مدتی پیش در صفحه "دریچه" بحثی را با عنوان انقلاب داروینی اغاز کردیم و 3 شماره از ان را هم منتشر کردیم. متاسفانه بیماری و مشغله کاری فراوان باعث شد تا نگارش ادامه این مقاله با تاخیر زیادی روبرور شود. با پوزش از خوانندگان جوانان کمونیست٬ از این هفته انتشار دوباره این مقاله را از سر می گیریم. اما برای یادآوری و مرور انچه که قبلا امده٬ خلاصه ی مطالب 3 قسمت قبلی را اینجا اوردیم و از هفته آینده قسمتهای جدیدتر را با هم دنبال می کنیم.
یک یادآوری
وقتی به دیگر موجودات زنده روی زمین نگاه می کنیم، از خود می پرسیم واقعا تفاوت ما با آنها در چیست؟ چه چیزی عامل تفاوت ما با آنهاست؟ و این پرسش همیشگی که انسان بودن یعنی چه؟ پرسشی که بدون شک پیدایش و شکل گیری افکار فلسفی بشر را هم به دنبال داشته. اشتیاق انسان به آگاهی از خود آن قدر قوی هست که شاید خود بخشی از تکامل فکری و فرهنگی او و انگیزه ای مقاومت ناپذیری برای دانستن دیگر نادانسته ها باشد. بر مبنای اسناد و یافته های مکتوب و غیر مکتوب تاریخ و باستان شناسی، مذهب و باورهای ماورایی برای دستیابی به همین آگاهی به وجود آمده اند. هر قوم و ملتی، موافق با ساختار فرهنگی – اجتماعی و موقعیت سیاسی – اقتصادی خود، پیدایش انسان را از دید قضاوت خود به نوعی بازگو کرده است. این واقعیت که در تمامی فرهنگهای جهان خدا یا خدایانی به کار آفرینش پرداخته اند، نشانی بارز از یک نیاز همه گیر بشری برای پی بردن به اصل خویش است.
این پرسشی است که ما را در مقابل وقایع مهم و مختلفی قرار می دهد. در اواخر سده 18 طبیعیدان فرانسوی به نام بوفون، کوشید تا سن زمین را با آزمایش تعیین کند. او معتقد بود که زمین از حالت داغ آغازین بتدریج سرد شده است. بوفون با ساختن ماکت زمین از گوی کوچکی و اندازه گیری میزان سرد شدن آن تخمین زد که زمین بیش از 3 میلیون سال قدمت دارد اما در اسنادش خلاف این را اعلام کرد، 75000 سال! بوفون و دیگر دانشمندانی که در این عرصه سرسختانه تلاش می کردند واقعا دست تنها بودند. انها با قدرت کلیسا و طرفداران افراطیش مواجه بودند و از گفتن حقایق بیم داشتند. آنها نمی توانستند رقمی بسیار فراتر از ارقام مورد قبول کتب مقدس ارائه دهند. ولی ماهیت و تصویر راستین فیزیک کیهانی و زمین شناسی همراه با گسترش دامنه علوم آشکار گردید. نظریات کهنه به زباله دان تاریخ سپرده شد. علم، تدریجا زمینه فرسایش نظریات خرافی، عقب مانده و کپک زده دینی در مورد پیدایش جهان را فراهم کرده بود...
ضربه عظیم دیگر در اواسط قرن نوزدهم و هنگامی که چارلز داروین کتاب منشاء انواع را به چاپ رسانید، بر پیکر منحوس مذهب فرود آمد. داروین در این کتاب نظریه فرایند تکامل موجودات زنده را ارایه داد و در مورد موقعیت انسان در این مبحث تنها به ذکر جمله ای قناعت کرده بود:" بزودی روشنایی بر منشاء انسان و تاریخ او فرا خواهید تابید." و در چاپ بعدی عبارت "مقدار زیادی" را به ابتدای جمله خود اضافه کرد. هر چند داروین تحت فشارهای کلیسا و حکومتهای حامیش به صراحت نظریه خود را در مورد منشاء انسان بیان نکرد، اما اشاره روشن او در مورد تکامل موجودات زنده این بود که :" انسان نیز گونه ای تکامل یافته از انسان ریخت ها است و مخلوق خاص و برگزیده ای نیست." جامعه قرن نوزدهم به شدت متشنج شد. داروین از هر سو مورد حمله کلیسا و حتی گروهی از دانشمندان قرار گرفت.
برای کلیسا تحمل ناپذیر بود که تصور شود انسان مستقیما با دیگر موجودات جهان در ارتباط و خویشاوندی است. پاسخ مذهب درباره انسان و جهان پیرامونش در خطر بود و کسانی که تکیه گاه قدرتشان بر این پاسخ استوار بود، آماده شدند که با خشونت هر چه تمامتر به دفاع بپردازند. کشیشان کانتر بوری و روم متفقا به تقبیح و تکفیر داروین پرداختند و تبلیغ و تکثیر این گونه افکار "کفرآمیز" را میان مردم معمولی یک مصیبت خواندند و علاوه بر درخواست مجازاتهای سنگین برای داروین، اعلام کردند که جهان بزودی زیر و رو خواهد شد...
چارلز داروین در سال 1809 در انگلستان متولد و در 19 آوریل 1882 همانجا درگذشت. حاصل هفتاد و سه سال زندگی او، انقلابی عظیم در علم بود. انقلابی که نه فقط نماینده جایگزینی یک نظریه علمی جدید با یک نظریه خرافی قدیمی، بلکه خواستار یک باز اندیشی کلی در مورد برداشت انسان از جهان پیرامون و حتی خود او بود! بخصوص خواستار رد برخی از پذیرفته شده ترین و همه گیر ترین باورهای رایج بود. در مقایسه با انقلاب هایی که در حوزه علوم فیزیکی به وقوع پیوسته است، انقلاب داروینی، عمیق ترین و حساسترین پرسشها را در ارتباط با اخلاقیات و عمیقترین باورهای انسان مطرح کرد و به این اعتبار یکی از عظیم ترین انقلابات علمی شناخته شده است. طوفانی که او با انتشار کتاب "منشاء انواع" برانگیخت هنوز پس از گذشت بیش از 120 سال فروکش نکرده است.
در سال 1800 زیست شناسان مطالب زیادی درباره طبیعت و جانوران کشف کرده بودند. آنها نمونه های مختلف جانداران را جمع آوری کرده و ضمن طبقه بندی، در حال تحقیق بر روی ویژگیها و صفات مشترکشان بودند. اما تنها تعداد کمی از زیست شناسان از جمله جین باپتیست لامارک و اراسموس داروین ( پدر بزرگ چارلز داروین ) در یافته بودند که ویژگی های مشترک گونه های جانوری طوری است که نشان می دهد در آنها به تکامل رسیده است، به بیان دیگر همه آنها در نهایت، به یک جد مشترک باز میگردند. با این وجود اما هنوز کسی نتوانسته بود بصورت قانع کننده ای دلایل کافی برای فرضیه تکامل گونه های جانوری ارائه کند. اینکه مثلآ چرا در گذر زمان، بینی یک جانور از حالتی به حالت دیگر تبدیل شده است؟ پاسخ مذهبیون و مدافعان جهان پایدار به این سوال چنین بود که هر گونه خاص از جانوران از یک ریشه خاص بوجود آمده اند و خلقت مخصوص به خود را دارد. در واقع ارائه توجیه و دلیل منطقی برای این موضوع که چگونه در میان گونه های جانوران صفاتی در طول زمان تغییر می کند، بسیار دشوار بود.
زمانی که چارلز دانشجو بود یعنی حدودا دهه 1820، هیچ علمی به اندازه زمین شناسی مورد توجه دانشمندان نبود. بطوریکه حتی مردم عادی نتایج دست آوردهای پژوهشهای علمی در این زمینه را دنبال می کردند. هزاران کتاب علمی عمومی و تخصصی در این زمینه وجود داشت و مردم آنها را مطالعه می کردند و بحث پیرامون چگونگی تشکیل زمین و شکل گیری آن جزو قدیمی ترین مباحث دانشمندان بود. زمین شناسان معتقد بودند که زمین ثابت یا ساکن نیست و همواره در حال تغییر و تحول در طول زمان است. این ایده تاثیر بسیاری روی تفکرات داروین داشت چرا که تغییراتی که بتدریج و آهسته طی میلیون ها سال در زمین رخ داده است، می توانست دقیقا برای گونه های مختلف جانداران نیز رخ داده باشد.
داروین که در سال 1831 به عنوان طبیعی دان همراه کشتی تحقیقاتی بیگل در سفر به آمریکای جنوبی که پنج سال به طول انجامید شرکت داشت، بیشتر وقتش را صرف تحقیقات زمین شناختی، بررسی سنگوارهها و مطالعه بر روی ارگانیسم های زنده کرد. داروین با بررسی لایههای سنگی و سنگواره ها در نقاط مختلف شواهد زیادی در تأیید نظریات لایل یافت. در جزایر گالاپاگوس او فسیل هایی بسیار نزدیک ولی نه کاملاًً همانند با اشکال زنده پیدا کرد. وی مشاهده کرد که لاکپشت های ساکن در هر جزیره اندکی با لاکپشت های جزیره مجاور متفاوتند و سهره های جزیره های مختلف تفاوت کمی با یکدیگر دارند. از نظر داروین بهترین توضیح آن بود که انواع تغییر می کنند و اعضای هر گونه نیای مشترکی دارند.
چارلز، با مطالعات خستگي ناپذير خود عاقبت به کيفيت اصل انواع پي برد. چگونگي و تحقيق و مطالعه درباره زندگي موجودات زنده با انواع گوناگون، کليد حقيقت را بدست داروين داد و درک کرد که تغييرات لازم معمولا در انواع حيات نمودار مي شود. داروين در خاطراتش مي نويسد: "در جزيره پرندگانی زندگي مي کنند که نژاد آنها يکي است اما انواعشان با هم فرق دارد. روش زندگي خزندگان و پرندگان و ساير حيوانات از جزيره اي به جزيره ديگر متفاوت است، اما يک اصل تشابه در ميان همه آنها به چشم مي خورد. اگر تمامي آفرينش و خلقت در يک زمان بوجود آمده است، اين سوال پيش مي آيد که چرا در انواع موجودات زنده اختلافاتي ديده مي شود؟" داروين فهميد که تشابه و اختلاف در ساير موجودات زنده هنگامي مفهوم دارد که اينها از اجداد خود خصوصيتهايي به ارث برده باشند و بعد در دوره تکامل تغييراتي در آنها طي شده است.
داروين مدت بيست سال براي اثبات تئوريهايش که در مسافرت با کشتی بيگل روي آنها مطالعه کرده بود، مدارک لازم را گردآوري کرد. در سال 1855 زيست شناس انگليسي آلفرد راسل والاس رساله اي با عنوان ''قوانين و اصول انواع جديد'' منتشر ساخت. بيشتر مطالب اين مقاله شباهت زيادي به تئوريهاي داروين داشت که هنوز آنها را بچاپ نرسانده بود. در سال 1858 والاس رساله اي دیگر از تحقيقات خود را بنام "تمايل تغييرات انواع از منشاء اصلي" براي داروين فرستاد. داروين پس از مطالعه مقاله والاس، متوجه شد که اين چکيده اي از نظريه هاي او در باب تکامل است که به شيوه ای ديگر، همان نقطه نظرها را دنبال مي کند. سپس تصميم به چاپ پژوهشهايش گرفت و در سال 1858 بود که کتاب والاس به همراه تئوريهاي داروين در انجمن لينه لندن خوانده شد. کتاب معروف "منشاء انواع" داروين نیز یک سال بعد بچاپ رسيد.
چارلز کتاب خود را با بررسیهای موشکافانه ای بر روی حیوانات اهلی آغاز می کند. ابتدا تغییر انواع در اثر اهلی شدن را با بررسی علل قابلیت تغییر شرح می دهد و سپس به سراغ تغییرات طبیعی، تنازع بقا، انتخاب طبیعی و در نهایت تجزیه و تحلیل شرایط و قوانین تغییر گونه ها می رود. او شواهد زیادی درباره این نظریه که جانوران در طول زمان تکامل یافته اند ارائه می کند. زیست شناسان در دهه های بعد، در جست جوی شواهدی برای تایید این نظریه بودند که بدون کشف هیچ شاهد مخالفی در رد این نظریه، بارها و بارها تایید کردند که تکامل به این مفهوم روی داده است. یادآوری این نکته بد نیست که این نظریه که جهان محصول یک فرایند تکاملی همیشگی است، برای اولین بار توسط داروین ارائه نشده ولی با این حال در میانه سده 19، با وجود نوشته های برخی از فلاسفه و زیست شناسان برجسته آن زمان، عقیده اکثریت بر این بود که جهان پایدار و بدون تغییر است اما شواهد فراوانی که داروین ارائه کرد، به قدری قاطع و قانع کننده بود که در عرض چند سال اکثریت زیست شناسان، حتی برخی از مخالفین سرسخت داروین، نظریه تکامل را به عنوان یک اصل پذیرفتند.
همانطور که پیشتر گفته شد، با انتشار ''منشاء انواع''٬ جامعه قرن نوزدهم به شدت متشنج شد و داروین از هر سو مورد حمله کلیسا و حتی گروهی از دانشمندان قرار گرفت. داروين توجهي به سر و صداها و اعتراضهاي بي پايه نداشت و نقطه نظرات خود را با علاقه هر چه بيشتر پيگيري مي کرد. در سال 1860 در اجتماعي از پيشرفتهاي علوم انگلستان، شعارهايي بر ضد داروين خوانده شد. اسقف اعظم آکسفورد بروي سکوي خطابه رفت و بي رحمانه به داروين و همکارش توماس هاکسلي حمله برد و آنها را به باد تمسخر گرفت. اسقف پرسش خود را اين طور مطرح کرد که آيا پدر بزرگ يا مادر بزرگ آقاي هاکسلي از ميمون هستند؟ و هنگامي که هاکسلي در پاسخ گفت که: "ترجيح مي دهد جدش ميمون باشد تا یک اسقف" ناگهان جلسه به هم خورد و هياهويي به پا شد.
داروین بعدها در چاپ دوم کتاب، در پاسخ به منتقدین، این پاراگراف را در فصل هفتم کتاب (در ترجمه فارسی که من در اختیار دارم، این فصل چون در چاپهای جدید انگلیسی به انتهای کتاب منتقل شده، فصل پانزدهم ''منشاء انواع'' را شامل می شود) می نویسد:" هر کس که بپذیرد یک گونه قدیمی در اثر گرایشی درونی بطور ناگهانی دگرگون شده، برای مثال صاحب بال شده، علیرغم هر گونه قیاسی، الزاما مجبور به قبول این است که تمام آحاد و افراد نوع مزبور بطور همزمان دچار چنان تغییری شده اند. لذا هرگز قادر به انکار این نیست که چنان دگرگونی ناگهانی با تغییری که اغلب انواع از سر گذرانیده اند تفاوت بسیار دارد. و نیز مجبور به قبول پیدایش ناگهانی سازمانهای بسیاری در هر فرد است که به حد اکمل با بخشهای دیگر پیکر و با شرایط پیرامون تطابق و سازگاری یافته اند و هرگز نخواهد توانست که حتی سایه تفسیری برای چنین انطباق های بغرنج و عجیب و زیبا به دست آورد. مجبور به قبول این خواهد بود که دگرگونی های ناگهانی مذکور در جنین کوچکترین اثری بر جای ننهاده است. به نظر من، قبول تمام نتایج ناگزیر دگرگونی ناگهانی که قبلا شرح داده شد، ترک میدان علم و پناه بردن به دامن خرافات است." امروزه دیگر تکامل تنها یک نظریه نیست بلکه واقعیتی است مستند.
| < قبلی | بعدی > |
|---|


