
هفته گذشته نامه اي از يکي از دوستان دريافت کردم که علاوه بر سلام و احوال پرسي يک دغدغه خودش را با ما درميان گذاشته بود. مسئله ناسيوناليسم. ناصر اصغري در جواب نامه دوستمان نکاني درباره ناسيوناليسم را به صورت مقاله دراورده که در زير مي خوانيد. ج.ک
"سلام نويد جان. خيلي دوستتان دارم. متاسفانه من از مرداد پارسال تا الان به كانال ج دسترسي ندارم دلم براتون تنگ شده. سلام منو به همه دوستان از شهلا دانشفرف مينا احدي، كاظم نيكخواه، اصغر كريمي، ناصر اصغري و سيما بهاري و همه دوستان برسان. اين تنها حزبيه كه آنقدر راديكال هست كه خواسته هاي منو در خودش دارد. نويد جان فقط از يك مساله نگراني دارم اونم ديدگاه حزب نسبت به مساله ملي و مليت ها در ايران است . اونم اينه كه گاهي اين مشكل بزرگ در ايران از طرف برخي كادرهاي حزب انكار ميشه. و اين در آينده ممكن است بطور ناخواسته حزب را از انترناسيوناليسم به راسيسم و شوونيسم بكشاند. دوستتان دارم.
آ از كردستان."
***
دوست گرامي با سلام و اميدوارم كه خوب باشيد. ممنون كه من را هم مورد لطفتان قرار داده ايد. اجازه بدهيد كه برويم سراغ مسئله مورد نگراني ات و بحث اصلي.
كلياتي درباره ناسيوناليسم و قومي گرائي
ما در طول دوران عمر حزب كمونيست كارگري ايران بسيار به ناسيوناليسم و علي الخصوص با ناسيوناليسم عظمت طلب ايراني مبارزه و بحث كرده ايم. اكنون اگر به نظر مي رسد كه كمتر به اين موضوع اهميت مي دهيم، دليلش موقعيت سياسي خود ايران است كه همه ما را درگير كرده است. اما نبايد از اين موضوع غفلت كرد.
ناسيوناليستها چه نوع عظمت طلب ايراني آن و چه نوع قوم پرست كرد و آذري و غيره اش با حزب كمونيست كارگري مشكل دارند چرا كه اين حزب از سر انسان به موضوع ناسيوناليسم و قومي گرائي برخورد مي كند و نشان داده است كه ناسيوناليستها حاضرند تمام انسانهاي ساكن يك خاك مشخص را قرباني آن خاك كنند. اما براي حزب كمونيست كارگري مسئله اصلي انسانهاي ساكن آن خاك هستند و نه لزوما خود خاك! نفرت عظمت طلبان ايراني از كمونيسم و حزب كمونيست كارگري اين است كه حزب مسئله ماندن و يا جدا شدن مثلا كردستان را امر خود مردم آن سرزمين مي داند و اصل، حدود و ثغور مرزهاي اختراع شده ايران كنوني نيست. ناسيوناليسم كرد هم دقيقا از اين سر با حزب كمونيسم كارگري مشكل دارد كه حزب مسئله را به رأي خود مردم و رفراندوم واگذار مي كند و حاضر نيست اجازه بدهد كه تعدادي بخاطر منافع خود مردم را قرباني سياستهاي خود بكنند. با اين توضيحات به مسئله ديگري بپردازيم.
***
ما در ادبيات اين دوره به ناحق به مسئله قومي كه از جانب بعضي از افراد و جريانات برجسته شده است، كلمه "ناسيوناليسم" را الصاق كرده ايم. خود من هم گرچه عميقا مخالف قاطي كردن اين دو مقوله بودهام و بارها اين موضوع را مورد اشاره قرار دادهام، اما هميشه از كلمه "ناسيوناليسم" بجاي "قوم پرستي" و "قومي گرائي" استفاده كردهام. ناسيوناليسم يك جنبش مترقي در، عموما اروپا كه در عصر فئودالي بود كه براي برقراري حاكميتهاي غيرفئودالي و گسترش حق و حقوق شهروندي به تمام احاد كشوري تلاش مي كرد. مثلا جنبشي كه استانهاي پراكنده و كوچك پروس را در كشوري به نام آلمان جمع كند و يا ايتاليا و يا فرانسه و غيره را به شكل كنوني اش در بياورد. چيزي كه به آن "دولت ـ ملت" مي گفتند. مسئله اساسا اين بود كه به انسانهاي آن جغرافيا شخصيت داده شود. بعنوان شهروند داراي حقوقي شناخته شود. در عصر فئوداليته، جز شاه مستبد و فئودالها و اشرافي كه ايشان را در جاهاي كوچكتري نمايندگي مي كردند و تيولدار بودند، شخص، شهروند به حساب نمي آمد. ٩٥ درصد جامعه مشخصا در اروپا سرف بودند كه با زمين خريد و فروش مي شدند. موضوع البته در باره ايران و كشورهاي آسيايي و آفريقائي فرق مي كند كه اينجا مورد بحث نيست. فقط اين نكته را درباره ايران بگويم كه جنبش مشروطه را مي توان تا حدودي در اين چهارچوب ديد. امروز وقتي به كشوري مثل ايران فكر مي كنيم، معمولا يادمان مي رود كه اين كشور مثلا دويست سال پيش جغرافياي ديگري داشته. اگر كمي عقبتر برويم، كشورهايي مثل هند، پاكستان، بنگلادش، افغانستان و بسياري از جمهوريهاي قفقار شوروي سابق را هم شامل مي شد. يا مثلا در همين اروپا كشورهائي كه ما امروز مي بينيم، در يك چهارچوب ديگري وجود داشتند. مي خواهم بگويم كه آنچه را كه امروز ما فرض گرفته ايم، دويست ـ سيصد سال پيش اصلا وجود خارجي نداشتند. حال در همين چهارچوبها هم فرد، چه كسي كه فارسي تكلم مي كرد و چه كسي كه هندي و تركمني و غيره، اهميتي براي حاكمان نداشتند. در اروپا هم آسمان همين رنگ بود. شاه و فئودال و كليساهايشان همه چيز بودند و بقيه، از هر زبان و مسلكي و شهري هم كه بود، ماليات دهنده و مهيا كننده سرباز و جنگنده و آذوقه. جنبش ناسيوناليستي كه با روشنفكران عصر روشنگري هم در فرانسه و هم در كشورهاي ديگري، اما اساسا فرانسه، پا به وجود گذاشت، انسان و رابطه او با حاكميت و كليسا و غيره را طور ديگري تعريف كرد.
اكنون اما مسئله فرق مي كند. وقتي كسي از حق و حقوق "مليتها" و قوم خود فرضا در ايران حرف مي زند، چيز ديگري را مد نظر دارد. مسئله ديگري را زير لواي "حقوق ملت خود" مي خواهد به پيش ببرد. اگر ناسيوناليسم در اروپاي قرن روشنگري مثلا دنبال حق شهروندي بود و آن حق شهروندي را شامل همه شهروندان يك جغرافياي مشخص مي دانست، قومي گرائي دنبال اين است كه شكاف بين انسانهاي يك سرزمين را جاودانه كند. دنبال برابري حقوقي انسانها نيست، دنبال معامله براي بازي دادن تعدادي در سياست است كه به نمايندگي از مردم يك سرزمين ادعاهائي مي كنند. مثلا اگر شهروندان ترك زبان آذربايجان از تحصيل به زبان مادري محروم هستند، قوم گرايان دنبال راه حلي براي خلاصي از اين معضل و كم كردن مشقات مردم نيستند؛ بلكه دنبال اين هستند كه داروغه محله از آذربايجان باشد. يا اينكه دنبال اين هستند كه آذربايجان از چهارچوب ايران كنده شده و به جمهوري آذربايجان ملحق شود. انگار آنجا گلي سر كسي زده اند. حتي عمده كردن اين موضوع هم براي معامله با عظمت طلبان است كه اگر جناب عظمت طلب با ما كنار بيايد، ما هم مثلا مردمي را كه به نمايندگي از آنها حرف مي زنيم، مطيع خواهيم كرد! با احساسات مردم بازي مي كنند. موضوعاتي مثل فلكلور و زبان و غيره را بهانه مي كنند كه برنامه خود را جلو ببرند. انگار انسان با حق و حقوق برابر نمي تواند همين زبان و فلكلور را با و در چهارچوب و حدود و ثغور فعلي پراتيك كند.
كساني مثل روسو، مانتسكيو، جان لاك، ولتر، ديدرو و حتي فلاسفه محافظه كاري چون آمانوئل كانت در عصر روشنگري بر اين عقيده بودند كه منطق (در برابر كليسا و زور شاهان مستبد) مثل نور خورشيد است كه بر تمام دنيا به يك نوعي مي تابد. در حاليكه ملا مصطفي بارزاني، يكي از رهبران اصلي ناسيوناليسم كرد، مي گويد كه "قبول دارد انسان علي العموم از نسل ميمون است، اما كرد از نسل شير است!" براي كسي كه امروز در برابر جمهوري اسلامي ايستاده و مبارزه مي كند، حال از كجاي اين مملكت باشد، اسم نهادي مثل "انجمن دفاع از زندانيان سياسي آذربايجان" چقدر زننده است؟ يا "كانون دفاع از حقوق بشر كرد"؟ انگار در اين مملكت زنداني سياسي غير آذربايجاني نداريم كه شكنجه مي شود و يا حقوق بشر غيركردان خيلي رعايت شده است! مشكل اينها با مقوله "زنداني سياسي" و يا پايمال شدن "حقوق انسان" علي العموم نيست؛ مشكل شان "زنداني سياسي آذربايجاني" و "حقوق بشر كرد" است كه وقتي اينچنين محدود مي شود، همان هم دروغ از آب در مي آيد. اين اس و اساس قوم پرستي است كه اصولا هيچگونه سمپاتي را ايجاد نمي كند. اين نكات را گفتم كه نشان داده باشم قومي گرائي هيچگونه قرابتي با ناسيوناليسم قرون گذشته ندارد كه يك جنبش پيشرو بود. مثل اين مي ماند كه از بورژوازي در انقلاب كبير فرانسه كه خيلي هم مترقي بود دفاع كنيم، و بر اين اساس توهمي نسبت مترقي بودن بورژوازي درباره مثلا انقلابات مخملي اروپاي شرقي هم داشته باشيم.
اما ترسي را كه دوستمان "آ از كردستان" عنوان كرده است، اساسا انعكاسي از اين موضوع است كه يك چنين ملت تراشي از جانب حزب كمونيست كارگري به رسميت شناخته نمي شود. اگر مردم كردستان و يا بلوچستان از يكسري از حق و حقوق شهروندي محروم هستند، اين چه ربطي به نشست و برخاست عبدالله مهتدي و امثالهم از بلوچستان با كاخ سفيد دارد. اين رهبران خودخوانده چرا به خود اجازه مي دهند با حقوق پايمال شده مردم كردستان و بلوچستان زير چكمه هاي شاهان پهلوي و پاسداران جهل اسلامي اين چنين معامله كنند. به زور مي خواهند به موضوعي كه به يك نطقه غيرقابل برگشتي نرسيده دامن بزنند و درست كنند. و آن هم قتل و كشتار بخاطر قومي گري است. گفتم كه مسئله براي ما حقوق مساوي شهروندي است. اين مسئله كه گويا تا آذربايجان و كردستان و غيره جدا نشوند اين حقوق حاصل نمي شود، افسانهي پوچي است كه قوم پرستان مي خواهند به من و شما بباورانند. راه حل ما اين است كه اگر مسئله ملي در نقطه اي از اين آب و خاك به يك موضوع حادي تبديل شده و يكي از راه حلهايش هم جدائي است، ما با توصيه ماندن در چهارچوب ايران، موضوع جدا شدن آن منطقه را به رأي مردم و رفراندوم مي گذاريم. اما صرف اينكه تعدادي قوم پرست بخاطر منافع خودشان بخواهند جائي را جدا كنند و مسائل مشقتباري را براي مردم آن منطقه بوجود بياورند، به اين سر گردنه گيري تن نمي دهيم. اگر كسي سياستهاي شونيستها و قوم پرستان را دنبال كرده باشد، متوجه دندان قروچه كردن آنها بر سر موضوع مورد مناقشه مي شوند. كمونيستها به اين موضوع نه از سر غيرت و خاك و غيره، كه از سر منافع و كم كردن مشقات زندگي انسانها مي نگرند. برخورد لنين و بلشويكها به فنلاند، لهستان و ديگر كشورهاي ضميمه شده به روسيه قبل از انقلاب اكتبر روسيه سر مشق همه انسانهايي شده است كه واقعا دنبال راه حلي براي حل مسئله ملي هستند. لنين و بلشويكها با صدور فرماني به همه كشورهائي كه به زور ضميمه روسيه شده بودند اجازه جدائي دادند، اگر مردم آن كشورها رأي به جدائي مي دادند. انسان حتي لازم نيست كه كمونيست باشد تا به اين موضوع متمدنانه برخورد كند. جدائي اسلواكها از چك، رفراندوم براي جدائي و يا ماندن فرانسوي زبانان استان كبك در چهارچوب كانادا نمونه هاي اخير اين موضوع هستند.
منشي براي كاهش تنش
دوستي از تنش بين كردها و آذريها در شهرهائي مثل اروميه تعريف مي كرد. مي گفت كه كردها بر اين باورند كه قريب به اتفاق كارهاي اداري و كارخانه اي و غيره در اختيار آذريهاست. خود ايشان هم اين مسئله را قبول داشت كه با مشاهده عادي هم، چنين به نظر مي رسد كه كمتر كرد زباني در يك كار اداري و يا كاري با درآمد ثابت ماهانه مشغول به كار باشد. در عوض چنين به نظر مي رسد كه كردها با كارهاي قاچاقچي گري و غيره گذران مي كنند. و يا "كارهاي پست" و عملگي را كه كمتر آذري زباني حاضر به تن دادن به آن است برعهده كردزبانان افتاده است. وقتي كه اين تصوير را جلوي خودم گذاشتم واقعا وحشت كردم. دار و دسته ملا حسني و پاسداران جمهوري اسلامي با سازمان دادن قتل عامهايي در روستاهاي كردنشيني چون قاران و قه لاتان و از طرف ديگر حمله متقابل حزب دمكرات و دار و دسته گروه هاي قوم پرست كرد در روستاهاي آذري نشين دور و بر نقده و غيره، فرهنگي را پرورانده اند كه اكنون بين دو دسته انسان كه هيچگونه سودي در نفرت از همديگر ندارند، نفرت دامن زده شده است. جمهوري اسلامي بر اين جامعه حكومت مي كند و يك بخش از مردم يك شهر بيكارند، گناه آن افتاده است بر گردن بخش ديگري! واقعا گناه بيكاري در كرمان، كه به دو بخش فارس و غيرفارس تقسيم نشده اند، بر گردن چه كسي است؟ در بندرعباس، در رشت، در شيراز و اصفهان، در خراسان و غيره چي؟ جمهوري اسلامي ٣٠ سال است كه مي كشد و از زنداني اي كه فعال سياسي بوده است و از حقوق كارگران و زنان و غيره دفاع كرده نپرسيده به چه زباني راحتتري حرف بزني؛ بلكه تنها اينكه ايشان فعال سياسي بوده را اعدام كرده است. جمهوري اسلامي از جنگ و دعوا و نفرت مردم از همديگر، همانند هر رژيم بورژوائي ديگري سؤ استفاده مي كند. اگر جمهوري اسلامي چنين نمي كرد عجيب بود.
اما اگر در جامعه اي زندگي مي كرديم كه منابع و ثروتهاي آن حيف و ميل نمي شد؛ اگر خرج گله آخوند جماعت و تروريستهاي اسلامي و دم و دستگاه تحميق مردم نمي شد، اگر خرج پاسدار و ارتش و حراست براي سركوب مردم نمي شد، و در عوض خرج كاهش بيكاري مي شد و از منابع آن براي رفاه جامعه استفاده مي شد، چرا بايد اصلا اين ايده حتي به ذهن كسي خطور هم بكند كه همسايه با همسايه دشمن مي شد؟ اگر "كار پست" جزو مشاغل سخت و زيان آور بحساب بيايد و با استاندارهاي كامل امروزي و با قواعدي كه در كتاب "كار ارزان و كارگر خاموش" توضيح داده شده است به پيش برده شود، چرا بايد كسي احساس بدي از كارش به وي دست بدهد. چرا بايد از تحصيل كودكان آذري و يا كرد زبان به زبان مادري اش جلوگيري بشود كه باعث ناهنجاري هاي زيادي مي شود. چرا بايد كسي بيكار بماند و انگشت اتهام را به سوي همسايه اش دراز كند؟ تمام اينها؛ بيكار نگه داشتن بخشي از جامعه، بزور كسي را از زبان و گذشته اي كندن، كارها را به پست و خوب تقسيم كردن و غيره، جزئي از تلاش براي سر پا ماندن جامعه و سيستم سرمايه داري است.
راسيسم و شونيسم
در آخر ميخواهم نكاتي هم درباره "غلطيدن به راسيسم و شونيسم" بگويم. كسي كه نگران راسيسم و شونيسم است بايد از خود بپرسد كه چرا راسيسم و شونيسم در يك جامعه اي رشد مي كنند؟ كدام فرهنگ و منافع سياسي به رشد و پر و بال گرفتن اين فرهنگ دامن مي زنند؟ آن كدام حس انسان است كه با راسيسم و شونيسم سير مي شود؟ در واقع هيچكدام. راسيسم و شونيسم حاصل پراتيك روزمره انسان است. حاصل توليد در جامعه اي است كه تك تك ما را احاطه كرده است. اگر در اثر پراتيك خود نابرابري توليد كنيم و در نتيجه رقابت، مجبوريم بخشي از جامعه را بعنوان "نژاد پست" و "نژاد برتر" بازتوليد كنيم و به رسميت بشناسيم. آصف بيات در كتاب Workers and Revolution in Iran مي گويد كه ريشه اصلي جوكهاي رايج بر عليه تحقير آذري ها و رشتي ها ريشه در ايجاد نفاق توسط حكومت پهلوي دارد. مي گويد كه اولين كساني كه از زمين كنده شده و به كار در كارخانه ها و توليد ماكرو روي آوردند، آذري ها و رشتي ها بودند. رژيم شاه شروع به دامن زدن به جوكهاي تحقيرآميز بر عليه آذري ها و رشتي ها كرد كه در محيط كار كارگران را با اين موضوع مشغول كند كه كمتر به فكر سياست و تغيير باشند. باز بر مي گرديم به همان نقطه اول؛ كه دامن زدن به تفرقه بين انسانها ريشه عميق در نابرابري دارد و اين يك مشخصه اصلي جوامع طبقاتي است. چه جامعه اي، چه سيستم و ايدئولوژي اي از راسيسم و شونيسم سود مي برد؟ حزب كمونيست كارگري كه امروز تمام گوشه هاي ريز و درشت فعاليتش به منظور از بين بردن اختلافات طبقاتي و براندازي سيستم سرمايه داري است، چرا بايد نگران فردايش بود. كسي كه نگران اين معضل است و حزب را امروز تماما قبول دارد اما نگران فردا است، بايد از همين امروز خودش و كل دوستان و آشنايانش و جامعه اي را كه با آن در تماس است را به اين حزب فرابخواند كه جلوي مشكل فردا را بگيرد. اگر فكر مي كند كه اين حزب اميد جامعه اي آزاد و برابر است، بايد اين اميد را تقويت كند.
بالاخره خود انقلاب به نحو برجسته اي بسياري از اين نگراني ها را جواب مي دهد. اكنون كه جنگ با جمهوري اسلامي حاد شده است، كمتر درباره مشكل قومي مي شنويم و بيشتر شاهد بحث و گفتگو درباره كنار زدن جمهوري اسلامي و اتحاد و منسجم شده صفوف مبارزاتي مردم از چهار گوشه ايران هستيم. و اين بايد تقويت شود. در كنار بزير كشيدن جمهوري اسلامي، بايد سعي كنيم كه آلترناتيوي قدرت سياسي را بگيرد كه جلوي تنشهاي قومي را با يك راه حل انساني و كم دردسر جواب بدهد و اين آلترناتيو را من بجز در حزب كمونيست كارگري در جاي ديگري نمي بينم.
٣٠ مه ٢٠١٠
در حاشيه:
من هم يکي دو نکته را يادآوري مي کنم. مسئله ملي و ستم ملي در ايران پديده ايست واقعي و حزب چه در سياست هاي روز و کلي اش و چه در تبليغاتش هميشه هرگاه اين جريانات تلاشي کرده اند در مقابلشان ايستاده است. نمونه موفقش جريان توهين روزنامه ايران به آذري زبان ها بود که تلويزيون گوناز تي وي آتش تفرقه و قوم گرايي را در مردم آن منطقه مي دميد و حزب هم بلافاصله به زبان آذري در مقابل تلاش گوناز تي وي موضع گيري کرد و اتفاقا صدا و ناله ناسيوناليست هاي قوم پرست گوناز تي وي هم درامد و تاثيرات خوبي بر مبارزات مردم در آذربايجان و اردبيل گذاشت. يا در جريان اعدام فرزاد کمانگر و ۴ فعال سياسي ديگر که به فراخوان احزاب انقلابي کمونيستي در روز ۲۳ ارديبهشت اعتصاب عمومي موفقي صورت گرفت، حزب در مقابل تلاش احزاب ناسيوناليست کرد و حتي تلاش رسانه هاي غربي براي ناسيوناليستي خواند اين اعتصاب ايستاد و با تمام قوا روي جنبه هاي انساني و عمومي اين اعتصاب تاکيد کرد و حرکت هاي وسيعي در سطح جهاني را شکل داد. در هر صورت هر وقت ناسيوناليسم حرکتي مي کند حزب گوش به زنگ است تا بزند توي سرش و در کنار تبليغات و فعاليت هاي هميشگي حزب عليه ناسيوناليسم و حکومت اسلامي اين تلاش هم به طور سازمان يافته اي در حزب در جريان است. از اين رو من شخصا متوجه نگراني دوستمان هستم ولي تلاش حزب را هم در کنارش و تاثير اين تلاش را هم مي بينم. کشانده شدن حزب از انترناسيوناليسم به شونيسم و راسيسم هم رايتش به نظر من موضوعيتي ندارد، چرا که سياست هاي حزب در اين زمينه دقيق و موشکافانه است، خط و جهت رهبري حزب طي ساليان حيات اين حزب و فعاليت هاي حزب کمونيست کارگري تضميني براي حفظ خط صحيح حزب هستند.
ناصر در نوشته اش به درستي تفاوت ميان ناسيوناليسم و قوم گرايي را روشن کرده است و توضيح داده است که اين دو با هم تفاوت هايي دارند و همچنين خاستگاه ناسيوناليسم قرن ۱۸ را به درستي اشاره کرده است. نکته اي که من مي خواهم برجسته کنم اينست که ناسيوناليسم قرن ۱۸ اساسا با ناسيوناليسم امروز متفاوت است. اگر ناسيوناليسم قرن ۱۸ جنبشي مترقي و در جهت ايجاد دولت – ملت هاي بزرگ تر بر اساس قوانين فراگير براي شهروندان بود و جنبشي در مقابل فئوداليسم بود، امروز عملکردي متضاد دارد. نمونه يوگوسلاوي و کشورهاي اروپاي شرقي را ببينيد! عملکرد ناسيوناليسم امروز اتفاقا درست برعکس است، يعني تجزيه دولت ملت ها به ملت هاي کئچکتر بر اساس قوميت و زبان و مذاهب. در ايران هم امروز ناسيوناليسم هيچ همخواني اي با ناسيوناليسم قرن ۱۸ حتي در خود ايران ندارد و روي ديگر سکه قوم پرستي است و تمام تلاشش جدا کردن مبارزه مردم ايران از بقيه دنيا و محدود کردن آن به نژاد و زبان ست. مثل ناسيوناليسم امروز در تمام دنيا تلاشش خاک پاشيدن به همان ايده هاي قرن ۱۸ يعني تساوي و برابري انسان هاست و از اين رو جنبشي کاملا ارتجاعيست.
نويد
| < قبلی | بعدی > |
|---|


