جوانان کمونیست

مصاحبه جوانان کمونيست با ناصر اصغري: کارگران و انقلاب

فرستادن به ایمیل چاپ
Share


جوانان کمونيست: يک تصور عمومي از کارگر، کارگر کارخانه اي يا کارگران ساختماني است اما تعريف مارکس از کارگر، مفهومي کلانتر بدست مي دهد و او به هر کس که در ازاي کاري، مزدي دريافت کند کارگر مي گويد. با اين تعريف، مي توان علاوه بر فردي که در کارخانه کار مي کند، به کسي هم که سر مزرعه يا در يک بيمارستان و اداره و شرکت مثلا کامپيوتري، در عوض دريافت مزد کار مي کند، کارگر گفت و اين با ديد عمومي مغايرت دارد. لطفا در اين مورد براي خوانندگان نشريه بيشتر توضيح دهيد.

ناصر اصغري: درست مي گوييد، تعريف ماركس از كارگر، كار براي دستمزد است. يا كارمزدي كردن است. به نظر من آنچه را كه شما "ديد عمومي" عنوان كرده ايد، يك تصوير وارونه است. يك تعريفي از كارگر است كه در بين آناركوسنديكاليستها غالب است كه در صد سال گذشته سلانه سلانه راه خود را به چپهاي سوسياليست هم باز كرده است. كارگر در اين ديد فردي با دستان پينه بسته است. يا در بهترين حالت كارگر همان فعله و عمله است. فردي كه براي در آوردن لقمه ناني بايد از صبح تا شب بدود و با مخاطرات زيادي روبرو شود به خودش اينطوري نگاه نمي كند. بالاخره شما چه در جلوي مدرسه لبوفروشي بكنيد و چه در كارخانه اي خودرو توليد كنيد، بايد براي امرار معاش روزانه تلاش كنيد. تقسيم كار اجتماعي كه مي گويند همين است. هر فردي در توليد و سوخت و ساز جامعه نقشي و جايگاهي دارد. هر كس كه به خودش نگاه كند كه براي در آوردن رزق و روزي چه كار مي كند، بخودش كارگر خواهد گفت. اما همچنانكه گفتم در ديد سياسي غالب كه منشائش را گفتم، كارگر عمله است و عمله هم در فرهنگ فارسي كلمه تحقيرآميزي است. در نتيجه كسي نمي خواهد كارگر باشد و بخود نمي گويد كارگر.

اما اجازه بدهيد از منظر ديگري به اين مقوله نگاه كنيم. جايگاه يك فرد در جامعه هر چه باشد، نهايتا اين ارزش اضافه است كه نان بر سفره تمامي ماها مي آورد. ماركس در نقد برنامه گوتا مي گويد كه ثروت جامعه تماما از كار انسان نيست. مي گويد كه طبيعت هم به همان اندازه دخالت دارد. اما نهايتا اگر انسان دخالتي نكند، طبيعت به شكل طبيعي اش به درد نمي خورد. بايد انسان براي استفاده از اين طبيعت دخالت كند. كار شايد بطور اختصاصي منشاء ثروت نباشد، اما منشاء ارزش اضافي هست. اما در اين ارزش اضافه فقط كارگر كارخانه و يا ساختماني نيست كه توليد ارزش اضافه كرده است. براي مثال شما اگر يك اتومبيل تازه ساخت شركت جنرال موتورز بخريد، چيزي حدود ٢٥ هزار دلار آمريكا براي شما خرج برمي دارد. منتها پولي كه عايد شركت مزبور مي شود چيزي حدود ١٨٠ دلار مي باشد. بقيه اين پول از استخراج آهن، تا حمل و نقل، تا هزار و يك دست به دست شدنها در گردش است. كساني كه رزق و روزي شان با اين گردش مي گذرد شايد همگي دستمزدي در يك سطح نگيرند و شايد همگي كارگر به معناي رايج آن نباشند، اما بالاخره بخش عظيمي از اين افراد كارگر هستند. و يا صبحانه اي كه يك فرد مصرف مي كند. از شخم زدن زمين براي تهيه گندم، تا كود، تا دستهاي در كار براي تهيه شير و نگهداري مرغي كه تخم مرغ گذاشته و غيره، در آخر وقتي كسي به اين پروسه فكر مي كند، گيج مي شود كه واقعا چند دست در تهيه اين صبحانه بدون ارتباط با هم، دست داشته اند!؟ اين مي تواند يك سرنخي به مقوله "تقسيم كار اجتماعي" به ما بدهد و در اين "تقسيم كار اجتماعي" هزاران كار هست كه نه كارخانه اي هستند و نه ساختماني. اما بحث كردن حول كارگر كارخانه و يا كار در يك بقالي، اهميت خود را در جاهاي ديگري نشان مي دهند كه من سعي ميكنم در جواب به سئوالات بعدي شما نقبي به آن بزنم.

جوانان کمونيست: چرا کارگران را يک طبقه اجتماعي مي دانيم و نه قشر؟ مفهوم اين چيست؟

ناصر اصغري: وقتي كه شما "ايدئولوژي آلماني"، بخصوص آنچه را كه بعنوان مقدمه شناخته شده است را با دقت بخوانيد متوجه مي شويد كه ماركس منظورش از كارگر حتي فراتر از يك طبقه هم هست. همين ديد به نظر من در كاپيتال جلد اول هم غالب است. كارگر انسان در يك برهه از تاريخ است. بيخود نيست كه ماركس وقتي در رابطه با فرد سرمايه دارد حرف مي زند، درباره سرمايه حرف مي زند و سرمايه دار را فردي كه سرمايه در آن نمودار شده است توصيف مي كند. بهرحال اين بحث مفصلي است كه با پرسش و پاسخ نمي توان به همه جنبه هاي آن پرداخت.

جالب است كه خوانندگان نشريه شما بدانند كه منشاء ماترياليسم تاريخي، آنطور كه در بين چپها رايج است، همين كتاب ايدئولوژي ماركس و انگلس است. يعني كارگري كه در جوامع طبقاتي مثل پيشاسرمايه داري و بعدها سرمايه داري و حتي بعدا سوسياليستي، كه هنوز طبقات بطور كلي محو نشده اند، با كارگر در جامعه كمونيستي كه كارمزدي لغو شده است، فرق اساسي دارند. ما در هر دوي اينها با كلمه و مقوله كارگر سر و كار داريم، اما پديده هائي كاملا متفاوتي هستند. ماركس را بايد بعنوان يك متد و يك مجموعه در نظر گرفت؛ و گرنه ماركس در جاهاي مختلف از كارگر و يا هر مقوله ديگري تعاريف مختلفي كرده است. اين توضيح كوتاه را دادم كه بگويم كلمه "كارگر" يك پديده است كه بايد با دقت مورد بررسي قرار گيرد و راستش چون فرهنگ غالب جامعه فرهنگ بورژوائي بوده، كار و كارگر را ما بيشتر با اين فرهنگ مي شناسيم تا با فرهنگ مورد نظر ماركس.

اما وقتي در باره قشر كارگر و يا صنف كارگر حرف مي زنيم، وارد حيطه تعريف بورژوازي از اين كلمه و مقوله شده ايم. اين اقشار منافعي دارند كه در چهارچوب جامعه موجود و در پارلمانها مي توانند درباره اين منافع بحث و گفتگو بشود تا راه حل معقولي برايشان پيدا شود. در نگرش ماركسيسم تقسيم انسانها به طبقات و شايد بهتر باشد بگويم اقشار، يك خاصيت اساسي جامعه طبقاتي است. بورژوازي مدرن حتي براي اين اقشار احزاب مشخص هم درست مي كند كه هر قشر و صنفي در حزب خاص خودش متشكل شود. كارگران علي العموم در احزاب سوسيال دمكرات متشكل مي شوند و منافع صنفي شان توسط اين احزاب در پارلمانها مطرح مي گردد. آنجا دعوا بر سر لحاف ملاست. اين "منافع صنفي" هم دوره اي و با وضعيت بحرانهاي ادواري سرمايه داري بازتعريف مي شوند. كار يك ماركسيست پراتيك كننده اين است كه اين ذهنيت وارونه را بزدايد و دروغش را افشا كند. كارگران را بر عليه اين چنين دروغهائي سازمان بدهد. انقلاب كمونيستي اما برهم زننده اين تقسيم كاذب انسانهاست. طبقه كارگر به عنوان طبقه اي اجتماعي كه بخش عظيم جامعه را تشكيل مي دهد، بايد با متشكل شدن خود اين وضعيت را برهم بزند.

جوانان کمونيست: چرا کارگران در پي انقلاب هستند و فرق انقلاب کارگري با ديگر انقلابات چيست؟

ناصر اصغري: اين يك فرض غلطي است كه گويا فقط كارگران در پي انقلابند و ديگران در پي كارهاي ديگر! و آنهم كارگر به معناي بقول شما رايجي كه در جامعه سرمايه داري بكار برده مي شود. شما اگر به امروز ايران نگاه كنيد كه ديگر خيلي متفاوت است. درست است كه بعضي ها فكر مي كنند وضعشان در جوامع طبقاتي خيلي بد نيست! اما اين قياس با وضعي است كه بخش ديگر جامعه در آن گير كرده است. كسي كه ماهي ٦٠٠ هزار تومان درآمد دارد، حق دارد كه وضع خودش را با كسي كه ماهي ٢٠٠ هزار تومان درآمد دارد بسنجد و احساس نسبتا بهتري داشته باشد. اما واقعيت امر اين است كه هر دو زير خط فقر زندگي مي كنند. ظاهرا كارگران انقلابي ترند چرا كه وضع معيشتي شان از همه اقشار ديگر جامعه بدتر است و مي خواهند در اين وضعيت تغييري ايجاد كنند. اما اين هم به درجه اي از آگاهي طبقاتي بستگي دارد. موقعي مي رسد كه كارگران به اين نتيجه مي رسند كه در به هم زدن نظم موجود چيزي جز زنجيرهاي پاهايم را ندارم كه از دست بدهم. اما همين اصطلاح را هم نبايد لفظي در نظر بگيريد. كارگري كه از سر موقعيتي كه در آن قرار دارد دست به مثلا شورش بزند، اگر اين كارگر متشكل نباشد، راه دوري نمي رود. ما شورشهاي كارگري زيادي داشته ايم؛ اما از آنجا كه متحزب نبوده حاصل زحمتش جيب كسان ديگري رفته است.

بالاتر به انقلاب جاري در ايران اشاره كردم. در انقلاب امروز ايران اين فقط كارگران نيستند كه خواهان انقلابند. زنان و جوانان حتي بيشتر از كارگران خواهان انقلابند. و اينطوري هم نيست كه چون مثلا انقلابي در خيابان در جريان است، هميشه كارگران برنده اند. مي تواند مثل دوره انقلاب ٥٧ انقلابي بشود كه كارگران نيروي اصلي شكست دهنده رژيم باشند، اما نيروي مرتجع ديگري قدرت دولتي را قبضه كند. كارگران به عنوان يك طبقه اگر هژموني داشته باشند، و اين هژموني هم از طريق حزب طبقه كارگر اعمال مي شود، اين انقلاب مي تواند سمت و سوي كارگري بگيرد. حزب طبقه كارگر، كه در ايران حزب كمونيست كارگري اين رسالت را بر عهده دارد، مطالبات طبقه كارگر را در برنامه خود دارد و با اين پرچم به جنگ طبقات حاكمه مي رود. اينجا مثال حزب كمونيست كارگري را آوردم كه خوانندگان شما ببينند كه منظور از مطالبات طبقه كارگر هم صرفا مطالبه صنف كارگر نيست.

انقلابات غيركارگري هم مي توانند به اشكال مختلفي باشند. مثلا انقلاب كبير فرانسه را داشتيم. كه گرچه نيروي اصلي انقلاب كارگران و مردم فقير آن جامعه بودند، اما خواست اصلي آن حق رأي براي طبقه متوسط بود. نمونه جالبي از اينكه چگونه زحمات طبقه كارگر (حال با هر درجه از رشد طبقه كارگر در آن زمان) جيب طبقه ديگري مي رود. خواندن تاريخ انقلاب كبير فرانسه بسيار جالب است كه چگونه يك انقلاب بسيار عظيم و كلاسيك بر عليه نجبا و كليسا توسط مردم زحمتكش صورت مي گيرد و چگونه طبقه متوسط و روشنفكران بورژوا در فكر مصادره و به جيب زدن آن هستند. نمونه هاي ديگري از انقلابات غيركارگري را مي شود انقلاب ضدسلطنتي ٥٧ را ذكر كرد كه انقلابي بر عليه استبداد بود و طبقه كارگر نيروي اصلي شكست دادن رژيم پهلوي بود اما حاصل آن انقلاب را كسان ديگري مصادره كردند. انقلاب چين و كوبا و ويتنام ديگر انقلابات غيركارگري بودند كه اهداف ديگري غير از اهداف كارگري را مد نظر داشتند و رژيمهايشان را شكست دادند. انقلابي مي تواند براي آزادي بيان شكل بگيرد اما برابري واقعي را تحقق نبخشد. مي تواند انقلابي باشد حقوق بشري كه همه انسانها را در برابر قانون برابر كند، اما با لغو كارمزدي مشكل داشته باشد.

جوانان کمونيست: مارکس از واژه پرولتاريا استفاده مي کند که معني کارگر صنعتي مي دهد. اين با تعريفي که باز خود مارکس از کارگر مي دهد متفاوت است. آيا منظور مارکس اين بوده که فقط کارگر صنعتي در پروسه انقلاب کارگري بايد شرکت داشته باشد؟ پس بقيه مردم جامعه که کارگر صنعتي نيستد چکار بايد بکنند؟

ناصر اصغري: وقتي كه از مقوله پرولتاريا و يا كارگر صنعتي صحبت مي كنيم وارد عرصه ديگري مي شويم. جامعه سرمايه داري و توليد ماكرو در كارخانه بخش عظيمي از كارگران را زير يك سقف گرد مي آورد كه اين خود يك نوع متشكل شدن است. تعداد زيادي كارگر زير يك سقف با يك وضع حقوقي كه تقريبا هميشه بد بوده، اين امكان را بوجود مي آورد كه شاهد يك غليان انقلابي در بين آنها باشيم. جامعه سرمايه داري چهار چشمي مواظب است كه "خطائي" از كسي سر نزد و كارگران ديگر را "تحريك" نكند. پرولتاريا كل جامعه را با هم مرتبط مي كند. شما بطور مثال به شركتي مثل ايران خودرو نگاه كنيد. با جمعيتي حدود ٣٠ هزار كارگر، توليداتش كل جامعه را به نوعي با هم در ارتباط مي گذارد. يكي مسافركشي اش به توليد ايران خودرو ربط دارد، ديگري مسافرتش. يكي فروش بنزين، ديگري فروش لوازم يدكي، يكي تعمير و خلاصه هر يك به نوعي. از آن طرف اگر كارگر كارخانه ايران خودرو درآمد نداشته باشد، بقال سر كوچه تخم مرغش را چطور بفروشد. اگر كارگران ايران خودرو اعتصاب بكنند، به جامعه يك شوك وارد مي شود. حالا شما مثلا كارگران نفت را وارد اين تصوير بكنيد.

بهرحال منظور ماركس هرچه كه بوده باشد، من سعي كردم ربط كل جامعه را با كارگران توضيح بدهم، اما در آزادي و برابري، كه هدف اصلي انقلاب كارگري است، همه نفع مي برند. همه از لغو كارمزدي نفع مي برند. شايد خوانندگان شما جوانتر از آن باشند كه به ياد بياورند كه در برهه اي از انقلاب ٥٧، جامعه شعار "كارگر نفت ما، رهبر سرسخت ما" را بالا برد و از كارگران انتظار داشتند رهبري انقلاب را بر عهده بگيرند. كارگر كه انقلاب بكند، و اين مشخصا در كارگران صنعتي چشمگيرتر است، مقوله كارگر را با تعريف رايج بورژوائي آن براي هميشه از ميان خواهد برد. كارگر انقلاب مي كند كه روابط و ضوابطي را كه او را مجبور به انقلاب كرده را براي هميشه به تاريخ بسپارد.

 
Bookmark and Share شما اینجا هستید: