
از اين شماره تا چند شماره آينده يکي از درخشان ترين آثار منصور حکمت درباره شوروي را در چند قسمت چاپ مي کنيم. در روزهاي اخير با اوج گرفتن انقلاب و مطرح شدن هرچه قدرتمند تر شدن آلترناتيو چپ و سوسياليسم توسط حزب، حملات از نوع جنگ سردي جناح راست جامعه عليه چپ و سوسياليسم اوج گرفت. خصلت و مشخصات انقلاب جاري در ايران چپ و آزادي خواهانه و برابري طلبانه است. مردم با شعارهاي قومي و ناسيوناليستي يا مذهبي به خيابان ها نيامده اند، آمده اند تا زنداني سياسي را آزاد کنند، آمده اند تا آزادي بيان بي قيد و شرط را برقرار کنند، آمده اند از فقر و سرکوب و نابرابري خلاص شوند و آمده اند تا نا برابري زن و مرد را برقرار کنند، در يک کلام آمده اند تا جمهوري اسلامي را از بين ببرند. اين ها يک معني دارد، انقلابي که براي آزادي و برابري باشد، انقلابي که براي برطرف کردن فقر باشد و برابري زن و مرد را بخواهد انقلابي چپ و سوسياليستي است.
اين را نيروهاي راست و ضد انقلاب از جمهوري اسلامي گرفته تا انواع اپوزيسيون راست بو کشيده اند و احساس خطر کرده اند. به همين دليل ته مانده هاي لجن و دروغ جنگ سردي را به طرف ما کمونيست ها پرتاب مي کنند تا انقلاب و حزبش را از هم جدا کنند و در يک کلام انقلاب را بکوبند و مشخصات اصلي اش را سرکوب کنند. استالين و سرکوبگر و توتاليتر اولين اتهام هايي هستند که به ما وارد مي کنند. مک کارتي و خميني و صدام حسين و بوش را يادشان مي رود و نماد هاي سرمايه داري دولتي در شوروي را به ما مي بندند.
از اين رو اين روزها معرفي مرزبندي و نقد ما به تجربه شوروي مي تواند کارساز باشد. ج.ک
ابتدا بايد در باره بحثى که من و رفيق ايرج آذرين امروز ارائه ميکنيم توضيحاتى بدهم. ديدگاهى که ما در اينجا رئوس کلى آن را ارائه ميکنيم، حاوى نگرش خاصى به مساله تجربه انقلاب کارگرى در شوروى است که در سنت تاکنونى چپ راديکال قرار نميگيرد و طبعا اشاعه آن و جا انداختن آن نياز به صرف انرژى زيادى دارد. بخصوص اينکه کسانى که ميخواهند از موضعى راديکال به مساله شوروى برخورد کنند، عموما تحت تاثير نقدهاى تاکنونى گرايشات مختلف چپ راديکال هستند. بحث ما با اين تعبيرات تفاوتهاى اساسى دارد و براى آنکه بهتر تشريح شود لازم خواهد بود تا دائما مرزبندى آن با تعبيرات راديکال موجود مشخص شود.
مهمتر از اين، تزهاى ما در باره شوروى رابطه مستقيمى با بحث کمونيسم کارگرى دارد. اين تزها از نظر ما استنتاجاتى است که يک گرايش کمونيست کارگرى ميتواند بر مبناى نگرش عمومى خود در باره تجربه شوروى بکند. آنچه که عبارت کمونيسم کارگرى ميخواهد القاء کند، چيزى جز تأکيد بر نقطه رجوع اجتماعى مارکسيسم و کمونيسم، يعنى طبقه کارگر نيست.
متاسفانه امروزه کمونيسم بيش از هر زمان ديگر چهره يک مکتب فکرى را بخود گرفته، حال آنکه چه از نظر عملى در بخش مهمى از تاريخ خود و چه از نظر مارکسيسم، کمونيسم يک جنبش اجتماعى است. جنبش هدفمند يک طبقه اجتماعى براى تغييرات واقعى در جامعه است. اين نقطه رجوع اجتماعى و طبقاتى تنها در گذار از تئورى مارکسيسم به پراتيک حزبى و سياسى وارد نميشود، بلکه بايد در همان نگرش نظرى امروز ما به مسائل خود نيز ملحوظ شود. در مارکسيسم به اصطلاح راديکال مکتبى، طبقه کارگر يک مقوله تجريدى است، سوسياليسم و مبارزه طبقاتى مقولاتى تجريدىاند. در مارکسيسم واقعى، يعنى کمونيسم کارگرى اينها به روابط و پديدههاى واقعى، تاريخى و اجتماعى اشاره ميکنند. نقد ما از تجربه انقلاب کارگرى در شوروى، نقد يک پروسه تاريخى واقعى با نيروهاى فعاله اجتماعى است، و لذا در گام اول بايد بتواند اين تاريخ واقعى را بر حسب ديناميسم عينى آن و حرکت نيروهاى اجتماعى حاضر در آن مقطع معين در نظر بياورد و ارزيابى نمايد. از اينرو ما با آنچه که در سطح بينالمللى بعنوان نقد راديکال از تجربه شوروى شناخته شده است، اختلافات جدى احساس ميکنيم. نقد ما از تجربه انقلاب روسيه در سنت نقد راديکال تاکنونى قرار نميگيرد. سنتى که ميپندارد به درجهاى که بتواند تفاوتهاى موجود ميان تجربه واقعى با احکام از پيشى خود را تذکر بدهد، بدرجهاى که بتواند بيشتر منکر خصلت پرولترى جوانب مختلف انقلاب روسيه شود به همان درجه به مارکسيسم و ارتدکسى مارکسيسم نزديکتر شده است، و يا به همان سادگى و با همان لاقيدى که منتقدين "راديکال" انقلاب بلشويکى، در کمونيسم چپ، چپ نو، و غيره، زير تجربه شوروى ميزنند، با آن برخورد کند. اين تجربه حاصل پراتيک يک طبقه ميليونى است. طبقهاى که با اين اعتقاد که دارد براى منافع طبقاتى و رهائىبخش خود تلاش ميکند، دست به اين پراتيک زد. پيشروترين احزاب و تشکلهاى کارگرى در طول چند دهه در شکل دادن به اين انقلاب تلاش کردند. اين انقلابى بود که مهر خود را نه فقط به سرنوشت جنبش کارگرى، بلکه به سرنوشت کل جهان معاصر خود کوبيد. اين تجربه را نميتوان صرفا با ملاک خلوص ايدئولوژيکى و اصوليت تئوريک رهبرى آن ارزيابى کرد. گويا کافى است به اين دومى خدشهاى وارد شود تا کل اين تجربه و پراتيک به هيچ تبديل شود.
پراتيک طبقاتى طبقه کارگر را صرفا نيروهاى عظيم اجتماعى ميتوانند خنثى و بىاثر سازند، نيروهاى اجتماعى طبقات ديگر. نفس ناخالصيهاي تئوريک، ناخوانائي با الگوها و احکام از پيشي نميتواند مجوزي براي منکر شدن يک تجربه عظيم عيني و اجتماعي باشد. ما بايد بتوانيم نشان بدهيم که تحت چه شرايط معين و توسط کدام نيروهاي مادي و اجتماعي خيزش عظيم طبقه کارگر در روسيه نهايتا به شکست کشيده شد.
بنابراين در عين اينکه ممکن است نقد ما از تجربه شوروي براي چپ راديکال امروزي به اندازه کافي "راديکال" بنظر نيايد، به اعتقاد خود ما اين نقد راديکالترين نگرش را به اين تجربه ارائه ميکند. در واقع يکي از محورهاي اصلي بحث ما اينست که انتقادات راديکال تاکنوني از تجربه شوروي، چيزي بيشتر از يک انکارگرائي مکتبي از يکسو و يک دمکراتيسم راديکال از سوي ديگر را نمايندگي نميکنند، حال آنکه انتقاد واقعا راديکال صرفا ميتواند انتقادي پرولتري و سوسياليستي باشد و اين آن نقدي است که ما قصد داريم رئوس آنرا اينجا بيان کنيم.
خطوط و سر تيترهاي اصلي بحث حاضر
اين بحث در سطوح زير ارائه ميشود:
١- ارائه چهارچوب عمومي و تزهاي اصلي بحث. اين بخش را من ارائه ميکنم.
٢- بررسي دقيقتر برخي مسائل گرهي. رفيق ايرج آذرين اين بخش را عرضه ميکند.
٣- تشريح بيشتر نکات مورد بحث در پاسخ به سوالات و نظراتي که اينجا ابراز خواهد شد.
در بخش اول، که موضوع صحبت من است، به اين عناوين ميپردازيم:
١) نقطه حرکت متدولوژيک ما؛ انتقاد سوسياليستي يا دمکراتيک. کل انتقاد تاکنوني از آنجا که در تبيين خود از سوسياليسم به مثابه مناسبات اجتماعي معين، شباهت و نزديکي زيادي با رويزيونيسم روسي دارد، ناگزير نقد خود را روي امر دمکراسي متمرکز کرده است و لذا نميتواند به نکته مورد اختلاف پرولتارياي سوسياليست با اين تجربه بپردازد. ما در مقابل اين انتقاد راديکال- دمکراتيک، انتقاد پرولتري سوسياليستي را قرار ميدهيم.
٢) چهارچوب اجتماعي و تاريخي انقلاب روسيه. انقلاب روسيه را نميتوان صرفا در چهارچوب تاريخ دروني مارکسيسم توضيح داد و تبيين کرد. اين انقلابي اجتماعي است، انقلابي در متن يک جامعه به معني وسيع کلمه، با روندهاي معيني که در آن جريان دارد. لذا در بررسي سرنوشت اين انقلاب نميتوان به توضيحات مکتبي اکتفا کرد و يا حتي صرفا به پراتيک طبقه کارگر دقيق شد. بايد پراتيک و حرکت کل طبقات اجتماعي و پروسههاي مادي در کل جامعه را مد نظر گرفت. انقلاب روسيه نقطه عطفي در تاريخ مادي جامعه است و نه صرفا مقطعي در تاريخ جنبش کارگري يا از آن محدودتر در تاريخ دروني جنبش سوسياليستي و مارکسيستي.
٣) زمينههاي فکري انحطاط و شکست انقلاب کارگري در روسيه. در اين بخش به ضعفهاي تئوريک اصلياي که مانع پيشروي و پيروزي انقلاب در روسيه شد ميپردازيم.
٤) گرهگاههاي اصلي در تجربه شوروي. در اين بخش به ليستي از مسائل گرهي ميپردازيم که هر موضعگيري در قبال تجربه شوروي بايد پاسخ خود را به آنها ارائه کند. اين ليست اگر بخواهد کامل باشد طولاني ميشود. ما به نکات زير ميپردازيم:
0- خصلت طبقاتي دولت شوروي پس از انقلاب اکتبر.
٢- اقتصاد و سياست در دوره ديکتاتوري پرولتاريا و رابطه اين دو با هم.
٣- "مساله سوسياليسم در يک کشور"، چه به عنوان يک معضل تئوريک کلي و چه به عنوان يک مساله مشخص در انقلاب روسيه.
٤- ارزيابي از ماهيت شوروي امروز.
٥- مساله بوروکراسي، انحطاط حزب، تفوق رويزيونيسم، دمکراسي درون حزبي و ساير محورهاي انتقادات تاکنوني از تجربه شوروي.
٦- درسهاي انقلاب اکتبر.
انتقاد دمکراتيک يا سوسياليستي
گفتم که هدف ما از تزهاي حاضر ارائه يک انتقاد سوسياليستي از تجربه شوروي است. روي اين کلمه سوسياليستي تاکيد ميگذارم زيرا معتقدم بخش اعظم انتقاد تاکنوني سوسياليستي نيست، بلکه انتقاد دمکراتيکي است که بطرق مختلف در قالبهاي راديکال عرضه ميشود. مساله اساسي اينست که اين را بفهميم که حتي راديکالترين انتقاد دمکراتيک موجود از تجربه شوروي، يعني انتقاداتي که انحرافات حزب، ضعفها و نگرشهاي نادرست تئوريک و ايدئولوژيک در حزب، ساختار حکومتي بعد از انقلاب، عملکرد دولت شوروي در صحنه بينالمللي و غيره را مبناي تحليل خود قرار ميدهند، نه تنها اساسيترين نکته مورد بحث در تجربه شوروي، يعني اينکه چرا جامعه سوسياليستي در شوروي برپا نشد، چرا اقتصاد و مناسبات توليدي سوسياليستي در شوروي برپا نشد را جواب نميدهند، بلکه در نتيجه نميتوانند حتي به آن جوانبي که خودشان هم بر آن انگشت ميگذارند - همانها که اشاره کردم - نقدي ماترياليستي بکنند. در اين انتقادات معمولا چنين بنظر ميرسد که اينگونه انحرافات نظير يک بيماري ويروسي از جايي شروع ميشود و شدت مييابد تا آنکه همه چيز به فساد و انحطاط کشيده ميشود. حال آنکه تمام ارزش ماترياليسم تاريخي و تمام دستاورد متدولوژيک مارکسيسم، در اين است که توانسته است پايههاي مادي تحولات روبنايي، يعني تحولات فکري، سياسي، اداري و حقوقي و غيره در جامعه را تحليل کند. وقتي ديدگاهي نميتواند به پايه اقتصادي و مادي اينگونه تحولات اشاره بکند، طبعا تحليلش از خود اين تحولات نيز ناقص و ناکافي است.
محور نقد سوسياليستي، موضوع تحول اقتصادي جامعه بعد از انقلاب است. اين روح مارکسيسم است و رد اين حکم بنظر ما مبين يک موضع غير مارکسيستي است. رد اين مساله که موضوعي که بايد در تجربه شوروي مورد نقد و بررسي قرار بگيرد امر تحول اقتصادي جامعه پس از انقلاب است، در حکم از قلم انداختن و کنار گذاشتن کل مساله است. چرا؟
اولا: از نقطه نظر طبقه کارگر، و مارکسيسم، انقلاب سوسياليستي اساسا انقلابي اقتصادي است و تنها بر اين مبنا ميتواند انقلاب اجتماعي باشد. اينکه اين نکته در مارکسيسم دوره ما اينچنين به فراموشي سپرده شده، اينکه مارکسيسم از تئوري انقلاب اجتماعي، يعني تحول بنيادي زيربناي اقتصادي جامعه و موقعيت انسانها در توليد، به "علم" کسب قدرت سياسي تنزل داده شده، خود حاصل استفاده روزافزون اقشار غير پرولتري از مارکسيسم بعنوان پوششي براي بيان منافع غير انقلابي و غير سوسياليستي آنهاست. اصل و محور انقلاب اجتماعي تحول انقلابي اقتصاد جامعه است. تحول اقتصاد نه به معناي تحول کميت توليد، بلکه به معنايي که مارکس بکار ميبرد، يعني تحول مناسبات اجتماعي توليد (تحولي که قطعا افزايش سريع قدرت توليدي جامعه را ببار خواهد آورد). اين جوهر تئوري مارکسيسم و اساس انقلابيگري پيگير مارکسيسم است. زيرا امر دمکراسي، رفع تبعيضات حقوقي و سياسي و فرهنگي و حتي اقتصادي ميان افراد، اقشار و ملتها هيچيک افکار نو و ويژه مارکسيسم نيست. اينها آرمانهاي کهنه بشر بوده است. آنچه به مارکسيسم مکان ويژهاي ميدهد، ربط دادن اين آرمانها و مطالبات به واژگوني يک نظام اقتصادي معين، يک مناسبات موجود اقتصادي و عروج طبقه معيني در دل همين جامعه است، با مکان معيني در توليد اجتماعي در اين نظام. سوسياليسم و کمونيسم، ماحصل مبارزه اين طبقه عليه مناسبات استثمارگر و طبقاتي جامعه موجود، يعني سرمايهداري است. مبارزهاي که تنها با از ميان بردن مالکيت بورژوائي و برقراري مالکيت اشتراکي (اجتماعي) بر وسائل توليد به هدف انقلابي خود دست مييابد. اگر اينرا از مارکسيسم بگيريم، چيز تازه و ويژهاي از آن باقي نميماند. مارکسيسم آن جرياني است که ميتواند در پاسخ به اين آرمانهاي برابري طلبانه و آزاديخواهانه بشر، راه واقعي آن، يعني واژگوني سرمايه داري بعنوان يک نظام اقتصادي و برقراري سوسياليسم، باز قبل از هر چيز بمثابه يک نظام اقتصادي، را طرح کند و نيروي طبقاتي و اجتماعي واقعي اين تحول را در همين جامعه موجود نشان بدهد. مارکسيسم به روشني ثابت ميکند که در غياب يک چنين تحولي در زير بناي اقتصادي جامعه، اين آرمانها فاقد پايه مادي براي تحقوق جدي خود خواهند بود. بنابراين واضح است که از نقطه نظر طبقه کارگر و از نقطه نظر تحول انقلابي جامعه، هر انقلاب سوسياليستي (و از جمله انقلاب اکتبر) با ملاک چند و چون تحقق اين هدف محورياش بايد قضاوت شود. در يک جمله، شکست انقلاب بايد با همان ملاکي ارزيابي شود که پيروزي آن، يعني واژگوني سرمايهداري به مثابه يک نظام توليدي.
بنابراين بحث انقلاب روسيه و پيامدهاي آن ميتواند و بايد حول اين مساله متمرکز شود که چگونه و تحت چه شرايطي تصرف قدرت سياسي توسط طبقه کارگر به تحول و زير و رو شدن بنياد سرمايهداري در اين کشورمنجر نشد. چه شد که تصرف قدرت سياسي به تحول مناسبات اقتصادي و برقراري مالکيت اشتراکي بر وسائل توليد منجر نشد. اين اساس نقد پرولتري و سوسياليستي تجربه انقلاب روسيه بعنوان يک انقلاب کارگري است.
بنا بر اين ما از همين ابتدا اختلاف عميق (و به نظر ما طبقاتي) ديدگاه خود را با ديدگاههايي که "امکانناپذيري" تحول اقتصادي جامعه روسيه را پس از تصرف قدرت سياسي توسط طبقه کارگر مبناي تحليل خود قرار ميدهند - حال چه با فرمولبندي "ضرورت انقلاب جهاني" و يا "عقب ماندگي روسيه" و غيره - تاکيد ميکنيم، زيرا اين ديدگاهها اساسا فلسفه وجودي انقلاب کارگري در روسيه را نفي ميکنند.
ثانيا: بحث تحول اقتصادي در روسيه محور نقد سوسياليستي است، زيرا تنها بررسي همين مساله ميتواند علل انحطاط سياسي و ايدئولوژيکي انقلاب را توضيح بدهد (نظير بوروکراتيک شدن ساختار حکومت، مخدوش شدن جهتگيري و عملکرد طبقاتي حزبي، اشکالات و انحرافات در سياستهاي داخلي و خارجي دولت شوروي، و عقبگردهاي اخلاقي و فرهنگي پس از پيشرويهاي اوليه انقلاب در اين زمينه و غيره). بنظر ما علل اين تحولات نامطلوب سياسي و ايدئولوژيک (و در يک کلام روبنايي) را تنها ميتوان با بررسي عواملي که مانع تحول انقلابي مناسبات اقتصادي در روسيه شدند، بدرستي تحليل کرد. تصرف قدرت سياسي و حفظ آن توسط طبقه کارگر گام اول در انقلاب پرولتري است. اما اين قدرت تصرف شده همانطور که انگلس تاکيد ميکند، "بايد در خدمت سرکوب دشمنان سرمايهدار طبقه کارگر و انجام آن انقلاب اقتصادي در جامعه قرار بگيرد که بدون آن کل پيروزي به شکست ميانجامد و به کشتار طبقه کارگر، مانند کمون پاريس" (انگلس، بمناسبت مرگ مارکس).
ميبينيم که اين يک حکم ساده و يک امر بديهي در مارکسيسم است. البته مارکسيسمي که توسط طبقات غير پرولتري دستکاري و تحريف نشده باشد و احکام روشن و زنده آن اينچنين اسير تبيينهاي غامض و بيمحتواي چپ غير پرولتري نشده باشد. مساله به همين روشني است. اگر کارگران نتوانند پس از کسب قدرت زيربناي اقتصادي جامعه را دگرگون کنند، انقلاب آنها به نتيجه نميرسد و نهايتا جز به کشتار خود طبقه کارگر نميانجامد. انگلس تاکيد ميکند که وقايع پس از کمون پاريس اين حقيقت را به تجربه نشان داده است. تنها فرق اينجاست که اين کشتار طبقه، توسط نيروهاي نظامي دشمن آشکار، در يک روز معين و با اشغال اين و آن شهر و غيره صورت نگرفت، بلکه در طي يک پروسه طولاني و پيچيده در جبهههاي مختلف روي داد. نتيجه اما، نهايتا همان بود. شکست و کشتار طبقه کارگر. ابعاد اين شکست و کشتار از دوران پس از کمون پاريس کمتر نبود. آنچه امروز شاهديم نتيجه اين واقعيت است که پرولتارياي پيروزمند در روسيه نتوانست انقلاب اقتصادي خود را به انجام برساند. انحطاط سياسي و ايدئولوژيک و اداري انقلاب روسيه ناشي از ناتواني آن در ايجاد تحول انقلابي در اقتصاد جامعه بود. اين حکم محوري در ديدگاه ماست. اين درس اساسي انقلاب اکتبر براي ماست. اين نقطه حرکت نقد سوسياليستي تجربه شوروي است.
با توجه به اين نکات، ما با آن ديدگاههائي که در بررسي تجربه شوروي از ظهور بورکراتيسم، انحطاط سياسي و نظري حزب و ديگر مشاهدات مربوط به عرصههاي روبنائي انکشاف جامعه و انقلاب حرکت ميکنند، اختلاف متدولوژيک جدي داريم. اين معضلات و مشاهدات به اعتقاد ما معلول پروسه توقف و انحطاط انقلاب روسيهاند و نه علت آن. اينها تنها جزئي از خود واقعيتي هستند که بايد توضيح داده شود و نه ابزار تحليل اين واقعيت. توضيح تجربه شکست انقلاب با اينگونه عوامل، در حکم توضيح دادن معلول با معلول است. درست نظير توضيح دادن علل پيدايش يک بيماري با عوارض و نمودهاي آن.
آنچه گفتيم قاعدتا بايد نقطه عزيمت اصلي ما در اين بحث را روشن کرده باشد. در ادامه بحث ميتوان با تفصيل بيشتري به اين نکات پرداخت.
| < قبلی | بعدی > |
|---|


