انقلاب سوسیالیستی وضع موجود را به طور اساسی تغییر میدهد. بنیانهای زیربنای اقتصادی جامعه را طوری زیر و رو میکند که دیگر طبقات کارگر و سرمایه دار و طبقه بطور کلی وجود ندارد. شغل، یعنی باری که به آدمها تحمیل میشود چون برای بودن و ماندن به پول نیاز دارند، تبدیل به کار، یعنی فعالیت خلاقی میشود که آدمها داوطلبانه انتخاب میکنند، چون از انجامش لذت میبرند. غم و تبعیض و اجبار و محرومیت و فقر میروند و جایشان را شادی و برابری و اختیار و امکانات و رفاه میگیرد. به این ترتیب ظرفیتهای انسانی در ابعادی واقعی مجال ظهور مییابند و تغییر با سرعت و درجه ای باورنکردنی شروع به رویداد میکند.
در نظام سرمایه داری تولید به سودآوری سرمایه گره خورده، یعنی تولید در گرو تولید سود سرمایه است. به عنوان مثال اگر کسی بیخبر صاحب مقداری پول شود، چون در این نظام رشد یافته و تربیت شده، احتمالاً اولین سؤالی که به ذهنش میرسد این است که با این پول چه کار کند خوب است؟ منظور از کار خوب کاری نیست که انجامش مبرمترین محصول مورد نیاز جامعه را تولید میکند، بلکه کاری است که بیشترین سود را دارد. این از اخلاق بد شخص یا فرهنگ پایین جامعه یا ذات پلید انسان برنمیخیزد. انسان به سادگی چون انسان است رفاه میخواهد. اما زمینه طوری است که وجود و هستی آدم به پول بستگی دارد چه رسد به کیفیت زندگی.
در این سیستم که سرمایه دار ثروتمندتر و کارگر فقیرتر میشود، اختلاف شدید طبقاتی، با جا زدن حس رقابتجویی به عنوان خصیصۀ ذاتی انسان یا خوانایی رقابت با ذات بشر و نیز فردگرایی توجیه میشود. به این معنا که هر کس خوشبختیش را مدیون خودش است و بدبختیش هم تقصیر خودش بوده. تودۀ عظیم افرادی که جز توان کار چیزی ندارند و برای همین نمیتوانند محصول مورد نیاز خود را تولید کنند، اگر از فقدان آن رنج میبرند تقصیر خودشان است. در حالی که ابزار کار و مواد کار تحت مالکیت خصوصی طبقۀ سرمای هدار قرار دارد و توان کار را هم از همین تودۀ عظیم میگیرد و با ابزار و مواد کارش در جهت تولید محصولی مچ میکند که بیشترین سود را دارد. توان کار در مبادله با سرمایه تنها خود را بازتولید میکند، اما سرمایه در این مبادله رشد میکند. بنابراین فردگرایی و رقابت برای هیچکس جواب شکاف عظیم و فزاینده بین فقر و ثروت نمیشود.
ضمناً سرمایه دار هم از یک زندگی انسانی برخوردار نیست، چون از وقتی که وارد بازار میشود عملاً تمام زندگیش را صرف یک رقابت ملال آور با سایر رقبا میکند. او هم از مواهب یک زندگی انسانی دور مانده و عملاً تبدیل به یک ماشین فکری برای انباشت سرمایه میشود. اینجاست که میگویند پول به غیر از رفاه دغدغه هم می آورد. سرمایه اینچنین حاکمیت خود را بر همۀ انسانها اعمال میکند و اختیار را از همه سلب میکند.
خود طبقۀ سرمایه دار که ابتکار عمل و قدرت سیاسی را در دست دارد جامعه را آزاد نمیکند، چون همان کار را که کشیشان کلیسا در قرون وسطا میکردند، امروز روانشناسان و متفکرین بورژوا میکنند، یعنی اقناع مردم به قبول وضع موجود.. منتها آنان با ادبیات مذهبی مثل احترام به خواست خدا و توسل به دعا، اینان با ادبیات نوین مثل احترام به قانون و توسل به خود با کمترین تأمین اجتماعی. ریشۀ همۀ مصائب و مشقات بشر که در مالکیت خصوصی بر وسایل تولید است از خود مبلغین بورژوازی هم پنهان میماند. انسان مسخ شده ای که خود آزاد نیست نمیتواند جامعه را آزاد کند.
تحت انقیاد نگهداشتن طبقۀ کارگر، استثمار کارگر و ابقاء وضع موجود، مستلزم ترویج افکاری است که کل جامعه را عقب نگهمیدارد. از یک طرف چون هیچ پایۀ علمی و طبیعی جعلی برای توجیه هویت طبقاتی افراد نمیتوان ساخت و از طرف دیگر چون جنبۀ عینی هویت طبقاتی افراد مثل هویت جنسی یا نژادی آنان بارز نیست، پس نه تنها آپارتاید مالکیتی را اعمال نمیکنند بلکه منکر طبقاتی بودن جامعه، بر مبنای مالکیت نیز میشوند. بنابراین هر چند محل سکونت، کار و تفریح سرمایه دار و کارگر عملاً در متن جامعه و به طور خود بخودی نه قانونی از هم جدا شده، باز به قول معروف، تر و خشک با هم میسوزند.
درست به همین دلیل طبقۀ کارگر نمیتواند آزاد شود مگر کل جامعه را آزاد کند. نمیتوان تصور کرد طبقۀ کارگر آزاد است ولی ناسیونالیسم و مذهب، یعنی جدا کردن آدمها به خودی و بیگانه و کافر و مؤمن هنوز به خاطرۀ تاریخی بشر سپرده نشده، ولی غیرت که در حالت حادش به ناموسپرستی و قتل می انجامد و در حالت مزمنش تحمل رنج هرروزه به خاطر زن بودن است، هنوز وجود دارد، ولی کودکان از یک زندگی شاد بازیگوشانه محرومند، ولی بخشی از جامعه منتظر منجی یا اصلاحات یا حملۀ نظامی است، و بخش دیگری گرفتار اعتیاد و تن فروشی و فقر و بیماری است. طبقۀ کارگر به خاطر موقعیت ویژه ای که در نظام سرمایه داری دارد آخرین نسل از استثمارشوندگان تاریخ بشر است. سوسیالیسم جوابی است به وضع موجود که طبقۀ کارگر پرچمش را در دست دارد و کل جامعه را به آن فرامیخواند.
حفاظت از مالکیت خصوصی بر وسایل تولید به غیر از دستگاه سرکوب مثل ارتش و زندان و پلیس به ابزارهای تحمیق مثل ناسیونالیسم و مذهب و مردسالاری هم نیاز دارد. سوسیالیسم با به گور سپردن ناسیونالیسم و مذهب و مردسالاری و نیز ارتش و پلیس و زندان، منابع هنگفتی را که صرف اینها میشد به گسترش رفاه و تأمین آسایش و راحتی مردم اختصاص میدهد. همین بس که فقط یک قلم حملۀ 21 روزۀ ارتش آمریکا به عراق، به گفتۀ یک روزنامۀ رژیمی، به اندازۀ نه سال بودجۀ ایران هزینه صرف کرد. فقر از کمبود مواد، ابزار و توان کار نیست. از آنجا است که بورژوازیِ مدعی بشردوستی، به جای تلاش برای بهبود وضع میلیونها انسانی که در حال مرگ تدریجی هستند ارتش گرسنگانی را احتیاج دارد تا سودش را پابرجا دارد و ارتش نظامی اش را برای جنگ به آنسوی دنیا گسیل میدارد.
آیا این ارتش بورژوازی به جمهوری سوسیالیستی حمله نمی کند؟ میتوانیم جلوی آنرا بگیریم و زیر فشار بشریت متمدن مانع از حمله ارتش های بورژوازی شویم. چرا که جمهوری سوسیالیستی احکام اعدام و حبس ابد و نیز دیپلماسی سری را لغو میکند، آزادی بی قید و شرط بیان را حقاً و امکاناً میآورد، زن و مرد را در کلیۀ حقوق و وظایف فردی و جمعی به طور قانونی و اجرایی برابر میداند، منابع جامعه را صرف ساخت خانه های استاندارد، مراکز آموزشی مدرن، بیمارستانهای مجهز، تفریحگاههای شاد و ... میکند، و چرا که نه در حالی که خوشبختی تک تک ما چون انسان هستیم به خوشبختی دیگران گره خورده است، پس به سوی سوسیالیسم.
| < قبلی |
|---|


