ديگر به ارث ميگذارد. وسايل توليد هيچ جاي دنيا بي صاحب نيست. يا طبقه سرمايه دار وسايل توليد را در همه جاي دنيا در انحصار خود درآورده.
نيروي کار هم ـ عامل زنده توليد ـ بعنوان يک کالا نزد طبقه کارگر قرار دارد.
اقشار مختلف سرمايه
۱ـ سرمايه صنعتي، مثل: کارخانه. ۲ـ سرمايه ربائي، مثل: بانک. ۳ـ سرمايه تجاري، مثل: کلي فروشي.
ارکان حکومت
۱ـ تحميق با استفاده از: کليسا، مسجد، مديا، آموزش و پرورش، روانشناسي بورژوائي و مهندسي افکار عمومي.
۲ـ سرکوب با استفاده از: سازمانهاي جاسوسي ـ اطلاعاتي، پليس، ارتش، زندان، دستگاه قضايي يا اماکن بيدادگري (بقول خودشان "دادگاه").
توليد ارزش اضافه
وقتي من و شما حاضريم کالاهايمان را، در نسبتهاي معيني که معادل قرار ميگيرند، با هم مبادله کنيم در صورت پشيماني ميتوانيم کالاي گرفته را به شخص ثالثي دهيم و کالاي داده را دوباره جايگزين کنيم، چون ارزشهايشان برابرند. مثلاً اگر من مقداري از نانم را با مقداري از ماست شما، که از نظر ارزشي معادل قرار ميگيرند، مبادله کنم در صورت پشيماني ميتوانم ماست شما را، که اکنون مال من است، از طريق مبادله با شخص سومي دوباره با همان مقدار نان جايگزين کنم.
کارگر و سرمايه دار هم در بازار با هم روبرو ميشوند. کارگر مالک کالايي است بنام نيروي کار. سرمايه دار مالک کالايي است بنام پول، که قرار است تبديل به سرمايه شود.. اين دو، کالاهايشان را با يکديگر مبادله ميکنند.
کارگر کالاي گرفته، يعني پول را مصرف ميکند، يعني با گوجه، خيار، نان، پنير و ديگر مايحتاجش مبادله ميکند و کالاي داده، يعني نيروي کار را دوباره جايگزين ميسازد (اين سطح معيشت طبقه کارگر يک استاندارد اجتماعاً مقبول دارد که نتيجه تاريخ مبارزه طبقاتي است).
ولي وقتي سرمايه دار ارزش مصرف کالاي گرفته، يعني نيروي کار را متحقق ميکند، يعني مي اندازد در پروسه کار، چيزي که عايدش ميشود ارزش است. اما اسم پولي يا قيمت اين ارزش برابر با پولي نيست که داده بود، بسيار بيشتر است. چون از وقتي که کارگر نيروي کارش را به حرکت مي اندازد، تا يک مقطعي در طول يک روزکار، معادل پولي که گرفته ارزش مي آفريند. از آن مقطع به بعد کار اضافي ميکند و ارزش اضافه مي آفريند که اين ارزش اضافه توليد شده بين اقشار مختلف سرمايه و حکومتشان تقسيم ميشود:
۱ـ بخشي به جناب سرمايه دار صاحب کارخانه ميرسد (سرمايه صنعتي).
۲ـ بخشي به بانک ميرسد، چون جناب سرمايه دار به احتمال زياد وام گرفته بوده (سرمايه ربائي).
۳ـ بخشي به کلي فروش ميرسد چون ايشان هم بالاخره "براي رضاي خدا" کار نميکند (سرمايه تجاري).
۴ـ بخشي هم تحت عنوان ماليات به حکومت ميرسد، جناب سرمايه دار هم راضي است چون ميداند که هم تحميق و هم سرکوب بالاخره خرج دارد.
فتيشيزم کالايی
فتيشيزم کالايي همان است که مردم ميگويند: روزگار يا دوره و زمانه يا دنيا و ... . تصميم گيرنده نبودن در زندگي. چون برگي مقهور باد زندگي هستيم که ما را به هر سو ميبرد بي آن که بدانيم چرا.
قضيه برعکس بنظر ميرسد، گويا قرار است کالاها با هم مبادله شوند و ما آدمها بنمايندگي از آنها در نقش سخنگويانشان در مقابل هم ظاهر ميشويم. هيچ کارگري نميگويد من اينجا کار ميکنم چون علاقه دارم. او آنجا کار ميکند چون طرفش نيروي کارش را حاضر است با پول بيشتري مبادله کند. هيچ سرمايه داري نميگويد من اين کار را ميکنم چون علاقه دارم. سرمايه سود را بو ميکند و سرمايه دار بايد جورش را بکشد، چه در مناطق خوش آب و هوا چه بد. سرمايه دار نوعي ماشينواره انباشت سرمايه است که کابوس ورشکستگي، چون شلاق اخراج بالاي سر کارگر، روحش را بطور مزمن ميخراشد.
بزرگترين مانع جمع آوری نيرو
گير کار بيشتر در تحميق حکومت است تا سرکوب آن. جمعيت آگاه، جمعيتي که ميداند چه کار دارد ميکند با هيچ سپاه يا ارتشي قابل سرکوب شدن نيست. اما مشکل بزرگتري وجود دارد: حزب گريزي يا سياست زدگي. خيلي از آدمها نه خدا و پيغمبر برايشان مقدس است، نه مرز و ميهن. ولي چون اين نظام، جامعه طبقاتي، جايي که انسانيت مجال ظهور ندارد، آدمها را علي العموم به اين نتيجه ميرساند که انسان ذاتاً خودخواه است، بنابراين فکر ميکنند قدرت فساد مي آورد، درنتيجه سياست را کثيف ميدانند. خصوصاً اين که سياست را نه با شخصي مثل لنين و حزبي مثل بلشويک که با اشخاص و احزاب شناخته شده بورژوائي و ماقبل آن تداعي ميکنند. براي همين عليرغم نياز به تغيير نميخواهند به برنامه اپوزيسيون توجه کنند.
ولي الآن جامعه در آستانه انقلاب است و در شرايط عيناً انقلابي، انتخاب سياسي، خود را به مردم تحميل ميکند. حزب کمونيست کارگري انتخاب ميشود چون ما انتخاب را براي مردم راحت ميکنيم. حال وظيفه ما اعضاي داخل کشور حزب چيست؟
وظيفه ما
"اگر ميخواهيم جاذبه ما به دوردستها برسد بايد هسته فشرده اي داشته باشيم".
بايد پشتوانه نظريمان را با مطالعه مقالات و نشريات حزب چنان غني کنيم که بتوانيم در شرايط مختلف پاسخگو باشيم. هرقدر که يک عضو، ادبيات حزب را به درون جامعه ميبرد همانقدر مبارزه به تشکل و سوسياليسم، آزادي، برابري، انسانيت، رفاه و شادي به تحقق نزديکتر ميشود.
| بعدی > |
|---|


