جوانان کمونیست

منصور حکمت:آيا پيروزي کمونيسم در ايران ممکن است؟

فرستادن به ایمیل چاپ
Share

 

 

آيا پيروزي کمونيسم در ايران ممکن است؟ 

"مساله سياسي در ايران مساله نسلي است"

سخنراني در انجمن مارکس لندن

متن پياده شده از روي نوار سخنراني

بحث زير را منصور حکمت ۸ سال پيش ارائه کرده است. اتفاقاتي که اين روزها افتاده دقت و صحت نظرات منصور حکمت را تائيد مي کند و با دفت هر چه تمام تر پايه هاي اوضاع امروز را توضيخ مي دهد. ج ک.

"
تحولات ايران: آيا کمونيسم ميتواند پيروز شود؟"، تيتر بحث امروز است.

بگذاريد بگويم اين بحث بر سر چه نيست! لااقل بلاواسطه و مستقيما بر سر اين چيزهائي که ميگويم نيست؛ ولي ميتواند در بحث مطرح شود و راجع به آن اظهار نظر شود. اول بگويم که واضح است جوابي که من به اين سؤال ميدهم مثبت است. يعني ميگويم کمونيسم ميتواند پيروز بشود. چون اگر اينطور نبود اصلا سمينار نميگذاشتم. خوشم نمي‌آيد از کساني که کتاب مفصل مينويسند تا بگويند نميشود هيچ کاري کرد. اگر هيچ کاري نميشود کرد اين کار را هم نميکردي و ميرفتي خانه ات ديگر! در نتيجه اگر کسي فکر ميکند هيچ کاري نميشود کرد، به نظر من واضح است که سمينار هم نميگذارد. جواب من از ابتدا معلوم است. به نظر من کمونيسم ميتواند در ايران پيروز بشود. بحثي که هست بر سر مشکلات اين ماجرا و استراتژي براي رسيدن به يک چنين هدفي است. بحث بايد بتواند اين نکات را روشن کند. محدوديتهاي اين موقعيت را توضيح دهد و في‌الواقع شرايطي که در آن ميتواند اين پيروزي متحقق شود را ذکر کند و روي آنها متمرکز شود.

اين بحثي در مورد دورنما و افق کمونيسم جهاني نيست. بحث من بحثي از جنس "تئوري دوران" نيست، که آيا اين عصر انقلاب پرولتري است؟ کمونيسم در دوران ما چه جايگاهي دارد؟ آيا ميتواند پيروز شود؟ بحثهائي که کساني که تئوري سوسياليسم را دنبال ميکنند با موارد بسياري از آن آشنا هستند، مثلا لنين اين عصر را عصر انقلابهاي پرولتري ميداند. آيا به جامعه پساامپرياليستي رسيده‌ايم؟ سوسياليستها ميتوانند در چنين جامعه‌اي قدرت را بگيرند؟ بحث من در اين سطح تجريد نيست. بحثي در باره "تئوري دوران" نيست.

اين بحث هم چنين راجع به مدل اقتصادي سوسياليسم نيست. يعني من نميخواهم اينجا راجع به اينکه آيا ما ميتوانيم جامعه سوسياليستي را برقرار کنيم، يا در باره مشکلات اقتصادي ايجاد يک ساختار سوسياليستي در جامعه، صحبت کنم (گفتم ميرسيم به اينکه اينها ميتواند به بحثي که من دارم مربوط باشند، ولي محور بحث من در اين جلسه اين نيست که مدل اقتصادي سوسياليسم چيست و آيا ميشود پياده‌اش کرد يا نه؟ در باره اقتصاديات سوسياليسم نيست، در نتيجه زياد ربطي به بحث من ندارد).

اين بحثي است راجع به اوضاع سياسي ايران و نيروهاي سياسي ايران. کمونيسمي که من اينجا در مورد پيروزي‌اش بحث ميکنم، دارم بعنوان يک نيروي سياسي در جامعه امروز ايران از آن صحبت ميکنم. آيا اين نيروي سياسي ميتواند پيروز شود؟ در نتيجه اين پيروزي قاعدتا يک پيروزي سياسي است. از آنجا سؤالهاي بعدي مطرح ميشود. آيا ميتواند پيروزي‌اش را نگهدارد؟ چگونه ميتواند جامعه را دگرگون کند؟ و غيره؛ که ميتوانيم به آنها بپردازيم. ولي سؤالي که من دارم و ميخواهم در اين سمينار به آن بپردازم اين است که آيا کمونيسم بعنوان يک نيروي سياسي در تحولات جاري ايران شانس قدرت گيري دارد؟ بحث من در اين چارچوب محدود است. بحثهاي تئوريک‌تر و تجريدي‌تر را تا جائي که به اين بحث مربوط باشد به آن ميپردازم.

واضح است اين سؤال که آيا ميشود کمونيسم را سر پا نگهداشت يک وجه مهم اقتصادي و ساختاري دارد، در اين شکي نيست و به اين اندازه به آن ميپردازم و اينکه بر فرض اگر قدرت سياسي را گرفتيد بعد از دو سال آيا هنوز سرکار هستيد؟ تا اين درجه به بحث من مربوط است اما محدوده‌اش همين است.

و بالاخره در اين بحث يک سري سؤالاتي که به روي ما پرتاب ميشود را سعي ميکنم جواب بدهم. من سؤالات را سعي ميکنم مطرح کنم و جواب بدهم اما اگر سؤالي از قلم بيفتد انتظار من اين است که در جلسه احتمالا کساني که ابهامي دارند يا مشکلي مي‌بينند مطرح کنند. مثلا: با اين مشخصات جامعه، يا اين مشخصات جنبش، يا اين اوضاع بين‌المللي، کمونيسم چگونه ميتواند از اين موانع مشخص رد شود؟ از مانع پذيرش آن توسط غرب، از مسأله تروريسم اسلامي، و از چگونگي ايجاد ساختمان اقتصادي سوسياليسم، اينها سؤالاتي است که از ما ميپرسند و من سعي ميکنم به آنها جواب بدهم.

در مورد کل اين مبحث با يک مقدمه‌اي راجع به اوضاع سياسي امروز ايران بحثم را شروع ميکنم.

اين تحولاتي که در ايران از آن صحبت ميکنيم، ماهيتاً چيست؟ همه قبول دارند که در ايران دارد اتفاقاتي مي‌افتد. برداشت ما چيست؟ چه اتفاقي دارد مي‌افتد؟ به نظر من در کل دو ديدگاه در جامعه ايران، در تبيين‌شان از اتفاقي که در ايران دارد ميافتد، رو در روي هم هستند. يکي تبييني است که کل بنياد جنبش دوم خرداد و طرفدارانش روي آن بنا شده؛ و آنهم اين است که جمهوري اسلامي بعد از بيست سال دارد ميرود که خودش را با زيست اقتصادي، سياسي و فرهنگي جامعه سازگار کند و به يک دولت متعارف و يک جامعه مدني در ايران شکل دهد و اين تحولات پروسه تبديل شدن جمهوري اسلامي به حکومت ايران به معني نرمال و روتين و روزمره کلمه است. اين تز دو خردادي‌ها است. تز حجاريان است. تز اکثريتي‌ها، توده‌اي‌ها و تز همه کساني است که به يک معني سرنگوني را رد ميکنند. پتانسيل تحولات انقلابي را در ايران رد ميکنند و ميگويند بايد بدون خشونت جلو رفت. "خشونت گريزي" يا اصلاح طلبي اسلامي يا غير اسلامي همه در چارچوب اين تز عمومي است که: بحث بر سر تغيير نظام نيست، اگر هم باشد انتهاي پروسه‌اي است که در آن دولت متعارف دارد تشکيل ميشود و جمهوري اسلامي خودش پرچمدار اصلاح خودش شده است و اين روندي است که دارد اتفاق مي‌افتد و از اين طريق جمهوري اسلامي جايگاه خودش را در ايران پيدا ميکند، در مناسبات بين المللي پيدا ميکند، در اقتصاد جهاني پيدا ميکند و غيره. يعني کساني که ميخواهند سرنگوني را رد کنند ميروند روي اين چارچوب که جمهوري اسلامي دارد به حکومت بورژوازي ايران تحول پيدا ميکند. روبناي سياسي و رژيم سياسي ناظر بر توسعه کاپيتاليسم در ايران و مدل اقتصادي‌اش هم چنين و چنان خواهد شد. در نتيجه قطب اول بحران جمهوري اسلامي را بحران جناحي آن ميداند. معضل‌اش را معضل بخشي از حکومت ميداند. در اين سيستم فکري کليت جمهوري اسلامي زير سؤال نيست بلکه بخشي از آن که با اين رشد ناسازگار است زير سؤال است و بايد عقب بنشيند. در نتيجه "انحصار طلبي"، "تماميت خواهي"، کلماتي است که براي توصيف بخش نامناسب و عقب مانده حکومت مطرح ميکنند. اين توصيف‌ها براي آن بخشي استفاده ميشود که از قرار، جلوي روند پيدايش جامعه مدني زير چتر اصلاح طلبي اسلامي را گرفته و از نظر قطب اول اين اشکال است. اما باقي رژيم و حتي قانون اساسي چيزهائي است که ميتواند بعدا تعديل شود. اين قطب، حکومت جمهوري اسلامي را در بحران نمي‌بيند، راست را در بحران مي‌بيند. راست را مايه بدبختي اين حکومت ميداند و فکر ميکند راست عقب بنشيند اوضاع روي غلطک مي‌افتد.

اين ديدگاه، به نظرم يک قطب عمومي است که اصلاح طلبان ملي‌‌اسلامى و حکومتى‌ها، دو خردادى‌ها و اپوزيسيون پرو- رژيم همه تقريبا به يک درجه در آن جا مى‌گيرند و در نتيجه يک احساس خويشاوندى بين اپوزيسيون داخل و خارج حکومت در اين قطب وجود دارد. اين قطب رئيس دانا را، بطور مثال، بخشى از جنبش عمومى خود براى اصلاح جمهورى اسلامى ميداند و ميگويد ما هر کدام بخشى از يک جنبش وسيع سياسى هستيم. يا اينکه اين دوره تاريخى دارد به کمک اين آدمها وارد يک دوره جديد ديگر ميشود که جمهورى اسلامى تعديل شده و وضعيت اقتصادى ايران درست شده و غيره.

در مقابل، ديدگاهى هست که ميگويد اين بحران کليت جمهورى اسلامى است و جمهورى اسلامى کلاً با روند تاريخى اي که در ايران دارد اتفاق ميافتد، ناسازگار است و سرنگون ميشود. اين بحران، بحران سرنگونى است؛ بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى رفتنى است. اين سيستم هم مبانى و مقدمات خود را دارد. قرار نيست جمهورى اسلامى حکومت متعارف بورژوازى در ايران بشود و يک دوره از انباشت سرمايه در اين شرايط صورت گيرد. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. در اين ديدگاه بحث اين است که روند اوضاع سياسى به اين سمت ميرود که رژيم اسلامى بيفتد. نه فقط "جمهورى اسلامى" يک تناقض است، بلکه پروسه رفع آن از نظر تاريخى شروع شده است. روند اوضاع اين است که نيروهايى اينها را بيندازند. اين آن چارچوبى است که بحث من در آن قرار ميگيرد. من به اين کمپ تعلق دارم و فکر ميکنم بخش اعظم، يا شايد همه کسانى که اينجا نشسته اند هم به اين کمپ تعلق دارند که اين بحران کليت جمهورى اسلامى است. جمهورى اسلامى در تناقض با يک واقعيت تاريخى است و بايد برود و روند رفتنش هم شروع شده است.

در اين چارچوب ميرسيم به اينکه در اين پروسه کمونيسم چه شانسى دارد و چطور از دل اين قضيه بيرون ميآيد؟ من راجع به بنياد بحران جمهورى اسلامى و نيروهايى که مطرح هستند، چند کلمه‌اى صحبت ميکنم. سپس سعى ميکنم شانس کمونيسم را در چارچوب اين وضعيت بحرانى، در چارچوب معادلات سياسى، اقتصادى، فرهنگى، به نسبت بقيه نيروهائى که در ميدان هستند و براى رسيدن به قدرت مبارزه ميکنند، بررسى کنم و ملزوماتش را بشمارم.

اولين ريشه بحران جمهورى اسلامى اقتصاد است. مشکل اقتصاد ايران بدسياستى رفسنجانى يا فلان اقدام و سياست غلط دولت يا فلان اشتباه در رابطه با صنايع و مديريت نيست. اقتصاد ايران اقتصاد يک کشور هفتاد ميليونى است که در جهان سرمايه دارى امروز از حوزه عمومى انباشت سرمايه در مقياس بين المللى بيرون افتاده است. هر کشورى را در اين موقعيت قرار دهيد از نظر اقتصادى بدبخت ميشود. اينطور نيست که گويا کسى سياست غلطى اتخاذ کرده و اقتصاد ايران خراب شده است. فقر زياد شده و يا ثروت بايد تعديل شود. سرمايه دارى بايد سرمايه دارى باشد و رشد کند تا بتواند حداقل رفاهى که شرط پا برجا بودن آن است را تأمين کند. بايد بتواند نيازهاى سرمايه و نيازهاى تکنولوژيک جامعه را رفع کند و بتواند به صاحبان وسائل توليد سودى را برگرداند و به بخش توليد کننده جامعه نيز معاشى را، تا اين سيستم بتواند ادامه پيدا کند. سرمايه دارى ايران و سرمايه دارى هر جا اگر بخواهد اينکار را بکند بايد در بازار جهانى کار کند و در مقياس بين‌المللى جاى خود را پيدا کند. بعينه ميبينيم که جمهورى اسلامى و اقتصادى که جمهورى اسلامى بالاى سر آن است بيرون از حيطه انباشت جهانى سرمايه قرار گرفته است. نه به اين عنوان که انباشت نميکند و يا حتى رشد نميکند، رشد جزئى هم ميکند، ولى به اين عنوان که اينجا جائى نيست که سرمايه بيايد با يک شتاب کافى با توجه به رشد جمعيت، با توجه به توقعات مردم آنجا، با توجه به نيازهاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى جامعه، با يک شتاب کافى نيازهاى جامعه را برآورده کند. چون مقدار سرمايه‌اى که بايد اينجا بريزد و اشتغالى که بايد ايجاد کند و تکنولوژى‌اى که بايد براى يک چنين شکوفائى اقتصادى و يا به راه افتادن اقتصاد ايران مصرف شود، به ميزانى است که سرمايه دار بومى از طريق اضافه محصولى که بدست ميآورد، نميتواند تأمين کند. ارزش اضافه‌اى که بايد در ايران ريخته شود، بايد بخشى از يک تقسيم کار جهانى باشد. "ايران" بايد منشاء و جائى براى صدور سرمايه باشد. بتوان در آنجا توليد کرد، کارى که کشورهائى که يک دوره شکوفائى اقتصادى دارند، انجام داده اند. جمهورى اسلامى شانس رشد اقتصادى ندارد. چون يک اقتصاد منزوى سرمايه دارى که با منابع خود تنها مانده باشد، بخصوص در شرايط دنياى امروز که تکنولوژى خيلى تعيين کننده است، نميتواند شکوفا شود. تکنولوژى مقدار زياد پول ميخواهد. رشد اقتصادى به جاى پابرجائى در جهان سرمايه دارى معطوف به غرب احتياج دارد. جمهورى اسلامى جواب مسائل اقتصادى مملکت را نميدهد. اينکه حالا نفت اين هفته بالا رفته يا ده روز بعد پائين آمده يا غيره دردى را دوا نميکند. حتى اگر نفت را بشکه‌اى ٣٥ دلار و از حالا تا پنج سال ديگر هم بفروشند، جامعه هفتاد ميليونى را با اين درآمد نفت نميشود اداره کرد. در نتيجه جمهورى اسلامى مشکل دارد. ريشه اصلى مشکلات جمهورى اسلامى اين اقتصاد، بحران اقتصادى، و ناتوانى از پاسخگوئى به مسائل اقتصادى است. ميشود فرض کرد که اگر اينها اقتصاد شکوفائى داشتند، اگر وضع مالى‌شان خيلى خوب بود، ميتوانستند نيروهاى طرفدارشان را بسيج کنند، از نظر سياسى مخالفين خود را ساکت کنند، و از نظر فرهنگى يک درجه اختناق فرهنگى را بقا دهند. ولى اين اقتصاد به آنها اجازه نميدهد که اختناق و سرکوب فرهنگى را با سوبسيد اقتصادى به جامعه تحميل کنند. ممکن است عربستان سعودى اينطور دارد طبقه متوسط خود و حتى کارگران مهاجر را راضى نگهميدارد. و مثلا بگويد که: خوب بالاخره وضع حقوق اينطور است و طب مجانى است، حالا چکار دارى که شيخ اينطورى است؟ چکار دارى که حق رأى ندارى، برو زندگي ات را بکن. ولى ايران با ٦٠ ميليون آدمى که در گرسنگى زندگى ميکنند و جامعه‌اى است که ميداند دنيا چطور است، جامعه دربسته‌اى نيست، با اين شرايط نميتواند به بقاء خودش ادامه دهد.

نکته دوم و منشا دوم بحران، سياسى است. بنظر من مسأله سياسى در ايران يک مسأله نسلى است. مسأله سازمانى و فردى نيست. به اين معنى نيست که اين نارضايتى افرادى از حکومت است. يا بحث حقوق مدنى افراد است يا بحث اين است که سازمانهاى اپوزيسيونى هستند که گردن به حکومت نميگذارند. بحث نسلى است. يک نسل جديد که اين چارچوب سياسى را نميخواهد. علت اينکه نميخواهد هيچ دليل سياسى ندارد جز اينکه ميداند دنيا جور ديگرى است. يک جوان بيست ساله در ايران هيچ دليلى نمى‌بيند که بنا به تعريف بايد بدبخت‌تر، محروم‌تر و عقب مانده‌تر از کسى باشد که در يونان، ترکيه يا فرانسه يا انگلستان زندگى ميکند. اين نسل اينترنت است. اين نسل قرن ٢١ است. اين نسل نمى‌پذيرد. مسأله اين نيست که اکثريت نمى‌پذيرد، حزب توده نمى‌پذيرد، کومه‌له نمى‌پذيرد، حزب کمونيست کارگرى نمى‌پذيرد، سلطنت طلبها نمى‌پذيرند، دمکراسى ميخواهند؛ مسأله اين است که اين نسل نمى‌پذيرد. بيحقوقى سياسى را از جمهورى اسلامى نمى‌پذيرد. اين مشکل اينها است.

در اين چارچوب است که تاکتيک سازمانهاى سياسى براى آزاديخواهى معنى و برد وسيع پيدا ميکند. به نظر من اگر حکومت مسأله حق رأى و سکولاريسم را تأمين نکند (سکولاريسم سياسى، يعنى اينکه هر کسى بنا به تعريف بعنوان شهروند حق رأى، آزادى فعاليت سياسى، آزادى مطبوعات و آزادى بيان داشته باشد)، مردم سرشان را مى‌برند. مهم نيست با چه‌ايدئولوژى‌اى. اين نسل را يا بايد شکست بدهند و يا اين آنها را شکست ميدهد. براى اينکه اين نسل را شکست بدهند ابعاد اختناقى که حاکم ميکنند بايد خيلى وسيع باشد. اينکه: نسل قبلى تان را ما سرکوب کرديم ديديد، جواب نسل جديد نميشود. ميگويد کردى که کردى، من چيزى حس نميکنم.

اگر شما با ايران سر و کار داشته باشيد و نوع تصورى که اين نسل جديد از سياست دارد را تجربه کرده باشيد اين را مى‌بينيد: ميگويد من خانه‌ام اين است، آدرسم اين است، اسمم اين است، کارمند فلان يا رئيس فلان بخش دانشکده هستم، لطفا بگوئيد فلان کس از رهبرى حزب کمونيست کارگرى به من زنگ بزنند. يا من ميخواهم با ايکس و واى صحبت کنم و پاى تلفن ميگويد آقا اين چه مملکتى است يا ميگويد خامنه‌اى الدنگ فلان و فلان ميکند. اين آدم هيچ تصورى از اينکه ٢٠ سال پيش، يا ١٢‌١٠‌سال پيش اينها کرور کرور اعدام کرده‌اند، ندارد. ميداند اعدام کرده اند ولى ميگويد اينها لابد طى پروسه‌اى بوده است. چطور ممکن است آدمى عادى مثل من را از دانشگاه بردارند و ببرند کارى با من بکنند. يا مثلا چطور ممکن است در کارخانه در اين مقياس چنين کارى بکنند. حق خودش ميداند حرف بزند. به يک درجه فرقش با زمان شاه اين است. زمان شاه يک شهروند آدم محسوب نميشد. يعنى شما فرض ميکرديد که زير دست و پاى سلطنت و ساواک هستيد. ميدانستيد نبايد حرف بزنيد، نبايد در اين قضايا دخالت کنيد. شهروند امروز ايرانى اينطورى نيست. فکر ميکند حکومت بدون او سر پا نمى‌ماند. فکر ميکند با عراق جنگ کرده است. قربانى داده‌اند. فکر ميکند تصميم سياسى با او است و بالاخره خود حکومت هم معلوم است مجبور است مدام روى بسيج مردم کار کند. يک شهروند ايران امروز آن آدم تو سرى خورده زمان شاه نيست. هرچقدر هم رژيم استبدادى و عقب مانده است ولى او براى خودش شخصيت قائل است. اين يک فضاى ديگر است. اين نسل اينطورى است. نسل قبلى همچنان دارد يواشکى جزوه رد ميکند، نسل ما هنوز دارد آهسته ميرود و آهسته مى‌آيد و يواشکى از اين سوراخ به آن سوراخ ميرود. جوانهاى اين دوره دارند رسماً عليه حکومت شعار ميدهند، فحش ميدهند، حرفشان را ميزنند و فکر ميکنند وسط فرانسه زندگى ميکنند. فکر ميکنند قاعدتا اگر آنجا شلوغ شود کوفى عنان به دادشان ميرسد. واقعا اينطورى فکر ميکنند. تصورى از اختناق ندارد، چون تصورى از يک شکست سياسى ندارد. بايد او را شکست دهند. به نظر من حکومتى ميتواند به جنگ اين نسل برود و او را شکست بدهد که يکپارچه باشد و از دل يک جنبش در آمده باشد، طورى که اينها ٢٠ سال پيش بودند. يک حکومت متفرقى که مشروعيت خودش براى خودش زير ‌سؤال است با اولين هجومى که به مردم ببرد و اولين دفاعي که مردم بکنند از درون متلاشى ميشود. بيشتر اينها، اگر بخواهند به مردم حمله کنند کرور کرور صف حکومت را ترک ميکنند و پيش مردم استغفار ميکنند و ميگويند ما نيستيم. براى اينکه ميدانند اين بحث را باخته‌اند. با سپاه پاسداران و بسيج نميشود در يک کشور ٧٠ ميليونى با يک جامعه بيدار و پر توقع روبرو شد. اين را فهميده اند. درنتيجه اين مسأله سياسى بايد جواب بگيرد.

سؤال: آيا جمهورى اسلامى ميتواند جواب سياسى کافى به اين مسأله بدهد؟ آيا ميتوانيم يک جمهورى اسلامى داشته باشيم که آن حرمت سياسى و اختيار عمل و حقوق مدنى که يک شهروند ايرانى امروز فکر ميکند بايد داشته باشد را به او بدهد و هنوز جمهورى اسلامى بماند؟ جواب من به اين ‌سؤال نه است! جمهورى اسلامى اگر حقوق مدنى را به رسميت بشناسد اولين تصميم آن شهروندان نسبتا آزاد انحلال جمهورى اسلامى است. ميگويند بيائيد راى بدهيد. ميگويند باشد راى ميدهيم به آنهائى که طرفدار سرنگونى هستند، حالا چه ميگوئيد؟ در نتيجه جمهورى اسلامى پاسخ سياسى ندارد.

کسانى که فکر ميکنند، آخوند خاتمى مى‌آيد و با لبخند و مسامحه و تساهل و غيره مسأله را ساکت ميکند، اين شکاف نسلى را نمى‌بينند. طرف خودش ٥٦-٥٥ سالش است، چند دفعه زير دست ساواک و بعد جمهورى اسلامى شلاق خورده و سرکوب شده و اعدامى داده، الان ديگر از زندگى ذله است. فکر ميکند اين مقدار از اصلاحات راه نجاتى است. تاکتيک او اين است که يواش يواش برويم. خود و حزب و سازمان و گروهش را ميبيند که تا چند وقت پيش زندان بودند، يا تا چند وقت پيش زير دست و پاى حکومت بودند، توسرى ميخوردند و موتورسوارها ميزدند در صف تظاهراتشان. اما کى گفته نسل امروز بايد به اين آخوندى که حالا ميآيد و ميخواهد نوانديشى کند رضايت بدهد؟ چرا و از کجا اين را در آورده‌ايم که آرمانهاى يک نسل ١٨ تا ٣٥ ساله امروز ايران با آخوند جواب ميگيرد؟ اين را نميخواهد. تلويزيون را که روشن ميکند مى‌بيند که آمريکا چه خبر است. مى‌بيند ژاپن چه خبر است و مى‌بيند فرانسه چه خبر است و فکر نميکنم احدالناسى چيزى کمتر از اين بخواهد. ممکن است مردم اين را يک پروسه ببينند و بگويند از آخوندها هزار و يک جنايت بر ميآيد، بايد طورى برويم که ضربه نخوريم و آهسته و يواش يواش برويم. ولى کسى اگر از آنها بپرسد شما چه ميخواهيد؟ جالب است خبرنگارهاى جدى‌تر غربى که ميروند و ميپرسند شما چى ميخواهيد؟ جواب ميگيرند: اينها بروند. از دست اينها ديگر خسته شده‌ايم. يک زندگى مثل زندگى شما ميخواهيم. تمام گزارشهاى واقع بينانه از خانه هاى مردم ايران نشان ميدهد که اينها اصلاً اسلام سرشان نميشود. اينها اصلاً اين حکومت را يک اپسيلون قبول ندارند. هيچکس را نمى‌بينيد که مثلا مثل ١٥ سال پيش بگويد بله امام خمينى را من خيلى قبول دارم، و انقلاب کرديم که امام خمينى بيايد سر کار. هيچکس اين را نميگويد. ميگويند نافرمانى ميکنيم، قبول نداريم، آقا پينک فلويد، ما بايد پينک فلويد گوش بدهيم. نميدانم گزارش بى بى سى را ديده‌ايد؟ طرف ميگويد آقا ما مردم پينک فلويد گوش ميدهيم. آقا با اين يارو راه نرو اين "الدنگه". چرا رفتى با اين مصاحبه ميکنى، اين طرفدار حکومت است؟ مردم اينطورند و علناً هم اينطورند. در نتيجه بحث دمکراسى يک بحث نسلى است. سازمان شش در چهار اپوزيسيون دو نسل قبل، يک نسل قبل، که تاکتيک ميزند براى اصلاحاتى در حکومت، طورى که حالا قانون اساسى خودشان را اجرا کنند، يادش ميرود که اين نسل هيچ تعهدى به اين پروسه ندارد. آن چيزى که ميخواهد را ميخواهد، نه يک کمى بهتر شدن اوضاعش را. اصلا صورت مسأله از اپوزيسيون شروع نشده است. صورت مسأله از مردم عليه حکومت شروع شده و اپوزيسيون دوباره فعال شده است. در نتيجه استراتژى اکثريت يا حزب توده يا سازمان زحمتکشان هيچ است، پوچ است، هر چى ميخواهند بخواهند. درست به همين خاطر است که در چارچوب چنين سيستمى کسانى که با وجود اينکه اصلاحات ميخواهند و ميخواهند حکومت را تعديل کنند، در کمپ ارتجاع قرار ميگيرند. براى اينکه اهالى چيز ديگرى ميخواهند و عملاً دفاع از اصلاح جمهورى اسلامى، دفاع از تعديل جمهورى اسلامى، بيشتر وجه حفظ جمهورى اسلامي‌اش به چشم ميآيد که اين ميخواهد تعديلش کند و نگهش دارد و ما نميخواهيم و اين نخواستن خيلى وسيعتر از اين است.

در بعد فرهنگى، ارزشهائى که جامعه با آن زندگى ميکند و تصويرى که ازشان خود دارد و تصويرى که از رفتار و روش خود دارد با اين حکومت در تناقض است. سيستم ارزشى جمعيت و اهالى با اين حکومت در تناقض است. طرف خودش را موجود ديگرى ميداند، تصويرى که از زندگى دارد تصوير متفاوتى است با آن چيزى که اين حکومت ميخواهد اعمال کند. در نتيجه مردم زندگيشان را، پشت پرده، بيرون از دست حکومت به محيطهاى خانوادگى برده اند. بيرون دست حکومت دارند آن زندگى را ادامه ميدهند. اين مثل موقعيت زن در جامعه است. در قوانين جمهورى اسلامى موقعيت زن اصلاً تطابقى با موقعيت زن در جامعه ايران ندارد. زن در جامعه ايران آنقدر توسرى خور نيست که در قانون جمهورى اسلامى توسرى خور تصوير ميشود. اينقدر در خانواده بي‌حقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى بيحقوق تصور ميشود، اينقدر در عرصه سياسى بيحقوق نيست که در قانون جمهورى اسلامى در سطح فرمال بي‌حقوق است. جامعه زن را آنجا ميداند: بالا و جمهورى اسلامى اينجا: پايين. مردم هم دارند زندگيشان را ميکنند. ميگويند ما که ميدانيم شکاف آنجاست. اين تصوير ازشان و حرمت خود، ارزش خود، و نحوه زندگى فرهنگى خود، اين تصوير، با جمهورى اسلامى در تناقض است. اينهم تعديل بر نميدارد. به نظر من اجزاء آنرا ميشود شمرد: حکومت غيرمذهبى و جامعه مدرن غربى الگوهاى اين است. به نظرم اگر برويد و از مردم بخواهيد تصوير کنند در چه شرايطى ميخواهند زندگى کنند، ٩٠ درصدشان ميگويند: ما براى تعطيلات رفته بوديم يونان يا فلان کشور يا ترکيه، ميخواهيم مثل آنها زندگى کنيم. کسى را بخاطر لباسش اذيت نميکنند، آدم ميتواند آهنگ گوش بدهد، سينما ميشود رفت، شبيه اروپا و آمريکا. کسى نميگويد من خيلى دوست دارم ايران شبيه عربستان سعودى بشود، خوب شد پرسيديد! هيچکس اين تصوير را نميدهد. همه ميگويند دوست داريم اينجا جور ديگرى بشود. اين تناقض واقعى است. اين تناقض در ذهن حزب کمونيست کارگرى نيست. اين تناقض در زندگى روزمره مردم و کشمکش بيست ساله جمهورى اسلامى با مردم است.

اگر مجموعه اينها را کنار هم بگذاريد، تصويرى که از اين روند بدست ميآيد اين است که رفع اين بحران جمهورى اسلامى با حفظ و بقاء جمهورى اسلامى تناقض دارد. اين بحران تا وقتيکه جمهورى اسلامى هست، رفع نميشود. تا جمهورى اسلامى سرجايش هست اين بحران سر جايش خواهد بود. به اين معنى ما از بحران آخر صحبت کرديم. خيلى‌ها ميگويند شما خيلى وقت است از بحران آخر صحبت ميکنيد، پس کى؟ به نظر من جامعه روى پله آخر مانده و بايد اين پله را بالاخره طى کند. پله ديگرى بعد از اين پله نيست. پله بعدى نبود جمهورى اسلامى است وگرنه روي همين پله‌ايم. بحث بحران آخر يعنى اين. يعنى اين يک وضعيت سياسى است، راه حل سياسى دارد، به مردم عقب نشينى فرهنگى نميتوانند تحميل کنند. راه حل اقتصادى نميتوانند داشته باشند و در نتيجه شرايطى که جمهورى اسلامى برگردد به يک ثبات اقتصادى با مردمى که به آن رضايت داده اند، بدون يک تحول سياسى ممکن نيست. يا بايد اين تحول سياسى يک يورش ارتجاعى به مردم را با خودش بياورد و بزنند و اين نسل را هم مثل نسل ما شکست بدهند، که اين يک حرکت عظيم در جامعه ميخواهد و حکومت اين توان را در خود ندارد و يا بايد بروند. به اين معنى اين بحران آخر است. ٥ سال ديگر هم طول بکشد اين بحران آخر جمهورى اسلامى است. خاتمى ميگويد هر ٩ روز يکبار براى من يک بحران درست کرده اند. ما هم همين را گفته‌ايم. طرف هر ٩ روز يکبار حس کرده يک بحران هست.

اين موقعيت جمهورى اسلامى است و به نظر من اين پروسه قابل ادامه نيست. چارچوبى که ميتوانيم راجع به آن صحبت کنيم اين است که اين رفتن جمهورى اسلامى در چه پروسه‌اى اتفاق ميافتد. و اينجا من ميخواهم توجهتان را به دو مقوله جلب کنم: يکى سرنگونى و يکى انقلاب. آيا عليه جمهورى اسلامى انقلاب ميشود؟ و آيا اگر عليه جمهورى اسلامى انقلاب نشود به معنى اين است که جمهورى اسلامى سرنگون نميشود؟ به نظر من الان ديگر احتمال دارد خيزشى که مردم عليه جمهورى اسلامى ميکنند آنقدر وسيع باشد که بشود اسم آنرا يک انقلاب گذاشت. ولى حتى بدون آن هم به نظر من جمهورى اسلامى سقوط ميکند. سقوط جمهورى اسلامى در مقابل نارضايتى عمومى محتمل است؛ به اين خاطر که بورژوازى ميگويد چرا ما اين وزنه را به پا و گردن خودمان آويزان نگهداشته‌ايم! ولش کنيم، از شرش خلاص شويم و تا مردم انقلاب نکرده اند اين حکومت را عوض کنيم. اين عملى است. يعنى مبارزه مردم ميتواند منجر به شرايطى شود که بخشهاى مختلفى از هيات حاکمه بگويند از شر اين حکومت خلاص شويم و گرنه يک ٥٧ ديگر ميشود و اين دفعه ديگر چپ‌ها سرکار ميآيند. در نتيجه اگر ميخواهيم حکومت دست بورژوازى بماند، بايد کودتا کرد. بايد کنار گذاشت، بايد خودمان برويم کنار، بايد بدهيم دست کسى، بايد پايه را وسيع کنيم. بعد از سه حلقه حکومت جمهورى اسلامى که ائتلافى‌تر شده ممکن است جاى خود را به چيز رابعى بدهد. برعکس، ممکن است اينها کودتا کنند و عليه‌شان از طرف کسانى که کاملا بيرون از جمهورى اسلامى هستند ضد کودتا بشود. اگر اينها کودتا کنند ممکن است به فاصله ٦ ماه ارتش به طرفدارى از راست غربى کودتا کند. آيه نيامده که حتما اگر ارتشى باشى طرفدار جمهورى اسلامى هستى. هزار و يک پروسه محتمل است که در آن اينها بروند، بدون اينکه مردم انقلاب کرده باشند. در نتيجه اين دو حالت هر دو باز است. بحث من اين نيست که مردم انقلاب ميکنند و اينها را سرنگون ميکنند. بحث اين است که مردم اينها را سرنگون ميکنند. بهتر است انقلاب بشود چون پروسه‌اى که طى ميشود خيلى راديکالتر و عميق‌تر در جامعه ريشه ميدواند ولى بهرحال مردم اينها را سرنگون ميکنند

 

 
Bookmark and Share شما اینجا هستید: