جوانان کمونیست

منصور حکمت:آيا پيروزي کمونيسم در ايران ممکن است؟

فرستادن به ایمیل چاپ
Share

 

 

بخش دوم: جنبش ملی-اسلامی و ناسیونالیسم پروغرب

سخنراني در انجمن مارکس لندن

متن پياده شده از روي نوار سخنراني

در زیر ادامه بحث " آيا پيروزي کمونيسم در ايران ممکن است؟ " که بخشی از آن در شماره قبلی آمد را می خوانید.این روزها با توجه به انقلابی که در ایران شروع شده، جریانات و گرایش های موجود در صحنه سیاسی ایران به شدت فعال شده اند تا هر کدام نقش خود را بازی کنند و طبعا هر کدام خیز برداشته اند تا آلترناتیو خود را برای آینده ایران رقم بزنند. این روزها به خصوص در خارج از ایران که آزادی بیان و آزادی فعالیت سیاسی وجود دارد به روشنی و در سطح فعالیت خیابانی گرایشات موجود را می بینیم. در بخش زیر از بحث منصور حکمت به جنبش های ملی اسلامی و ناسیونالیسم پروغرب اشاره می کند. در این قسمت منصور حکمت با دقتی مثال زدنی جایگاه داخلی و بین المللی، گذشته و خطوط کلی آینده این گرایشات را توضیح می دهد. خواندن این بخش از بحث را برای شناخت دقیق نیروهای موجود در عرصه سیاسی روز را به خوانندگان نشریه جوانان اکیدا توصیه می کنیم. ج.ک

اين دو قطب در ديدگاهها هست. من ديدگاه حجاريان را گذاشتم بعدا خودش باز کند (خنده حضار). من ديدگاه خودمان را توضيح دادم. آن ديدگاه دوم خردادى هم در نشريات مختلف هست (کتاب در آمده، ٥ فصل کتاب در آمده و بحث خودش را دارد). و ديدگاه مقابل هم بحث خودش را دارد و ميخواهد به من و شما و خيلى از مردم ايران بقبولاند که بله شما در يک جمهورى اسلامى تعديل شده، گردن ميگذاريد و دست از فعاليت سياسى ميکشيد و جامعه نرمال ميشود. پاسخ ما اين است که نه! خيلى ممنون! ما قبول نميکنيم. حرف ما را حداقل از خود ما قبول کنيد که عده زيادى از مردم اين راه حل را نميپذيرند. اين دو قطبى هست، اين دو ديدگاه هست.

در بحثهائى که کرديم چه نيروهائى هستند که ميتوانند از اين بحران و سرنگونى به اصطلاح منتفع شوند؟ خيلى ساده: تحت چه شرايطى چه کسانى سرکار ميآيند؟

الان بطور مشخص به نظر من سه نيرو در جامعه ايران مطرح است. يکى جنبش اصلاح طلبى دينى است. همين اصلاح طلبى دو خردادى، بعضاً نوانديشان دينى، همين که به آن مى‌گويند جنبش ملى -‌مذهبى و اين اواخر فعالينش را گرفته اند. هر کس که در ايران مجاز است که مخالفت بکند اسمش هست جنبش ملى - مذهبى. و هر کس که در خارج ميخواهد جلوى اعتراض ما را بگيرد او هم به نظر من بخشى از جنبش ملى - مذهبى است. ميگويند آن اعتراض حقانيت دارد، آن اعتراض داخلى خود حکومتيها و بخشهاى مجاز حکومت حقانيت دارد و کسانيکه بيرون اين پروسه دارند شلوغ ميکنند، دارند مملکت را به قهقرا ميبرند. آن پروسه که در داخل شروع شده و رهبرش خاتمى و غيره است بايد به نتيجه برسد و اين جنبش ملى - اسلامى الان يک قطب واقعى در جامعه است. فقط به اين نگاه نکنيد که خاتمى رفت مجلس خراب کرد، نيروهايش پراکنده شدند، از او عبور شد و غيره. به اين فکر کنيد که سر و ته اين جنبش کجاست، چه کسانى هستند؟ به نظرم هر کس ميگويد: "آقاى دکتر فريبرز رئيس دانا"، متعلق به اين جنبش است. کسى که منتظر است، اميد به اين پروسه تحول بسته است، متعلق به اين جنبش است. بخش اعظم نويسنده‌ها، شعرا و ادباى مملکت متعلق به اين جنبش هستند. تمام سازمانهاى چپ سنتى به نظر من متعلق به اين جنبش اند. من الان فکر ميکنم فقط اتحاديه کمونيستها و شايد فدائيان اقليت، از چپ سنتى، توانسته اند خودشان را از اين دايره بيرون بيندازند. مابقى متعلق به اين سنت هستند. باقى سازمانهائى مثل راه کارگر، اکثريت و طيفهاى مختلفى که وجود دارند، حال کارى به طول و عرضشان ندارم، اينها همه بخشهاى مختلف سنت ملى - اسلامى، اپوزيسيون ضدسلطنتى و اپوزيسيون ضدغربى ايرانند. اينها از قديم فعال بوده اند و الان هم هستند. با هم فاميلند. به هم از نظر سياسى نزديکند. به هم نان قرض ميدهند. هواى همديگر را دارند و غيره و غيره.

اين جنبش وسيع است. منتهى وسعتش و يکپارچگى‌اش را مديون يک فاکتور تعين کننده است و آن اينکه در حکومت شريک است. بخشهايى از اين جنبش در حکومت شريکند. در نتيجه تريبون و امکاناتى دارد که جنبش هاى ديگر ندارند. و همينطور از نظر کل جامعه بالاخره تا آنجائى که جنبشى براى اصلاحات و تعديل جامعه در هر لحظه وجود دارد، اينها پرچمش هستند. اينها کسانى‌اند که مى‌توانند وعده بدهند که چيزى را عوض ميکنيم. براى مثال قانون کار را فردا عوض ميکنيم، يا لايحه مطبوعات را عوض ميکنيم، يا اجازه سفر زن به خارج را ميگيريم. اينها هستند که ميتوانند در مورد فردا و پس فردا به مردم وعده بدهند. اينها هستند که در جامعه به عنوان "دولتمرد" ظاهر ميشوند. در نتيجه جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى سر کار است يک نيروى نسبتا" يک پارچه و نسبتا" قوى است. وزنه ای جدى است. بعلاوه، سيستم فکرى ديپلماسى غربى مبتنى بر اين است که اپوزيسيون دربارى و دستگاهى هر حکومتى را که نمی‌خواهند تقويت کنند. اول اپوزيسيون دربارى - دستگاهى را تقويت کنيم. سراغ اپوزيسيونهاى بيرون حکومت نرويم. در خود شوروى اين کار را کردند، در ليبى اين کار را ميکنند و در عراق اگر فردا معلوم شود پسر دومى صدام حسين به باباش انتقاد دارد همه غرب ميروند پشت پسر دومى صدام. اينطورى است. در چين همينطور است، در روسيه همينطور است و در جاهاى ديگر، در نتيجه در ايران هم همينطور است. در ايران هم غرب فعلا پشت اينهاست. سيستم غرب پراگماتيک است. نگاه ميکند ببيند کى دارد فردا اوضاع را به نفع غرب تغيير ميدهد. اينها ميدانند، پس هر چقدر هم بيرون اين حکومت يک اپوزيسيون مقتدر و نظامى و غيرنظامى وجود داشته باشد، آنها فعلا روى اپوزيسيون داخلى حکومت شرط ميبندند و به آن اميد ميبندند. در نتيجه اين شرايط به اينها کمک ميکند که مطرح باشند. من بعدا" که سه تا جنبش را گفتم، نقاط ضعف و قدرت اينها را مقدارى بيشتر و دقيق‌تر بر ميشمارم.

جنبش بعدى به نظر من جنبش محافظه کار طرفدار غرب است. کسانى که اينها به آنها ميگفتند "طاغوتى‌ها"، شاهى‌ها، طرفداران رژيم سابق. و اين جنبش وسيع‌تر از اين حرفها است. بيشتر از طرفداران رژيم سابق است. در واقع به يک معنى شاهى‌ها و مصدقى‌ها در يک ابعادى با هم وحدت کرده اند. بخشى از جنبش مصدقيون رفتند با اين حکومت ولى بخشى هم رفتند با شاهى‌ها. بختيار يک نمونه‌اش بود. بختيار نمونه يک جبهه ملى چى بود که رفت کنار سلطنت ايستاد. بجاى اينکه کنار اپوزيسيون ملى - اسلامى بايستد، کنار سلطنت ايستاد. و تيپ هاى وسيعترى دارند. اينها هم نقطه قدرتهاى زيادى دارند و هم نقطه ضعفهاى که باز اينها را ميشمارم. ولى اينها نيروئى هستند که متعلق به فرداى بعد از جمهورى اسلامى و يا حتى در پروسه انداختن جمهورى اسلامى هستند. اينها نيروئى نيستند که در دل جمهورى اسلامى به قدرت نزديک بشوند. اينها نيروئى هستند که با فرض سرنگونى جمهورى اسلامى شانس دارند. و بالاخره کمونيسم. که موضوع بحثمان هم همين است، بعدا" کمى بيشتر روى کمونيسم مکث ميکنم.

راجع به نقطه قدرت و ضعف هاى اينها فقط چند نکته را اشاره بکنم: جنبش ملى - اسلامى تا وقتى که جمهورى اسلامى هست مورد توجه است. هر چقدر هم اشتباه بکنند و پوست خربزه زير پاى خودشان بگذارند و شرايط را از دست بدهند و فرصت را از دست بدهند، باز همچنان مطرح اند. چون در حکومت هستند، و حکومت در بحران است، و اينها ميتوانند هر لحظه يک آرايش جديد به خود بگيرند و از اين سوراخ بيرون بيايند. اگر جمهورى اسلامى سقوط کند اينها هم متلاشى ميشوند. ديگر هيچ لزومى ندارد که دور هم بمانند. تاريخا" هم دور هم نبوده اند. خاتمى و مقوله دوم خردادى اين جنبش را متحد کرد. قبل از اين چندين فرقه بودند، با هم نبودند. اين جنبش که الان حول خاتمى و پديده اصلاح طلبى متحد شده است، اگر جمهورى اسلامى سرنگون شود صفر نميشوند. به اصطلاح به صفر تجزيه نميشوند که مثل اتمهائى از بين بروند ولى متلاشى شده و به سازمانهاى مختلفى تبديل ميشوند که مجبور ميشوند خودشان را بازتعريف کنند. اينطور نيست که با همين مواضع وارد تحولات بعدى بشوند. کسى که امروز سکولاريست نيست و اصرار هم دارد که به شعائر مذهبى مردم بايد احترام گذاشت، در آن شرايط سکولاريست ميشود. کارى برايش ندارد. يعنى ميخواهم بگويم بايد فرض کنيد که وقتى اين جنبش تجزيه شد ديدگاهايشان نيز عوض میشود و سازمانهاى مختلف از آنها بيرون میآيد ولى به نطر من شانس‌شان را در قدرت از دست میدهند. يعنى اينها ائتلافشان مهم است. تک تک، هيچکدامشان مهم نيستند. قرار نيست سازمان اکثريت به تنهائى نقشى در تاريخ آن مملکت بازى کند. به عنوان بخشى از آن جنبش اصلاح طلبى دينى آرى، ولى به عنوان سازمان فدائيان اکثريت، بود و نبودش از نظر سياسى بعد از سرنگونى جمهورى اسلامى على السويه است. من فکر ميکنم در يک چنين شرايطى بخش اعظمشان جذب کنسرواتيوهاى طرفدار غرب ميشوند. بالاخره اينها بايد بروند بسمت بورژوازى و اگر نيروى اصلى بورژوازى آنها باشند، اينها هم ميروند بسمت غربيها. نقطه قوت اين جنبش اين است که در ساختار قدرت دست دارند. قانونى هستند. به مردم و به عناصر محافظه کار و پاسيفيسم در جامعه دسترسى دارند. و کسانى که از تحولات ناگهانى مى‌ترسند بالاخره به اينها روى ميآورند. اينها کسانى هستند که از ترس مردم براى قدرتشان استفاده مى‌کنند. ميگويند اگر ما نباشيم، تحولات تدريجى و خشونت گريزانه نباشد، در مملکت خشونت عجيبى ميشود، شير تو شير ميشود و جنگ داخلى ميشود و نمى‌خواهيم اينها تکرار شوند. اين يکى از خطهاى اصلى استدلالشان است. پايه اين بخش را محافظه‌کارترها و کسانى که اهل تغييرات فاحش نيستند تشکيل ميدهند. از طرف ديگر اينها از نظر مردم بخشى از قدرت مستبد هستند. يعنى در شرايطى که جنبش بالا بگيرد اينها نميتوانند به راحتى رنگ عوض کنند. بگويد که درست است که من نماينده پنجم، ششم، هفتم و غيره بودم و در شوراى تشخيص مصلحت و يا مثلاً در روزنامه فلان و سپاه پاسداران شرکت داشتم، ولى الان ملت من به شما پيوستم. همانجا ميگيرند و ميبرند. در نتيجه مشکلى که اينها دارند اين است که دارند محدوديت تاريخيشان را رقم ميزنند. اگر جنبش بالا بگيرد اينها از شخصيتهاى مورد توجه به شخصيتهاى مورد نفرت تبديل ميشوند و کسانى ميشوند که فرار ميکنند، مضمحل ميشوند و ميروند. پرو رژيمى هاى خارج کشور حکومت هنوز شانس دارند که خودشان را بازتعريف کنند ولى سران اصلى اين قضيه، با هجوم عليه حکومت، همه از نظر سياسى دربدر و بى خانمان ميشوند.

اما طرفدار غربيها نقطه قدرتشان چيست؟ اولاً در مقياس وسيعتر تاريخى، يک جريان اصلى در بستر سياست هستند. يک جريان حاشيه‌اى نيستند. نماينده نوعى ناسيوناليسم در ايران هستند. نماينده نوعى بوروکراتيسم و سکولاريسم در ايران بودند. اينها کسانى هستند که مدارس را آوردند، دانشگاهها را ساختند، جاده کشيدند، آسفالت کردند. اينها کسانى‌اند که جامعه را از سيستم فئودالى به سيستم سرمايه دارى منتقل کردند. مردم همين را هم از اينها يادشان است. بعلاوه اينها از نظر غرب بستر اصلى سياست هستند. هيچ چيز حاشيه‌اى و فرقه‌اى در مورد اينها وجود ندارد. سازمانهاى کاپيتاليست طرفدار بيزنس و طرفدار بانکها، طرفدار غرب و طرفدار آمريکا هستند. همين‌ها هستند که هر روزه در کشورهاى ديگر دارند حکومت ميکنند. اينها همپالگیهاى واقعى امثال تونى بلير و سران حکومتهاى غربى‌اند. رفقاى ايرانى اينها هستند. در نتيجه اين نقطه قدرت را دارند که از پيش نوعى حالت ولايتعهدى را خودشان روى پيشانيشان نوشته اند. و فکر ميکنند که قدرت اگر در دست جمهورى اسلامى نباشد، در دست اينهاست. کما اينکه قبلاً هم بوده است. از نظر خودشان سياستمدارند. دولتمردند. از نظر خودشان در عالم سياست جونيور نيستند، سينيور هستند. هيچ جنبه حاشيه‌اى، کوچک و خرد در خود نمى‌بينند. يک جنبش‌اند که فکر ميکنند بايد جامعه را اداره کنند. بقيه هم در بورژوازى غرب و بورژوازى ايران به همين چشم به آنها نگاه ميکنند. به منابع بيکران حمايتى از طرف غرب دسترسى دارند و از نظر غربيها حزب طبيعى کسب قدرت در ايران‌اند. حزب طبيعى کسب قدرت در ايران اينها هستند. مجاهد با آن همه تلاشى که کرده هيچوقت در چشم دولتهاى غربى آن جريانى که دولت طبيعى بعدى در ايران باشد، نشد. در صورتى که اينها هستند. اينها بطور طبيعى کسانى‌اند که اگر حکومت جمهورى اسلامى شکست بخورد، بايد بروند و "کشورشان" را از آنها پس بگيرند. منابع زيادى در اختيار اينهاست. از نظر حمايت مادى‌اى که غرب از اينها ميکند، بى حد حصر منابع دارند. خودشان امکانات دارند. پول مملکت را با خودشان برداشتند، رفتند. و امکانات وسيع به عنوان افراد دارند. يک قشر متمول بورژوازى ايران در داخل و خارج کشور با اينهاست. اينها هم به مردم دسترسى دارند. اگر به شيوه‌اى که اينها به سراغ ميديا رفتند، راديو درست کردند، تلويزيون درست کردند، روزنامه راه مياندازند و در رسانه‌ها ظاهر ميشوند، دقت کرده باشيد، عقايدشان را به عنوان اخبار در سى ان ان ميگويند. نظرات ايدئولوژيکشان ميشود خبر ابژکتيو و ميرود در بى بى سى. اينها کسانى اند که دسترسى وسيع به مردم دارند. به راحتى بى بى سى و راديو اسرائيل در يک غروب ميشود سنگر اينها. به سادگى و در يک لحظه سى ان ان ميرود پشت اينها. در نتيجه دسترسى وسيع به گوش و فکر مردم دارند. يک اقليت کوچک ولى واقعى در جامعه طرفدار اينهاست. يعنى پايه اجتماعى داخل کشورى دارند و يک قشرى از بورژوازى ايران با اينهاست. فعال با اينهاست و اينها را حکومت خودش ميداند. اينها روبناى وسيع فرهنگى دوره قبل از انقلاب را با خودشان دارند. وقتى گوگوش ميايد خارج کشور و ميخواند، به نظر ميآيد که موضوعى مربوط به اينهاست. تيم فوتبال که يک گل به آمريکا ميزند، يک موضوع مربوط به اينهاست. آن شير و خورشيد و پرچم و عکس گربه و غيره، انگار همه بنا به تعريف اينها هستند. همه اين فرهنگ و آموزش و پرورش و ايران، و کلمه ايران انگار مال اينهاست. در نتيجه راه طولانى ای را طى کرده اند و از ما خيلى جلوتر در صحنه سياسى بوده اند و اينها را از پيش بدست آورده اند.

ولى نقاط منفى‌شان چيست؟ يک بار مردم اينها را انداخته اند. در خاطره و حافظه زنده مردم ايران هست که ما يک بار اينها را انداخته‌ايم. دوره‌اى که نميشد کسى با رفيقش در مدرسه حرف بزند، کارگر اجازه نداشت اتحاديه تشکيل بدهد، جاى شکنجه روى پاى جوانان مملکت بود و اينکه روز آخر هم به طرف مردم شليک کردند. بعد هم يک بابائى تاج ميگذاشت سرش و از اين خيابان ميرفت به آن خيابان و از آن خيابان ميرفت به اين خيابان و بايد کنار خيابان براى او دست ميزديم (خنده حضار). مردم ديگر زير بار اين وضعيت نميروند. بنظرم خيلى بلاهت ميخواهد اگر فکر کنيم به همين سادگى مردم ممکن است به سيستم سلطنتى - "طاغوتى" قبلى، (طاغوتى را در گيومه بکار ميبرم)، تن بدهند. اين مردم ديگر آن وضع را نميخواهند. از آن پديده عبور کرده اند. تاريخاً عبور کرده اند، برايش جنگيدند. بگذريم که بعداً ماحصلش جمهورى اسلامى شد ولى مردم وقتى شاه و حکومت سلطنت را ميانداختند به جمهورى اسلامى فکر نميکردند. داشتند شاه را ميانداختند و انداختند و يادشان هم هست که انداخته‌اند.

عده‌اى ممکن است بخواهند احياء بکنند، مشکل اينها در نتيجه سر کار آمدن نيست، مشکلشان اعاده است و اعاده قدرت ساقط، وقتى اين قدرت به شيوه توده‌اى ساقط شده است، کار بسيار سختى است. انقلابى پديده‌اى را ساقط کرده و اينها ميخواهند اعاده کنند. راه اينها خيلى پر پيچ و تاب‌تر از حزبى است که سابقه‌اى حتى در آن تاريخ ندارد و از نو پلاتفرمى را آورده و دارد بحثش را مطرح ميکند و يا قشرى از اجتماع را نمايندگى ميکند. براى اينها اعاده سلطنت و نه فقط سلطنت بلکه اعاده قدرت اين قشر کار سختى است. اينها سازمان ندارند. واقعا سازمان ندارند. يک عده آدم اند که با چسب عمومى اجتماع به هم وصلند. يک سازمان به اصطلاح مبارزين حرفه‌اى حزبى که شالوده سياسى - عملى اين خط را نمايندگى کند، وجود ندارد. سعى کردند بوجود بياورند ولى تا اين لحظه چيزى بدست نياورده اند و کنار همين سازمان نداشتن است که رهبر هم ندارند. اينها رهبر ندارند. نتوانستند پشت پرچم محفل و يا شخصى قرار بگيرند. رضا پهلوى را التماس کردند که بيايد به اصطلاح رهبريشان را بعهده بگيرد و او هم بعد از مقدارى ناز و غيره آمده است.

منتهى به نظر من رهبر سياسى‌شان اگر بنا باشد ادعاى سلطنت داشته باشد، از حالا باخته‌اند. اينها با گره زدن جنبش طرفدار غرب محافظه کارى به شکل سلطنتى بزرگترين خدمت را دارند به چپ ميکنند. چون اگر بگويد من دست از سلطنت برداشته‌ام و سلطنت نميخواهم، من رضا پهلوى هستم، بابام را ميشناسيد، ولى من کس ديگرى هستم، آن سيستم را قبول ندارم، شاه هم نميخواهم بشوم، رئيس حزب دمکرات ايرانم که در واشنگتن تشکيل شده و شروع کرده به عضوگيرى، بنظر من بعد از مدتى وضعش بد نميشود. ولى اگر بگويد من رضا پهلوى ام، به آن سيستم انتقادى ندارم و خودم ميخواهم شاه شوم، اين يک وزنه گنده است به دست و پاى جنبش محافظه کارى غربى و اين يک نقطه ضعفشان است. رضا پهوى به عنوان پسر شاه سابق که ميخواهد خودش هم شاه بشود، نقطه ضعف اينها است نه نقطه قدرتشان. اگر يک آدمى را داشتند که سابقه جمهورى خواهانه داشت و به اندازه رضا پهلوى شناخته شده بود، شانس‌شان بيشتر بود. اگر حتى بختيار زنده بود شانس‌شان خيلى بيشتر بود تا با رضا پهلوى.

اين موارد مجموع مشکلات اينهاست که کارشان را سخت ميکند. منتهى همانطور که گفتم شيوه‌اى که اينها سر کار مى‌آيند با شيوه‌اى که ما سرکار ميائيم، متفاوت است. در صورت وجود يک خلاء، غرب با تمام قوا ميرود پشت اين جريان و ميخواهد که آنها را سر کار بياورد. اينها يک چنين پديده‌اى هستند. اينها در يک انتخابات دمکراتيک راى نمى آورند. در يک انتخابات آزاد در ايران راى نمى آورند. در شرايطى راى مياورند که اتفاقاًً انتخابات نشود، کودتا بعد از کودتا، شلوغى و هرج و مرج، اينکه يکى از افسران خودشان کودتا کند و غرب با تمام قوا برود پشت آنها و يک دستور کار براى مجلس موسسان بگذارند. بخشهاى معترض جامعه را سرکوب کنند. با يک عده بسازند با يک عده نسازند، و يواش يواش کشور را در دست بگيرند. اين راه حل اينهاست.

همانطور که گفتم ملى - اسلامى‌ها بدون جمهورى اسلامى سر کار نمیمانند و اينها با پروسه دمکراتيک سر کار نمی‌آيند و با پروسه دمکراتيک نيز سر کار نمیمانند. اينها نه با انقلاب سر کار می‌آيند و نه با دمکراسى. اينها با سيستم کودتائى، در صورتى که مردم دخالتشان محدود مانده باشد و جمهورى اسلامى در حال رفتن باشد، شانس‌شان از همه بيشتر است. وقتى خلاء قدرت باشد و مردم نتوانند، رهبرى نداشته باشند که چپ در مملکت سر کار بيايد، راست سر کار می‌آيد. بهر حال خواستم بگويم که به احتمال قوى ما اين دو جريان بورژوائى را در آن واحد روبروى خودمان پيدا نخواهيم کرد، مگر در آن مراحل آخر. فعلاً مشکلى که جلوى ما (ما را به عنوان حزب کمونيست کارگرى نمیگويم) است، مشکلى که جلوى مردم ايران است، جمهورى اسلامى است با تلاشش براى بقاء و جريان اصلى ای که دارد وعده ميدهد صبر کنيد، نيندازيدش، ميتوانيم تغييرش بدهيم. در غياب اين وضعيت بنظر من پديده بعدى بورژوازى، پديده‌اى که ظاهر خواهد شد اساساً در جنبش راست محافظه کار طرفدار غرب است. البته واضح است که در حال حاضر حرف از دمکراسى و حقوق بشر ميزنند. الان که نمیتوانند بگويند میخواهيم در ايران ديکتاتورى راه بياندازيم. ولى حداکثر همانقدر به موازين دمکراسى و غيره وفادار خواهند بود که مثلا حکومتهایى مثل فيليپين، ترکيه يا مصر ممکن است به موازين دمکراسى وفادار باشند. اين پديده اگر خودش را اصلاح کند مثل آنها ميشود. در غير اين صورت تجربه‌شان اين بوده که ميزنيم، ميگيريم و با کمک صاحبان سرمايه نيروى کار را به انقياد ميکشيم.

کسانى مثل مجاهدين چه؟ بنظرم مجاهدين بخشى از، يا به اصطلاح فرزند ناخلف جنبش ملى - اسلامى است. کارهايى کرده که پسر عموهايش و فک و فاميلش قبولش ندارند. خيلى خودخواه است. حاضر نيست با اينها سهيم شود. ميخواهد خودش رئيس شود. رئيس جمهورش را هم تعريف کرده است. کيش راه انداخته است. راه و رسم خودش را دارد. جشن اينها را جشن نميگيرد و جشنهاى خودش را درست کرده است. فقط خودش را ميخواهد و ميبيند. در نتيجه راه کارگر، اکثريت، حزب توده و نهضت آزادى که به نظر من هيچ مشکلى با پديده‌اى مثل مجاهدين ندارند، اساساً بخاطر سکتاريسم مجاهدين آن را قبول ندارند و نگرانند که اگر مجاهد قدرت را بگيرد با ما شريک نمیشود. مجاهد هم کس ديگرى است مثل خامنه‌اى.، سر کار بيايد ما را کنار ميزند. قدرت را با ما سهيم نخواهد شد. سايرين در جنبش ملى اسلامى ميگويند که قدرت را من سهيم ميشوم. نهضت آزادى ميگويد باز ميشود و همه میآيند. خاتمى ميگويد دشمنان را بکنيم دوست و دوست را بکنيم فلان. ولى به نظر نميايد اگر مجاهدين سر کار بيايند، کسى فردا انتخابات کند. رئيس جمهورشان را دارند، لچکشان را دارند، ايدئولوژى‌شان را دارند. و صحبت از دخالت هيچ کس ديگرى نيست. اين به نظر من جنبش ملى - اسلامى را خيلى ميترساند. بعلاوه، اينکه مجاهد در متن جنگ ايران و عراق رفته عراق کنار صدام حسين نشسته، خودش را از اين خاندان جدا کرده است. مسعود رجوى بنظرم يک استراتژى محتوم به شکست را در پيش گرفته است. وقتى مجاهدين با بنى صدر از کشور رفتند، همه اين آدمهائى که امروز دوخردادى‌اند صف کشيده بودند که بروند در شوراى ملى مقاومت، از جمله آقاى بهمن نيرومند و خانبابا تهرانى و همه اينها. مجاهد به سرعت با فالانژيسم‌اش اينها را از دست داد و الان تبديل شده به چيزى که اگر به کسى بگويند "مجاهد" فحش محسوب ميشود. الان فضا اينطور است. مجاهدين به نظر من به عنوان يک جريان با ديسيپلين ميتواند هزار و يک کار بکند ولى يک جريان اجتماعى نيست و شانس قدرت به آن صورت ندارد.

 

 

 
Bookmark and Share شما اینجا هستید: