
در گرگ و میش غروب، کودک فارغ از هیاهوی خیابان و آدمها "فال حافظ" را بکناری نهاده بود. بخت مردم در پاکتی نازک در یک کاغذ نازک نقش بسته بود. پاکت اما چنان محکم کاری شده بود که هیچکس نمی توانست از بخت دیگری خبر یابد! کودک بخت مردم را میفروخت بخت او اما بدبختی بود؛ چیزی که در خیابانهای ایران به وفور یافت میشود. برای لحظاتی هم که شده بود همه چیز را فراموش کرده بود. بخت مردم را نیز. چهار چشمی به صفحه بزرگ تلویزیون زل زده بود. چند بار تلاش کرد که خود را بالا کشد. گویی قصد داشت پا به درون دنیای کارتون بگذارد که چنین مفتونش کرده بود. اما لبه کوتاه مغازه اجازه نمیداد و او می افتاد. اما نگاهش از صفحه بزرگ قطع نمیشد. دنیای جلوی روی دنیای دست نیافتنی می نمود. همه چیز دم دست اما شیشه ضخیم مانع از دست یابی. آن کارتون نیز سهم این کودک نبود. برای دیدن کارتون هیچ چیز نمی خواهد، یک خانه میخواهد، یک تلویزیون و یک شکم سیر و خیال راحت از فردای در پیش رو، که این کودک محروم از همه آنها بود. او حتی از شنیدن صدای این کارتون محروم بود. از باند جلوی صورت او صدای میگفت :" همه چیز آرومه/ من چقدر خوشحالم!"؛ کودک چقدر خوشحال بود؟ یاد فرزاد افتادم که چقدر صمیمانه قلبش را هدیه کرده بود به این کودک. حافظ میگوید: رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند/ چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند/ سحر کرشمه صبح بشارتی خوش داد/ که کس به گیتی همیشه دژم نخواهد ماند/ و قلب فرزاد می تپد تا روزی که کودکان ما در حسرت یک کارتون نماند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|


